(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 5 مرداد 1387 - 23 رجب 1429 - 26جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189142
 

تفسير به راي قرآن از سوي منافقين
با پيروزي انقلاب بهائيان گروه گروه مسلمان شدند پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 6

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




تفسير به راي قرآن از سوي منافقين

مخالفت گروهكها با امثال آقاي طالقاني
اينها ]راه [ مي افتند و زن و بچه و بچه ها و بزرگها و زنها و مردها را بسيج مي كنند براي يك امري كه اين امر را خود آنها با ريشه اش مخالفند.
خود آنها با آقاي طالقاني مخالفند. هر روزي كه دستشان برسد سر او را مي برند و سر امثال او را! لكن حالا بهانه دستشان افتاده است كه مثلاً آقاي طالقاني رفته اند بيرون! اين بهانه دستشان افتاده، و آن بساط را در مدرسه هاي ما و در خيابانهاي ما اينها درست كردند، و براي كميته ها شروع كردند تبليغات سوء كردن. اينها يك دسته اي هستند كه فردا هم يك چيز ديگر پيش مي آورند.(488)
29.1.58
¤¤¤
ايجاد غائله از سوي گروهكها با عنوان علمايي چون آقاي طالقاني
الآن هم مشغولند. الآن هم آنهايي كه مي خواهند نگذارند كه اين مسائل ايران روي مصالح مسلمين ] درست [ بشود، حالا هم اين مسائل هست. وقتي اين هم سرد شد، يك مسئله ديگر! حالا شما خواهيد ديد بعد از اينكه مثلاً اين غائله اخير از بين رفت و حل شد - و چنانچه حل است و خود آقاي طالقاني هم الآن در قم هستند و با ما ملاقات كردند و خود ايشان هم ناراحت از اين مسائل شدند كه يك همچو حرفهايي درست كردند - بعد از اينكه اين غائله ]تمام [ شد، يك غائله اي درست مي كنند. حالا يا خودشان مي فرستند - مثلاً فرض كنيد كه - يك كسي را مي گيرند، مثلاً احمد ما را مي گيرند - ولو اينكه اگر احمد را بگيرند بكشند هم من حرفي نمي زنم اما مي خواهند اينها ]غائله [درست بكنند - يا مثلاً... از يكي از علماي ايران، پسرش را مي گيرند يك كاري سرش مي آورند، اين يك غائله پيدا مي شود. تا اين شد، خودشان شروع مي كنند قبل از اينكه صاحبكار مشغول بشود و اظهار تأثر بكند، آقايان ]اظهار[ تأثر مي كنند، »وامصيبت« آقايان مي گويند! خود صاحبكار هيچ حرفي نمي زند اما آقايان سينه مي زنند!
اين چيست؟ براي اين است كه نمي خواهند كه اين مملكت ما به دست خودمان باشد. اينها مأمورند كه اين مملكت را كاري بكنند كه آن مسائل سابق دوباره با يك فرم ديگر - فرم شاهنشاهي ديگر نمي شود اما با يك فرم ديگري - عود بكند و ما باز همان اختناقها و همان چپاولگريهايي كه آنها داشتند و همان مال مردم را خوردن دوباره بيايد؛ يك مقداري هم گير اينها بيايد و اينها هم استفاده اي بكنند! ما بايد الآن تمام قوايمان را صرف كنيم در اينكه اينطور مسائل را كه اينها پيش مي آورند خنثي بكنيم.(489)
29.1.58
¤¤¤
ايجاد آشوب از سوي گروهكها به بهانه هاي مختلف
دقت كنند كه اينها عمال خارجي هستند و مي خواهند با بهانه هاي مختلف آشوب بپا كنند. در اين چند روز ديديد كه با بهانه بسيار مبتذل - كه خود آن آقا با آن مخالف بود - در خيابانها ريختند و مدارس را تعطيل كردند و مردم را اغفال كردند براي اينكه آشوب بپا بشود. آنها متوجه باشند كه قدرت اين را ندارند كه تفرقه مابين ما و آقايان ديگر بيندازند. و آقايان با هوشياري جلو اين تفرقه ها را مي گيرند. شما ملت مأموريد كه با هوشياري جلو اين تفرقه ها را بگيريد. جوانان عزيز ما در دانشگاه و در ساير مدارس موظفند كه از اين توطئه ها جلوگيري كنند.(490)
30.1.58
¤¤¤
تفسير به رأي قرآن از سوي منافقان
امان از اين آدم كه بظاهر دوست است، لكن كمر آدم را مي شكند! اين بظاهر «دوست»ها كارشان مشكلتر از آن غير دوستها هستند. آنها تكليفشان معلوم است، ما مي دانيم چه بكنيم. . . . حالا من نمي گويم كه كي اينطور است. من اينها را الآن درست نمي توانم بگويم. اما اينهايي كه سرخود هرچه دلشان مي خواهد گردن قرآن مي گذارند! اينها كارشان مشكلتر از آنهاست. هر كي دلش هر طوري! اينكه در صدر اسلام اين كلمه مكرر وارد شده است كه اگر كسي قرآن را به رأي خودش تفسير كند فليتبوّء مقعده م ن النّار اين جايش توي آتش است، اين پيش بيني يك همچو مطالبي است كه يكوقتي هر كسي به رأي خودش يك چيزي درست مي كند. برخلاف آنچه مي گويد قرآن مي خواهند درست كنند، اينها كارشان يك قدري مشكلتر است؛ براي اينكه - اينها - تشبث به قرآن مي كنند.
من نجف كه بودم، يك نفر از همين افراد آمد پيش من. قبل از اين بود كه آن منافقين پيدا بشوند. پيش من، شايد بيست روز - بعضيها مي گفتند 24 روز - مدتي بود پيش من. هر روز] مي [آمد آنجا، و روزي شايد دو ساعت آمد صحبت كرد از نهج البلاغه، از قرآن. همه حرفهايش را زد. من يك قدري به نظرم آمد كه اين وسيله است. نهج البلاغه و قرآن وسيله براي مطلب ديگري است. و شايد، بايد يادم بياورم آن مطلبي كه مرحوم آسيد عبدالمجيد همداني به آن يهودي گفته بود. مي گويند يك يهودي در همدان مسلمان شده بود. بعد خيلي به آداب اسلام پايبند شده بود؛ خيلي زياد! اين موجب سوءظن مرحوم آسيد عبدالمجيد كه يكي از علماي همدان بود شده بود كه اين قضيه چيست. يكوقت خواسته بودش، گفته بود كه تو مرا مي شناسي؟ گفت: بله. گفت: من كي ام؟ گفت: شما آقاي آسيد عبدالمجيد. گفت من از اولاد پيغمبرم؟ گفت بله. تو كي؟ من يك يهودي بودم، پدرانم يهودي بودند و تازه مسلمان شده ام. گفته بود نكته اينكه تو تازه مسلمان كه همه پدرانت هم يهودي بودند و من هم سيد و اولاد پيغمبر و ملّا و اين چيزها، تو از من بيشتر مقدسي، اين نكته اين چيست؟ من شنيدم كه يهودي گذاشت و رفت! معلوم شد حقه زده. يك قضيه اي بوده. مي خواسته با صورت اسلامي كارش را بكند. تو يهوديها اينگونه كارها هست. من به نظرم آمد كه اين قضيه. . . اينقدر نهج البلاغه و خوب، من هم يك طلبه هستم؛ من اينقدر نهج البلاغه خوان و قرآن و اينها نبودم كه ايشان بود! ده - بيست روز ماند. من گوش كردم به حرفهايش، جواب به او ندادم؛ همه اش گوش كردم و آمده بود كه تأييد بگيرد از من، من همان گوش كردم و يك كلمه هم جواب ندادم. فقط اينكه گفت كه ما مي خواهيم كه قيام مسلحانه بكنيم، من گفتم نه، قيام مسلحانه حالا وقتش نيست؛ و شما نيروي خودتان را از دست مي دهيد و كاري هم ازتان نمي آيد. ديگر بيش از اين من به او چيزي نگفتم. او مي خواست من تأييدش بكنم. بعد هم معلوم شد كه مسئله همان طورها بوده.
بعد هم كه آقايان آمدند، از ايران هم براي آنها اشخاصي سفارش كرده بودند كه اينها را تأييد كنيد، اينها مردم كذايي هستند، فلان، مع ذلك من باور نكردم. حتي از آقايان خيلي محترم تهران سفارش كرده بودند كه اينها مردم چطور هستند؛ و من باورم نيامده بود. اينهايي كه اينقدر از قرآن و از نهج البلاغه و از ديانت زياد دم مي زنند و بعد فقرات قرآن را يكجور ديگري غير از آنچه بايد معنا مي كنند و فقرات نهج البلاغه را يكجوري ديگر غير از آنچه كه بايد معنا مي كنند، اينها را نمي توانيم ما خيلي رويشان اطمينان داشته باشيم.
اين بعثي هاي عراق همين فقرات نهج البلاغه را كه امثال اينها استشهاد مي كنند، آنها هم در چيزها مي نويسند و در پلاكاردشان مي نويسند و منتشر مي كنند. همين، همين فقرات نهج البلاغه را! اين بعثيهايي كه اصلاً كاري به اين مسائل ندارند اينها را مي نويسند و به ديوارهاي نجف و به خيابانهاي نجف منتشر مي كنند. به اينها ما نمي توانيم من نمي گويم چطورند؛ ممكن هم هست كه يك نفرشان سالم باشد، يا شايد اشتباه نداشته باشد، لكن ما نمي توانيم به آنها اعتماد كنيم؛ به آنها نمي شود اعتماد كرد.
]امام در پاسخ يكي از دانشجويان كه پرسيد: موضع ما در برابر آنها بايد چگونه باشد، فرمودند:[
موضع شما همين است كه با آنها خيلي دوستانه نباشد؛ البته نبايد طردشان كرد؛ نبايد درگيري با آنها كرد.(491)
23.3.58
¤¤¤
مشخصات و نحوه رفتار منافقان
در سوره دوم، سوره «منافقين» را ذكر مي فرمايد، و كيفيت منافقين را؛ كه اينها پيش تو اظهار ديانت مي كنند، اظهار اسلام
مي كنند، لكن دروغ مي گويند! اينها مسلم نيستند. اينها منافق هستند، و منافقين را هم به بدترين وجه ذكر مي فرمايد كه مردم آنها را بشناسند. ما قبلاً تذكرات داديم براي اينكه منافقين را از غيرمنافقين، مردم تشخيص بدهند. به مجرد اينكه كسي گفت من مسلم هستم و به مجرد اينكه كسي گفت من جمهوري اسلامي را قبول دارم، اين نمي شود باور كرد بايد اعمال آنها را ديد. بايد ديد اينها در اين جمهوري اسلامي چه تعهداتي دارند؛ چه كاري كردند براي مملكت خودشان؛ چه فكري دارند. اينهايي كه اظهار اسلام
مي كنند لكن مردم را در بلاد ايران مردم را به آتش مي كشند، خرمنهاي مردم را به آتش مي كشند، جوانهاي ما را در اطراف مي كشند، در كردستان عزيز، آنقدر از جوانهاي ما را و از خود كردها را كشتند، و اينها در عين حال مي گويند ما مسلم هستيم، قرآن
مي فرمايد كه شماها منافق هستيد، شماها مسلم نيستيد، شمايي كه قولتان غيرعملتان است، حرفتان غيرواقعيتتان است، شما مسلم نيستيد، شما منافق هستيد؛ شما مي خواهيد مردم را گول بزنيد. شمايي كه الآن در كردستان دست به خرابي زده ايد و مع ذلك
مي گوييد ما سني هستيم و اهل سنت هستيم، شما اگر اهل سنت هستيد، به حسب فتواي علماي بزرگ اهل سنت، واجب است اطاعت كنيد از اولي الامر. اولي الامر امروز دولت ما و ما هستيم. بر شما واجب است به حكم اسلام، كه تبعيت كنيد؛ و به حكم قرآن، به حسب رأي علماي خودتان، به حسب رأي مشايخ خودتان. شما اگر چنانچه مسلم هستيد، چرا تبعيت از قرآن نمي كنيد؟ چرا به حسب آنطوري كه علماي شما استفاده ]كرده اند[ از آيه شريفه أطيعوااللّه و أطيعواالرسول و اولي الأمر منكم اطاعت نمي كنيد؟ شما در صورت مسلمان هستيد، در ظاهر اظهار اسلام مي كنيد؛ به حسب واقع مسلم نيستيد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
884- سخنراني در جمع مسئولان كميته هاي انقلاب
984- سخنراني در جمع مسئولان كميته هاي انقلاب
094- سخنراني در جمع اقشار مختلف مردم
194- سخنراني در جمع دانشجويان دانشگاه تهران

 



با پيروزي انقلاب بهائيان گروه گروه مسلمان شدند پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 6

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه علي رغم ادعاي بهائيان مبني بر عدم دخالت در سياست، پدر فرهاد يك جوان مسلمان كه در تظاهرات عليه رژيم پهلوي زخمي شده و به حظيره القدس پناه آورده بود را كتك كاري كرد و بعدها اين حادثه را با افتخار به ديگران تعريف نمود. ادامه ماجرا:
در همسايگي باغ، آقاي حياتي و همسرش كه هر دو بهايي بودند زندگي مي كردند، زماني كه شهر شلوغ مي شد خانم حياتي به منزل خويشانش مي رفت و آقاي حياتي براي گريز از تنهايي به خانواده ما ملحق مي شد. او بيمار بود؛ زيرا بدنش نمي توانست مواد غذايي را در خود نگه دارد، به همين دليل بشدت لاغر و نحيف شده بود و مدام بايد آب مي خورد، شب ها چند قرص قوي خواب آور، باعث مي شد تا صبح بخوابد. حالا اين مرد مريض هم به لشكر هشت نفره محافظ باغ افزوده شده بود.
در آن شب هاي سرد زمستان، من به دليل ابتلا به بيماري آنفلوآنزا به تب و لرز و گلودرد شديد دچار شده بودم، چنان كه بجز خاكشير و ماست، چيزي از گلويم پايين نمي رفت، در اين احوال مادرم مدام روي پيشاني ام حوله خيس مي گذاشت تا تب بالاي من اندكي فروكش كند. ناگهان از پنجره ديدم كه آتش از دستشويي زبانه مي كشد و با همان گلوي گرفته فرياد زدم آتيش، آتيش. . .
همه سراسيمه به حيات ريختند، پدرم گفت: آخر اين مسلمان ها كار خودشان را كردند و زهر خودشان را ريختند! همه بجز من مشغول خاموش كردن آتش بودند و در نهايت دريافتند كه شمع دستشويي عامل اين آتش سوزي بوده است. گردن كلفت هاي محفل در تمام سرويس هاي لوكس بهداشتي را بسته بودند اما سرويس بهداشتي اين لشكر هشت نفره به زندان هاي مخوف حجاج ابن يوسف شباهت داشت. آنها در حال فرار بودند اما باز هم افراد تنگدست و طبقات پايين بهايي اجازه ورود حتي به سرويس هاي بهداشتي افراد ثروتمند را نداشتند.
ديگر چيزي به پيروزي انقلاب نمانده بود و سران بهائيت دريافته بودند كه با آن همه ظلم و ستمي كه در روزگار شاه به مردم روا داشته اند، حظيره القدس بزودي سقوط مي كند. بدين سبب دستور دادند كليه كتاب هاي موجود در باغ و همچنين همه كتاب هايي كه در دسترس بهائيان است به باغ منتقل شود، آنگاه چند كارگر بنا مثل پسر خاله پدرم عطاءا لله جليلي مأمور شدند تا پس از مخفي كردن اين كتاب ها در قسمتي از ساختمان و كشيدن ديوار، روي آن را قيرگوني كنند، تا كتاب ها آسيبي نبينند، البته روي قيرگوني را هم با سيمان و كاشي پوشاندند؛ زيرا به آنها گفته شده بود اين انقلاب اگر هم پيروز شود، عمر چنداني نخواهد داشت و شما مي توانيد، دوباره كتاب هايتان را سالم از مخفي گاه بيرون بياوريد و دوباره زندگي را از سر بگيريد. جالب اينكه از طرف بيت العدل، مكان اصلي بهائيان در اسرائيل پيام ها و نامه هاي زيادي مي رسيد كه بهائيان را دلداري مي داد: نگران نباشيد، اين گردبادي زودگذر است كه بزودي تمام خواهد شد، باران بهاري تند مي بارد اما پس از مدتي كوتاه ابرها مي روند و آسمان آبي مي شود. اين پيش بيني ها از بيت العدل مي آمد و دلخوشي بهائيان فقط همين بود كه شاه دوباره باز خواهد گشت.
در حالي كه بهائيان مي گفتند ضريب خطاي اين پيش بيني ها صفر است و به قول معروف نستجيربا لله سخنان خداي آنها دروغ از آب درآمد. تا امروز هم بهائيان هيچ توجيه قانع كننده اي ارائه نكرده اند. آخر مگر خدا هم دروغ مي گويد؟!
وضع به گونه اي شده بود كه اكثر بهائيان از روستاهايشان به اميد كمك به شهر مي آمدند، اما فقط به آنها توصيه مي شد به حظيره القدس بروند. بدين ترتيب خانواده هاي زيادي به محل سكونت ما هجوم آوردند، و اين در حالي بود كه پدرم با احساس خطري كه در جانش لانه كرده بود، شبانه و با گاري هاي چوبي به خانه پدربزرگم در همان محله قاشق تراشان اسباب كشي كرد؛ زيرا پدربزرگم در روستاي لاله جين زندگي مي كرد و فعلاً به خانه اش احتياجي نداشت.
پدر و مادرم در آن ظلمت شب، سخت وحشت زده بودند كه مبادا به آنها حمله شود، اما هيچ اتفاقي نيفتاد و ما عطاي زندگي در حظيره القدس را به لقايش بخشيديم؛ زيرا سهم ما از آن همه امكانات و اتاق هاي مفروش با مرغوب ترين فرش ها و دهها امكانات ديگر، زندگي در بيغوله اي بود كه فقط يك چراغ داشت و در ساير جاها با شمع روشن مي شد.
بالأخره انقلاب به پيروزي رسيد و كساني همانند شجاع راشدي و كتيرايي كه از خوانين بهايي منطقه بودند به دليل ظلم ها و جناياتي كه در حق مسلمانان روا داشته بودند، خانه به خانه در حال فرار بودند. در حالي كه مسلمانان علي رغم آن همه ستمي كه از بهائيان به دل داشتند، عمدتاً توصيه كردند تشكيلات فرقه دست از تبليغ بردارند و از برگزاري جلسات محفلي خودداري كنند.
در آن فضاي انقلابي بسياري از بهائيان با پي بردن به خطاهايشان به اسلام گرويدند و روزنامه ها و جرايد وقت پر شد از عكس كساني كه پس از سال ها به حقيقت اسلام پي برده بودند، اما عده اي هم بر جهالت خود، پاي فشردند و به فعاليت هاي غيرقانوني خود به صورت مخفي ادامه دادند.
البته خانواده هايي از قماش ايوب زاده، خاطب جوان، رجب پور، حمزه، اقدسي، جهانديده، معيني و تعدادي ديگر پس از مدتي توسط بهائيان احاطه شدند و سران بهائيت به طمع زمين و ملك و پول دوباره آنها را به سمت بهائيت بردند؛ زيرا در فرقه بهائيت پول و زمين از دين واجب تر است.
خانه پدربزرگم، كه سال ها پيش از يك يهودي خريده بود، شامل سه طبقه بود و ما در طبقه سوم آن سكني گزيده بوديم، در طبقه دوم آن يك بهايي ديگر به نام ايلخان محمدي زندگي مي كرد كه بعد از رفتن او و خانواده اش، خانواده اقدسي با ما همسايه شدند، چندي بعد پدربزرگ مادري ام هم به همدان بازگشت و سرگرمي اين جمع شده بود قماربازي، چيزي كه در اسلام حرام است.
آتش جنگ و جدال پدر و مادرم نيز اندكي فروكش كرده بود؛ زيرا پدرم به احترام پدرزنش كمتر وارد مجادله مي شد، اما به محض اينكه پدرم مي گفت: خانم فراموش نكن كه من نان خور بابات نيستم. . . ! دوباره بين آنها جروبحث به پا مي شد. سرگرمي من در آن روزها بازي با هم سن و سال هايم بود. كساني مثل هرسن كه يهودي بود و همچنين كساني كه مسلمان بودند. كلاس هاي اخلاق بهائيان تعطيل شده بود و من و امثال من نفس راحتي مي كشيديم.
در آن روزهاي پاك كودكي من و دوستانم فارغ از دغدغأ فردا به بازي مشغول بوديم، بي آنكه به فردا فكر كنيم و اينكه دست سرنوشت ما را به كدام سو خواهد برد.

 

(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14