(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 6 مرداد 1387 - 24 رجب 1429 - 27جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189143
 

چوپان فداكار
گفت وگو با سردار اسدي، فرمانده نيروي زميني سپاه مرصاد؛ غروب جاويدان منافقين
خواب آشفته منافقين
به ياد 110 شهيد مسجد انصارالحسين(ع) قم شهداي كوي انصار
ستاره هاي روستا (1) شيرمردان «اليكا»



چوپان فداكار

امروزه يافتن يك آزاده، رزمنده، پدر و مادر شهيد و خلاصه كسي كه از خوان جنگ بهره اي داشته باشد، چندان سخت نيست اما بدون شك چند ده سال ديگر اين موضوع به يك آرزو تبديل خواهد شد.
با اين وجود بايد قدر اين فرصت را دانست و بهترين كار دراين راه گردآوري و ثبت فداكاري هاي مردان و زنان اهل جهاد است.
كتاب «چوپان فداكار» مصداق يكي از اين كارهاي ارزشمند است. كتابي خواندني كه به همت امور ايثارگران شركت ملي گاز ايران منتشر و در آن خاطرات ايثارگران اين شركت ثبت شده است.
بدون شك تاثير و ارزش اين كار ماندگار از بسياري از كارهاي سطحي و زودگذري كه در نهادهاي دولتي براي تجليل از ايثارگران انجام مي شود، بيشتر است بخصوص از آن جهت كه اين ايثارگران، به جهت نوع و منطقه كاري خود، نزديكترين بستگي را به جبهه ها جنگ داشته اند.
كتاب «چوپان فداكار» به همه كساني تقديم شده كه «به زمين رنگ آبي آسماني» زدند. چند خاطره كوتاه از اين كتاب را تقديم شما مي كنيم:
چوپان فداكار!
عراقي ها نام اردوگاه «موصل 4» را «پاسداران خميني» گذاشته بودند. بعداز اينكه جاسوسان، حاج آقا ابوترابي را لو دادند، ايشان را به جاي ديگر بردند و متعاقب آن همان جاسوسان، چند روحاني ديگر را هم لو دادند تا اينكه نام روحاني ديگري كه جانشين حاج آقا ابوترابي شده بود و ما از او پيروي مي كرديم يعني حاج آقا «اصغر صالح آبادي» هم لو رفت. البته جاسوسان تنها نام او را و آن هم با عنوان «اصغر صالحي» به عراقي ها داده بودند تا اينكه از طرف فرمانده اسيران كه خود پاسدار بود به من پيشنهاد شد كه از آنجا كه نام من «اصغر صالحي» است، خود را جاي او بگذارم و نقش او را بازي كنم و به اسيران ديگر هم گفته شده بود كه هر وقت مرا مي بينند زياد احترام كنند و دور من جمع بشوند.
من حدود 2 سال اين نقش را بازي مي كردم. عراقي ها هم طي اين مدت، بارها مرا پيش فرمانده خودشان مي بردند و من هم مي گفتم كه در ايران چوپان هستم. فرمانده مي گفت: پس چرا اينقدر به شما احترام مي گذارند و هميشه دورت جمع مي شوند و دنبالت مي آيند؟ تا اينكه پس از دوسال يكي از جاسوسان از خدا بي خبر، اين بار نام و فاميل كامل و مشخصات دقيق او را به عراقي ها دادند و او را به بغداد بردند من هم كه به خاطر نقش بازي هايم لو رفته بودم حدود 10 روز در انفرادي زنداني شدم.
ياران جدانشدني
در پايگاه شهيد بروني اهواز، قبل از عمليات كربلاي پنج سه نوجوان ديگر بودند كه حال خوشي داشتند. در نماز و راز و نياز و عزاداري ها كنار هم و دست در گردن هم مي انداختند و گريه هاي طولاني مي كردند، نماز شبشان ترك نمي شد و بي وضو هم هيچ كاري انجام نمي دادند. من هرگز آنها را بدون هم نديدم. بعداز عمليات به مشهد آمدم و در گلزار شهيدان، آن سه را درست در كنار هم ديدم و به مقام و منزلت آن گل هاي محمدي كه در راه خدا پرپر شده بودند غبطه خوردم.
ترفند
از ما خواسته شده بود كه هنگام حركت ماشين با سرعت 35 كيلومتر در ساعت، از آن به پايين بپريم. وقتي كه همه افراد پادگان اين كار را كردند و مشقت آن را چشيدند دوباره از ما خواسته شد كه هركه مي تواند جرئت خود را نشان دهد و وقتي كه ماشين با سرعت بالاتر درحال حركت است به پايين بپرد، اما بيش از دو نفر اعلام آمادگي نكردند كه بعداز سوار شدن آنها فهميديم كه اين حرف ترفندي بيش نبوده و آن دو نفري كه براي پريدن با سرعت بالاتر سوار ماشين شده بودند بدون اينكه اين كار را بكنند و فقط به خاطر جرئتي كه از خود نشان دادند با ماشين به پادگان برده شدند و بقيه كه جرئت اين كار را نداشتند مجبور شدند مسير 5 كيلومتري محل تمرين تا پادگان را با پاي پياده برگردند.

 



گفت وگو با سردار اسدي، فرمانده نيروي زميني سپاه مرصاد؛ غروب جاويدان منافقين

سيدمهدي حسيني
هفته هاي پاياني جنگ آبستن حوادث بسياري بود. پذيرش قطعنامه 598 از سوي ايران و هجوم دوباره ارتش بعث كه با مقاومت مردانه رزمندگان مواجه شد از جمله اين حوادث است، اما اين پايان ماجرا نبود.
منافقين اسم اين عمليات را گذاشته بودند «فروغ جاويدان» و به خيال خود آمده بودند تا بساط انقلاب را براي هميشه برچينند اما به «مرصاد» رزمندگان اسلام دچار شدند و طي چند روز هزاران تن از دشمنان قسم خورده ملت و انقلاب به هلاكت رسيدند تا منافقين هم مانند حزب بعث از شكست در جنگ بي نصيب نمانند.
آنچه مي خوانيد گفت وگوي ما با سردار سرلشگر پاسدار «محمد جعفر اسدي» است كه در عمليات مرصاد فرمانده لشگر 33 المهدي(عج) بوده و اينك فرماندهي نيروي زميني سپاه پاسداران را برعهده دارد.
 رزمندگان پس از شنيدن پيام امام در رابطه با پذيرش قطعنامه چه حال و هوايي داشتند؟
- همان روزها مطرح بود كه «بسيجي ها» بي ترمز هستند. من همان روزها به خيلي ها مي گفتم كه اين يك شعاري كه مي دهند و مي گويند بسيجي بي ترمز است واقعاً غلط است، اتفاقاً داراي ترمز خيلي قوي هم هست و آن «ولايت» است. در رابطه با پذيرش قطعنامه هم مي بينيد كه رزمندگان يك سرسوزني از دستور امام تخطي نكردند. رزمندگان، بچه هاي در خط مقدم اشك مي ريختند و گريه مي كردند كه امام مظلوم واقع شده است چون بارها شنيده بودند كه امام تا چند ماه حتي تا چند روز قبل چه نظري داشته و حالا كه امام فرمودند كه من هرچه داشتم با خداي خود معامله كردم و اين جام زهر را نوشيدم، رزمندگان هم همين برداشت را داشتند.
 به نظر شما برداشت طرف مقابل يعني دشمن بعثي از ماجرا چه بود؟
- برداشت طرف مقابل اين بود كه ايران در شرايط ضعف قرار گرفته كه قطعنامه را پذيرفته، بلافاصله طمع كرد كه بيايند خرمشهر را دوباره بگيرند و با همين انگيزه حركت كردند و از مرزهاي شلمچه وارد شدند و لشكر 41 ثارالله و لشكر 31 المهدي در مقابل آنها ايستاد و شروع به دفاع و مقاومت كردند، نبرد سختي درگرفته بود. ارتش عراق خيلي تلاش كرد كه بخشي از خوزستان به خصوص خرمشهر را در اختيار بگيرد كه در مذاكرات يك نقطه مهمي را در دست داشته باشند.
 يعني با وجود اينكه ايران قطعنامه را پذيرفت و آتش بس را قبول كرد، ارتش بعثي آن را نقض كرد؟
-بله، ما هم كه نمي توانستيم بنشينم نگاه بكنيم، درگير شديم يك درگيري مردانه و جانانه! بچه ها هم با دل و جان مي جنگيدند، در يك روز عراقي ها سه بار از ما عبور كردند يعني نزديك بود كه سه بار اسير شويم به طوري كه آمده بودند در جاده اهواز- خرمشهر، تابلوي بزرگي بود مربوط به لشگر 92 زرهي، تانك عراقي آمده بود روي اين تابلو و چرخيده بود و آنرا مچاله كرده بود كه به صورت سمبوليك مثلا لشكر 92 زرهي را مچاله مي كنيم.
 خاطره اي از نبرد سخت آن روزها به ياد داريد؟
- بله، يادم هست كه در نزديكي شلمچه تا صبح با عراقي ها يك جا خوابيديم! نماز صبح را كه خوانديم شروع كرديم گردان ها را آماده كنيم كه بروند به طرف مرز، يك مقدار كه هوا روشن شد يكي از برادران رزمنده گفت كه اين تانك هاي لشكر 41 ثارالله را هم بگوئيد با ما بيايند جلو. گفتم كدام تانك ها، گفتند همين ها كه اينجا ايستاده اند. من نگاه كردم ديدم چندين تانك و نفربر ايستاده اند جلوي ما، رفتيم پيش حاج قاسم سليماني فرمانده لشكر 41 ثارالله، گفتم اين تانك هايتان را نمي فرستيد بروند جلو؟ گفت اينها مال ما نيست، با كمي تامل هر دو بلافاصله متوجه شديم كه اينها عراقي هستند. من از فرمانده گردان پرسيدم اصغر كجا مي روي؟ گفت كه داريم مي رويم گروهان آخري را سوار كنيم برويم جلو، گفتم بگو پياده شوند، گفت براي چي؟ گفتم با كي مي خواهي بجنگي؟ گفت مي خواهيم برويم توي مرز آنجا كه عراقي ها هستند. گفتم اين عراقي ها، گفت نه بابا؟! اينها مال لشكر 41 است. گفتم نه، اينها عراقي هستند! بعد از نماز صبح كه هوا روشن شده بود ما فهميديم كه آنها عراقي ها هستند كه ديشب تا صبح در نزديكي هم خوابيديم، از بس كه آنها خسته بودند و ما هم خسته شده بوديم تا دير زماني مي جنگيديم و درگير بوديم و شب به اين منطقه آمديم و از هوش رفته بوديم. حالا صبح بلند شديم براي نماز كه بعد نيروها را بفرستيم بروند جلو ديديم عراقي ها بغل دستمان هستند، همانجا درگير شديم درگيري بسيار سنگين و تنگاتنگ كه الحمدلله موفق شديم از مرز بيرون شان كرده و خاكريزهاي مرزي را ترميم بكنيم پدافند را برديم آنجا گذاشتيم و جيب هاي 106 را مستقر كرديم.
 چگونه از تحركات منافقين در غرب كشور مطلع شديد؟
- مشغول بوديم وضع خط را درست مي كرديم، خبر رسيد كه بيائيد قرارگاه .رفتيم قرارگاه و ديديم فرماندهان و مسئولين قرارگاه جمعشان جمع بود و همه هم نگران و دمق بودند، ما فكر كرديم كه اين قضيه ما را مي دانند كه عراقي ها آمدند پيش ما، گفتيم مسئله حل شد و بچه ها الحمدلله مستقرند، گفتند: منافقين آمدند كرمانشاه، گفتيم يعني چه؟ گفتند در تنگه چار زبرند. چون ما قبلا در تنگه چار زبر بوديم مي شناختيم كه آنجا 25 كيلومتري كرمانشاه است، قصد دارند بروند تهران! تعجب كرديم. خيلي براي ما جاي سؤال داشت. پرسيديم مگر اينها چند نفرند. اين خبر براي ما خيلي سنگين بود چون از نظر نظامي معنا نداشت.
 مگر منافقين برنامه عملياتي عليه ايران نداشتند؟
- چرا، اينها عمليات اولشان نبود، يك عمليات سلسله اي طراحي كرده بودند.
هر كدام به نو به خودشان انجام داده بودند كه برجسته شان موسوم به چلچراغ بود كه آنهم وزني نداشت چون منافقين از خوزستان كه نمي توانستند بيايند و از بالا هم به آذربايجان برخورد مي كردند، بنابراين فكر مي كردند اين منطقه برايشان مناسب است چون نزديك ترين منطقه به تهران بود. منافقين هم همانند صدامي ها تحليل كرده بودند كه پس از پذيرش قطعنامه 598 ايران در موضع ضعف است در اين اثناء منافقين هم بلافاصله تصميمي مي گيرند و طمع مي كنند، حالا كه وضع اينطور است بهتر است ما هم برويم تهران را بگيريم!
 شما كه در جنوب كشور با دشمن بعثي درگير بوديد چگونه در فرصت زماني خيلي كم به غرب كشور منتقل شديد؟
- به قرارگاه كه آمديم به ما گفتند كه سريع يك تعداد از بچه ها را جدا كنيم، به طوري كه خط، اينجا يعني جنوب آسيب نبيند، اطلاعات، مخابرات، عمليات اينها را همين الان برداريد برويد آنجا، بقيه هم فردا بيايند. پرسيدم با چي برويم، گفتند دنبال هلي كوپتر هستند كه براي بعدازظهر رديف بشود، شما بيائيد قرارگاه اهواز و از آنجا سوار شويد و برويد به سمت اسلام آباد. ما بايد قبل از فرودگاه اضطراري كه سر سه راه اسلام آباد بود با منافقين مقابله مي كرديم.
 چرا آنجا؟
- چون آن طرف فرودگاه دست منافقين بود، پمپ بنزين ايستگاه برق، شهر اسلام آباد همه را منافقين اشغال كرده بودند و اصلا چيزي در آنجا در دست ما نبود. خيلي سنگين بود. در حين حال آمديم يك تعدادي را آماده كرديم مخصوصاً بچه هاي مخابرات را سرخط كرديم آمديم اهواز و رفتيم فرودگاه چند تا هلي كوپتر شونوك آماده شده بود، همراه تعداد ديگري از رزمندگان و فرماندهان سوار شديم رفتيم به دزفول، از آنجا هم تعداد ديگري سوار شدند و رفتيم به سمت اسلام آباد، وقتي رسيديم به نزديك شهر، خورشيد غروب كرده بود، خلبان در همان وسط جاده حدود ده كيلومتري اسلام آباد ما را پياده كرد و ما را در جاده گذاشت و رفت. سر راه يكدفعه يك كاميون كه هندوانه بار زده بود رسيد و از او خواستيم كه وسايل مان را منتقل كند و او هم گفت اشكال ندارد بگذاريد روي هندوانه ها، بار كرديم و به همان نقطه اي كه مي خواستيم يعني قبل از فرودگاه رسيديم سمت راست فرودگاه مستقر شديم و ارتباط مان با اهواز برقرار شد. نيروهاي لشكر 41 ثارالله هم آمده بودند و هماهنگي براي عمليات انجام شده بود.
 آيا هيچ نيروي رزمنده اي در آن منطقه نبود كه با آنها مقابله كند؟
- منافقين با نيرنگي از مرز آمده بودند داخل و از كرند و اسلام آباد هم عبور كرده بودند تعداد زيادي مردم را به شهادت رسانده بودند و داشتند به طرف كرمانشاه مي رفتند. يك يا دو گردان از بچه هاي لشكر 27 محمد رسول الله(ص) آنجا مستقر بودند كه آنها هم نه براي اين كار بلكه مي خواستند بروند جاي ديگر.
 نيروهاي شما چگونه وارد عمل شدند؟
- همان شبي كه رسيديم آنجا، مخابراتمان كه آماده شد و به اهواز كه وصل شديم تماس گرفتيم بقيه نيروهايي كه در عقبه هستند بيايند و خط در برابر عراقي ها خالي نماند و ما در همان شب اوضاع را بررسي كرديم. اوضاع خوبي نبود، سر همه تپه ها تيربار كار گذاشته بودند، هرجا نزديك مي شديم به رگبار مي بستند.
فردايش نيروهمايمان رسيدند علاوه بر آن نيروهاي مردمي از سمت غرب با شور و هيجان عجيبي كه در درونشان ايجاد شده بود آمده بودند. حزب اللهي ها كه در هركجا بودند خودشان را رسانده بودند. يك بسيج عمومي شده بود، ائمه جمعه و مسئولين همه آمده بودند. شهيد صياد شيرازي و آقاي شمخاني رفته بودند در كرمانشاه هوا نيروز و نيروي هوايي را بسيج كرده بودند. يواش، يواش خمپاره ها و توپخانه ها آتش خود را دور منافقين متمركز كردند و تلفات سنگيني به آنها وارد شد.
 ميزان خسارت و ضرباتي كه به منافقين وارد شد درچه حدي بود؟ اگر خاطره اي در اين رابطه داريد بفرماييد.
 من وقتي سر سه راه اسلام آباد به سمت چارزبر رفتم، هركجا نگاه كردم ديدم، ماشين هاي اين ها سوخته بود و يا در آتش مي سوخت. چون آنها به صورت ستون حركت كرده بودند. نيروي نظامي آنچنان نبودند آنها افراد تحريك شده اي بودند به طمع اينكه همينطور به ستون مي روند تهران! وقتي ما حمله خود را شروع كرديم آنها در تله افتادند.
 شما در كدام نقطه وارد عمل شده بوديد؟
- پس از اين درگيري ها به سمت قصرشيرين، حركت كرديم. بچه ها هم سوار كمپرسي بودند يك ده دقيقه اي كه رفتيم كمين خورديم چون دوطرف جاده را كمين كرده بودند. بچه ها را پياده كرديم به سمت چپ و راست باز شدند. با تيربار و «آر.پي.جي» شروع كرديم به آتش و منافقين هم فرار كردند. بچه ها هدف مي گرفتند و مي زدند تا غروب سه مرتبه به كمين خورديم ولي خودمان را رسانديم به كرند و دربين راه آنجا خيلي از وسايل منافقين جا مانده بود كه به غنيمت گرفتيم.
 چه غنيمت هايي گرفتيد؟
- بچه ها كاميون كاميون مواد خوراكي غنيمت گرفته بودند كه تا چند ماه در لشكر المهدي در همه معاونت ها كمپوت آناناس به حد وفور مشاهده مي شد.
عموم امكاناتي كه بچه هاي ما غنيمت گرفته بودند هديه هاي كويت و عربستان بود. باز كه مي كرديم مي خوانديم نوشته بود شير و عسل هديه عربستان. ما براي اولين بار بود كه كاكائو و يك سري از اين دست چيزها را در بسته بندي هايي تيوپي مي ديديم.
يك سري ماشين و وسايل گرفته بودند كه در راه خيلي از وسايلشان مثلا بنزين تمام كرده بود يا با مشكلي مواجهه شده بود جا گذاشته بودند، به عنوان نمونه يك استيشن نومال يك فرمانده بود. بنزين تمام كرده بود بسته بودند به رگبار سوراخ، سوراخش كرده بودند كه بچه هاي موتوري ما در عرض چند روز آماده اش كردند و تحويل دادند.
 از خباثت هايي كه منافقين كرده بودند اگر نكته اي داريد بفرماييد؟
- آنها خيلي خياثت كردند. مثلا يك تعداد از بچه هاي ما و ارتش و مردم كه در راه مجروح شده بودند آورده بودند توي حياط بيمارستان و همه را بسته بودند به رگبار، خيلي صحنه دلخراشي بود. و اين فقط يك مورد از خباثت هاي منافقين بود.
 از جريان عناصر منحرف و فريب خورده كه با منافقين همراه كرده بودند موردي بياد داريد؟
- بله در بين راه كه با استيشن منافقين برمي گشتيم، فردي لب جاده ايستاده بود و دست بلند كرد. گفتم سوارش كنيم.
بغل دست خودمان نشانديم و شروع كرد به تعريف كردن كه من به بچه هاي شما خيلي كمك كردم. اين دخترها آمدند به آنها آب دادم، رسيدگي كردم، هشت تا پاسدار به آنها نشان دادم و آن هشت پاسدار راكشتندو اين آخوندها فكر مي كنند مي توانند حكومت كنند. همينطور مي گفت برديمش قرارگاه و او را تحويل سردار نجات داديم گفتيم اين را ببر پيش مسعود رجوي تشويقش بكند او به مسعود رجوي خيلي خدمت كرده و با يك ولعي تعريف مي كرد انگار كه حكومت سقوط كرده و همه چيز دست منافقين است.
 يك خاطره بياد ماندني از صحنه عمليات كه براي خودتان جالب بوده بگوئيد؟
- يكي از اين ماشين هايي را كه بچه ها زده بودند رفتم از نزديك ببينم كه اينها چه جور هستند. ديدم كه يك خانمي كشته شده و كلاهش پرت شده بود آن طرف تر. كلاه رابرداشتم. توي كلاه اسمش رانوشته بود. اول مريم و داخل پرانتز اسم واقعي خودش را نوشته بود. دنبال كردم و ديدم مردهايشان هم همين كار را كرده بودند. اسم شان را گذاشته بودند مسعود و داخل پرانتز اسم واقعي خودشان را نوشته بودند كه يكي از اين كلاه ها را به عنوان يادگار دارم.
 دراين عمليات اشاره كرديد به چندتا كمين خورديد آيا شهيد و مجروح هم داشتيد؟
اين سه تا كمين كه خورديم يكي از بچه ها تير خورد به شكمش و مجروح شد. به بيمارستان منتقل شد و بهبود پيدا كرد و خوب شد و شهيد هم اصلا نداديم.
يك خاطره ديگر هم بگويم. همان ماشين را كه عرض كردم در راه خودشان سوراخ سوراخ كرده بودند و مسئول موتوري ما آن را تعمير كرده بود.ما آن را سوار شديم خيلي ماشين شيك بود. ما ماشين چهار چراغ تا آن روز نداشتيم، 5 دنده اي آن هم هديه عربستان سوار شديم، راديوش را روشن كرديم اتفاقا راديو منافق گرفته شد و داشت گزارش مي داد و از تلفات يگان هاي سپاه مي گفت. گفت لشكر المهدي 60 درصد از نيروهايش و امكاناتش رااز دست داد. لشكر 41، لشكر 27، لشكر 10 و... يكي يكي را منهدم اعلام مي كرد.
 جمع روزهايي كه با منافقين درگيري داشتيد چند روز شد؟
- جمع روزهايي كه ما بوديم چهار روز شد از روزي كه آمديم كه عصر رسيديم، فردايش هم كه بچه ها آمدند و پس فردايش هم كه عمليات كرديم، روز چهارم هم برگشتيم، تمام شد و هركس رفت سرجاي خودش.
 چگونه اين عمليات «مرصاد» نام گرفت؟
- منافقين نام عملياتشان را فروغ جاويدان گذاشته بودند. منتهي فروغ جاويدانشان يك غروب ابدي شد و براي هميشه غروب كردند.
بچه هاي رزمنده به آن مي گفتند غروب جاويدان- در قرارگاه بحث شد كه حالا اين اسم هايي كه گذاشته اند در مقابلش چه بگذاريم. درحين عمليات هم بحث شده بود كه بگذاريم مرصاد كه همه پسنديدند و درمكاتبات و صدا و سيما هم اسمش مرصاد شد و اين خدا بود كه اينها را در كمين رزمندگان اسلام انداخت و در مرصاد گرفتار شدند.

 



خواب آشفته منافقين

پذيرش قطعنامه598، از سوي ايران، عراق را در بن بست سياسي و نظامي قرار داد، و بر گروه ها و عناصر «اپوزيسيون» نيز شوك شديدي وارد ساخت. در اين ميان، منافقين تنها گروهي كه همه حيثيت و هستي خود را در گرو جنگ نهاده بودند، براي خروج از بن بست، توطئه اي كه ماموريت اجراي آن را به عهده داشتند به مرحله اجرا در آوردند.
آنان در تحليل هاي درون گروهي خويش، امكان قبول آتش بس از سوي ايران را ناممكن دانسته و باور داشتند كه جمهوري اسلامي زماني قطعنامه را مي پذيرد كه از جنبه هاي سياسي، نظامي و اقتصادي به
بن بست كامل رسيده باشد و تحت چنين شرايطي سقوط حتمي، و قدرت به سازمان منتقل خواهد شد. بنابراين فرصت پيش آمده را زمان مناسبي دانسته و علي رغم آن كه طرح حمله به ايران براي سالگرد جنگ تدارك ديده شده بود، زمان آن دو ماه به جلو انداخته شد. عراق به حمايت و پشتيباني تسليحاتي و هوايي از منافقين، نيروهاي خود را از انجام دخالت مستقيم در ورود به عمق خاك ايران برحذر داشت و ابتدا براي كاستن از حجم نيروهاي خودي در غرب، اقدام به تك وسيعي در خرمشهر نمود وسپس با هجوم و آتش سنگين در منطقه سرپل و صالح آباد، اين مناطق را تصرف كرده و راه ورود منافقين به داخل را هموار ساخت، عراق هم چنين، پس از ورود منافقين به داخل، جهت پشتيباني در چندين نوبت، اقدام به بمباران هوايي خطوط و نيروهاي ايراني كرد و هليكوپترهاي نيروبر عراق نيز، مرتبا به پشتيباني منافقين مشغول بودند. هدف منافقين از حمله در عمق خاك ايران، با چندين تانك برزيلي دجله (داراي چرخ هاي لاستيكي و سرعتي معادل 120 كيلومتر در ساعت)، تسخير چندين شهر و در آخر رسيدن به تهران و بدست گرفتن قدرت بود، بر طبق زمانبندي، نيروها بايستي ساعت 6 بعد از ظهر روز دوشنبه 3 مرداد به كرند و ساعت 8 شب به اسلام آباد و 10 شب به كرمانشاه رسيده و در اين شهر، دولت خويش را اعلام نمايند. اگر چه در ساعت هاي مقرر به كرند و اسلام آباد رسيدند، اما در مسير اسلام آباد - كرمانشاه و گردنه حسن آباد، از پيشروي آن ها جلوگيري شد.
در اين عمليات (فروغ جاويدان) منافقين با 25 تيپ ( هر تيپ 200 نفر) شركت داشتند و بدين ترتيب مجموعاً بين 4 تا 5 هزار نيروي عملياتي وارد ايران شدند. مقارن ساعت 14:30 در تاريخ 3.5.67 منافقين و ارتش عراق عمليات مشترك خود را با هجوم زميني از طريق سرپل ذهاب و هلي برد از جنوب گردنه پاطاق (نزديكي سرپل ذهاب) آغاز و به طرف شهر كرند غرب پيشروي كردند و حدود ساعت 18:30 اولين تانك هاي عراقي با آرم منافقين وارد شهر شدند و پس از تصرف شهر به طرف اسلام آباد غرب پيشروي كرده، به محض رسيدن به مدخل شهر، اقدام به قطع برق و ارتباط مخابراتي و هم چنين تيراندازي و آشفته نمودن اوضاع كردند. تعدادي از نيروهاي سپاه و مردم با آنان درگير شدند كه به علت عدم انسجام نيروها و آميختگي منافقين با مردم، اوضاع از كنترل نيروهاي نظامي خارج، و شهر به تصرف آن ها در آمد. سپس با استفاده از تعداد زيادي تانك دجله و خودرو ي نيروهاي پياده به طرف كرمانشاه عزيمت كردند كه در منطقه حسن آباد (20 كيلومتري اسلام آباد) به دليل سازماندهي جديد رزمندگان ايراني و
جمع آوري نيرو، منافقين زمين گير شدند. نيروهاي خودي در فاصله 200 متري آنان در ارتفاعات چهارزبر ضمن تشكيل خط پدافندي با آنان درگير شده، و بعد از ظهر 4 مرداد با محاصره شهر اسلام آباد، به منظور انسداد عقبه و راه فرار، سه راه اسلام آباد - كرند را قطع، و آن ها را محاصره كردند. نيروهاي اسلام در روز 5 مرداد عمليات مرصاد را به رمز يا علي بن ابي طالب (ع) آغاز نمودند و طي چندين ساعت، صدها تن از منافقين را به هلاكت رسانده، و مابقي را به فرار وا داشتند. در اين عمليات، رزمندگان اسلام از قسمت سه راهي اهواز (پشت پمپ بنزين اسلام آباد) دشمن را دور زدند و تلفات زيادي به منافقين وارد كردند. در اين عمليات بيش از 2500 تن از منافقين به هلاكت رسيدند و بيش از چهارصد دستگاه خودرو، نفربر و تانك آنان منهدم شد.

 



به ياد 110 شهيد مسجد انصارالحسين(ع) قم شهداي كوي انصار

پنج شنبه هفته گذشته مسجد انصارالحسين(ع) در قم شاهد برگزاري يادواره 110 شهيد اين محله بود.
امام راحل در مورد وصيتنامه شهدا فرموده اند: «اين وصيتنامه هايي كه اين عزيزان مي نويسند مطالعه كنيد. پنجاه سال عبادت كرديد خدا قبول كند، يك روز هم يكي از اين وصيت نامه ها را بگيريد و مطالعه كنيد و فكر كنيد.»
مقام معظم رهبري نيز در اين مورد مي فرمايند: «اين وصيتنامه هايي كه امام مي فرمودند بخوانيد. من به توصيه ايشان خيلي عمل كرده ام. هر چه از اين وصيتنامه هاي همين بچه هاي شهيد به دستم رسيده، غالبا من اينها را خوانده ام. چيزهاي عجيبي است، ما واقعا از اين وصيتنامه ها درس مي گيريم.»
آنچه در ادامه مي خوانيد گزيده اي از وصيتنامه هاي برخي از اين مردان خداست.
 شهيد محمد صادق پور فردويي: «سفارشم به آنان كه راهي را كه من رفتم و اسلام و انقلاب را قبول دارند؛ امام را تنها نگذارند. از هيچ فداكاري جاني و مالي در راه اهداف اين رهبر و اين نعمت بزرگ الهي دريغ نكنيد. بدانيد كه راه او راه خداست و فرمان او فرمان خداست. بدانيد كه معيار پايبندي به اسلام پيروي از رهبر است.»
 شهيد محمدمهدي حقيقي: آري! در زمان بسيار حساسي واقع شده ايم. زماني كه همگي ما آرزوي آن را داشتيم و در آن روز مي گفتيم: «اي كاش ما بوديم و حسين را ياري مي نموديم. بدون شك همان زمان فرا رسيده و هم اكنون فرزند حسين نداي ياري مي طلبد در مقابل يزيد ملعون و چه زيباست كه به سخنان خود جامه عمل بپوشانيم و به ياري اين مرد خدا و فرزند حسين بشتابيم و اگر لحظه اي دير نماييم ضرر كرده ايم.»
 شهيد محمدحسين كاشفي زاده: «چند كلامي با شما ملت شهيدپرور سخن مي گويم: مسئله اول كه بسيار تأكيد شده ولايت فقيه است كه آينده جمهوري اسلامي ايران به آن وابسته است. مبادا با حركت ها و سخن هاي بي جا ولو بدون منظور بخواهيد شانه از زير بار مسئوليت خالي كنيد. شما كه شاهد به خون خفتن هموطنان خود بوده ايد، با ريختن هر قطره خونشان مسئوليت شما سنگين تر شده است. مبادا با ندانستن وظيفه، خون شهيدان را پايمال كنيد.»
 شهيد محمدمهدي جهانبخش: «دست از امام بزرگوار و نايب بر حق وليعصر(عج) برنداريد. هميشه دستورات پيامبرگونه او را اجرا نماييد و هر جا لازمه انقلاب است در صحنه حاضر شويد.»
 شهيد علي جمعه ترشيزي: «تصميم گرفته ام با حضور خود در جبهه ها دين خود را به شهدا و رزمندگان و اين مردم ايثارگر ادا كنم؛ چون كار آنها جهاد اكبر است و من مي خواهم جهاد اكبر را پيشه خود كنم؛ چون آنها با خواسته هاي دروني خود مبارزه مي كنند و پيروز مي گردند، من نمي توانم مثل آنها باشم و به آن درجه برسم، لذا جهاد اصغر را كه مبارزه با دشمن است پيشه خود كرده ام.»
 شهيد حسين بادي: «از پدر و مادر تقاضا دارم اگر شربت شهادت را چشيدم براي من جشن بگيرند.»
 شهيد محسن سقايي: «تا حال من مرده بودم و اين لحظه آغاز جهاد و شهادت است. اين احساس را در خود مي بينم كه تازه متولد مي شوم و زندگي جاودان خود را آغاز مي كنم. شهادت انسان را به درجه اعلا ملكوت مي رساند. شهادت در راه خدا زيباست، مانند گل محمدي مي ماند كه وارثان خون پاك شهيد از آن مي بويند. خدايا! شهادتم را در راه اسلام و قرآن كه خاري در چشم دشمنان است بپذير.
 شهيد حسين احمدي قلعه بالا: «وصيت من به امت شهيدپرور ايران اين است كه فقط از رهبر انقلاب، اين نايب امام زمان عليه السلام، اين فرزند زهرا سلام الله عليها، اين حامي مستضعفان جهان و اين فرزند امام حسين عليه السلام دست برنداريد. براي حفظ وحدت و اتحاد بكوشيد كه اطاعت از رهبري و وحدت بين مردم ضامن تداوم و گسترش اسلام است.»
 شهيد حسين جزيني: «در اين راهي كه رفتم هر چه خدا بخواهد همان مي شوم، اگر سعادت شهادت را داشته باشم و شهيد شوم شما هم مانند پدر و مادراني كه عزيزانشان را در راه اسلام از دست داده اند صبور باشيد و به خاطر پسرتان گريه و زاري نكنيد. از شما يك چيزي مي خواهم، گناهان زيادي كرده ام از خدا بخواهيد گناهان مرا ببخشد.»
 شهيد عبدالله معيل: «مبادا تبليغات سوء و شيطاني دشمنان اسلام و ايادي شان در شما اثر بگذارد. به اهميت كارتان پي برده و سنگر پايداري را در هيچ كجا خالي نگذاريد.»
 شهيد سعيد فهيمي: «خداوندا! تو خود شاهدي من با شناختي كه از مكتب مقدس اسلام دارم عازم جبهه هاي جنگ مي شوم تا بتوانم به اندازه وسع و توانايي خود خدمتي به اسلام عزيز بنمايم. پروردگارا! حال كه براي رضاي تو در اين راه قدم برداشته ام تو را قسم مي دهم به خون حركت آفرين شهيد كربلا امام حسين عليه السلام در اين لحظات آخر، گناهانم را اگرچه خيلي زياد است، ببخش. معشوقا! اگر توفيق شهادت در راهت را به من عطا نمودي، تو را هزاران بار شكر مي كنم و اگر پيروزي را نصيب فرمودي، باز هم تو را شكر مي كنم؛ چرا كه امام عزيزمان فرموده: «اگر بكشيد، پيروزيد و اگر هم كشته شويد، پيروزيد.»
 شهيد سيد محمد حسن ميرجعفري: «خدايا! خشمت را نشانم مده كه تو را از ترس پرستش كنم. خدايا! نعمتت را نشانم مده كه تو را از راه اميد پرستش كنم. خدايا محبتت را نشانم ده كه تو را فقط براي تو پرستش كنم. خدايا! حلاوت محبتت را در من بنه. خدايا! شهادتي حسيني را بر ما ارزاني دار. خدايا! پاكم كن، پس از آن خاكم كن.»

 



ستاره هاي روستا (1) شيرمردان «اليكا»

م. عابر
كمتر روستايي در سراسر كشور پيدا مي شود كه مفتخر به پرورش يك يا چند شهيد نباشد.
از اين پس قصد داريم به ياري پروردگار، عنايت شهداي روستا و همت شما دوستان به معرفي روستاها و شهداي آنها بپردازيم. براي معرفي شهداي روستاي خود با صفحه فرهنگ مقاومت تماس بگيريد. اين جبهه درانتظار نيروهاي تازه نفسي چون شماست. اين هم آغاز عمليات معر في شهداي روستا با معرفي روستاي «اليكا» و شهدايش.
راستي رمز اين عمليات «يا زهرا(س)» است. به ياد تمام شهدايي كه با پيشاني بندهاي خونين خود، مهمان مهربان ترين مادر دنيا شدند.
هميشه وقتي قرار است از جبهه وجنگ بگويند، فرماندهان، عمليات هاي بزرگ و آدم هاي معروف پاي ثابت حرف ها، نوشته ها و تصاويرند، اما آيا تمام جنگ اينهاست؟
بخش اعظم جنگ بردوش رزمندگان گمنامي بود كه از بطن جامعه برخاسته و عمدتاً نيز از اقشار مستضعف كشور بودند. دل كندن از مال دنيا سخت است و آنكه از مال نگذرد چگونه از جان خواهد گذشت؟-با اين اوصا ف شهداي روستايي، مظلوم ترين قشر جنگ هستند. آنهايي كه اغلب نه يادواره اي برايشان برگزار مي شو د و نه دركتاب و روزنامه و تلويزيون يادي از آنان مي شود.
14 ستاره «اليكا»
هشت كيلومتر پس از تونل كندوان درجاده چالوس پيچي به نام «پل زنگونه» است كه به ارتفاعات ختم مي شود.
يكي از روستاهاي اين ارتفاعات سر سبز و ديدني «اليكا» نام دارد.
در ابتدا نامش «ايل گاه» بوده و به مرور «اليكا» شده است.
اليكا درمرز استان مازندران و تهران واقع شده و جزء استان مازندران محسوب مي شود. در فصل بهار و تابستان جمعيتش به 500 نفر هم مي رسد و در فصل سرما به 4 تا 5 خانوار كاهش مي يابد.
راستي اليكا يك معدن زغال سنگ هم داشته كه به دليل سوءمديريت بخش خصوصي، تعطيل شده است.
روستاي اليكا در مجموع 14 شهيد (عبدالله ملا- حبيب الله يعقوبي- علي محجوبي - نادرمختاري - اميرحسين مختاري- محسن قنبري- جعفر توراني - اكبر رزمجو -اصغر رئيسيان -علي خانيان - مصطفي خانيان - يدالله قزاقي- بهرام احمد پور و صادق قاضي زاده) تقديم انقلاب كرده كه از اين تعداد تنها شهيد يعقوبي در روستا دفن شده است.
پيكرشهيد قنبري و محجوبي هم پس از سال ها هنوز معلوم نيست در كجاي كربلاي جبهه هاي ايران آرميده است.
يك نكته مهم درمورد اليكا، برگزاري يادواره شهداي اليكاست.
يادواره اي كه امسال دوازدهمين دوره آن برگزار مي شود و جالب آنكه كاملاً مردمي بوده و هيچ هزينه اي را هم به بيت المال تحميل نمي كند چرا كه برگزار كنندگان آن خانواده شهداي روستا هستند.
يادواره شهداي روستا چند روز طول مي كشد و شامل بخش هاي مختلفي از جمله مسابقه كتابخواني، نقاشي، شعر و مسابقات ورزشي درگروه هاي سني مختلف است، البته تجليل از خانواده شهدا، جانبازان و ايثارگران روستا نيز جاي خود را دارد.
همزمان با ايام برگزاري يادواره، نشريه اي فرهنگي نيز در روستا منتشر مي شود با نام «اليكا نومه» (به معناي نامه اليكا)
درپايان بجاست براي سلامتي همه جانبازان و خانواده شهدا به ويژه پدر شهيد قنبري كه نقش مهمي در راه اندازي و تداوم اين يادواره دارد و اين روزها با بيماري دست وپنجه نرم مي كند، دعا كنيم.
اين شعر محلي هم به نقل از «اليكا نومه» چهار سال پيش:
اهل نور از قريه ايلكامه
الحمدلله كه بنده خدامه
شيعه پاك علي مرتضي مه
امت محمد بن عبدالله مه
نوكر بي بي، فاطمه زهرا مه
داغدار امام حسن مجتبي مه
ذاكر حسين، شهيد كربلا مه
و اشكبار خواهرش زينب كبري مه
نه وچون مؤمنه فدامه
من كي هستمه كه بومه تي فدامه
شه خود كه اشمه ويمه گدامه
تي سايه كه مه سر دره پادشامه
من كه عاشق تي كربلا مه

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14