(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 5 مرداد 1387 - 23 رجب 1429 - 26جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189142
 

در قنوت
آن جشنواره به يادماندني! داستان بچه هاي مسجد
مثل پرنده
از آغاز تا پايان
سفيد و سياه
گل واژه هاي تنهايي
به ابتكار آموزش و پرورش منطقه يك تهران برگزار شد همايش «مدرسه ما»
دوست تازه
ويژه نامه گل نرگس



در قنوت

گاه گاه
برق كوچه مان كه مي رود
كوچه سوت و كور مي شود
چشمهاي من كنار پنجره
غرق نور مي شود
غرق نور چلچراغ هاي آسمان
آه! اي ستارگان مهربان!
راستي، چرا
هيچ گاه
برق كوچه هايتان نمي رود؟
اي كه برق كوچه هاي كهكشان
در اداره ي نگاه توست!
لطف كن
لحظه اي- در قنوت-
دستهاي خالي مرا نظاره كن!
آسمان سينه ي مرا پراز ستاره كن!
محمد عزيزي «نسيم»

 



آن جشنواره به يادماندني! داستان بچه هاي مسجد

اگر يادتان باشد گفتم كه نشريه «بچه هاي مسجد» كم كم سبز شد و جوانه زد. دوستانش آمدند و دستش را گرفتند. حالا او با نزديك به 4 سال سابقه انتشار در 28 شهريور 1376 به اولين جشنواره نشريات تجربي دعوت شده بود.
اين جشنواره از ابتكارات خوب «خانه روزنامه نگاران جوان» بود. وسايلمان را آماده كرديم:
1- دوتا پارچه تبليغاتي اولي شعري درباره بچه هاي مسجد بود. سلام اي بچه هاي خوب مسجد... دومي هم شعار نشريه ما: «بچه هاي مسجد، گامي در جهت شكوفايي استعدادهاي نوشكفته»
2- نشريات قديمي بچه هاي مسجد
3- چند تابلو پر از عكس از بچه هاي مسجد
و...
مانده بوديم اين همه وسايل را با خودمان چه جوري ببريم جشنواره! در همين موقع فكري مثل شهاب در سرمان درخشيد؛ وانت عباس آقا، خادم مسجدمان!
- عباس آقا! سلام داريم مي ريم جشنواره اما...
- اما چي؟
- اما وسيله اي نداريم...
عباس آقا زود متوجه منظور ما شد و چند لحظه بعد وسايل پشت وانت چيده شده بود و ما خوشحال بوديم چه كيفي داشت با وانت اختصاصي نشريه به جشنواره رفتن!
جلوي دركانون در خيابان حجاب مي رسيم؛ واي خداي من چه خبر است؟ چقدر كاغذ و پارچه!
هر نشريه براي جذب خواننده تبليغ كرده بود. قلبم تند تند مي زد. احساس مي كردم قرار است اتفاق بزرگي بيافتد؛ اتفاقي براي ما و نشريه سبزمان. وسايلمان را برديم چيديم توي غرفه اي كه گوشه سالن بود. جايمان بد نبود؛ جلوي ورودي به سالن پايين قرار گرفته بوديم چيزي شبيه موقعيت تنگه هرمز.
هر كسي مي خواست از جلوي غرفه ها بگذرد لحظاتي ميهمان «بچه هاي مسجد» مي شد و دوستان ما هم آماده بودند تا از آب زلال جشنواره ماهي هاي دوستي بگيرند.
درهاي جشنواره باز شد و ميهمانان آمدند. سالن ها پر از بازديدكننده بود، بازديدكنندگاني كه بيشترشان را نوجوانان و جوانان نشريات تجربي تشكيل مي دادند. من كه سال ها در آرزوي ديدن چنين روزي بودم از شوق در پوستم نمي گنجيدم و يك اضطراب عجيب با من عجين شده بود، نكند جشنواره تمام شود و... مثل خواب و رويا سبكبال پرواز مي كردم از اين غرفه به آن غرفه از اين نشريه به آن نشريه از اين دوست به آن دوست سرمي زدم و در باغ گفت وگوها و سؤال و جواب هاي قشنگ مهمان مي شدم .
- نشريه تان را كجا چاپ مي كنيد؟
- پول نشريه تان را از كجا مي آوريد؟
- اين طراحي ها رو كي براتون كشيده؟
- مي شه شماره تلفن تون رو بديد؟
- كاش مي شد هر ماه يه نسخه از نشريه تون را براي ما مي فرستاديد!
من مي رفتم از غرفه ها نشرياتشان را مي خريدم و با دقت به آنها نگاه مي كردم. من زحمات درآوردن يك نشريه را به خوبي مي دانستم و ديدن دوستانم و نشرياتشان برايم شوق انگيز بود. به غرفه اي مي رسيديم، مي ايستاديم، مجله اي مي خريديم و دوباره مي چرخيديم به غرفه اي مي رسيديم...
زمان برپايي نمايشگاه نشريات تجربي كوتاه بود. بعد از نمايشگاه بايد مي رفتيم توي سالن اجتماعات كانون. قرار بود اسامي برترين هاي اولين جشنواره نشريات تجربي را اعلام كنند.
صندلي ها يكي يكي پر شد. روزنامه نگاران جوان آمدند و نشستند تا مسئولين بيايند و آنها را به آينده روشن شان اميدوار كنند.
خيلي از بزرگان ادب و هنر آمده اند. چهره هاي آشنايي كه به جشنواره رونق داده اند. مصطفي رحماندوست (شاعر و نويسنده خوب بچه ها)، يونس شكرخواه (از اساتيد برجسته روزنامه نگاري)، محمدعلي كشاورز و عليرضا خمسه (از بازيگران هنرمند)، كاميار اسماعيلي (مجري برنامه تلويزيوني نيم رخ)، محمدرضا حياتي (اخبارگوي آشنا شبكه 1) و...
در ميان مهمانان يك مهمان بين المللي هم بود به نام دكتر افتخارعلي. اين دكتر مسئول دفتر مطالعات سازمان ملل در تهران بود.
مراسم با قرآن آغاز مي شود. محمدرضا زائري (مديرعامل خانه) مي آيد و مختصر و مفيد ولي صميمانه به همه خيرمقدم مي گويد.
برنامه ها يكي يكي اجرا مي شود و نوبت مي رسد به اهداي جوايز به نشريات برگزيده در اولين جشنواره.
همه منتظرند و قلب ها در تپش. مهدي شايسته تهراني دبير نخستين جشنواره و عضو هيئت داوران مي آيد و بيانيه را مي خواند:
«هيئت داوران نخستين جشنواره نشريات تجربي، نشريات شركت كننده در بخش مسابقه را به سه گروه غيرحرفه اي، نيمه حرفه اي و حرفه اي نما تقسيم كرده و علاوه بر انتخاب بهترين ها در ميان اين سه گروه يك نشريه را به عنوان انتخاب سال معرفي مي نمايد...»
230 نشريه در جشنواره شركت كرده اند و قرار است اسامي نشريات برگزيده اعلام شود. اعضاي نشريه «بچه هاي مسجد» هم توي سالن نشسته اند، كرامتي، بيگي، حجت، نورعليشاهي، محمودي، نظربيگي، تربن، حسين عزيزي، تاجيك، سهرابي و....
همه منتظر بوديم. اسامي برندگان نشريات غيرحرفه اي خوانده شد. نام «بچه هاي مسجد» را نشنيديم.
نوبت رسيد به «نشريات نيمه حرفه اي».
در بخش ايده هاي كلي و جزيي، نشان طلايي جشنواره با معيار سير و حركت نشريه، ايده هاي جزيي، سركليشه هاي نو، رشد چشمگير قالبي و محتوايي و مديريت قوي در توزيع نشريه بين مساجد مختلف به آقاي محمد عزيزي سردبير ماهنامه «بچه هاي مسجد» اهدا مي گردد.
با شنيدن نام خودم و نشريه مان، از جا بلند شدم با قلبي كه داشت مشت بر قفسه سينه ام مي كوبيد تا بيرون بيايد!
رفتم بالا پيش آقاي زائري و رحماندوست. آقاي رحماندوست را در كيهان بچه ها ديده بودم. او كتاب شعر مرا در سال 1373 براي چاپ تاييد كرده و نشر گلستان كوثر «عطر خوشبوي سحر» را با شمارگان 10.000 نسخه به چاپ رسانده بود. به آقاي رحماندوست كه رسيديم لبخندي زد و گفت: «تو كه ديگر جايزه نمي خواهي!» اين جايزه براي من نبود بلكه براي تيم «بچه هاي مسجد» بود.
من در ميان شور و شوق بچه هاي مسجد با تنديس از پله ها پايين آمدم. هنوز غرق خوشحالي بوديم كه خبر ديگري قلبمان را پر از سرور كرد:
«... پس از اعلام برگزيدگان نشريات تجربي در بخش هاي مختلف هيئت داوران نخستين جشنواره نشريات تجربي در سال 1376 ضمن تقدير از دست اندركاران نشريه كلمه جايزه انتخاب سال را به نشريه بچه هاي مسجد (حسين كرامتي) اهدا مي كند. باورمان نمي شد! نشريه مان نشريه منتخب سال ايران شده بود! آن هم بين 230 نشريه از سراسر كشور!
به ياد تنهايي و سختي هاي كار در بچه هاي مسجد افتادم آن روزها كجا و امروز كجا؟
حسين كرامتي مديرمسئول نشريه مان بالا رفت و تنديس طلايي نشريه منتخب سال را گرفت.
¤¤¤
شب بود. همه پشت وانت عباس آقا جمع بوديم با وسايلمان كه حالا دو تا تنديس به آنها اضافه شده بود.

 



مثل پرنده

من پرنده ي شبانه بوده ام
در ميان خلسه ي صداي تو
غربت نگاه اين هميشگي
تازه مي شد از دم هواي تو
¤¤¤
در ميان وحشت تمام راه
يك دل شكست خورده زير پاست
سردي نگاه بي جوانه ات
از نگاه پرحرارتم نكاست
¤¤¤
آه! اينك آن پرنده مرده است
مثل لحظه هاي زرد فاصله
مثل آن دل شكسته غريب
دارد او زدست اين زمان گله
¤¤¤
رفته اي و قصه ي نبودنت
بي گمان شكسته قلب خوار من
اين صداي رفتن قطار تو
سنگ مي زند به حال زار من
ياسمن رضائيان.16ساله.تهران
عضو تيم ادبي و هنري مدرسه

 



از آغاز تا پايان

چه لحظه ي زيبايي است؛ چه اضطراب دل چسبي؛ چه احساس غريبي و چه تجربه جالبي!
او همين چند ثانيه قبل متولد شده و حالا بايد تجربه اي را كسب كند كه شايد آخرين تجربه عمرش باشد.
او بايد خودش را از آغوش ابرها به پايين پرتاب مي كرد. ترسيده بود ولي مجبور بود. با خودش داشت فكر مي كرد كه آن پايين چه بلايي به سرش مي آيد .در پايان اين آغاز چه اتفاقي مي افتد، كه بي خبر يكي از قطره ها او را به پايين پرت كرد. قطره حسابي ترسيده بود. آغاز شد. قطره تجربه را آغاز كرد؛ تجربه اي را كه نمي دانست پايانش كجاست. او زماني كه هنوز روي ابرها بود خيلي شفاف و روشن بود اما زماني كه كمي پايين آمد و خودش را ديد، فهميد كه هيچ وقت نمي شود يك رنگ ماند حتي اگر بخواهي... پايين تر كه آمد كسي را ديد كه حرف هايش بوي مهرباني مي داد و مي خواست نجاتش دهد. او باد بود. باد مي گفت من از تو مراقبت خواهم كرد و نمي گذارم به زمين بيفتي. با من بيا؛ قطره بيا. قطره به او اعتماد كرد و خود را به دست باد سپرد. باد كمي رفت و خيلي زود با قطره خداحافظي كرد. قطره ناراحت شده بود ولي خوشحال بود كه فهميده است كه نبايد به كسي اعتماد كرد و دربست حرف هايش را قبول كند. او نگاهي به خودش كرد. قطره كاملا رنگ عوض كرده بود. آن قدر كه ديگر خودش هم خود را نمي شناخت، قطره فهميد كه هميشه دور همه كساني هستند كه از غفلت و شفافيت و خامي افراد سوءاستفاده كنند. ديگر چيزي به زمين نمانده بود و قطره داشت آغاز را با كوله باري از تجربه به پايان مي رساند. اي كاش ما آدم ها هم مثل قطره زود تجربه كسب مي كرديم و به نتيجه مي رسيديم!
يلدا خداداد خامنه (فانوس) .15 ساله. تهران
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

 



سفيد و سياه

روي ديوار كلاسمان يك تابلوي سفيد بود، سفيد سفيد.
توي دست معلم مان يك ماژيك سياه بود؛ سياه سياه.
معلم مان دستش را بالا آورد. در ماژيك را برداشت و روي تابلوي سفيد، يك نقطه سياه گذاشت.
بعد رو به ما كرد و پرسيد:«بچه ها! خوب نگاه كنيد وبگوييد در اين تابلو چه مي بينيد؟»
- يك جزيره.
- كره زمين.
- يك آدم.
- يك استخر.
-يك ...
همه گفتيم و آن نقطه سياه را به آن چه كه دلمان مي خواست ترجمه كرديم. بعد از ما نوبت معلم مان شد اوگفت: «بچه ها! شما چيزهاي جالبي ديده ايد اما چرا هيچ كدام اين همه سفيدي اطراف نقطه سياه را نديديد؟»

 



گل واژه هاي تنهايي

ساده اما عاشقانه براي تو. تو كه بزرگي مثل كوه. مهربوني مثل خورشيد. پاكي مثل باران و غريبي مثل من.
اي غريب آشنا سلام! منم، من همون پرنده شكسته بال، در انتظار لحظه اي هستم كه تو آسمونم درآيي.
دلم تنگه و قلبم ديگه توان جاري شدن تو قلمم رو نداره. لبام به اندازه همه روزهاي رفته و نيومده با تو حرف داره.
واي كه چقدر نزديكي، اما دست نيافتني!
لحظه هاي تنهايي، لحظه هاي تلخ غربت، همه قصه هام تو بودي، اما نبودي! توي خواب، توي خيال و رويام، هميشه بودي، اما نبودي! شايد خواست خدا همينه كه هميشه سبدي از گل عشق ام رو به طرفت دراز كنم و دستهات تنها به انتظار نگاهم لبخند بزنه.
مي دونم كه عشق و آرزوم فقط با تو زيبا مي شه، مي دونم كه دل عاشق ام ازت جدا نمي مونه. مي دونم كه صداي احساس ام رو گوش هشيارت مي شنوه. مي دونم. مي دونم.
آقاجان! عهد مي بندم تا لحظه هاي انتظارت رو سپري كنم و تا ديدن ماه رويت نگاهم رو از آسمون برندارم.
كاش عمرم از جاده انتظارت كوتاه تر نباشه.
الهام ملكي

 



به ابتكار آموزش و پرورش منطقه يك تهران برگزار شد همايش «مدرسه ما»

چندي پيش همايش دو روزه «مدرسه ما» به ابتكار آموزش و پرورش منطقه يك تهران در اردوگاه شهيد باهنر برگزار شد.
محمدرضا رسولي- رئيس آموزش و پرورش منطقه يك تهران- ضمن تقدير از تلاش خودجوش مديران و معلمان منطقه در بخشي از سخنانش گفت:«از اين پس به جاي كلاس من و مدرسه من، مي گوييم «كلاس ما» و «مدرسه ما». ما به اين نتيجه رسيده ايم كه «مدرسه ما» زمينه ساز «محله ما»، «محله ما» زمينه ساز «شهر ما» و «شهر ما» زمينه ساز «كشور ما» خواهد بود.
رسيدن به «كشور ما» يعني زمينه سازي براي برافراشتن پرچم اسلام ناب محمدي (ص) در جهان كه با طلوع منجي عالم بشريت به شكوفايي خواهد رسيد.»
در پايان اين همايش از 6 مدرسه فعال منطقه تقدير شد.
درچه -خبرنگار كيهان

 



دوست تازه

ليلا خانم در را كه باز كرد، سها باچهره اي اخم آلود بي معطلي وارد خانه شد. چادرش را پرت كرد يك گوشه و شروع كرد به حرف زدن:«واه، واه، خدا به دور! چه دختري! فكر مي كنه عتيقه هست. انگار دختر شاه پريونه. داشتن دو تا ماشين و يك خونه خوشگل كه اين قدر دك و پز نداره. هر كي ندونه، فكر مي كنه آسمون سوراخ شده و خانم تالاپي افتادند پايين!...»
ليلا خانم حرف سها را قطع كرد و گفت:«چته دختر؟ باز شروع كردي، پشت سر مردم حرف زدن رو؟»و رفت به طرف آشپزخانه. سها هم به دنبال او راه افتاد:«پشت سر مردم حرف زدن چيه مامان جون؟ تو كه نبودي ببيني چه افه اي براي من گذاشته بود. حالا شما را بگو كه هي مي گين برو باهاش دوست شو، برو باهاش دوست شو.»
- حالا چرا كاسه آش رو نياوردي؟ مگه خاليش نكردند؟
- كاسه آش كدومه مامان. خانم شريفي، مامان الهام كه خونه نبود. فقط دختر بالاتر از گلشون خونه تشريف داشتند. خودش در رو برام باز كرد. گفتم: سلام. حال شما خوبه؟ از اين كه اومديد اينجا و با ما همسايه شديد، خوشحالم. ما همسايه طبقه پايين شما هستيم. مامانم آش نذري پخته، يك كاسه هم آوردم براي شما. بفرماييد...»
سها انگشتش را درون كاسه آش كه روي پيشخوان آشپزخانه بود، فرو برد تا از آن بچشد. مادرش با پشت قاشق به دستش زد:«ناخنك نزن! مال ندا خانوم اين هاست. بقيه حرفت رو بزن.»
سها انگشتش را ليسيد.
- آخه چي بگم؟ از كجاش بگم؟ دلم خونه مامان، خون. ليلا خانم كه خنده اش گرفته بود، گفت:«دختره نيم وجبي. چه اداهايي از خودش در مياره. زود باش حرفت رو بزن ببينم.»
- هيچ چي ديگه. همين جور كاسه آش در دست و لبخند بر لب، مثل مجسمه ايستادم تا خانوم كاسه رو بگيرند. اما مگه گرفت؟ نه. عوضش چي؟ فرمودند: اگر زحمتي نيست، لطفاً كاسه رو ببريد، بذاريد روي ميز. آي دختره پررو! آي دختره پررو! آتيش گرفتم مامان؛ آتيش گرفتم.
- خيلي خوب بسه ديگه. حالا مگه چي شده؟ آسمون به زمين اومده؟ كاسه رو بردي گذاشتي روي ميز.
- آخه مامان جون زور داره! والله زور داره! دختره دست هاش رو كرده بود توي جيب ژاكتش، همين جور مثل ارباب ها ايستاده بود و برو بر به من نگاه مي كرد. من هم شده بودم كلفت خانوم. حالا خوب شد بهم نگفت، كلفت يك قاشق از آن آش را بچش، مبادا به زهري، مرگ موشي آلوده شده باشد!
ليلا خانم خنديد:«بسه ديگه دختر.»
سها خودش را روي مبل انداخت. مادرش داشت قابلمه آش را مي شست. سها با صدايي رويايي و حسرت زده گفت:«آخ مامان. ولي خونشون، چه خونه اي! چه مبل هايي! چه فرش هايي ! چه تابلوهايي! چه تلويزيوني؛ اندازه پرده سينما.»
- باز داري حسرت زندگي اين و اون رو مي خوري؟
سها به طرف مادرش برگشت و گفت:«آخه مامان چرا بايد يه دختر پر روي مغروري مثل الهام، صاحب همچين خونه و دم و دستگاهي باشه، هان؟»
ليلا خانم كه داشت آشپزخانه را تميز مي كرد، با لحني جدي گفت:«سها چند بار بهت گفتم از اين طرز حرف زدنت اصلاً خوشم نمي ياد. هر كس به اندازه خودش زندگي داره. خيلي ناراحت مي شم وقتي اين طوري با حسرت،از زندگي يه نفر ديگه حرف مي زني. تازه از كجا معلوم كه همين الهام حسرت تو رو نخوره؟»
سها پوزخندي زد و گفت:«حسرت منو!؟ من چي دارم كه بخواد حسرت بخوره؟»
ليلا خانم دست از كار كشيد و به سها خيره شد:«مي دوني اگه بابات بشنوه، چه قدر ناراحت مي شه؟ اون بدبخت كه از صبح تا شب داره براي آسايش و راحتي من و تو جون مي كنه.»
سها با لحن دلجويانه اي گفت:«مامان جون شوخي كردم. من اين زندگي رو، شما رو، بابارو، با تمام دنيا عوض نمي كنم. شما كه منو مي شناسيد. هميشه از اين شوخي ها مي كنم.» اما سها خودش خوب مي دانست كه حرف هايش شوخي نيست. ديدن الهام او را مي آزرد، اما نمي دانست چرا؟ در اين دو هفته اي كه از آمدن آن ها مي گذشت، هر وقت او را مي ديد كه با سر و وضع آن چناني، با پالتوهاي متنوع و شيك سوار پژوي مادرش مي شود و اين طرف و آن طرف مي رود، حس مرموز و عجيبي در جانش مي دويد؛ حسي كه ناخودآگاه او را كنار پنجره مي كشاند و وادارش مي كرد، دزدكي از پشت پنجره، سوار شدن او را تماشا كند، و بعد با نگاه، پژوي آلبالويي رنگ را تا جايي كه از نظر محو مي شد، دنبال كند. مادر الهام هر روز صبح او را به مدرسه مي رساند و عصر برمي گرداند. صداي مادر رشته افكارش را پاره كرد:«الهام دختر تنهاييه. ندا خانم مي گفت، مامان الهام بهش گفته، به خاطر الهام وسط سال تحصيلي مجبور شدند، خونه شون رو عوض كنند؛ بلكه توي محيط جديد، وضع روحي الهام بهتر بشه.»
سها كه لجش درآمده بود، گفت:«چي چي وضع روحيش خوب بشه. با اين غرور و خودخواهي كه اون داره، هر آدم ديگه اي جاي اون بود، رواني مي شد.» ليلا خانم با لحن آمرانه اي گفت:«سها!»
- خب! خيلي خب. چشم! آتش بس! ولي واقعاً حيف اون زندگي كه اون داره. حيف اون همه خوشبختي.
و بلند شد و به آشپزخانه رفت. ليلا خانم با مهرباني گفت: «دخترم! هر آدمي بايد قدر چيزهايي را كه داره، بدونه؛ هر چه قدر هم كم و ناچيز باشند. اون وقت مي فهمه كه همون چيزها، چه قدر با ارزش و مهم هستند.»
- بله بله، كاملاً حق با شماست. نعمت هاي باارزشي مثل: پدر و مادر خوب، زندگي آروم، استعداد، سلامتي، خانواده... ديگه... ديگه چي بود؟ يادم رفت!
ليلا خانم خنديد: «اي وروجك. اداي من رو درمي ياري؟» سها ما مانش را بغل كرد: «فداي مامان خوبم، بشم الهي!»
- تو كه اين قدر دختر خوبي هستي، پس چرا بايد اين طوري حرف بزني؟ من دلم مي خواهد خوش قلبي و مهربوني خودتو با الهام قسمت كني. دلم مي خواد باهاش دوست بشي.
سها از آغوش مادرش بيرون آمد: «مامان!»
-همين كه گفتم. دلم مي خواد با اون دستاي هنرمندت، يه جفت دستكش خوشگل براي الهام ببافي و به عنوان هديه دوستي براش ببري. باشه؟
سها كه چاره اي نداشت، با بي ميلي زير لب زمزمه كرد: «باشه» تقريبا يك هفته بعد، دستكش ها آماده شده بودند؛ يك جفت دستكش قرمز زيبا با راه هاي سفيد. ليلا خانم هر روز غروب به بهانه اي كنار سها مي نشست و در حالي كه از كارش تعريف مي كرد و او را تشويق مي نمود، از اين در و آن در حرف مي زد. او سعي مي كرد، به طور غيرمستقيم ذهن سها را نسبت به الهام برگرداند.
سها همه اين ها را مي فهميد، اما به روي خودش نمي آورد. در واقع حرف هاي ليلا خانم بي تأثير هم نبود و سها رفته رفته از آن حس حسادت احمقانه اي كه نسبت به الهام داشت، فاصله مي گرفت. ليلا خانم مي گفت: «سها جان! هر آدمي توانايي ها و نعمت هايي داره كه ديگران ندارند. حالا اگه قرار باشه همه بشينند و غصه چيزهايي را بخورند كه ندارند، اون وقت كه هيچ كس پيشرفت نمي كنه. مطمئن باش كه هيچ آدمي همه چيزهاي خوب دنيا رو با هم يك جا نداره.»
سها همه حرف هاي مادرش را قبول داشت. با اين حال، هر وقت الهام را مي ديد با آن پژوي آلبالويي خوشگل، احساس بدي به او دست مي داد. در دلش مي گفت: «اما اين دختر كه همه چيزهاي خوب رو با هم داره!»
شب ها موقع خواب، بدون اينكه دست خودش باشد، به الهام فكر مي كرد؛ به زندگي آنها و خودشان و ناخودآگاه در دل آرزو مي كرد، جاي الهام باشد. با خودش مي گفت: «كاش همه آن خوشبختي مال من بود.»
زنگ در را كه فشار داد، چادر را روي سرش مرتب كرد. دستكش هاي كادوپيچ را زير چادرش نگه داشته بود. خيلي هيجان زده بود. چند لحظه بعد، خانم شريفي در را باز كرد و با ديدن سها خيلي خوشحال شد. بعد از سلام و احوال پرسي، سها گفت: «ببخشيد! الهام جون خونه است؟»
خانم شريفي با مهرباني جواب داد: «بله. بفرماييد تو.»
- نه خيلي ممنون. اگه ممكنه بگيد يه لحظه بياد دم در.
خانم شريفي رفت. سها دل توي دلش نبود. اما از آن جايي كه به مادرش قول داده بود دختر خوبي باشد، سعي كرد لبخند بزند و مؤدب باشد. خانم شريفي همراه الهام آمد؛ «الهام جون ايشون سها خانم هستند، مي شناسي كه؟»
سها گفت: «سلام»، الهام كه دست هايش را توي جيب بلوزش فرو كرده بود، به آرامي جواب داد: «سلام»
خانم شريفي كه دستش را روي شانه دخترش گذاشته بود، با لبخند به سها نگاه مي كرد.
سها دستكش را از زير چادرش بيرون آورد و گفت: «والله من يه هديه كوچولو براي الهام جون بافتم كه اميدوارم خوشش بياد و ما با هم دوست هاي خوبي بشيم.»
خانم شريفي با خوشحالي گفت: «آفرين! آفرين عزيزم. حالا چي بافتي؟»
سها دستكش ها را كه در كاغذ كادو زيبايي پيچيده بود، به طرف الهام گرفت و لبخندزنان گفت: «يه جفت دستكش ناقابل». خانم شريفي گويا ضعف كرده باشد، تكرار كرد: «دستكش!» ناگهان الهام جيغي كشيد و با يك حركت سريع، زير دست سها زد كه باعث شد، دستكش ها به كف راه پله پرت شوند و بعد گريه كنان به طرف اتاقش دويد. حادثه چنان سريع اتفاق افتاد كه سها باورش نمي شد، سر جا خشكش زده بود. بعد يكدفعه زد زير گريه و بدون توجه به خانم شريفي كه از پشت او را صدا مي زد، از پله ها پايين دويد.
سها در آغوش مادرش زار مي زد و تلاش ليلا خانم هم براي ساكت كردنش بي فايده بود، سها همان طور كه گريه مي كرد، مي گفت: «حالا ديدي مامان خانوم!؟ حالا ديدي هر چه من گفتم، حقيقت داشت؟ حالا ديدي اين دختره خودخواه چه طوري منو خوار كرد؟»
ليلاخانم گفت: «حالا تو آروم باش. با هم مي ريم، ببينيم قضيه چي بوده. اين قدر خودت را اذيت نكن.» با شنيدن صداي زنگ در، ليلا خانم بلند شد و رفت تا در را باز كند. سها كه سرش را گذاشته بود گوشه مبل و داشت گريه مي كرد، با خود مي انديشيد: اگه يه بار ديگه ديدمش، تف مي كنم تو صورتش و هر چي به دهنم بياد، بهش مي گم. اصلا مثل اينكه همه آدم هاي خوشبخت يه تخته كم دارند! صداي مادرش او را به خود آورد: «سهاجان يه دقيقه بيادم در.»
سها اشك هايش را با پشت دست پاك كرد و رفت، پشت در.
خانم شريفي با رنگ پريده و چهره غمگين ايستاده بود، با ديدن سها به زحمت لبخندي زد، خم شد و صورتش را بوسيد و گفت: «من ازت عذرخواهي مي كنم، واقعا به خاطر اتفاقي كه افتاد، شرمنده ام.» سها رويش را برگرداند، آن قدر عصباني بود كه مي خواست داد بزند. ليلا خانم گفت: «حالا اتفاقيه كه افتاده، خودتون را ناراحت نكنيد.»
قطره اشكي از گوشه چشم خانم شريفي پايين غلتيد كه آن را با دست پاك كرد و با صداي غم آلوده و لرزاني گفت: «آخه مي دونيد... الهام... الهام من... دست نداره. وقتي بچه بود، دستش رو كرد توي چرخ گوشت. توي محلي كه قبلا زندگي مي كرديم، چند تا پسربچه شيطون بودند كه هميشه به خاطر اين موضوع الهام رو مسخره مي كردند، به خاطر همين اومديم اينجا. دخترم هميشه لباس هاي جيب دار مي پوشه تا دستش رو قايم كنه. هميشه هم حسرت دخترهايي رو مي خوره كه سالمند، به خاطر همين موضوع، خيلي خجالتي و كم حرفه. اما بعضي ها فكر مي كنند كه اون مغروره...»
خانم شريفي ديگر نتوانست ادامه بدهد و بغضش تركيد. سها مثل برق گرفته ها ايستاده بود و احساس مي كرد، آب سردي روي سرش ريخته اند. حالا فقط دلش مي خواست گريه كند.
مهسا رحماني نيا
16 ساله
از برگزيدگان مسابقه نويسندگان فردا
منطقه پانزده تهران

 



ويژه نامه گل نرگس

دوست مدرسه اي ام !
به لطف خدا قرار است براي ولادت حضرت مهدي- كه درود خدا بر او باد- يك ويژه نامه ساده و صميمي از دل نوشته، شعر، داستان كوتاه و ... با قلم دوستان مدرسه منتشر كنيم.
اگر تو هم دوست داري در اين ويژه نامه سهمي داشته باشي، آثارت را تا 20 مرداد ماه براي ما بفرست.
نشاني ما: تهران- صندوق پستي 11155.3631
روزنامه كيهان- صفحه مدرسه- ويژه نامه «گل نرگس»

 

(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14