(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 8 مرداد 1387 - 26 رجب 1429 - 29 جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189145
 

جامعه توحيدي از نگاه امام(ره)
تسجيل به ضرب كتك! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 9

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




جامعه توحيدي از نگاه امام(ره)

سوء استفاده از مفهوم جامعه توحيدي براي ضربه به نظام و ارتش
يك اشتباه گاهي ديده مي شود كه بعضي از افراد منحرف، در بين پرسنل شهرباني يا در بين درجه دارهاي ارتش يا ژاندارمري پخش مي كنند و جوانها را وادار مي كنند به بعضي از كارهايي كه ناشايسته است. آن اين است كه به آنها مي گويند كه حالا كه انقلاب شده است و طاغوت از بين رفته و جمهوري اسلامي آمده است، ديگر درجه دار و افسر و سرباز ندارد جامعه توحيدي. آن يك اشتباهي است كه آنهايي كه مي خواهند نگذارند اسلام آنطوري كه هست، در كارش تحقق پيدا بكند، آنها اين حرفها را در اذهان جوانها انداخته اند، جوانها هم غافل از مسائل، دنبال كرده اند.
جامعه توحيدي به آنطوري كه آنها مي گويند يعني جامعه هرج و مرج! حالا مثلاً در شهرباني اگر بنا باشد كه زيردست رئيس شهرباني از رئيسشان اطاعت نكند، خودش خودسر، به اسم اينكه جامعه توحيدي است، رياست و مرؤوسيت اصلش در كار نباشد، همه يا بايد مثلاً فرض كنيد سرلشكر باشند يا همه سرباز. اگر يك لشكري، يك شهرباني همه شان رئيس باشند، اين شهرباني قابل دوام است؟ همه شان سرباز باشند، همه شان پاسبان باشند، هيچ ديگر آن كسي كه بايد فكر كند و روي افكارش فرمان بدهد، او نباشد در كار، اين شهرباني ديگر شهرباني نيست. در ارتش هم همين طور.
اگر همه سرباز باشند تا جامعه توحيدي به آن معناي غلطي كه در اذهان انداختند باشد، يا همه آنها سرگرد باشند، يا همه آنها سرلشكر باشند مثلاً، آيا اين ارتش مي شود براي يك مملكتي يا هرج و مرج مي شود؟ اساس ارتش، اساس ژاندارمري، اساس نظام در عالم، نه فقط در اينجا، در عالم از اوّلي كه يك نظامي در عالم پيدا شده، اساس بر اين بوده است كه مراتب محفوظ باشد. فرق مابين دولت اسلامي و غيراسلامي اين است كه ظلم نشود از بالا به پايين. نه، فرمان داده نشود، اطاعت بايد بشود، ظلم نبايد بشود. در زمان رسول اللّه هم، همه مطيع رسول اللّه بودند و او فرمانفرما بود، اما از طرف ايشان ظلم به كسي نمي شد. در زمان حضرت امير هم، حضرت امير امر مي كرد و همه اطاعت مي كردند. مالك اشتر هم در آنجايي كه حكمفرما بود امر مي كرد و همه مكلف به اجرا بودند، لكن از طرف مالك اشتر ظلم به كسي نمي شد.
جامعه توحيدي عبارت از جامعه اي است - توحيدي به معناي حقيقي، نه به آن معناي غلطي كه گفته شده است - عبارت از جامعه اي است كه با حفظ همه مراتب يك نظر داشته باشند، كأنّه يك موجودند. شهرباني، شهرداري - عرض مي كنم كه - ارتش، ژاندارمري، ساير قشرهاي دولت، ملت، رئيس جمهور، پايينتر، همه با حفظ مراتبشان يك مقصد داشته باشند و آن يك مقصد الهي، كأنّه همان طوري كه يك جامعه توحيدي در خود بدن انسان است. انسان به منزله جامعه توحيدي است. چشم، گوش، دست، اينها، اما هم فرمانفرما دارد، هم فرمانبر دارد. مغز فرمان مي دهد، دست فرمان مي برد، اما همه يك راه دارند. همه براي اين است كه اين كشور فردي را - انساني را - اداره كنند. همه دنبال اينند كه فرمان از بالا مي آيد و پايين هم اطاعت مي كند، لكن جامعه توحيدي است. اعضاي يك موجودند، اعضاي يك هيكلند، يك هويتند، لكن در عين حالي كه اعضاي يك هويتند و همه هم براي همين هويت دارند زحمت مي كشند، لكن فرمانفرما و كارفرما و كاربر داريم. مغز فرمان مي دهد، اعصاب دنبالش فرمان مي برند، دستها، پاها، چشم، گوش، همه اينها فرمان مي برند. جامعه توحيدي است يعني، همه شان براي يك مقصدند. جامعه توحيدي را وقتي كه از انسان آورديم براي جامعه، اين فرد كه به منزله يك جامعه توحيدي بود، يعني قواي مختلفه، اعضاي مختلفه در يك فرمان و در يك راه تخطي نمي كنند. قوا مختلف؛ قواي باطن، ظاهر، اجزا و اعضاي مختلف؛ دست، پا، سر، چه، لكن همه در فرمان مغز هستند، يا روح هستند. و همه رو به يك مقصد هستند و آن براي حفظ مثلاً خودش، حفظ هويت خودش، حفظ مصالح خودش. جامعه توحيدي معنايش اين است كه در عين حالي كه فرمانبر و فرمانفرما هست، در عين اينكه رئيس جمهور هست و - عرض مي كنم - مجلس شورا هست و مردم عادي هستند و سرلشكر هست و رئيس ستاد هست و اينها، همه بايد فرمان ببرند از آن كساني كه فرمانفرما هستند و روي قواعد، لكن همه شان مثل يك بدن مي مانند، همه براي يك مقصد باشند، ارتش نكشد يك طرفي و ژاندارمري يك طرف. و در يك كشور اگر ارتش يك طرف بكشد، ژاندارمري يك طرف بكشد، شهرباني يك طرف بكشد، اين اختلاف پيدا مي شود. همه بايد با هم، هم مقصد باشند براي حفظ كشورشان، مقصد حفظ كشور باشد.
معني جامعه توحيدي، به اينطوري كه اين اشخاص منحرف القا كرده اند در اينها، معنايش يك جامعه حيواني است. در غير حيوان، جامعه توحيدي ما نداريم. حيوانها هم، همه اين جور نيستند. حيوانها هم يك دسته شان متمدنند مثل موريانه، مثل زنبور نر، مثل مورچه. اينها نحو تمدن دارند. اينها هم بالا و پايين دارند. در حيوانات پايينتري كه ادراكاتشان به آن اندازه نيست، جامعه توحيدي است! يعني الاغها همه يكجورند. گاوها هم همه يكجورند. فرمانبر و فرمانبردار ندارند؛ يك همچو جامعه اي را آقايان مي خواهند؟ جامعه توحيدي كه هيچ درجه داري نباشد. هيچ بالا و پاييني نباشد. - فرمانفر - همه بايد عطار باشند. اگر عطار نباشند، جامعه توحيدي نيست! اگر مقصود اين معناست، جامعه توحيدي، جامعه توحيدي در بشر تا حالا وجود پيدا نكرده الّا آن وقتي كه وحشي بودند. اگر يكوقتي بشر وحشي بوده، آنجا يك جامعه توحيدي - هر كسي براي خودش مي رفته علفي مي چيده و مي خورده - اما آن روزي كه تمدن در بشر آمده است، لازمه تمدن اين است كه درجات باشد. لازمه تمدن اين است كه يكي دكتر باشد، يكي فرض كنيد كه مهندس باشد، يكي ديگري باشد. يكي سرگرد باشد. يكي چه باشد. اين چيزهايي كه هست واقعاً در عالم، اگر اين را بردارند و بخواهند جامعه توحيدي به آن معنا درست بكنيد برگشت به توحش است.
آنهايي كه اين مطلب را در ذهن جوانان ما القا مي كنند براي اين است كه منعكس بشود در خارج كه اينها يك جامعه حيواني هستند. اينها قابل اين نيستند كه براي خودشان حكومت كنند. كسي كه حكومت را قبول ندارد، اين هرج و مرج است. يك جامعه حيواني است. اين محتاج به سرپرست است.
اينها نقشه مي كشند كه جوانهاي ما را در ارتش وادار كنند به اينكه هرج و مرج ايجاد كنند. در ژاندارمري هم هرج و مرج ايجاد كنند. در پاسدارها هم هرج و مرج ايجاد كنند. در شهرباني هم هرج و مرج ايجاد كنند. قواي انتظامي - هرج و مرج - كه ستون فقرات يك جامعه است به هرج و مرج كشيده بشود. يك مملكت هرج و مرج، محتاج به يك قيّمند. يك مملكتي كه در آن نظام نيست، در آن فرمانبرداري از بزرگترها نيست، همه براي خودشان بخواهند يك بساطي درست كنند، معنايش پوسيدن يك جامعه است از داخل. اسلام هم اين جور نبوده. هيچ، هيچ رژيمي در عالم اينطور نيست كه هرج و مرج باشد. جامعه توحيدي، جامعه توحيدي به آنطور كه من عرض كردم يك امر مطلوبي است كه همان طوري كه در بدن انسان يك جامعه توحيدي است، اگر يك ملتي اينطور شد، خودش را نگه مي دارد. شما ديديد كه يك حدودي ملت ما با هم منسجم شدند و غلبه كردند بر همه چيز. اگر همه قواي انتظاميه و همه قشرهاي ملت از روحاني تا دانشگاهي تا بازاري تا كارگر تا زارع، همه اينها اگر چنانچه منسجم بشوند به هم، - با عين - در عين حالي كه مراتب محفوظ است بين خودشان، لكن منسجم باشند با هم، مجتمع باشند با هم، يك بدن، حال يك بدن پيدا كنند، همان طوري كه بدن انسان جامعه توحيدي است، جامعه هم يك بدن بشود، اگر اينطور بشود، آسيب ديگر برنمي دارد اين. اين معناي جامعه توحيدي، به اين معنا صحيح است. اين معناي صحيح جامعه توحيدي است. اگر در يك كلامي، براي آدمي كه ملتفت بوده است مسائل را، يك كلمه جامعه توحيدي واقع شده است مقصود اين است، و اما مطلب غلطش را انداخته اند توي اذهان جوانهاي ما. در عين حالي كه حسن نيت دارند، در عين حالي كه صفاي باطن دارند، ولي بازي مي خورند. مي خواهند زمينه را اين شياطيني كه افتاده اند، توي هم ارتش هست، هم ژاندارمري هست، هم شهرباني هست، هم بازار و هم كوچه هست، اينها يك شياطيني هستند كه مي خواهند زمينه را فراهم كنند براي حكومت طاغوتي.
من حالا به شما مي گويم - سنم هم اينقدرها] كم [ نيست، ممكن است كه قبل از اين حرفها بروم از اينجا - لكن شما يادتان باشد . . . اين برنامه اي ] را[ كه الآن دارند بعضي از مغرضين
مي ريزند و جوانهاي ما را گول
مي زنند، آن برنامه براي اين است كه امريكا را به ما مسلط كنند. - امريكا بفهماند - همه مطبوعات امريكا شروع كنند و غرب، همه اينها كه با شما دشمنند، شروع كنند به اينكه ] ايران [ يك مملكت هرج و مرجي است، نظام ندارد اين مملكت، بالا و پايين ندارد، مثل حيوانات همه به جان هم ريخته اند، همه مخالف هم هستند، همه از هم تخلف مي كنند، هيچ يك از هيچ كس حرف نمي شنود. يك همچو جامعه اي محتاج به قيم است. دنيا حكم مي كند كه ايران محتاج به قيم است، قيم برايش پيدا بكنيد! راه را باز مي كنند براي اينكه يك قيمي مثل محمدرضا بالاي سر ما بياورند. يك قيمي مثل رضا خان بالا سر ما بياورند. حريف ما يك حريف عادي نيست. حريف ما يك حريفي هست كه كارشناسهاي آنها تمام اوضاع همه ممالك ]را [تحت بررسي قرار داده اند و همه آنجاها مضبوط است پيششان كه بايد چه كرد. يك همچو انقلابي كه ضربه به آنها زد، اين انقلاب را چه جوري بايد از بين برد؟ ]بايد[ با دست خود ارتش، ارتش را از بين برد. با دست خود شهرباني، شهرباني را از بين برد. با دست خود ژاندارمري، ژاندارمري را از بين برد. با دست خود ملّا، ملّا را از بين برد. با دست خود متدين، ديانت را از بين برد. اينها نقشه است آقا! اينها همين طور نيست قضيه، نقشه است اينها. اگر يك جامعه اي - سلسله - ارتشش سلسله مراتب نداشته باشد آن ارتش، كه منحرفين اينطور القا مي كنند، مي روند درجه شان را مي كنند كه نه، نبايد باشد، نمي فهمد اينكه درجه اش را مي كند چي است، چي مي خواهند. ژاندارمري هم مثل آن بشود، شهرباني هم مثل آن بشود، پاسدارها هم آنطور بشوند، قواي انتظامي ما بپوسد، از بين بروند، اينكه بايد حفاظت يك كشوري را بكند، اين از بين برود. به اين هم قانع نيستند. مي روند صحراها را به هم مي زنند و نمي گذارند زراعت بشود، غارت مي كنند. درختها را مي برند. - نمي دانم - از اين بساط درست مي كنند. بازار مي روند هزار جور بساط درست مي كنند. دانشگاه مي روند هزار جور حرف درست مي كنند. ماها را دارند از باطن مي پوسانند. مايي كه بايد حالايي كه رسيديم به اينجا كه اين قدرتها را كنار گذاشته ايم و الآن دنيا دارد نظر مي كند كه اين عده اي كه اين كار را كردند و اعجاب براي دنيا آورده، بعد از انقلاب چه مي كنند.
اگر مردم دنيا ديدند كه ما بعد از انقلاب هرج و مرج ايجاد كرديم به جاي اينكه بفهميم چه بكنيم، به جاي اينكه يك جامعه توحيدي، آنطور جامعه توحيدي كه همه منسجم با هم در يك راه با حفظ مراتب مثل بدن انسان، منسجم است بدن انسان، با هم است، حفظ مراتب هم مي كند، وليكن يك جامعه توحيدي است كه همه يك جهت، همه يك راه مي روند. اگر جامعه ما امروز اينطور نباشد، يعني همه قواي انتظامي مان با هم هماهنگ نباشند، پاسدارانمان با قواي انتظامي هماهنگ نباشد، دولتمان با ملت هماهنگ نباشد، ملتمان با قواي انتظامي هماهنگ نباشد، دولتمان با ملت هماهنگ نباشد، ملتمان با قواي انتظامي هماهنگ نباشد اين جامعه اي است كه زود يا دير مي پوسد و انسجامش از بين مي رود. اينها بايد با هم باشند. به اين معنا جامعه توحيدي مي خواهيم. اگر اينطور شد، آسيب بردار نيست. اگر يك مملكتي همه اجزايش با هم شدند، اينها معتصم مي شوند، اينها ديگر آسيب برنمي دارند. اين جوانهاي ما ملتفت باشند كه از كجا دارند ضربه مي خورند. اينها خيال مي كنند كه خدمت دارند مي كنند. اينها خدمت نمي كنند. اينها در عين حالي كه خيال مي كنند خدمت مي كنند، دارند ضربه مي زنند به اين جمهوري شما.

 



تسجيل به ضرب كتك! پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 9

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در قسمت قبل بهزاد از مصيبت هاي تسجيل شدن گفت و اينكه هيچ جواني كه در خانواده بهايي رشد كرده، جرأت ندارد بگويد من نمي خواهم بهائي شوم. روايتگر ما اينگونه ادامه مي دهد:
مدتي با پدر و مادرم كلنجار رفتم كه اجازه بدهيد براي آمادگي بيشتر باز هم مطالعه كنم، اما براي اولين بار سخن پدر و مادرم يكي بود: مي خواهي آبروي ما برود؟! مي خواهي مغضوب جمال مبارك شويم؟! مي خواهي نتوانيم سرمان را در جامعه بهايي بالا بگيريم؟! مي خواهي. . . و مجموعه اين فشارها باعث شد تا در يك روز جمعه جهت امتحان به منزل خانم نعيمي ]اختر كوثري[ واقع در خيابان مهديه بروم. خاله و دايي ام سعي مي كردند در همين فرصت درس هاي مناجات مخصوص، الواح، تاريخ بهائيت و احكام را با من مرور كنند، اما همانگونه كه خودم پيش بيني كرده بودم، در اين امتحان مردود شدم، مثل امتحانات مدرسه، در حالي كه انتخاب دين امري است كه به دل باز مي گردد و آگاهي.
وقتي خانم نعيمي به من گفت: آقاي جهانديده شما مردود شده ايد، خيلي خوشحال شدم؛ چون به قول معروف براي من از اين ستون به اون ستون فرج بود و من در جواب خانم نعيمي گفتم: «خوب پس اگر اين طور است، رفع زحمت مي كنم. . . » در اين هنگام او با لحني تند و عصباني حرفم را بريد:
«ببين آقا فرهاد، ما اينجا مردودي نداريم، شما برو مطالعه كن و مطالب را از حفظ كن و حداكثر جمعأ هفتأ آينده اينجا باش. »
يك هفته گذشت و دوباره به جمعه رسيديم. در اين مدت از محفل، مدام با منزل تماس مي گرفتند و يادآوري مي كردند كه جمعه بايد فرهاد امتحان مجدد بدهد.
پدر و مادرم مدام به من سركوفت مي زدند تا اينكه به اجبار جمعه هفته بعد به اتفاق خسرو تركان، حميد معيني و چنگيز بشيري پيش خانم نعيمي رفتيم.
داشتيم خودمان را براي امتحان آماده مي كرديم كه خانم نعيمي وارد شد و با نوعي شادي تصنعي گفت:
«خب بچه ها من با توجه به اختياراتي كه از طرف محفل دارم، شما را بدون امتحان تسجيل مي كنم. »
همگي با قيافه اي شگفت زده به هم نگاه كرديم و خانم نعيمي كه متوجه نگاههاي ما شده بود، ادامه داد:
«تعجب ندارد، من احساس كردم دل شما براي جمال مبارك مي طپد و اين عشق از چشم هاي شما هويداست. به همين خاطر شما را تسجيل كردم. » و بعد خانواده هاي ما در جريان قرار گرفتند و نامه محرمانه تسجيل شدن من نيز به پدر و مادرم داده شد. بدون آنكه بدانم در اين نامه چه نوشته شده است!!!
وقتي از محفل بيرون آمديم من با نارضايتي گفتم: بچه ها اگر ما نخواهيم بهايي بشويم بايد چه كسي را ببينيم؟! اما از آنجا كه در فرقه بهائيت خبرچيني براي محفل امري مذموم نيست و حتي مستحق پاداش است، احدي زاده يكي از بچه ها، اين حرف را به گوش اعضاي محفل رساند و اين باعث شد تا از پدر و مادرم در سن 61 سالگي كتك سختي بخورم، آنچنان كه بدنم آش و لاش شد و از سوي ديگر نيز از سوي اعضاي محفل احضار و بشدت تحقير شدم در آن روز خانم نعيمي به همراه ديگر اعضاي محفل در حالي كه چشم هايشان از حدقه درآمده بود، من 61 ساله را در زير الفاظ خود له كردند:
جوجه تو هم آدم شدي؟! فكر كردي دين جمال مبارك به تسجيل تو محتاج است؟! بيچاره، پادشاهان، ملكه ها و رئيس جمهورها براي ديدن جمال مبارك لحظه شماري مي كردند آن وقت تو يك الف بچه مي گويي ما اگر نخواهيم بهايي شويم چه كسي را بايد ببينيم؟! بچه جان! اين دين جهاني است و از جنگل هاي آفريقا تا استراليا بگير و برو آمريكا، اروپا پيرو دارد. و اين در حالي است كه اينها ادعا مي كنند فرد براي تسجيل شدن و ورود به جرگه بهائيان بايد بدون اكراه و از سر آگاهي تصميم بگيرد، اما در مورد من و نمونه هايي مثل «من» ديگر به ضرب كتك و پس گردني و بايكوت خانوادگي، ما را مجبور به پذيرش مي كردند و امروز نيز چنين مي كنند.
حالا من يك بهايي بودم كه اسمم به اسرائيل فرستاده شده بود، بدون آنكه كوچكترين نقشي در اين انتخاب داشته باشم و همين موضوع باعث شد تا احساس كنم بايد تا آخر عمر به ضرب كتك و زور يك زندگي تحميلي را سپري كنم تا در ايستگاه آخر بشوم مثل سرايدار حظيره القدس.
در اين ايام ما به خانه اي واقع در محله شيرسنگي اسباب كشي كرديم. در اين محله عموم همبازي هاي من مسلمان و حتي از خانواده هاي شهدا بودند، به همين دليل بارها و بارها از سوي محفل احضار شدم و به من تكليف شد تا از اين پس، با معاشران بهايي حشر و نشر داشته باشم، اما از آنجا كه در كنار دوستان مسلمانم راحت تر بودم، هيچ گاه نتوانستم در چارچوب فرامين محفل زندگي كنم.
فراموش كردم بگويم كه در سال دوم راهنمايي به دليل شكستن پايم در حادثه تصادف، يك سال مردود شدم و سال بعد با برادر كوچكم بهرام روي يك نيمكت و در يك كلاس نشستم و دوباره مجبور شدم يك سال ديگر در كلاس دوم راهنمايي درس بخوانم و يك سال بعد به خانه اي ديگر نقل مكان كرديم و من سال سوم راهنمايي را در مدرسه علامه، سپري كردم. در سال سوم راهنمايي، معاشرت من با مسلمانان گسترده تر شد، آنچنان كه در دل آرزو مي كردم، اي كاش من هم مسلمان بودم، در ايام ماه محرم، مراسم سوگواري حضرت اباعبدا لله الحسين (عليه السلام) برايم جذبه و شكوهي خاص داشت، حتي در مراسم مداحي شركت مي كردم. البته دوستاني هم داشتم كه سرگرمي شان شرب خمر بود، آنها هر وقت مرا مي ديدند، مي خواستند مرا به سوي خودشان جلب كنند، كه گه گاه هم موفق مي شدند، اما يك روز بعد ندامت سراپاي وجودم را فرا مي گرفت و به دليل اين همه ضعف نفس از خودم بدم مي آمد؛ زيرا عذاب وجدان رهايم نمي كرد. معاشرت با مسلمانان باعث شد تا خانواده ام به دستور محفل، چند بار به من تذكر بدهند، اما زماني كه احساس كردند اين توپ و تشرها در من بي اثر است، به نوعي مرا بايكوت كردند. احساس مي كردم تك تك آنها به فرمان محفل با من چپ افتاده اند.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14