(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 8 مرداد 1387 - 26 رجب 1429 - 29 جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189145
 

بوي گل
عطر گل محمدي
صلوات
سلام كوهستان
در مسير شكوفايي داستان بچه هاي مسجد
تك خاطره
آرزو



بوي گل

غار حرا آن روز
بوي تو را مي داد
بوي تو، بوي گل
بوي خدا مي داد
¤ ¤ ¤
غار حرا مي گفت:
از خاطرات دور
از آن شب زيبا
از آسمان، از نور
¤ ¤ ¤
مي گفت: وقتي تو
مي آمدي اين جا
در چشم هايت بود
نور خدا پيدا
¤ ¤ ¤
نور خدا تابيد
نوري كه قرآن شد
چشم و دل دنيا
با آن چراغان شد
محمد عزيزي «نسيم»

 



عطر گل محمدي

قرآن
- كسي حق ندارد به قرآن محمد گوش كند. اينها سحر است، جادوست. مراقب باشيد. نگذاريد فرزندانتان به محمد گوش فرا دهند.
در تاريكي شب كنار كعبه ايستاده بودند و به صداي محمد كه داشت قرآن مي خواند، گوش مي كردند... اصلاً متوجه روشن شدن هوا نشده بودند. با طلوع خورشيد، چهره هاي همديگر را ديدند و...
- تو اينجا چكار مي كني؟
- خودت براي چه از ديشب تا حالا اينجا ايستاده اي؟
- هر دوي شما حماقت كرده ايد؟ نمي گوييد...
- پس شما چي؟
- من مي خواستم بدانم اينكه ادعاي پيامبري مي كند، چه چيزي در چنته دارد. همين!
- ولي انصافاً صداي زيبايي دارد.
- خجالت بكشيد، سحرتان كرده. براي شما زشت است!
- يكبار كه عيبي ندارد، قول بدهيم ديگر اين طرف ها پيدايمان نشود، آخر...
- بله اگر مردم ما را اينجا ببينند، روزگارمان سياه مي شود.
- بهتر است زودتر برويم. آفتاب كاملاً بيرون آمده است.
¤¤¤
فردا صبح دوباره همديگر را ديدند و باز بگو مگو شروع شد. ابوجهل و ابوسفيان و اخنس ابن شريق! آمده بودند قرآن محمد را بشنوند!
نماز
نماز ظهر بود. ركعت چندم، خاطرم نيست. به سجده رفتيم، خيلي طولاني شد. هرچه ذكر گفتيم سر از سجده بر نداشت. سابقه نداشت اينقدر سجده را طول دهد. حوصله ام تنگ آمد، سر از سجده برداشتم... حسن و حسين روي دوش پيامبر بازي مي كردند، صبر كرد تا از دوشش پايين آمدند، سپس سر ازسجده برداشت.
¤¤¤
«خدا رحمت را از دل شما كنده .من درباره شما چه مي توانم بكنم.» اين جمله را در جواب كساني مي گفت كه مي گفتند «ما هرگز فرزندانمان را نمي بوسيم، اما شما حتي در نماز هم حسنين را مي بوسيد.»
¤¤¤
در نماز جماعت مراعات همه را مي كرد. مي گفت دلم مي خواهد بيشتر در نماز بايستم اما همين كه صداي گريه طفل يكي از زناني را كه در صف ايستاده مي شنوم، از قصد خود منصرف مي شوم و نماز را كوتاه مي كنم.سه نفر
تمام خويشان و نزديكان را دعوت كرده بود، براي بيان رسالت و دعوت ايشان به سوي نور.
سفره پهن شد و ظرف آبگوشت كوچكي در آن نهاده شد، همه منتظر بقيه غذاها بودند، اما كاسه ها يكي يكي از همان ظرف پر مي شد و به دست ميهمانان مي رسيد. همه سير شده بودند، اما هنوز آبگوشت ظرف كوچك، تمام نشده بود.
غذا كه تمام شد، سه بار و هر بار بلند ورسا رسالتش را عنوان كرد و در ميان بهت و حيرت حاضران دست ياري به سويشان دراز كرد، اما هر سه بار فقط و فقط، يك نفر، فقط يك نفر از آن همه قوم و خويش، پاسخش گفت.
¤¤¤
سه نفري ايستاده بودند كنار كعبه و دولا و راست مي شدند.
پرسيدم: اينها چه كار مي كنند؟

- آن كه جلو ايستاده محمد است، پسر عبدالمطلب.
مي گويد پيامبر است و دين جديدي آورده .الان هم دارند نماز مي خوانند. آن يكي پسر عمويش، علي است. نوجوان است وخام! آن هم خديجه است، ثروتمندترين زن مكه.
نمي دانم چه شد. كه همسر محمد شد.همسايه
هر روز كه از خانه بيرون مي آمد همين آش و همين كاسه بود. داستان همان داستان روز قبل... زباله و خاكروبه و سنگ و چوب و... يكبار هم كه شكمبه گوسفند. بد همسايه اي بود؛ اين يهودي. حالا هم كه سخت بيمار شده بود و در بستر افتاده بود.
¤¤¤
- ديدم چند روزي است، پيدايت نيست، گفتند، بيماري.
آمدم حالت را بپرسم!
به همين سادگي. ايمان آورد. يهودي ايمان آورد.غار
از بازار مي گذشت. نرم و با تامل. ديد مردي قمار مي كند.
اول شترش را باخت.بعد خانه اش را، بعد هم ده سال از زندگي اش. آنقدر ناراحت شد كه رفت بيرون از شهر. به غارحرا زياد مي رفت آنجا.گاهي يك ماه تمام. نيايش و دعاي درغار شده بود يار لحظه هاي تنهايي و دل شكستگي اش.
¤ فرشته اي نزدش آمد و گفت:اي محمد، خدايت سلام مي رساند. و مي فرمايد:اگر بخواهي تمام ريگ هاي مكه را برايت طلا سازم!
سر به آسمان كرد وگفت: پروردگارا، مي خواهم روزي سير باشم و سپاس تو گويم و روزي گرسنه باشم و از تو درخواست كنم.
گردو
دير كرده بود. هيچ وقت براي نماز جماعت دير نمي آمد.
نگرانش شدند و رفتند دنبالش. توي كوچه باريكي پيدايش كردند. ديدند روي زمين نشسته، بچه اي را سوار كولش كرده و برايش نقش شتر را بازي مي كند.
- از شما بعيد است، نماز دير شد.
رو به بچه كرد وگفت:«شترت را با چند گردو عوض مي كني» و بچه چيزي گفت. گفت برويد گردو بياوريد و مرا بخريد. كودك مي خنديد، پيامبر هم.
¤ گفتم اي جبرئيل، تفسير صبرچيست؟
گفت: آن است كه آدمي درسختي شكيبايي كند. همان گونه كه در شادي شكيبايي مي كند و در هنگام نياز صبر پيشه كند.
چنانچه در وقت بي نيازي، و در بلا وگرفتاري خويشتن داري كند، همان گونه كه درعافيت و سلامت.
و (صابر كسي است كه) از حال خود و بلايي كه به او رسد، نزد كسي شكايت نكند.
عصاي موسي
نشسته بود توي مسجد. يكدفعه كمي جا به جا شد و پاي راستش را دراز كرد. بعد به آرامي پرسيد:«اين پا شبيه چيست؟»
هر كس به مبالغه چيزي گفت. از ستون هستي تا عصاي موسي پيش رفتند. لبخندي زد و باز هم كمي جا به جا شد.
پاي ديگرش را دراز كرد و گفت:«شبيه اين يكي است.»
خيانت در امانت
مسلمانان قلعه هاي هفتگانه خيبر را محاصره كرده بودند مدتي بود آنجا بودند طوري كه ديگر آذوقه اي نمانده بود و گرسنگي فشار مي آورد. روزي چوپان سياهي آمد و گفت:«من چوپان يهودي ها هستم. اين اسلام كه مي گوئيد، چيست؟»
گفتند. گفت«من ايمان آوردم. حالا تكليفم با اين رمه چيست.» پيامبر گفت:«در آئين ما خيانت در امانت وجود ندارد. رمه را ببر به صاحبانش بازگردان.»
مهمان
¤ هنگامي كه برايش مهمان مي رسيد، با او هم غذا مي شد و تا مهمان دست از غذا نمي كشيد، با او همراهي مي كرد.

 



صلوات

اون چيه با خط نور تو آسمون نوشته بود؟
سلام خدا بود و سلام هر فرشته بود
صلواته صلوات، صلواته صلوات
بخوريم نقل و نبات، بفرستيم صلوات
¤¤¤
من دلم مي خواد برم تو آسمون پر بزنم
به مدينه گل محمدي سربزنم
سوغاتي دارم برات ،صلواته صلوات
بخوريم نقل و نبات، بفرستيم صلوات
¤¤¤
هركسي تو زندگي غصه داره، گرفتاره
با نگاه باروني مي گرده دنبال چاره
راه حل مشكلات ،صلواته صلوات
بخوريم نقل و نبات، بفرستيم صلوات
¤¤¤
بيا دنيا رو كمي با چشم دل نظر كنيم
دلمون رو مهمون ستاره سحر كنيم
نور كل كائنات، صلواته صلوات
بخوريم نقل و نبات ،بفرستيم صلوات
محمد علي بگلو

 



سلام كوهستان

به رودخانه مي رسم. خنكاي نسيم صبحگاهي از روبرو و دوطرفم كه كوچه اي از صف سبز درختان است به استقبالم مي آيد: «خوش آمدي بچه شهر!» من اصلا دوست ندارم طبيعت مرا اينقدر رسمي صدا بزند. دلم مي خواهد خودماني تر حرف بزند.
يك دفعه صداي شرشر آبشار و صداي شعر كبك ها از خود بي خودم مي كند. اين صداي آب و كوهستان است. از صخره ها بالا مي روم. چرا؟ كبك بگيرم؟ عكس بياندازم و يا...
كبك ها را مي بينم كه خيلي سريع تر از من از صخره ها بالا مي روند؛ عجب راه مي روند. به ياد يك ضرب المثل معروف مي افتم: «كلاغ آمد راه رفتن كبك را ياد بگيرد، راه رفتن خودش هم يادش رفت!»
¤ ¤ ¤
حالا من اين بالايم جاي همه شما خالي؛ اينجا عجب جايي است. پايين صخره، دره اي است كه آب «چشمه علي» از آن مي گذرد آن دورها، زمين هاي كشاورزي را مي بينم.
چقدر دلم مي خواهد يك عكس از اينجا بگيرم و به شما تقديم كنم.

 



در مسير شكوفايي داستان بچه هاي مسجد

گفتم كه نشريه مان درباع مسجد شكفت و روز به روز شكوفاتر شد. اين شكوفايي با اولين جشنواره نشريات تجربي به اوج رسيد.
«بچه هاي مسجد» دراين جشنواره دو تنديس طلايي گرفت اولي در بخش نشريات نيمه حرفه اي و ديگري به عنوان نشريه منتخب سال ايران.
ماشور و شوقمان را به مسجد امام رضا عليه السلام آورديم و اين خبر همه جا پيچيد:«بچه هاي مسجد، به عنوان نشريه منتخب سال انتخاب شد.»
اين خبر را روي برگه اي كوچك منتشر كرديم و به هر مغازه اي كه رسيديم يك برگه داديم تا پشت شيشه بزنند.
خبر موفقيت «بچه هاي مسجد» مساجد اطرافمان را نيز خوشحال كرد. سال 1376 سال موفقيت هاي ما بود. دراين سال دوستان خوب ديگري به جمع ما اضافه شدند.
براي تصويرگري نشريه مان از استاد غلامرضا كوهبر كه از همكاران هنرمند و فرهنگي ام در منطقه 15بود دعوت كرديم تا نشريه مان با كيفيت بهتري به دست دوستانمان برسد.
حالا همه با انگيزه بيشتري كار مي كرديم؛ از نشريه برگزيده انتظار مي رفت كه بهترين باشد.
در آذر ماه 1376 كه بازي هاي مقدماتي جام جهاني فرانسه برگزار شد، يكي از دوستان مسجدي مان (رضا تاجيك) از مهدي مهدوي كيا دعوت كرد به خانه شان بيايد تا نشريه مان با او مصاحبه كند.
مهدوي كيا آمد. كوچه غني زاده شلوغ شده بود. كودكان و نوجوانان توي كوچه جمع شده بودند تا جوان ملي پوش را از نزديك ببينند.
من قبل از اين كه مهدي شناخته شود با برادر بزرگترش عباس دوست بودم. آن روزها عباس از برادركوچكش (مهدي) مي گفت: «يه داداش دارم قدش كوتاهه ولي سرعتش خيلي خوبه .اون تو تيم نوجوانان بانك ملي بازي مي كنه.»
حالا مهدي مهمان خانه رضا تاجيك بود و ما بچه هاي مسجدي هم در آنجا حاضر بوديم. موقعي كه من داشتم مي رفتم بالا يكي از بچه محل ها عكسي از مهدوي كيا را به دستم داد وگفت: «بده امضا كنه.»
عكس را بردم پيش مهدي. او با ديدن عكس گفت:«اين عكس واقعي من نيست بدن روبرتو باجو را برداشته اند و سر من را روي آن زده اند و من اين عكس را قبول ندارم و امضايش نمي كنم.»
مهدي از بچه هاي نزديك محلمان درخيابان سادات نزديك ميدان خراسان بود و بچه هاي جنوب شهري را خوب مي شناخت.
گفتم:«شما امضا كنيد من حرف شما را به بچه ها مي رسانم.» امضا كرد و عكس را بردم دادم به بچه-هاي محله مان. همه حلقه زدن دور امضاي مهدي.
من چند سال فوتبال باشگاهي را ادامه داده بودم. دلم مي خواست بدانم قدم نسبت به مهدوي كيا چقدر است. بعد از مصاحبه- موقع عكس انداختن- رفتم كنار مهدي و ديدم تقريبا هم قد هستيم.
از مهدي پرسيدم:«در بازي با عربستان استارت هاي خوبي مي زدي. چه تمرين هايي انجام دادي؟»
مهدي گفت:«من روي ماهيچه هاي پا و سرشانه هايم زياد كار كرده ام. قبلا دونده بودم و هندبال هم بازي مي كردم.»
در مصاحبه با مهدي مهدوي كيا يك نكته جالب همه ما را شگفت زده كرد. وقتي از او پرسيديم:«شما آقا پرويز صادقي نيك را مي شناسيد؟» مهدي گفت:« آره! اون اولين كسي بود كه با ديدن بازي من، من رو به باشگاه بانك ملي معرفي كرد.»
آقا پرويز(عباس) صادقي نيك از مربيان بسيجي و قديمي فوتبال در مسجد امام رضا عليه السلام بود كه تيم وحدت مسجدمان زير نظر او بود.
اين مربي پر تلاش درحال حاضر يكي از بهترين مربيان تيم هاي پايه در كشورمان است كه به صورت حرفه اي در تيم پاس فعاليت مي كند.
مصاحبه با مهدوي كيا در آذر ماه 1376 به چاپ رسيد و با استقبال خوبي روبرو شد.
جالب اين كه درهمان سال تيم ملي فوتبال ايران با پيروزي براستراليا به مسابقات جام جهاني فرانسه راه يافت.
استاد غلامرضا كوهبر براي پشت جلد نشريه مان طرحي از شادي مردم از راه يابي تيم فوتبال كشورمان به جام جهاني كشيد. بالاي طرح اين جمله نوشته شده بود: «برافراشته باد پرچم جمهوري اسلامي ايران در سراسر جهان»
براي تقويت نشريه مان يك شوراي سردبيري تشكيل داديم؛ شورايي كه دوستان هنرمندم حجت الله عزيزي و حسين افشاري به همراه من اعضاي آن بوديم.
ما كارها را تقسيم كرده بوديم. حالا من كمي فرصت استراحت داشتم. 4 سال تلاش پيگير و تقريبا شبانه روزي كمي خسته ام كرده بود اما دلم نمي آمد از نشريه مان خداحافظي كنم. بالاخره يك روز در جلسه عمومي نشريه گفتم: «من نياز به يك مرخصي دارم. نشريه دارد با سرعت پيش مي رود. ما بايد بنشينيم و مسير آينده مان را درست پيدا كنيم.»
دعوت به آرامش و استراحت را براي خودم لازم مي دانستم. از صبح تا غروب در مدرسه ها مربي تربيتي بودم. شب ها به مسجد مي رفتم و چند ساعت مشغول كار نشريه بودم. احساس مي كردم لازم است كمي از رودخانه پرجنب وجوش «بچه هاي مسجد» فاصله بگيرم. اين بود كه از نشريه خداحافظي كردم و برادرم ابوالفضل كه دانشجوي زبان انگليسي بود و مديريت خوبي داشت شد سردبير نشريه.
در همين روزها خبر آمد كه «مجوز نشريه بچه هاي مسجد از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صادر شد.»
نشريه مان مجوز انتشار گرفته و خبر صدور مجوز نشريه «بچه هاي مسجد» در روزنامه ها به چاپ رسيد.
گرفتن اين مجوز چند سال طول كشيده بود. بچه هاي نشريه خوشحال بودند اما نمي دانستند از كجا پول بياورند تا نشريه شان را به چاپ برسانند. ديديم با اين بي پولي مجوزمان به درد نمي خورد. بنده خدا بچه هاي نشريه كه رفتند پيش اساتيد هنرمند و متعهدي مثل محمد حسين صلواتيان و كاظم طلايي واز آنها راهنمايي خواستند. همه آماده همكاري بودند حتي سركليشه هاولوگوي نشريه توسط اساتيدي كه نام بردم طراحي شد اما...
«بچه هاي مسجد» با نظم چاپ مي شد و در هر شماره اسامي دوستان تازه را در صفحه شناسنامه اش مي ديدي.
يكي از دوستان هنرمندي كه ورودش به نشريه با بركت بود، كاريكاتوريست جوان «مهدي رضائيان» بود.
مهدي را آقاي صلواتيان به نشريه ما معرفي كرده بود.
طرح هاي ساده و صميمي مهدي در داخل جلد سروش نوجوان هم چاپ شده بود. مهدي پر انرژي بود و روحيه اي شاداب و مسجدي داشت. او آمد و طرح هاي نشريه نوجوانانه و دوست داشتني تر شد.
با نظم گرفتن مديريت نشريه، روز به روز به تعداد نامه ها افزوده مي شد و چه لذتي داشت باز كردن صندوق بچه هاي مسجد:
«صندوق بچه هاي مسجد را
با كليدي ز شوق وا كردم
ناگهان عطر نامه ها پيچيد
من شدم شاد و پر درآوردم...»
با اين كه فعاليت من در نشريه كم شده بود اما هنوز دلم به ياد نشريه مي تپيد. مي آمدم شعر مي گفتم طرح مي كشيديم براي روي جلد، تصاوير داخل و ...
يك روز به اسامي دوستانم كه نگاه كردم ذوق زده شدم؛ بيش از 30 نفر در نشريه مشغول به كار شده بودند؛ بدون يك ريال مزد!
تقسيم بندي كارها عالي شده بود. بچه ها در بخش هاي مدير مسئول، سردبير، هيئت تحريريه، تصويرگري، ويراستاري، صفحه آرايي، امور مالي، روابط عمومي، واحد فروش، حروف نگاري و چاپ به خوبي فعاليت مي كردند.
كيفيت مطالب و تصاوير بچه هاي مسجد هم بهتر از گذشته شده بود. همه چيز فردايي روشن را نويد مي دادند.
ادامه دارد...



 



تك خاطره

درخت، تنها برگ باقيمانده از خاطرات بهار و تابستان را محكم در آغوش گرفته بود.
هرچه باد مي وزيد؛
هرچه باران تندتر مي آمد؛
فايده اي نداشت؛ درخت هنوز محكم برگش را در آغوش گرفته بود.
باد نااميد شده و ديگر نمي وزيد.
باران هم جايش را به آسمان صاف داده بود.
و درخت لبخند مي زد.
كودكي نحيف به سمت درخت مي آيد.
درخت آغوشش را باز مي كند و با تنها برگش سايه اي را به كودك هديه مي دهد.
كودك زير درخت مي نشيند؛ توپ كوچك قرمزش را به بالا پرت مي كند.
توپ در هوا مي چرخد و به تك برگ درخت مي خورد.
برگ و توپ با هم به پايين مي آيند.
ديگر سايه اي زير درخت نيست.
كودك توپش را برمي دارد و مي رود.
برگ زير درخت افتاده است.
و درخت تك خاطره اش را تا بهار ديگر از دست مي دهد.
عطيه كمالي خوش انصاف. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



آرزو

كاش آسمان كوير را مي فهميد
و اشك خود را
نثارگونه هايش مي كرد
كاش براي بيان حقيقت
نيازي به شهامت نبود
و صميميت كافي بود
كاش دل ها
مهربان بودند
و دعاها
قبل از پايين آمدن دست ها
مستجاب مي شد
كاش مي شد
شمع
صداي بال پروانه را مي شنيد
و پرواز را باور مي كرد
الهام ملكي. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14