(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


 یکشنبه 13 مرداد 1387 - 1 شعبان 1429 - 3 آگوست 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189147
 

گفت و گو با يك جانباز شيميايي 70 هزار شمع در حال سوختن...
شهيد بابايي به روايت آيت الله خامنه اي
ستاره هاي روستا (2) ملاكاظم راست مي گفت



گفت و گو با يك جانباز شيميايي 70 هزار شمع در حال سوختن...

ليلا كريمي
هفته اي سه روز از حومه تهران براي درمان به شهر مي آيد. مردي كه چون شمع در حال سوختن است اما در پس سخنانش كوهي از ايمان و استقامت است.
محمد بلوري- جانباز شيميايي- را در چهل سالگي اش ملاقات كرديم، در بيمارستان چمران.
17 ساله بود كه وارد جنگ شد و جواني و سلامتي اش را فداي اعتقاداتش كرد. حالا بعد از آن همه سال در نگاهش نه تنها ذره اي پشيماني نيست بلكه افتخار موج مي زند، البته اجر و افتخار همسرش اگر بيش از او نباشد، كمتر نيست. ضمن آرزوي سلامت براي همه جانبازان عزيز، توجه شما را به گفت و گو با محمد بلوري جلب مي كنيم.
¤ چطور پايتان به جبهه باز شد؟
- قبل ازاينكه به جنگ بروم، در خانواده زمينه هاي اين موضوع مهيا بود. چون از لحاظ مذهبي مقيد به اعمال ديني بودم، در سال 1359 كه جنگ آغاز شد با وجود اينكه يك نوجوان بيشتر نبودم اما احساسم اين بود كه يك مهاجم به ما حمله كرده است و كشور ما دچار ظلم و ستم از ناحيه صدام شده است و بايد مقابله كرد.
در حقيقت در آن موقع سن من اقتضا نمي كرد كه از خانواده اجازه بگيرم و در جنگ شركت كنم بلكه بايد در بسيج و آموزش هاي نظامي شركت مي كردم. همه اين عوامل باعث شد در سال 1364 در جنگ شركت كنم.
سال 1364 به عنوان امدادگر در بيمارستان بقايي تقسيم شديم. به لحاظ آشنايي كه يكي از بچه ها با سردار فتح الله جعفري داشت؛ زمينه ساز اين شد كه به گردان 38 ذوالفقار بروم و با اصرار و سمج بازي كه از خودم درآوردم، توانستم در عمليات شركت كنم؛ بعد از آن براي هر اعزامي كه مي رفتيم ديگر مشكل، آموزش قبل از اعزام را نداشتيم.
¤ در چه عمليات هايي شركت كرديد؟
- مشخصا در عمليات؛ والفجر 8 در سال 1364 و كربلاي 5 در سال 1365 بود؛ بعد از آن هم پايان سال 1366 آخرين اعزام من بود و به استخدام سپاه درآمدم براي عمليات مرصاد هم داوطلب شدم اما متاسفانه توفيق نداشتم. چون نظامي بودم به صورت آماده باش در پادگان حضور داشتم. اين آخرين عملياتي بود كه در ايام جنگ حادث شد.
¤ در كدام عمليات مجروح شديد و به درجه جانبازي رسيديد؟
- در اعزام اول، عمليات والفجر 8؛ شيميايي شدم. دو ماه بعد به درياچه نمك شهر فاو اعزام و براي بار دوم مجروح شدم و در آخرين اعزام كه مصادف با عمليات كربلاي 5 بود؛ در واقع من در سه مرحله دچار مجروحيت شدم.
¤ در حال حاضر، از لحاظ توانايي جسمي در چه وضعيتي قرار داريد؟
- كمي ضعف حركتي دارم و پزشكان به صورت قطعي نگفته اند از مجروحيت هاي جنگ است؛ مشخصا بيماري مغز و اعصاب و انقباض هاي عضلاني بعضا دردناك دارم و نوبت عمل گرفته ام و چون هنوز تشخيصي در مورد بيماري ام نداده اند؛ به طور قاطع نمي توانم بگويم مشكلات جسمي ام از جنگ و جبهه بوده است.
¤ درصد جانبازي تان چند است؟
- سپاه آخرين درصدي كه به من داده 43 بوده و در حال حاضر بيشترشده و هنوز از طرف كميته به من ابلاغ نشده است. به قول معروف كار ما هنوز تمام نشده و مشكل درمانم هنوز حل نشده تا ببينيم قسمت چيست.
¤ در مورد عمليات ها صحبت كنيد و بگوييد چه شد كه مجروح شديد؟
تقريبا ساعت 10شب، 20 بهمن ماه 1364 عمليات شروع شد و در واقع من جزو خط شكن ها نبودم بلكه در گردان زرهي بودم و درحقيقت وقتي عمليات آغاز شد، غافلگير شدم يعني هيچ كدام از سربازان اطلاع دقيقي نداشتيم كه چه زماني عمليات شروع مي شود. فقط مي دانستيم براي عمليات آماده ايم. به هرحال ساعت 10 شب با آتش هاي شديد توپخانه متوجه شديم عمليات آغاز شده؛ حدود 2 ساعت بعد گردان زرهي را حركت دادند و از روي رودخانه اروند با خشايار عبور كرديم؛ خشايار(PMP BTR50) قابليت عمليات آبي و خاكي را دارد، ساخت كشور روسيه است و در بين بچه ها معروف به خشايار بود. با اين نفربر همان شب وارد منطقه شديم. كار اصلي ما اين بود كه خط عملياتي را به لحاظ نفر و مهمات تغذيه كنيم و اين كار تقريبا دوهفته درمنطقه ما ادامه داشت؛ در همين مسير رفت و برگشت همه مدل گاز شيميايي اعم از گاز خردل، سيانور و... را استنشاق كرديم.
دوهفته بود كه ما حمام نكرده بوديم و به خاطر تعويض با نيروهاي جديد؛ گردان را لب اروندرود آوردند تا حمام كنيم؛ بلافاصله تمام لباس هاي سربازها را درآتش انداختند و پوتين ها را گرفتند. به خاطر اين كه در منطقه، عراق از گاز شيميايي وسيعي استفاده كرده بود و لباس ها بايد تعويض مي شد. سوز و خارش بدن را ناشي از حمام نكردن مي دانستيم. بعد از استحمام هم اين سوزش ها برطرف نشد تا اينكه به عقب جبهه برگشتيم؛ شب در قرارگاه واقعا وضعيتمان طاقت فرسا شده بود. يكي از دوستانم شاپور قرباني كه به درجه شهادت رسيده اند، زيرپوش من را بالا زد و تعجب كرد و گفت: محمدچقدر پوستت سياه شده.
بلافاصله من را به بهداري بردند و در آنجا سريع به گلف اعزام كردند جايي كه مسئولان شيميايي را در اهواز گردهم مي آوردند. تقريبا سه تا سوله بود. و افرادي كه حالشان وخيم بود به عقب جبهه مي فرستادند، و سربازاني كه نياز به درمان سرپايي داشتند، دوباره به خط جبهه برمي گشتند.
يك شب در گلف به سر بردم و فرداي آن شب با قطار اعزام شديم و در آن قطار انصافا حال من از همه بهتر بود. سربازاني كه از شدت گاز شيميايي چشمانشان قي كرده بود و مشخصا گاز خردل اين تأثير را داشت.
در منطقه اي كه گاز شيميايي زده بودند هم آب و هم هوا آلوده شده بود. در واقع همه چيز به خاطر گازهاي مختلف شيميايي آلوده بود؛ و حتي كنسروي كه ما مي خورديم.
در آن عمليات براي بار سوم عراق شيميايي را به صورت گسترده استفاده مي كرد.
هر جا كه رژيم عراق در برابر رزمنده هاي ما كم مي آورد، از سلاح شيميايي به صورت گسترده كمك مي گرفت. در منطقه «فاو» يك چيزي حدود 7 هزار تا بمب و خمپاره و سلاح شيميايي استفاده كرد و بيش از 8 هزار نفر در عمليات فاو مجروح و در فاز اول عمليات حدود 03 نفر شهيد شدند. در ادامه تا همين الان كه چيزي حدود بيست سال مي گذرد اين افراد اوضاع جسمي شان وخيم تر شده است و بر آمار شهيدان اضافه مي شود. علي رغم اينكه در آن عمليات عراق از سلاح شيميايي استفاده كرده بود؛ خودم و دوستانم از اين متأثر بوديم كه صدام از سلاح شيميايي به صورت گسترده در سردشت و حلبچه استفاده كرده بود، حلبچه جزو شهرهاي خودش بود و حدود 5 هزار زن و بچه در اين منطقه به شهادت رسيدند.
آمار مجروحين در سردشت حدود 7 الي 8 هزار نفر بود و اين ماجرا ادامه دارد. تقريبا كشور عراق به صورت گسترده حدود 4 الي 5 بار از سلاح شيميايي در جنگ استفاده كرده و عين تمام موارد را ايران به سازمان ملل گزارش داد و نهايت كار اين بود كه قطعنامه 258 سال 4136 صادر شد و قرار بر اين شد كه ايران و عراق، كنوانسيون شيميايي را رعايت كنند.
حتي در ماجراي شيميايي حلبچه، زماني كه ايران درخواست كرده بود سازمان بين المللي نماينده اي را براي بازديد از منطقه بفرستد، به دليل اينكه حلبچه جزو خاك ايران نيست؛ با اين موضوع مخالفت وممانعت كردند. بعد از اين همه سال، كه از جنگ مي گذرد اگر يك مأموري هم از سازمان ملل بيايد و بازرسي هاي لازم را انجام دهد؛ نهايتش يك محكوميت ساده است.
به نظرم تا حدودي خود ما كم كاري كرده ايم. يعني از سال 8136 كه درگير درمان بودم و... باور كنيد اگر يك مقداري از اين موضوع عقب كشيده بودم براي اين بود كه ديگران فكر نكنند كه من به دنبال گرفتن درصد جانبازي هستم.
درحالي كه سربازاني كه مجروح شدند و به صورت جانباز هستند و به نوعي در جنگ و جبهه شركت داشتند اصلا نيازي به اين ندارند كه عنوان جانباز را يدك بكشند، آنها بيشتر احتياج به كار درماني دارند؛ در حقيقت اين نياز ايران اسلامي است مجروحان شيميايي را شناسايي كند و تعداد آمار جانبازان شيميايي را رشد دهد بر فرض مثال به جاي اينكه بگويد؛ 05 هزار نفر شيميايي دارم تعداد آمار را 07 هزار نفر اعلام كند. بالاخره آمار شيميايي يك نفر هم يك نفر است؛ دراين مورد كم كاري صورت گرفته است؛ درصد افراد شيميايي را به هيچ وجه نمي توان پايين آورد. عارضه شيميايي چيزي نيست كه به مرور بهتر شود؛ طبق آخرين آماري كه يكي از مسئولين بنياد در راديو طي مصاحبه اي گفت: 86 هزار نفر آمار شيميايي را عنوان كرد كه از اين تعداد 05 هزار نفر در بنياد جانبازان پرونده دارند. يعني 81 هزار نفر به قول ايشان مشكل جسماني خاصي نداشتند كه براي درمان رجوع كنند، يااينكه مشكلشان آنچنان حاد نبوده است كه نبايد جانبازان به آنان درصد جانبازي دهد.
دركل عرض من اين است كه آيا اين 81 هزار نفر شيميايي شده اند يا نه؟!
مواد شيميايي را اگر يك نفس هم استنشاق كرده باشي، تا 05 سال براي فرد كافي است. لذا از اين طرف كم كاري صورت گرفته است.
من به خاطر دارم دوستانم كه از لحاظ شيميايي درحد وخيمي به سر مي بردند به كشورهاي آلمان يا انگلستان اعزام مي كردند؛ در حقيقت ايران ظاهرا با اين كار، به نوعي مي خواست نشان دهد كه صدام با سلاح هاي شيميايي چه كاري انجام داده است و جمهوري اسلامي با اين كار تا حدودي تبليغ كرد و اين به نوعي بي انصافي است كه ما حالا اين آدم ها را در ويترين و براي نمايش مورد استفاده قرار دهيم. حالا به اين افراد بگوييم كه مثلا آقا شما شيميايي نيستيد و...
¤ در حقيقت شما از مسئولين امر انتظار داريد كه بيشتر به درمان شما مبادرت ورزند تا درصد جانبازي دهند؟
-من و ديگران احتياج به درصد يا درجه جانبازي نداريم. اولا درمان كه شايد مقدور هم نباشد چون علم پزشكي عنوان كرده كه شيميايي درمان ندارد؛ همچنين حداقل ما بياييم آمار مجروحان شيميايي مان را كه البته برخلاف واقع نيست؛ رشد دهيم. متأسفانه ما مي آييم دشمنان را به نوعي تبرئه مي كنيم؛ مثل ماجراي شليك ناو وينسنس به هواپيماي مسافربري ايران؛ با نشان دادن يك انيميشن از حادثه فاجعه ايرباس ايران كه به شكلي كار آمريكا را توجيه مي كند.
به اين صورت كه در اين انيميشن فرمانده آمريكايي را از هرگونه اتهام مبرا و پاك مي كرد؛ به نظرم شخص كاپيتان راجرز شيطان مسجل است يعني انساني كه به خودش اجازه مي دهد زن و بچه بي گناه را قرباني خواسته هاي خودش كند؛ قطعا به شيطان درس مي دهد نه اينكه شيطان آن را وسوسه كند.
سرعت يك هواپيماي مسافربري نهايت 040كيلومتر است اما هواپيماي نظامي حداقل 070كيلومتر سرعت دارد؛ آيا سرعت اين دو در صفحه رادار مشهود نيست.
در حقيقت خودمان داريم آمريكا را تبرئه مي كنيم؛ با هيچ مؤلفه و معياري قابل تبرئه نيستند؛ چون كاري كه آمريكا در آن زمان انجام داد؛ در حقيقت مجاب كردن ايران به پذيرفتن قطعنامه بود؛ عراق و كشورهايي كه آن را از نظر نظامي تأمين مي كردند؛ در جبهه نبرد در مقابل سربازان ما كم آورده بودند؛ همان كاري كه آمريكا در هيروشيما انجام داد، با علم به اينكه اين هواپيما مسافربري است اين كار را انجام دادند.
حضرت امام(ره) در آن مقطع با شجاعتي كه داشتند، قطعنامه را پذيرفتند به اين دليل كه دشمن در ميدان جنگ، حرفي براي گفتن نداشت. دشمن آمده بود جنگ را به سمتي سوق دهد كه خودش مي خواهد. همچنين در رگ و خون ما ايراني ها اين نبود و نيست كه به تلافي كار آمريكايي ها بياييم كاري مشابه حادثه هواپيماي مسافربري ايرباس ايران انجام دهيم.
¤ فضاي جبهه را چطور مي ديديد؟
- فضاي جبهه هاي جنگ به شكلي بود كه گاهي احساس مي كرديم براي تفريح آمده ايم. زنده، شاد و كاملاً باب طبع جوان ها.چون هم صحبت هايمان هم سن وسال خودمان بودند.
¤ يعني سختي نداشت؟
-مگر جنگ بدون سختي هم مي شود؟ در عمليات كربلاي 5، به حدي حجم آتش سنگين بود كه سابقه نداشت.
مرحله 4 يا 5عمليات كربلاي 5، دقيقاً خاطرم هست يكشنبه 365.12. عمليات را انجام داديم.
قبل از اينكه ستون گردان حركت كند، تير بارها بالاي سرمان كار مي كردند و منطقه مثل روز روشن بود و فرمانده گردان شهيد تورجي فرمان حركت صادر كرد، بلافاصله 20متر بعد از خاكريز با مين هاي عراقي ها مواجه شديم؛ رزمنده هاي زيادي شهيد شدند؛ علاوه بر اين كمين عراق تا 50 متري سنگر ما آمده بود و نارنجك پرتاب مي كردند و من با نارنجك مجروح شدم. علي رغم همه اين حرف ها، گردان به قول معروف كپ كرده بود، شهيد تورجي با جسارت دست چپ را به كمر زد و با اقتدار خاصي فرمان داد؛ غلومي بلند شو (غلومي به كسي مي گفت كه آرپيچي زن است)؛ اولين آرپيچي را كه به سمت خاكريز دشمن زديم؛ عراقي ها خفه شدند.
تعداد شهدا در اين عمليات بسيار بالا بود و گردان هاي ديگري جايگزين شدند؛ به خواست خدا هدف عمليات تحقق يافت.
در ميادين نبرد دشمن عملاً حرفي براي گفتن نداشتند؛ ضمن اينكه عراق تنها نبود، خودم در منطقه «فاو» اسير اردني گرفتم. درحقيقت اسرايي با مليت صربستان و پاكستان و... طبيعي بود.
صدام علاوه بر اينكه از امكانات زرهي و رزمي و مالي ساير كشورها استفاده مي كرد؛ حتي ازتوان انساني كشورها هم، بهره مي برد.
¤ ظاهراً شما دستي به قلم هم داريد؟
- چندين سال در ذهنم اين موضوع موج مي زند، كه خاطرات جنگ و جبهه را مكتوب كنم. اواخر تابستان سال گذشته خاطرات را مكتوب كردم. خاطرات حالت داستان گونه و روايي دارد. به عقيده من اين كار بايد توسط امثال ما صورت بگيرد يعني حقيقت جنگ بايد به شكل داستان به نسل بعد منتقل شود، البته اين كمترين كار است.
در حقيقت كار عمده اي كه بايد انجام شود؛ توسط فرمانده هاي بزرگ جنگ، كساني كه استراتژي جنگ را تدوين كردند مثل سردار رضايي، صفوي، حضرت آيت الله خامنه اي و... بايد صورت گيرد.
به عقيده من اين افراد بيايند؛ يك دايره المعارف جنگي حداقل در 8 جلد تدوين كنند. مثلاً دايره المعارف جلد 1؛ مربوط به سال اول جنگ؛ اولين عمليات «فرمانده كل قوا» با محوريت ارتش در زمان بني صدر انجام شد؛ كدام يگان ها شركت كردند و از كدام محورها شروع به عمليات كردند و نتيجه آن چه بود. اينكه خاطرات به صورت روايي مكتوب شود؛ در حد خودم احساس مسئوليت كردم. به صورت كلي درخواست پاسخگويي به موضوعات جنگ؛ بايد توسط نسل جوان صورت گيرد. همين الان هم حرفي براي گفتن نداريم؛ چرا جنگ كرديم؟
آيا ما واقعاً جنگيديم يا دفاع كرديم؟ آيا ما رفتيم براي شهادت يا جنگيدن؟ اين موضوع را قبول ندارم كه جوانان ما براي مردن رفتند؛ رفتيم كه دفاع كنيم ازآب و خاك و وطن و دينمان و قطعاً در اين مسير از بذل جانمان دريغ نداشتيم؛ همان هدفي كه حضرت اباعبدالله(ع) در صحراي كربلا داشتند يعني آقا اباعبدالله(ع) براي شهادت به كربلا رفت؛ اين سخن؛ فلسفه عاشورا را زير سوال مي برد. ايشان رفتند تا پيام امر به معروف ونهي از منكر را زنده كنند و اين ماجرا توسط حضرت زينب (س) و ... به ما انتقال داده شده.
¤در واقع به نظرتان كارهايي كه براي زنده نگاه داشتن جنگ و انتقال به نسل بعد انجام شده در حد مطلوب نبوده است؟
- متاسفانه به نظرم، كارهايي كه در اين خصوص صورت گرفته بيشتر به درد من و امثال من مي خورد.
براي نسل جوان بايد كارهاي فرهنگي انجام شود. فيلم هاي مختلفي در اين خصوص توليد شده است مثل فيلم هاي حاتمي كيا چون بنام پدر كه در اين فيلم پرسش «چرايي جنگ» را مطرح مي كند. حالا چقدر اين فيلم موفق به پاسخگويي به نسل جوان مي شود اين يك بحث ديگري است.
كشورهاي ديگر دروغ هاي خودشان را مشخصاً مطرح مي كنند فرضا در خليج فارس ناو فلان هواپيما را تهديد كرد؛ درحالي كه مبناي حقيقي ندارد؛ حالا افكار عمومي تا چه حدي اين دروغ ها را بپذيرند، مهم نيست. ما حتي موضوعات واقعي جنگ را هم مطرح نمي كنيم. حدود4 ميليون نفر به جنگ رفتند، 532 هزار نفر جانباز داريم و... همه اين افراد به نوعي درگير مسائل جنگ هستند و همان افراد حال و هواي جنگ و مشكلات ناشي از آن را به خانواده هايشان انتقال داده اند.
سردار خرازي عنوان مي كردند با جانبازي و مجروحيت حال نمي كنند اما من در همين حد راضي هستم چون، جانبازي از القاب ابوالفضل العباس است و خودم را لايق اين لقب نمي دانم.
در يكي از خبرگزاري ها آمده بود جانبازي به خاطر تأمين معاش خانواده اش، ويلچرش را مي فروشد.
آيا واقعا دردآور نيست؛ حداقل 20 ميليون نفر درگير مسائل جانبازان جنگ هستند. ¤ و در آخر...
مسئولين نظام، همان طور كه عنوان كردم، بيايند دايره المعارف 8 ساله جنگ را تدوين كنند؛ كه براي نسل هاي بعدي جاي ابهام نماند.
دوم اينكه افرادي مثل ما، بيايند خاطرات جنگ را مكتوب و روايي كنند. همچنين نسل جوان از افرادي كه در جنگ حضور داشته اند، بخواهند پاسخگوي سؤالات آنها باشند؛ چرا ما جنگ كرديم و... اگر اين مسائل در اين نسل تداعي و تدوين نشود قطعا در نسل هاي بعدي به مشكل برمي خوريم.
در 8 سال رياست آقاي محمد خاتمي كه اصلاح طلبان در راس قرار داشتند؛ روزنامه هايي بودند كه به صورت شاخص عنوان مي كردند كه نسل امروز، نسل جنگ نيست. «غيرت» ايراني مگر از بين رفته است.
اتفاقا نسل حاضر به واسطه روشنفكريشان، خيلي راحت تر اين موضوع را هضم مي كنند و همين نسل قطعا حماسه جديدي را مي آفرينند كه از حماسه 8 سال دفاع مقدس پررنگ تر است.

 



شهيد بابايي به روايت آيت الله خامنه اي

شهيد خلبان «عباس بابايي» فرمانده نيروي هوايي ارتش، در روز 14.9.1329 در شهر قزوين و در خانواده مذهبي به دنيا آمد. از همان كودكي به خاطر هوش فراوانش مورد توجه خانواده و مردم قرار گرفت.
در هفت سالگي پا به دبستان گذاشت و دوره ابتدايي را با موفقيت به پايان رسانيد. دوره متوسطه را نيز در همان شهر به پايان رسانيد و پس از موفقيت در كنكور سراسري در حالي كه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود به خاطر علاقه به خلباني داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني نيروي هوايي ارتش شد.
پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي، براي تكميل تحصيلات در سال 1349 به آمريكا رفت. كشور آمريكا با تمام زرق و برقش نتوانست عباس بابايي را كه در خانواده اي مذهبي رشد كرده بود، جذب كند. در آمريكا آن چه او را از ديگران متمايز مي كرد، پشتوانه مذهبي و ممتاز بودنش در تحصيل بود. به طوري كه در پايگاه «ريس» آمريكا، فرمانده پايگاه او را به عنوان كاپيتان تيم واليبال پايگاه معرفي كرد. به گفته شهيد بابايي، خلبان شدن او با عنايت خداوند بوده است.
درست در زمان فارغ التحصيل شدن، پس از گذراندن تمام مراحل تحصيل، آخرين نفري كه مي بايست پرونده فارغ التحصيلي او را امضاء كند، فرمانده پايگاه بود، به خاطر گزارش هايي كه به رئيس دانشكده -يك ژنرال آمريكايي داده بودند- مي خواست از دادن گواهينامه خلباني او خودداري كند.
درست زماني كه ژنرال مي خواهد رد صلاحيت عباس را زير پرونده او بنويسد، كسي از بيرون او را صدا زد، ژنرال پس از بازگشت عباس را در حال نماز مي بيند. وقتي علت كارش را مي پرسد عباس كامل و مفصل در مورد دين خود پاسخ مي دهد.
ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به او مي كند و مي گويد: همه مطالبي كه در پرونده تو آمده، مثل اين كه راجع به همين كارها است، بعد لبخندي مي زند و خودنويس را از جيبش بيرون آورده و پرونده را امضاء مي كند. شهيد بابايي بعدها مي گفت:
آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.
پس از بازگشت به ايران به همراه چند نفر ديگر از دوستانش براي پرواز با هواپيماي اف-14 انتخاب و به اصفهان منتقل شد. شهيد بابايي با شروع جنگ آماده خدمت و جانبازي براي اسلام و ميهن شد. او به خاطر كارداني و فعاليت شبانه روزي اش در 9.5.1360 ضمن ارتقاء به درجه سرهنگ دومي به عنوان فرمانده پايگاه هوايي اصفهان منصوب شد.
شهيد بابايي با بيش از 3000 پرواز كارنامه درخشاني براي خود و ميهنش به جا گذاشت. آن چه در آن زمان براي همكارانش عجيب مي آمد، وضع ظاهري عباس بود، او با يك بسيجي ساده پوش و بي آلايش قابل تمايز نبود به طوري كه در بيشتر جاها او را به جاي يك بسيجي ساده اشتباه مي گرفتند. شهيد بابايي براي پيشرفت سريع عمليات و دقت در آن تنها به نظارت اكتفا نمي كرد بلكه همواره در عمليات پيش قدم بود و در تمام ماموريت هاي طراحي شده، براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي خود آنها را آزمايش مي كرد. او جزو اولين خلباناني بود كه عمليات حساس و پيچيده سوختگيري در شب را با مهارت و موفقيت به انجام رساند. در 9.9.1362 ضمن ترفيع به درجه سرهنگ تمامي، به سمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب شد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت كرد.
شهيد بابايي پس از چهارسال خدمت در مقام معاونت عمليات نيروي هوايي به علت لياقت و رشادت هايي كه در دفاع از اسلام و ميهن اسلامي از خود نشان داد، در ارديبهشت 1366 به درجه «سرتيپي» نايل گرديد و در 15.5.1366 در حالي كه قرار بود به همراه همسرش در مراسم حج حضور داشته باشد در سن 37سالگي در حين يك عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.
بابايي به روايت آيت الله خامنه اي
سال 61 شهيد بابايي را گذاشتيم فرمانده پايگاه هشتم شكاري اصفهان. درجه اين جوان حزب اللّهي سرگردي بود، كه او را به سرهنگ تمامي ارتقاء داديم. آن وقت آخرين درجه ما سرهنگ تمامي بود. مرحوم بابايي سرش را مي تراشيد و ريش مي گذاشت. بنا بود او اين پايگاه را اداره كند. كار سختي بود. دل همه مي لرزيد؛ دل خود من هم كه اصرار داشتم، مي لرزيد، كه آيا مي تواند؟ اما توانست. وقتي بني صدر فرمانده بود، كار مشكل تر بود. افرادي بودند كه دل صافي نداشتند و ناسازگاري و اذيت مي كردند؛ حرف مي زدند، اما كار نمي كردند؛ اما او توانست همان ها را هم جذب كند. خودش پيش من آمد و نمونه اي از اين قضايا را نقل كرد. خلباني بود كه رفت در بمباران مراكز بغداد شركت كرد، بعد هم شهيد شد. او جزو همان خلبان هايي بود كه از اول با نظام ناسازگاري داشت. شهيد عباس بابايي با او گرم گرفت و محبت كرد؛ حتي يك شب او را با خود به مراسم دعاي كميل برده بود؛ با اين كه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهيد بابايي تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بيشتر بود. در ميان نظامي ها اين چيزها خيلي مهم است. يك روز ارشديت تأثير دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسليم بابايي شده بود. شهيد بابايي مي گفت ديدم در دعاي كميل شانه هايش از گريه مي لرزد و اشك مي ريزد. بعد رو كرد به من و گفت: عباس! دعا كن من شهيد بشوم! اين را بابايي پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گريه كرد.

 



ستاره هاي روستا (2) ملاكاظم راست مي گفت

روستاي سرسبز و زيباي «خضرلو» در پاي تپه باستاني دوره «اوراتوري» يكي ديگر از شاهدان مقاومت و حماسه فرزندان اين سرزمين است.
اين روستا كه در شش كيلومتري غرب شهر «سيه چشمه،- مركز شهرستان چالدران، استان آذربايجان غربي- واقع شده 100 خانوار جمعيت دارد و اهالي غيور و ديندار آن، اغلب به كشاورزي و دامداري مشغولند.
مقبره سادات «كوه كمره اي»، غار تاريخي «چهل تپه»، ييلاق «سيداعلي» و چشمه هاي زيباي «ايستي بلاخ» و «نوروز بلاغي» از جاذبه هاي اين روستاست.
«خضرلو» در صحنه هاي مختلف مبارزه عليه رژيم پهلوي و دفاع از كيان كشور و انقلاب اسلامي كارنامه اي درخشان داشته و در اين راه چهار تن از بهترين فرزندان خود را فدا كرده است. شهدايي كه اينك نامشان زينت بخش كوچه هاي روستاست.
شهيد ابراهيم محمدپور
ابراهيم در دهم بهمن ماه سال 1326 در خانواده اي مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشود.
در دوران تحصيل با آنكه معلم روستا از طرفداران سرسخت رژيم پهلوي بود، عكس شاه را به گردن سگ مي آويخت و در روستا مي چرخاند.
ابراهيم در سال 1338 با دختر يكي از بستگانش ازدواج كرد كه حاصل اين پيوند سه دختر و دو پسر است.
مهمان نوازي، صله رحم و تقيد به شرايع ديني به خصوص نماز و حجاب از ويژگي هاي بارز ابراهيم بود.
زماني كه در پايگاه عملياتي كردوان، كمبودهايي پيش مي آمد، نيروها را با اين عبارات كه جنگ هاي زمان پيامبر و ائمه را به خاطر بسپاريد كه با يك دانه خرما، روز و شب را سپري مي كردند، دلداري مي داد.
چند روز پيش از آخرين مأموريت به خانه آمد. محسن- پسر بزرگش- به سختي بيمار بود و همسرش هم باردار. دل كندن از خانواده سخت بود اما او ابراهيم وار خداحافظي كرد و گفت نام پسرم را اسماعيل بگذاريد. اين بار ابراهيم بود كه به قربانگاه مي رفت. عيد قربان ابراهيم، پانزدهم ارديبهشت 1362 بود. درگيري با نيروهاي ضدانقلاب در جاده پايگاه كردوان به سلماس، ابراهيم محمدپور را به آرزوش رساند.
شهيد محمد تقي مهدي زاده
محمد تقي در روز نوروز سال 1341 متولد شد، با معصوميتي كه تا پايان زندگي در چشمان آبي اش موج مي زد.
شايد حالا هم، اين صحنه مثل فيلم از جلو چشم اهالي روستا و دوستانش مي گذرد كه محمد تقي موقع نوبت آبياري خودشان، با دوچرخه مي آمد و خيلي آرام و باوقار و متانت، از دوچرخه اش پياده مي شد و با بيل، جلوي آب را به طرف زمين كنار روستا باز مي كرد و خيلي با ادب، دوچرخه را سوار مي شد و مي رفت.
تابستان سال 60 وقتي دوره آموزشي سه ماهه اش تمام شد به دوستانش با اطمينان گفت: «من شهيد مي شوم.»
در كوشك از ناحيه دست مجروح مي شود و پس از بهبود به جبهه رقابيه و از آنجا به دشت آزادگان مي رود.
مي خواست داوطلبانه به خط مقدم برود كه دوستانش مي خواهند مانع شوند ولي حريف او نشده و به فرمانده گروهانش مي گويند شما يك چيزي بگوئيد، شايد بپذيرد. وقتي فرمانده با رفتن مهدي زاده مخالفت مي كند، او مي گويد: «الان كه شما مانع من مي شويد، آيا آن موقع در قيامت جوابگوي من خواهيد بود؟ اگر از من بپرسند چرا از دينت دفاع نكردي؟، مي گويم، ايشان نگذاشت. من مي روم و شهيد هم مي شوم.» فرمانده گروهان مي گويد: «من ديگر حريف ايشان نمي شوم. او مي رود و شهيد هم مي شود.»
بالاخره محمدتقي درعمليات بيت المقدس به آرزويش مي رسد و 21 ارديبهشت سال 1361 در مرحله دوم اين عمليات شهيد مي شود.وقتي پيكر مطهرش را آوردند، پدرش در سخنان كوتاهي هنگام تشييع گفت: «من خودم خرمشهر را نمي شناسم، ولي از آقاياني كه قبول زحمت نموده و جنازه پسرم را از راه دور آورده اند و تحويل من داده اند، خيلي تشكر و قدرداني مي كنم. يك فرزند براي من چيزي نيست. هرچند تا پسر داشته باشم، براي دفاع از دين و اسلام و انقلاب به جبهه مي فرستم كه قرباني بشوند.»
شهيد كاظم عباس زاده
كاظم درسال1333 به دنيا آمد. با آنكه به دليل مشكلات معيشتي نتوانست درس بخواند اما به ارزش علم واقف بود و مي گفت: ما هرچه مي كشيم از بي سوادي و نداشتن علم است. به همين دليل فرزندانش را به شدت براي كسب علم و دانش تشويق و ترغيب مي كرد.
با آنكه درطول جنگ، خانه و مأواي كاظم جبهه شده بود اما شهادت نصيبش نشد چرا كه سرنوشت او طور ديگري نوشته شده بود.جنگ تمام شد و خيلي ها رفتند دنبال زندگي شان اما براي كاظم هيچوقت جنگ تمام نشد. غرب و شمال غرب از شيطنت اشرار در امان نبود و بايد مرداني چون او دربرابر مزدوران بيگانه مي ايستادند. تنها يك بار در زندگي اش گريه كرد و آن هم وقتي بود كه خبر رحلت امام و مقتدايش ر ا شنيد و همان يك بار تلافي همه عمر را درآورد. مؤذن خوبي بود و رفقا «ملاكاظم» صدايش مي زدند.
29 تير 1376، ملاكاظم نمازظهر و عصرش را به جماعت خواند و پس از نماز رو به رفقايش كرد و درميان حيرت همه نحوه شهادت و قرارگرفتن در آرامگاهش را براي همه تشريح كرد.
چندساعت بعد كاظم عباس زاده در منطقه «كوزه رش» سلماس به دست تروريست هاي مورد حمايت آمريكا به شهادت رسيد و درست همانطور كه خودش گفته بود. ملاكاظم راست گفته بود.
شهيد رسول پوراسماعيل
رسول نسل سومي بود، درست مثل من و تو.
دو روز مانده به سومين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي در خضرلو متولد شد. پس از گرفتن ديپلم، دوره سربازي اش را به عنوان سرباز معلم طي كرد. صداي خوشش او را به سوي مكبري و مداحي سوق داد. عاشق و شيفته حضرت ابوالفضل(ع) بود. به قول خودش وقتي از حضرت عباس مي خواند از خود بيخود مي شد.
تابستان سال 1385 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد، در تيپ يكم حضرت عباس(ع) لشكر 31 عاشورا. انگار سرنوشت رسول با عاشورا و مولايش ابوالفضل پيوند خورده بود. اوايل شهريورماه همان سال كه با ولادت مولايش هم مصادف بود، مزد پاكي و ارادت خود به خاندان اهل بيت را گرفت و در نبرد با گروهك ضدانقلاب به شهادت رسيد.
شهادت رسول پوراسماعيل دو پيام داشت؛ اول آنكه راه شهادت براي مشتاقان و مجاهدين راه حق همچنان باز است و ديگر آنكه امنيت و آرامش كشور مرهون خون پاك جواناني چون رسول است و زنهار كه حرمت اين خون هاي مقدس را حفظ نكنيم.
اين بود روايت خضرلو و اسوه هاي ايثارش. شما هم براي معرفي مردان هميشه جاويد روستايتان با ما تماس بگيريد.




 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14