(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 8 مرداد 1387 - 26 رجب 1429 - 29 جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189145
PDF نسخه

طعم افتاب
وقايع اختلافيه
برفك..........
غفلت غم انگيز...
شانست اگر بگويد
روايت منتشر نشده از ديدار فينال ليگ برتر فوتبال لالا لاي لاي لالا ي لالاي
روشنفكري در 5 دقيقه
سرزمين وحي...چهار سال بعد
طنز خانگي



طعم افتاب

گوهر خود را هويدا كن؛
كمال اينست و بس
خويش را در خويش پيدا كن؛
كمال اينست و بس
سنگ دل را سرمه كن
در آسياي رنج و درد
ديده را زين سرمه بينا كن؛
كمال اينست و بس
آيت الله حاج ميرزا حبيب خراساني
رحمه الله عليه

 



وقايع اختلافيه

برزو بي طرف
پرونده فساد مالي يك آدم خيلي خيلي مهم مفقود شد. به گزارش خبرنگار حوادث خبرگزاري چيپنا اين پرونده حاوي مقداري حقايق بود، كه بر اثر سهل انگاري مسئول مربوطه، در هنگام حمل و نقل، مفقود شده و تاكنون اطلاعي از آن به دست نيامده است. گفتني است چندي پيش نيز يك آدم مهم به علت اينكه موفق به مفقود شدن پرونده اش نشده بود شخصاً مفقود شد. كارشناسان معتقدند مفقود شدن پرونده ها از مفقود شدن آدم ها بهتر است و لذا اشكالي ندارد.
مصرف پفك باعث سرطان، تصادف با كاميون و آنفاركتوس مي شود. موسسه پژوهشي - سفارشي سلامت گستر پويا وابسته به كارخانه چيپ سازي جينگيلي مستون ضمن اعلام اين خبر از خانواده ها خواست از مصرف پفك به شدت خودداري كنيد وگرنه خون شان پاي خودشان است. گفتني است چندي پيش نيز موسسه تحقيقات -تزئيناتي تندرستان به پروژه وابسته به شركت پفك سازي پولي نمكي اعلام داشته بود مصرف چيپس موجب بروز بيماري هايي نظير طاعون، سيفليس، بري بري و تب نوبه مي شود. آگاهان غذايي نتايج تحقيقات مؤسسات علمي را كلاً مثبت ارزيابي مي كنند كه دست شان درد نكند.
آلبوم موسيقي «مي خوامت اسيدي» تازه ترين اثر خواننده جوان و جوياي نان، تيمور بهادرمنشيان، ملقب به مارتين به بازار آمد. اين اثر كه در اثر هم نوازي دوتار و پركاشن پديده آمده است شامل هشت ترانه (سرود) است كه بر روي اشعاري از ناتاشا نازگلي، مولوي، لاله لاليان و نيز خود مارتين ساخته شده است. ما كه نشنيده ايم، اما شنيده ها حاكي است اين اثر بسيار روح افزا و نشاط انگيز بوده و از قابليت ايجاد انرژي چرخشي و گردشي، علي الخصوص در نواحي كمر برخوردار است.
مؤسسه هواپيمايي «به سوي ملكوت» روز گذشته طي پروازي آزمايشي آغاز به كار كرد. به گزارش چيپنا اين مؤسسه هواپيمايي كه با شعار «به لطف خدا، گوش شيطان كر، زمين را دوباره خواهيم ديد» فعاليت خود را آغاز كرده است، مجهز به سيزده فروند هواپيماي «جامبولينگ3» است كه از زمان جنگ جهاني دوم تاكنون شصت وهفت هزار پرواز موفق انجام داده است و داراي بال هاي سفت پرچ شده مي باشد. اين مؤسسه همچنين از سي وپنج دستگاه ماشين مجهز آتش نشاني، چندين هلي كوپتر نجات، سيستم هاي پيشرفته توليد كف در باند فرودگاه، و نيز تلقين دهنده مجرب، براي مواقعي كه موارد قبلي عمل نمي كنند، بهره مي برد. به گفته آگاهان اين مؤسسه فكر همه جاي كار را كرده است.
كنگره شعر «پرند نيلگون شعله ابريشم خيال» روز گذشته برگزيدگان خود را شناخت. به گزارش ادب نيوز اين كنگره كه با موضوعات مجاز برگزار شده بود، ديروز طي مراسمي كه در تالار بزرگ پرندوشان خيال برگزار شد با معرفي برگزيدگان، به كار خود پايان داد. در اين مراسم كه با سخنراني استاندار، شهردار، فرماندار، مهماندار، مسئول اداره آب و فاضلاب، رئيس دايره اجرايي پتروشيمي، مديركل سازمان فرآورده هاي غيرنفتي، رئيس شعبه مركزي بانك، رئيس ستاد حوادث مترقبه، مسئول ستاد اجرايي طرح هاي نيمه تمام، معاون مركز بررسي هاي مربوطه، مشاور اداره مركزي بازرگاني، مسئول شوراي هماهنگي تأمين منابع، و نيز شعرخواني چند تن از شاعران همراه بود، هداياي برگزيدگان اهدا شد و از بقيه نيز تقدير جانانه به عمل آمد. كنگره شعر «پرند نيلگون شعله ابريشم خيال» هر ساله در يكي از شهرهاي ادب خيز كشور برگزار مي گردد.
بورس هاي عربي سقوط كردند. به گزارش «الاكونوميست» بورس هاي عربي چند روز پيش به علت اين كه دستشان به جايي بند نبود ناگهان سقوط كرده، هم اكنون رو به موت مي باشند. «شيخ واحد سالم جابر نعيم احمد جمال ابوزيد» كه نخواست نامش فاش نشود در گفتگو با خبرنگار الاكونوميست بدبيني و عدم اطمينان سرمايه گذاران، ارتفاع نامعقول و نداشتن حفاظ را علت اصلي اين سقوط عنوان كرد. گفتني است «شيخ زياد جاسم لازم اشجر اخضر شمبلوني» نيز گفته هاي ابوزيد را تأييد كرده است.
زمان دريافت وام مسكن كاهش يافت. مدير روابط عمومي بانك با اعلام اين خبر كه موجب سكته بسياري از منتظران وام شد، اظهار داشت: مردم عزيز ايران از اين پس نبايد نگران انتظار طولاني براي دريافت وام باشند. وي كه صحبت هايش با كف و سوت پي درپي مردم قطع مي شد مژده داد طي سال آتي زمان دريافت وام مسكن باز هم كاهش خواهد يافت و از زمان 45سال كه در سال گذشته درنظر گرفته شده بود به 42 سال و شش ماه كاهش خواهد يافت.
سقف توليد اوپك فرو ريخت. به گزارش نفت نيوز روز گذشته در اثر اقداماتي كه گفته مي شود ارتباطي با مسائل سياسي دارد سقف توليد اوپك بعد از آن كه چرق صدا كرد، زرت فرو ريخت. بنا برهمين گزارش تعدادي از اعضاي اوپك پيش از ريختن اين سقف از محل گريختند، اما از آن دسته از اعضا كه در زير آوار مانده اند هنوز اطلاعاتي به دست نيامده است.
افشين قطبي بار ديگر سرمربيگري تيم فوتبال پرسپوليس (پيروزي سابق، پرسپوليس اسبوق) را پذيرفت. خبرگزاري فوتنا ضمن اعلام اين خبر گفت افشين قطبي مربي ايراني الاصل كشورهاي ديگر، از پذيرش اين مسئوليت ابراز خوشحالي كرد. وي درحالي كه خوشحال بود گفت: هاي، اوكي، من وري وري خوشحال كه شدم مربي براي پرسپوليس، پرسپوليس وري وري گود، وري وري نايس، من پرسپوليس برد، no باخت، برد هميشه، دمت گرم، bye. آگاهان ورزشي در اين راستا معتقدند بازگشت ساق ها مي تواند خلأ ناشي از فرار مغزها را جبران نموده باعث دميدن روح نشاط و اميد به كالبد فدراسيون فوتبال و به تبع آن كل مملكت شود.

 



برفك..........

به قلم شيرين بانو و رفقا
هر وقت شبكه يك «سينما يك» رو پخش نكرد يا زد به هدف يا زد به جدول! پنجشنبه اي يه فيلم نشون داد محشر...فيلم زندگي هانس كريستين اندرسون، نويسنده نوبل گرفته ادبيات كودك...كولاك بود اونم بدون شرح و تفسير و مجري و...خيلي چسبيد ما اول بساط تخمه رو ولو كرديم بعد ديديم اين فيلم با بقيه فيلما فرق داره، بساطو جمع كرديم رفتيم تو فيلم...هر چي شبكه يك در پخش فيلم آخر هفته گل كاشت، شبكه سوم سيما و پنجم سيما ]....[. شبكه سه اي ها كه رفتن تو انبار يه فيلم پيدا كردن ...ميرزا مي گه: لي لول ايل ليلم لاله لحليل آليل، له؟! يعني چي بود اين فيلم ضايع تحقير آميز، اه! شبكه پنجي ها هم كه با باليوود قرارداد بستن هر هفته از سه تا فيلم چهارتاشو هندي آبكي عشقكي پخش كنن، حيف نيم كيلو تخمه آفتابگردون...بازم جاي شكرش باقيه كه به شبكه دو هنوز يخورده اميد هست و بعضا فيلماي خوبي از دستش در مي ره!!چقدر با حجب و حيا، چقدر دوست داشتني، چه صداي نازي، چه لوكيشن با كلاسي، چه فيگو با حالي...اصلا اين محمد دلاوري اگر سالي يه گزارش خبري هم توليدكنه، همون يكي به تور ما مي خوره و مجبور مي شيم از خجالتش درآييم. حالا هم رفته دوباره تو سوراخ موريانه هاي كور و كچل دكان بازكرده براي ادعاهاي دروغين. البته بين خودمون بمونه كه خبرگزاري برنا، تا حالا با پخش هفت هشت ده تا(!) فيلم از اين مدعيان دروغين يه جورايي رو دست زده به صدا و سيما اما به هر حال محمد دلاوري يه چيز ديگه اس! اين جناب رنجبران هم خيلي سعي كرد با مستندي درباره عمليات مرصاد ياد سيد مهدي شريفي رو كه الان رفته عمره و داره مستند عمره دانشجويي مي سازه، زنده كنه اما...آره عزيز من به قول ميرزا، هر كسي را بهر كاري...ميرزا نگفته اينو؟ خيلي خب حالا...مستند عمره هم از شبكه خودمون، شبكه سه قراره پخش بشه.اين راديو جوان در دوره جديد- بعد از دكتر گيل آبادي كه خدا همونجا كه هست حفظش كنه!- برنامه هاي جديدي را با سبك هاي جديدي در حال تهيه و توليد داره! مثلا بعد از اينكه ديدن نسل سوم از تمام عمر صدا و سيما بيشتر به نخبه ها پرداخته و مي پردازه! گفتن يه برنامه درست كردن به نام پلاسما كه قراره جور همه برنامه هايي كه تا حالا توليد و پخش نشده رو بكشه! اينا قراره برن سراغ نخبه ها و... نكته اصلي اين برنامه اينه كه نخبه هاي علمي كه از ايران رفتن رو پيدا مي كنن و باهاشون گپ مي زنن بويژه اساتيد دانشگاه هاي خارجي كه ايراني هستند. هر روز يه ربع به 12 بشنويد و به منم خبر بدين گرچه به قول نسرين بعيده از اين نيم ساعت برنامه هاي روزانه بخاري بلند بشه و... حال اينكه چيزي نيست راديو جواني ها براي افزايش مخاطب خاص(!) محمدرضا فروتن را به برنامه اي به اسم چهار فصل دعوت كردن تا با اجرايي شاعرانه به بررسي موسيقي كلاسيك در ايران و جهان بپردازه؛ چه شود! موسيقي و شعر و بازيگر...

 



غفلت غم انگيز...

بارها و بارها هوايي شدم براي اين ـ مثلا ـ طنز شبانه شبكه ملي با اين همه(!) گاف هاي گفتاري و رفتاري آن هم به بهانه «طنز» يادداشتي بنويسم اما منصرف شدم. آقايان مسئول البته آسوده نخوابند كه اين انصراف ابدي نيست و شايد...اما اينكه چرا منصرف شدم، مهم تر است؛ وقتي صورت خسته و شكسته مردم شهر را
مي بينم، وقتي تلخي فرو دادن آب گلوي مرد خانه را قبل از رسيدن به منزل حس مي كنم، وقتي چهره غمگين زني را كه دست بچه اش را توي دست عرق كرده خودش محكم گرفته و سعي مي كند توي اتوبوس او را كنار پنجره برساند، وقتي... خلاصه كه وقتي غم همسايه شده با مردمان آفتاب خورده تابستان بدقلق 87 را از روي دانه هاي شكفته شده با عطر عرق شور(!) روي صورت پيك موتوري ـ آن هم هنگام موتورسواري و مراقبت از گرفتار نشدن در دام آن كفي
بي رحم كه هيچگاه التماس بردار نيست ـ مي بينم، همانوقت است كه حس مي كنم اين دانه هاي شور شهرنشيني چطور موزيانه دارند ثانيه هاي طلايي عمرمان را مثل موريانه مي بلعند، آنوقت تازه حق مي دهم كه مردم شب ها براي دقايقي پاي جعبه جادو بنشينند و با تمام ضعف ها و كاستي ها و بعضاً توهين ها و تحقيرها دقايقي چشم نازك كنند و خستگي را پشت چند لبخند سه در چهار پنهان كنند.
همين شد كه ويژه نامه طنز را به بهانه اي شيرين، در صفحه اين هفته جا داديم. شايد برايتان جالب باشد بدانيد كه بيش از 90 قالب طنز نويسي در فرهنگ غني ادبيات ايران زمين وجود داشته و دارد كه بعضي هاشان حتي به گوش ما هم نخورده اند و بعضي هاشان هم حتما به چشم مان. خب سن ما قد نمي دهد و قد هم نمي كشد تا اين همه قالب اما به هرحال مي شود و مي تواني به همان دلايل شايد «چيپ» ابتداي يادداشت، طنز و طنز نويسي و طنزنويس را جدي گرفت كه امروز بدجوري به اين هواي تازه احتياج داريم. جدي بگيريم تا چند دانشجوي خوش ذوق اما ]...[ به هواي كار طنز، معجون
بي مزه و گاه بي دغدغه و حتي بي چاك و چفت ستون هايي مكتوب را در گوشه اي از كشور به اسم تنها نشريه طنز دانشجويي منتشر نكنند؛ طنز بدون دغدغه مثل آدم بدون شناسنامه است... البته كه حق باشماست؛ اگر روزنامه هامان طنز فاخر را و نه «ستون نويسي هاي روزانه تكراري و كليشه اي و هندلي به ضرب و زور» را جدي مي گرفتند شايد اين ستون هاي صفحه امروز در روزهاي روزنامه تقسيم مي شد و آن روزنامه ها هم به اسم طنز زورنامه به خورد ما نمي دادند.
لطفاً كمي لبخند ميل بفرماييد، دوباره خدمت مي رسم:
¤¤¤
نشسته بودند توي مسجد و دور هم خرما مي خوردند؛ هسته خرماهايش را يواشكي مي گذاشت جلوي علي. چند دقيقه بعد سينه اي صاف كرد و گفت: پرخور كسي است كه هسته خرماي بيشتري جلويش باشد.
جلوي علي پر بود از هسته خرما. علي هم بلافاصله گفت: من فكر مي كنم پرخور كسي است كه خرماهايش را با هسته خورده! همه نگاه كردند، جلوي پيامبر(ص) هسته خرمايي نبود...
¤¤¤
از غفلت غم انگيز روزنامه ها و رسانه ها و حتي صدا و سيما كه بگذريم، بايد بگويم امروز اگر لبخندي از پشت اين واژه هاي طنزآلود، بر چهره گرمازده و كسل تان نشست، براي من، تاپيست، صفحه آرا، دبير سرويس، شوراي سردبيري، آهان! نمونه خوان، مدير مسئول، برادر حسن، نگهباني، تقي و بچه هايش در شهرستان ها، ناصري و رفقايش، غضنفر«چاي»چي، نگهباني و حراست، مسئول پاركينگ، مسئول توزيع، چاپ چي ها، بچه هاي اينترنت و ... اصلا ولش كن، براي دل خودت، يك صلوات بفرست، همين!
مزاح پيغمبر با اميرالمونين(ع) هم باشد براي آنها كه شوخي و شوخ طبعي راهي به ميان ابروهاي گره خورده شان ندارد، با شما هستم آقاي پدر اخمو، بعله با شما هم خانوم مادر هميشه طلبكار! تلخي دنيا شيريني آخرت است، همين يك جمله دريچه هاي قلب همه مان را به نسيم اميدواري و لبخند باز خواهد كرد اگر البته به اين واژ ه هاي مقدس ايمان داشته باشيم...
از احوالات ميرزا هم براي شما بگويم كه خوبن، سه تا عمل كرديم تا ديگر «ر» را «لام» تلفظ نكنند كه خب خدا رو شكر موفقيت آميز بود اما يك اشتباه كوچك پزشكي باعث شده كه به تازگي همه حروف را «لام» تلفظ مي كنن كه تيم پزشكي شان قول دادند ميرزا تا هفته ديگر به سلامتي كامل بازگردد.
محسن حدادي

 



شانست اگر بگويد

بوالفضول الشعرا
اي بي پسر! بكوش كه صاحب پسر شوي
تا همدم زني نشوي، كي پدر شوي؟!
يك خرده ترس دارد اگر حوض ازدواج
بايد درون آن بپري تا كه تر شوي!
درجلسه معارفه بايست دل بري
از آن طرف، كه صاحب قلبي دگر شوي
شانست اگر بگويد، از آن لحظه قادري
درمنزل پدر زن خود مستقر شوي
درمحضر طلاق (ببخشيد!) ازدواج!
با چشم باز وارد مرز خطر شوي
گر دست شويي از مس بي همسري، يقين
با ازدواج صاحب سرويس زرشوي
البت (!) خريد حلقه و سرويس با شماست
بهر عيال بايد سرويس خر (!) شوي
گر زور عشق وي، بود از مادر تو بيش
هي سعي كن از پدرت خوب تر شوي
روز پدر كه مي رسد از راه، غالبا
با اخذ يك هديه بسي مفتخر شوي
شكر خدا بكن، كه گرفتي هديه اي
دور از شماست غربتي و پرده در شوي
شمشي بخر براي زنت، روز زن كه شد
ورنه تو را كچل كند و خون جگر شوي!
پول زياد گربتواني در آوري
درهر زمينه قادري صاحب نظر شوي
از بعد حجله كار شما مي شود شروع
بايد زخانواده و فاميل سر شوي
قانع مباش گر كه خداداد «گل به سر»!
از او بخواه صاحب يك «گل پسر» شوي
گر مايلي چو بز بشود فرز، لازم است
هي با عيال راهي كوه و كمر شوي
بايست دائما بخري و بياوري
يعني براي خاطرشان باربر شوي
آن خندق بلا نشود پر به سادگي
جز اينكه خود گرسنه و بي خواب و خورشوي
فرزند دودمان پدر مي دهد به باد
اين سان به راحتي تو به افلاك بر شوي
اهل وعيال مغز تو را مي خورند، تا
قاطي كني و نيمه خل و كور وكرشوي
تا آن زمان كه «اشهد» خود را ادا كني
اي بي پسر! بكوش كه صاحب پسر شوي

 



روايت منتشر نشده از ديدار فينال ليگ برتر فوتبال لالا لاي لاي لالا ي لالاي

فرهاد سك سك
شب زود مي خوابم تا فردا صبح علي الطلوع دم ورزشگاه آزادي باشم. بازي 3 بعدازظهر شروع ميشه ولي هر كي از 6صبح درب ورزشگاه رو از جا نكنه، از جا خبري نيس. كاش بليط گيرم بياد و به تور «كامبيز اراذل»، براي تهيه بليط بازار سياه نيفتم. مسواك رو يادم نيس زدم يا نه ولي بوق خاور رو از زيرزمين آوردم و خوب پاك كرده و سابيدم و زير تشك كردم تا صبح يادم نره. پرسپوليسي ام ولي از سپاهان هم بگي نگي خوشم مياد ولي خب بچه طهروني گفته اند بابا ناسيوناريست! يك هفته ديگه امتحانا شروع ميشه و هنوز يه خال هم نخونده ام. عشق فوتبال دربه درم كرده؛ عشق بردن پيروزي. گره عاطفي گرفتيم بسكه چن ساليه پيروزي هيچي نشده؛ اي بخشكي شانس. تا صبح هي اين ور اون ور شدم از بس بوقه اذيتم كرد. يه ناهمواري عمده در تشك ايجاد كرده بود. هي خواب مي ديدم از طبقه دوم ورزشگاه آزادي هولم ميدن پايين و نرسيده به زمين شيهه كشان از خواب بيدار مي شدم و تا 6دقيقه تمام قلبم مثل يه عضو مرغ طپش مي نمود. از زير تشك درش آوردم و تكيه اش دادم به ديفال. مونده بابام ببينه. صبح پا ميشم و مي بينم نيس. همه اتاق رو نيگا مي كنم نيس. واكنش شديدي نشون نمي دم كه ملتفت بشن. ساعت 5 صبحه و من فقط يكساعت وقت دارم. همه جاي خونه رو پاورچين مي گردم ولي هرچي مي گردم كمتر پيدا مي كنم. بي خيالش مي شم و مي خوام بزنم بيرون كه بوقم را سربرآورده از سطل آشغال گوشه خونه مي بينم. كار كار مادرمه. برش مي دارم و راه ميافتم. توي مترو، هم قطاراني رو مي بينم كه در طول سال، محاله اين موقع بيدار باشن. چشمارو ميمالن و هي خميازه ميكشن. همشون پرسپوليسي ان. اگر هم نباشن بروز نمي دن كه در اين صورت جاشون توي چاله متروست. دم در ورزشگاه، دو قبضه آدم وايستاده؛ اينا ديگه كين؟ به هر وسيله اي هست بليط مي خرم و به درون ورزشگاه مي خزم. وقتي از ورودي رهايي پيدا مي كنم مي بينم لباسم رنگي شده، بعد مي فهمم از رنگ هاي نخشكيده اون پسري آغشته شده كه سراسر وجودش از رنگ آميزي مضحكي مسخ شده بود و به انسان نمي مانست. دنبال جايي مي گردم كه بعدازظهر كه بازي شروع مي شه آفتاب سيخ نشه تو چشمام؛ جايي كاملاً در وسط و مسلط به ميدان.
هر رقم آدمي كه بخواي اينجا هست جز كساني كه براي سلامتي خودشون برنامه دارن. 4 ساعت به بازي مونده و ايناهي دارن انرژي مصرف مي كنن و حساب وقت اضافي و كالري اي كه نمي ماند را نمي كنند.
(فلاش فوروارد): گل اول رو كه پيروزي زد كرجي ها بدون راديو فهميدن. يعني در كرج هم مي شد بدون راديو و تلويزيون بازي رو ديد و شنيد. صداي ناشي از هيجان تماشاچيان در گل اول، ابتدا به گوش نمي رسيد؛ چون گوش آدمي، فقط صداهايي با فركانس معمولي را مي شنود اما ولوم كه پايين تر آمد گوش ما همه شنيد و سوت كشيد؛ من ملتفت هيچي نبودم، وقتي جو ملتهب شد بدون توجه به ليدرها بوق مي زدم؛ گاه و بيگاه. هواي استاديوم با تحركات تماشاچي ها گرم تر به نظر مي رسيد؛ توي ارديبهشت، هواش عين تيرماه بهار! بود. چند متر آن طرف تر يكي خوندماغ شده بود و با اين حال داد خودش را مي زد و متوجه نبود. عده اي هم قلوه سنگهايي به جرم حداقل 500 گرم به سمت هواداران سپاهان و داخل زمين پرتاب مي كردند. يك لحظه از بودنم در اونجا پشيمان شدم.
گل اول سپاهان مصادف شد با اين كه سطح صداي استاديوم چند لول بالا بگيرد و همان بالا ثابت بماند. قبلاً بالا و پايين مي شد ولي اين بار ديگه پايين نيامد. عده اي از حال رفتند و سردست شدند. بازي كه به وقت اضافه كشيد عده اي مأيوسانه داشتند خارج مي شدند كه پيروزي به گل دوم رسيد و اونها شروع كردن به برگشتن. گل دوم، سردار رادان را اكتيوتر كرد وهي اين طرف و آن طرف مي دويد و ديگه عينك به چشم نداشت. داور سوت پاياني رو كه زد با همه ديوارهاي انساني پليس، عده اي پريدند وسط زمين. كنترل از دست پليس و مافوق پليس در رفته بود. اينجا بود كه ماندن در ورزشگاه رو به مصلحت خود، خانواده و انسانيت ندانستم و بلند شدم، اما خارج شدن از اين مهلكه به سادگي ميسور نبود. نيكبخت ميكروفون را گرفته بود و داشت از پرسپوليسي دوآتشه بودن خود پرده برمي داشت كه تونستم خارج بشم. توي پاركينگ خودروهاي سواري، ماشين هايي بودند كه شيشه عقب و جلو نداشتند. شايد براي گرما اين كار را كرده بودند و يا شايد تماشاچي نماها برايشان اين كار را انجام داده بودند. آمبولانس ها با تمام ظرفيت به كار بودند. يك صحنه جنگي تمام عيار. ميكروفون به دست كريم باقري بود و ورزشگاه در حال خواندن مصرع لالا لاي لاي لالا لالا بود كه پريدم بالاي اتوبوس تهرانپارس. وردي خواندم و جايي براي ايستادن پيدا كردم. چو انداخته بودن كه توي اتوبوس مأمور هست ولي با اين حال، اتوبوس هنوز راه نيفتاده شيشه عقب نداشت.
گرمايي در حدود 39 درجه سانتي گراد و رطوبت حول و حوش 97 درصد ويژگي هاي هواي اتوبوس منحصر به فرد ما بود. تتمه انرژي ها داشت در اتوبوس تخليه مي شد. برخي به رغم لاغري، تواني مضاعف داشتند و يك هل دادن آنها ممكن بود شما را از پنجره خلفي به بيرون هدايت كند. راننده از ترس جان خودم دم نمي زد چه برسه به تلاش براي حفظ بيت المال. بوقم در يكي از اجتماعات شكننده درب خروجي از دست رفته بود و من حالا در اتوبوس متوجه شدم كه همراهم نيست. اتوبان تهران كرج مسدود بود و وسط اتوبان قفل شده، فرصتي فراچنگ آمده بود براي تخليه كالري ها از راه كمر. دانسينگ بي سابقه در اتوبان تهران كرج حدود يكساعت به طول انجاميد و ما با آخرين ورژن رقص اعم از ماهواره اي و سنتي و باباكرم، و تغييرات پديد آمده در آنها كاملاً آشنا شديم. ساعت 1.5 صبح قديم با پيراهن چاك خورده و حالي نزار و شكمي گشنه به خانه رسيدم و به ديداري مفصل با پدرم كه با گزمه مخصوص دزدگيري لب حوض به انتظارم نشسته بود، نائل شدم. به خاطر صدمات ناشي از اين ملاقات، بيش از اين نمي توانم برايتان بنويسم...

 



روشنفكري در 5 دقيقه

اگر خسرو هستيد، اگر آخرين مطلبي كه مطالعه كرده ايد تصميم كبري بوده است. اگر قدرت تحليل شما درحد پت و مت است. اگر فرق اگزيستانسياليسم و هويج را نمي دانيد، نگران نباشيد بسته هاي آموزشي« روشنفكري در 5 دقيقه» به بازار آمد!
¤ اولين اصل، يادگرفتن تعدادي لغت پرملاته! هرچه بيشتر بدونيد بهتره اما اگر مغزتون زياد كشش نداره همين چهار تا روحفظ كنيد: سيناپس، پارادايم، نوستالژيك و ديالكتيك، معني اش زياد مهم نيست فقط كافيه هر چند جمله درميون مقداري از اين كلمات-به ميزان دلخواه - بكار ببريد البته مواظب باشيد درآن را زياد بالا نبريد كه تابلو مي شود!
¤ ريش پرفسوري گرچه اپيدمي شده ولي هنوز هم جواب مي ده! ريش پروفسوري مي تونه يك كارگر افغاني رو به يك شهروند فرهيخته تبديل كنه!
¤غر بزنيد! غر زدن به وضع مملكت يكي از اركان مهم و شايد مهمترين ركن روشنفكري باشه. به هر چيزي كه فكرتون مي رسه غر بزنيد مهم نيست به چي فقط غر بزنيد مثال: اگر بارون نمي آد از بارونهاي لندن تعريف كنيد و بر پدر مملكت بي آب و علفمون لعنت بفرستيد!
اگر بارون مي آد از هواي صاف و آفتابي تگزاس تعريف كنيد و بگيد:«تف به اين مملكت گل و شل!»
¤ روزنامه هاي چپ بخريد. اسمش مهم نيست. جناحش مهمه!
¤ مداوم از پيشرفت خارج تعريف كنيد! طوري كه انگار 80 سال توي لس آنجلس زندگي كرده ايد. مثلا بگيد اونجا نون بربري تو بسته بند ي هاي استريل عرضه ميشه!
¤ هرچيزي رو كه مردم خيلي بهش اعتقاد دارند. مسخره كنيد. حتي اگر لازم شد خدا رو هم انكار كنيد البته بعضي ها جلوتر رفته اند و خودشون رو هم انكار مي كنند كه ما تا اون حدش رو توصيه نمي كنيم!
¤ كراوات خيلي مهمه حتي اگه مي خواهيد تا سبزي فروشي سركوچه بريد. كراوات فراموش نشود. حتي اگر مي خواهيد با بيژامه برويد باز كراوات بزنيد! براي اينكه در ذهنتان ملكه شود مي توانيد شبها با كراوات بخوابيد!
¤ اگر در مهماني خواستيد دستشويي برويد و آنجا دستشويي فرنگي نداشتند به شدت از صاحبخانه گلايه كنيد و خودتان را ناراحت نشان دهيد. البته اگر دستشويي فرنگي داشتند هول نكنيد! دستشويي فرنگي هم مثل دستشويي هاي خودمان همان دو مرحله را دارد: 1- شلوارمان را پايين مي كشيم 2-]...[ مي كنيم. مواظب باشيد مراحل را جابجا انجام ندهيد!
¤ پيتزا ديگه دمده شده، سعي كنيد اسم غذاهايي رو حفظ كنيد كه بقيه حتي نمي تونند تلفظش كنند: مثال: فوندي بورگينيون، تاوزند آيلند و... البته اگر توي رستوران بوديد قبل از به زبان آوردن اين كلمات ابتدا دستتون رو داخل جيبتون كنيد و يك چرخ بدهيد اگر به چيزي برخورد نكرد احساس تشنگي كنيد و يك ليوان آب سرد سفارش بدهيد!
¤ داشتن يك وبلاگ ضروريه: البته اگر هنوز فرق بين كيس و مانيتور رو نمي دونيد برويد به پاراگراف بعدي! قالب وبلاگ بايد حتما سياه باشه. سياه نمادي است از خفقان ژرفناي دروني و فريادي از فراسوي فراخناي تاريكي هاي ناجور! اسم وبلاگ هم بايد يكي از اين ها باشد: فرياد بي صدا، اسير حجم خلوت بي كسي، غريب غروب، غربت قارقار! براي مطالب توش هم مي تونيد يك كتاب از احمد شاملو بگذاريد بغل دستتون و هر هفته يه صفحه ازش رو تايپ كنيد بريزيد تو حلق وبلاگ!
¤ از دوره شاه خيلي تعريف كنيد. مخصوصاً بگيد اون موقع همه چيز خيلي ارزون بوده مثلاً تويوتا كمري 3 قرون بوده! البته سعي كنيد به مغزتون يه مقدار بيشتر فشار بياوريد و مثال بهتري بزنيد.
¤ سعي كنيد عينكي شويد. عينك سمبل مطالعه زياده! اگر حوصله مطالعه نداريد يك روش سريعتر هم وجود داره: 2 دقيقه ممتد به جوشكاري با دقت نگاه كنيد!
¤ مدام به احمدي نژاد گير بدهيد، براي شروع مي توانيد به لباسش گير بدهيد! اگر آي كيوي بيشتري داريد مي توانيد به ديپلماسي، متودولوژي فكري، اصول مداليته در مهار سياست دوگانه و... گير بدهيد... نمي خواد شما به همان لباسش گير بدهيد!
¤ ترانه هاي خارجي گوش بدهيد. هرچي غيرمجازتر باشه بهتره! اگر نانسي گوش مي ديد نشون ميده كه تمام مراحل روشنفكري رو با موفقيت پشت سر گذاشته ايد!
¤ يك سگ بخريد. ا صولاً معاشرت با «سگ جماعت» تاثير زيادي در ارتقاي سطح روشنفكري داره!
¤اگر دختر هستيد بايد مانتوي شما تنگ باشد! تنگ تر از بقيه! خيلي تنگ! اونقدر كه موقع غذاخوردن مجبور شويد دكمه هاي جلوي آن را به صورت موج مكزيكي به ترتيب باز و بسته كنيد تا لقمه پايين برود!
و بالاخره مانيفست روشنفكري: كتاب هاي «فروغ فرخزاد، صادق هدايت، سروش و گوگوش» كتب اربعه روشنفكران محسوب مي شوند. حالا خيلي به آخري گير نديد بيشتر با سي دي حال مي كنه!

 



سرزمين وحي...چهار سال بعد

مريم اخوان - بعله! قراره كه سال 2012 مكه مكرمه عزيز كه با وجود صف طويل ثبت نام كنندگان و صف صغير اعزام به مكه، حالا حالاها به ما نمي رسه، اين شكلي بشه. اونم چي با تخريب هزار هتل و ساخت بناهايي كه ظرفيت حرم شريف و مسجد الحرام به يك ميليون نفر مي رسه. آره خب! اينا از روي طرح تحول آستان قدس كپ زدن!!! شايدم از نقشه تعريض حرم حضرت معصومه(س) در قم!!!!!!!!!!! خلاصه كه حيفم اومد لذتي كه از ديدن اين عكس بردم رو در آستانه مبعث زيباترين لبخند خدا در آفرينش با شما قسمت نكنم، حالا اينكه از كي و كجا كپي كردن به ماچه!
¤¤¤
از خانم آويني به خاطر گاف خودم ـ اينجور مواقع روزنامه ها مي گن: اشتباه تايپي و چاپي ـ در ستون هفته قبل معذرت معذرت... يگانه خانوم گفته بود فرزانه متوسليان، برادرزاده حاج احمد است كه من...گفتم كه معذرت... بعله ما هم مي دونيم حاج احمد عزيز اصلا ازدواج نكرده، همه اش تقصيره اين رئيسه نذاشت من برم سينما و يادداشت بنويسم، اينطوري شد! خانوم فاطمه گودرزي، مطلب قشنگتون رو به دلايلي كه خودتون بهتر مي دونين و سال گذشته هم آقاي مدير مسئول به اش اشاره داشت، نمي تونيم با همين تيتر و ليد و محتواي مستقيم كار كنيم ولي خيالتون تخت كه رئيس قول داده امسال يه جوراي خيلي ملسي از خجالت حضرت آفتاب درآئيم، باز هم به خاطر سليقه و به روز بودنت، مرسي! جا نداريم فقط اسم رفقاي ويژه نامه اي رو كه نشد و نمي شد مطلبشونو كار كنيم در ادامه قرائت بفرمائيد:( قبل از همه از ارژنگ حاتمي به خاطر كمبود جا عذرخواهي مي كنيم)
محمد مجيد دائي دائي، مسعود مرزبان از كاشان، ميرزا نمك دان(خودش اينجوري ايميل زده)، جلال فيروزي از ساوه، آقا يا خانم پندار، سيد سعيد رضوي از قم، شباب آل كوثر، ابراهيم سلحشور، حيدر حاجي مرادي از دزفول، فرزانه بيگدلي از تبريز، خانم اميني، نفيسه سادات جلالي، منيره لبافي، حبيبه نادري از يزد، زينب دهدشتي و شيرين محلوجي.
راستي اول، بعضيا مي گن بازتاب صفحه هر هفته رو و بازخوردهاشو در هفته بعد منتشر كنيم اما ما مي گيم كه بنا به دلايل امنيتي، مصلحتي و مديريتي بيان برخي بازخوردهاي عوام و خواص با صفحه هر هفته زياد مقدور نيست، اصرار نكن! راستي دوم، تا 25 مرداد براي ويژه نامه «كودكي از دست رفته» فرصت دارين، بسم الله، طنز هم بفرستين، خوب باشه، چاپ مي كنيم چون كه طنز واسه صفحه اولويت داره.

 



طنز خانگي

بيژن اسدي پور
نويسنده بزرگي كه جهان را فتح كرده بود بالاخره نتوانست خانه خودش را فتح كند.
كودك از خانه خارج مي شود، ساختمان وضع حمل مي كند.
افراد خانواده دير از خواب بيدار مي شوند. اتاق خواب طلوع را از خاطر مي برد.
افراد خانواده كنار سفره غذا مي نشينند. نمكدان خوشمزگي مي كند.
دختر روي فرش مي نشيند. گلستان قالي گل مي دهد.
در روزهاي باراني، سايه ام را به مرخصي مي فرستم.
مرد از سفر به خانه مي آيد، جاده به بن بست مي رسد.
زن شيشه ها را پاك مي كند، شيشه خود را در هوا مخفي مي كند.
زن درآشپزخانه سبزي خرد مي كند، بهار زير ضربات ساطور به قتل مي رسد.
زن در غم عزيزان اشك مي ريزد، دستمال كاغذي غرق مي شود.
زن خياطي مي كند. پيراهن متولد مي شود.
مرد دير از خواب بيدار مي شود. تختخواب از خستگي به خواب مي رود.
دزد آهسته وارد خانه مي شود، خانم بزرگ شيشه عمر خود را مخفي مي كند.
پيرمرد عينكش را از چشم مي گيرد، نگاه پيرمرد جلوي پايش سقوط مي كند.
قبل از آمدن هيزم شكن، تنهايي كمر تك درخت را مي شكند.
خورشيد غروب مي كند. خانم بزرگ با نگراني سايه اش را جستجو مي كند.
خانم بزرگ در بستر بيماري افتاده است، قطره چكان مي گريد.
خانم بزرگ در بستر مرگ افتاده است، عكس جواني خانم بزرگ درقاب پژمرده مي شود.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14