(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 1 مرداد 1387 - 19 رجب 1429 - 22جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189139
PDF نسخه

طعم افتاب
رگه هايي از بازگشت به سينماي دهه40 اكران داغ تابستان سينما به روايت تحريريه نسل سوم
خيال شور
پست چي سوم
براي حفظ مخاطب
فيلمي درباره هيچ نگاهي به فيلم تيغ زن
افتادن از آن ور بام! نگاهي به فيلم حس پنهان
آخرين شخم ها نگاهي به فيلم قرنطينه
درد مشترك
برفك..........



طعم افتاب

آن كه از «صحيفه نفس» خود آگاهي ندارد، از كدام كتاب و رساله، طرفي مي بندد و آن كه خود را «فراموش» كرده است، از«ياد» چه چيز خرسند است؟
علامه حسن زاده آملي حفظه الله

 



رگه هايي از بازگشت به سينماي دهه40 اكران داغ تابستان سينما به روايت تحريريه نسل سوم

بهمن ماه 1385 بود و اولين گزارش سينمايي نسل سوم به فاصله چند روز بعد از اختتاميه جشنواره فيلم فجر، منتشر شد، طبيعي بود كه انتقادها ـ طبق رسم بازخورد هر نقدي ـ موافقان و مخالفاني داشته باشد و باز هم طبيعي بود كه برخوردهاي متفاوتي را برانگيزد، همان روزها دوستي از دل تحريريه گرم روزنامه ، چند كلامي به گلايه و از سر لطف درگوشي به من گفت: عجله كردي! گفت كه برنامه هاي مفصل معاونت سينمايي را ديده است و مطمئن است تا سال بعد شكوفه هاي خوش رنگ و عطر برنامه ريزي هاي بلندمدت اين معاونت را خواهيم ديد و خواهيم بوئيد و خواهيم چيد! او البته اين روزها خيلي گرفتار است، مثل همان روزها، آن روزها اينقدر گرفتار نبود و سينما نمي رفت و اين روزها آنقدر گرفتار است كه سينما نمي رود...صفحه امروز اگرچه صاحب عزيزي دارد و تحفه اي است تقديم به جناب خسروي شكيبايي ما يا همان آقاي بازي هاي دلچسب مردانه اي كه براي هميشه در قاب تصويري ذهن نسل من ماندگار شده ، اما برداشتي است آزاد از آنچه كه امروز روي پرده هاي نقره اي سالن هاي تارك و روشن سينماي كشور نقش بسته است، برداشتي به روايت چهار نسل سومي كه فيلم هايي را براي همين يادداشت ها انتخاب كرده اند و ديده اند، باز هم مثل هميشه قضاوت باشد با شما، خود خود شما كه خواننده خوش سليقه سه شنبه هاي آبي هفته هستيد. تيتر صفحه هم برداشتي است از آنچه كه در كوچه و بازار و از ميان دهان مردم گرفته شده است؛ همين.
يك نكته كه خيلي آس به نظر مي رسد اين است كه زمانه بدي شده است؛ بازيگران كهنه كار سينما از وضعيت سينما ناراضي اند، كارگردانان از سينما گله دارند، تهيه كنندگان از وضعيت بد مي نالند، رسانه ها منتقدان سرسخت توليدات فعلي هستند و...مديران هم كه خودشان زياد اين سينما را نمي پسندند؛ نه چپ راضي و نه راست راضي، پس چه كسي هست در بازي؟! اين ها همه يكطرف، ماجراي ورود به دهه چهارم انقلاب هم...اي بابا!شايد آن عده كه روزگاري مي گفتند خجالت مي كشيم با خانواده در دل تاريكي سالن هاي سينما بنشينيم و فيلم تماشا كنيم امروز يا به سينما نمي روند و يا ديگر خجالت نمي كشند؛ شايد هم ما خيلي شلوغش كرديم، اما آيا سكوت طرف مقابل از اكران فعلي، خودش نشانه تلخي نيست از اينكه آنها خوب بر موج لبخند مسامحه و مصالحه ما سوار شده اند و سواري مي گيرند، آن هم با لايي كشيدن در جاده فيلم سازي 100 دقيقه اي كه مي شود هميشه چند دقيقه اش را براي نماز كنار جاده ايستاد و...؟
تازه اكران داغ تابستان با شاهكاري همچون «هميشه پاي يك زن در ميان است» هنوز داغ داغ نشده و من مانده ام بعد از اكران اين فيلم چه چيزي بنويسيم، اصلا بنويسيم؟ مي گويند هرچه بكاريد، برداشت مي كنيد، آنچه كه من مي بينم كاشت باد است كه برداشتش چيزي جز گردباد نيست...اين را هم بگويم كه شرط انصاف است، معاون سينمايي وزير ارشاد يكي از باتجربه ترين و البته كاربلدترين معاونان اوست كه سابقه درخشاني هم داشته اما نه سينما با نسخه يكساله عوض مي شود و نه آن دوست ما بعد از دوسال سينما رو مي شود. اين صفحه عزيز و امانت، پنجره بازي است براي آنها كه نظرات و دفاعيات و شكاياتي دارند، وقتي مي شود مرد و مردانه روبروي هم نشست و حرف زد، چرا پيغام و پسغام و اس ام اس و كامنت و ايميل؟! ما كه اينجا در خدمتتان هستيم...حالا با نثار فاتحه اي سبز و گل نشان براي آن قامت خوش نقش آقاي بازيگر كه تحويل سال سينماي 86 ايران را در ده روز جشنواره برايمان آهنگين كرده بود، صفحه امروز را ميل كنيد، نوش جان! محسن حدادي

 



خيال شور

پارسا بيدل
«سينما» هنر هفتم است و ازين بابت ختم هنر هاست. يعني ته تهش! در سينما مي شود هر كاري كرد. آزادي مطلق! منتها براي اينكه اين وسط خيلي شلوغ نشود، آدم هايي هستند كه فيلم ها را از حيث نماهاي اضافي خلوت مي كنند تا ما راحت تر به اصل قضيه پي ببريم. سينما هم مثل سياست دسته بندي دارد. براي شناسايي بهتر احزاب سينمايي، ستون اين هفته را حتما بخوانيد. شايد البته ادامه داشته باشد...
1) ژانر«اوچيكتيم داش»
مواد لازم: سبيل به مقدار لازم. انواع اسلحه سرد. خال لب. ابروي پيوسته. دستمال يزدي. رد بخيه . كلاه فرنگي. كفش پاشنه خوابيده. نگار. پهلوون. گلريزون. خانه كاهگلي. كوچه طاقي. و ...
سيبيل دارن با چاقو، گنده لاتن
هزار تا آدم توي لانگ شاتن
اوستاي نوچه ها و بي سواتن
تو خط دستگيري و هي نجاتن
ختم خلاف و اند منكراتن
ولي همين ها كه حسابي قاطن
خراب يك كرشمه از چشاتن
تو كف حجب و عاشق حياتن
تا ته خط عاشقي باهاتن
آخرشم اونا كه پا به پا تن
¤¤
خنجرو از پشت مي زنن، بفرما!
فيلمه ولي زندگيه سينما
2) ژانر «بيا با هم بريم دبي و گرنه با بعدي ميرم»
مواد لازم: ماشين هاي بالاي 2000 سي سي بدون كارت سوخت. لنز، ژل، رنگ مو، كرم سفيد و سياه و قهوه اي و ديگر رنگ ها كننده، سرخاب سفيداب و باقي مخلفات. نگاره به تعداد كافي. منزل هايي در شمال هاي شهر. كارخانه پدر. بريز و بپاش در حد تلقين منجر به يقين مخاطب در سرمايه داري نقش اول و دوم. و ...
بدون مايه همه چي فتيره
فيلم بدون پول، نون خميره
آقا پسر كه مايه داره، سيره
دلش هف هش جا همزمان اسيره
ستاره و سمانه و سميره
مريم و مهلا و منا و غيره1!
قصه يك قلب و هزار تا تيره
(هزار تا تير كه تو يه دل نميره!)
دختره نرم و نازكه، حريره
(البته بي گريم، كلي پيره!)
قرارشون مي گذره، خيلي ديره
دنبال كيس هاي بعدي ميره!
¤¤
عشق پر از افاده و پر ادا
فيلمه ولي زندگيه سينما
1. گفتيم كه در سينما مي شود هر كاري كرد. حتي با قافيه هم!

 



پست چي سوم

مريم اخوان
همين سر ستوني بگم كه همه اش تقصير همين جماعته! همين ها كه اين صفحه رو كمپلت پر كردن. هر هفته ما تا مي آيم حرف بزنيم مي پرن وسط كه آقاي رئيس جا نيست، پست چي رو حذف كنيد! اه اه اه اه اه اه چقدر چايي شيرين... چقدر چايي شيرين... چقدر چايي شيرين! خلاصه كه شما به اين جماعت كار نداشته باشين، ما در پست خانه به شدت دلتنگ شما خواهيم شد؛ پس مثل هميشه برامون نامه بنويسين. اين پت پستچي رو گذاشتم اون بالا قشنگه نه؟ خيلي از اون در آبيه قشنگ تره، اين سليقه آقاي...كشته ما رو. به قول آقاي نوري سليقه اش هم مثل موتورش مي مونه، هيچوقت روبراه نيس!
جونم واستون بگه كه ...يگانه خانوم آويني آخه شما كه زحمت مي كشين هر دو هفته يكبار مي آين دم نگهباني روزنامه و مطلب مي دين، اگه يه توك پا بياين بالا خوشحال مي شيما! تازه عزيز من ته اين نوشته هاي قشنگت اگر يه اسم و رسمي بذاري كه بتونيم بات تماس بگيريم گناه نداره ها! يه تلفني، ايميلي، چيزي...اين مطلب آخري كه درباره دختر حاج احمد متوسليان نوشته بودي خيلي خوب بود مخصوصا تيكه هايي كه توش به خانم باقري و آقاي حدادي انداخته بودي...ولي عزيزم لطف كن ايندفعه اگر دوست داشتي يه سر بيا تحريريه تا هم ببينيمت و هم بيشتر آشنا شيم. شايدم فاميل دراومديم و يه ستون براي شما باز كرديم!
دوم اينكه، آقاي سيد عليرضا موسوي از همدان، هيچ ستوني در صفحه ما به اسم كسي سند نخورده، حتي «خشت اول» پس شما از تيتر يك تا گذر كتاب فروش ها و برفك ـ كه اتفاقا جزء ستون هاييه كه با مشاركت همه بچه ها نوشته مي شه ـ مي تونين برامون بنويسين و بفرستين. در مورد شعر هم بايد بگم كه اين ستون هم مسئول داره و شعر ها با هماهنگي ايشون و مسئول صفحه انتخاب مي شن ولي از شعرهاي ارسالي هم زياد تا حالا استفاده شده. با اين حال شما عزيز دل نسل سومي، بنويسين چاپش با من. از اس ام اس هايي هم كه برامون ايميل زده بودين، ممنون.
سوم اينكه، خانم نجمه پرنيان عزيز از جهرم، خيابان انديشه بلوار معلم، خيلي قشنگ مي نويسين، اگر كمي كوتاه تر و دسته بندي تر شده بنويسين، حتما تخته سفيد ما مال شما مي شه، فعلا با اجازه اين چند خط ارسالي شما رو براي بچه ها بنويسم:
« عشق يعني نگراني يك مادر در يك غروب دلگير براي فرزندش، عشق يعني روح مردي كه در خانه در كنار همسر خويش مي ماند. عشق يعني شهيدي زنده كه با همسرش ديدار دارد، عشق يعني يك جانباز شهيد. عشق اصلا يعني جانباز صددرصد...عشق يعني چاقوي ابراهيم كه بر گلوي اسماعيل كشيده شود. عشق يعني خميني روح الله و يعني تسخير قلب هاي يك ملت...عشق يعني نگاه پر ثواب يك عاشق به معشوق، نگاهي كه با چشم دل است و رنگي جز صداقت ندارد. عشق زيباست، به زيبايي دو گل لاله كه در كنار هم آرميده اند و خبر از دل يكديگر ندارند كه چگونه براي هم مي تپد...ع ش ق زيباست...»
چهارم اينكه، نجمه خانم زارع چه عجب! اينطرفا! آقاي رئيس گفت به ات بگم در مورد تذكري كه دادين، حق باشماست و از اينكه درباره مطلب صفحه قبل هم نظر دادين، متشكر، راستي بد نيست شما هم دست به قلم بشينا...جدي مي گم.
پنجم اينكه، حسين مولوي ده كوثري مطلب «بنگاه هاي تحقيق فروشي» رو ديدم، نكته خيلي خوبي رو روش دست گذاشتي اما شروع و پايان نوشته ات معلوم نيس. بعلاوه اينكه يادداشتت پر از نقطه چينه! بعدشم شماره گذاري براي يك يادداشت مطبوعاتي زياد مرسوم نيس و بيشتر براي گزارش كارهاي اداري استفاده مي شه. باز هم بنويس برامون. بله بعضي وقتا هم ما سوتي مي ديم و مطالب غلط املايي داره، معذرت مي خوام رو واسه همين روزا اختراع كردن!
ششم اينكه، فرناز اصغري، مهري سبحاني، مرضيه كمال وند، احمد آخوندي، آبتين سپهري و سجاد عمادي از اينكه برامون مي نويسين، خيلي خيلي خوشحال مي شيم. من كه از ذوق و شوق نامه ها و ايميل هاي شما زنده ام وگرنه اين جماعت ـ همونا كه اولش گفتم ـ زياد به من بازي نمي دن!
آخر اينكه، من يواشكي ايميل ميرزا رو ديدم، از اين همه ايميلي كه براي ويژه نامه طنز فرستادين، نزديك بود سكته كنم، فقط خدا كنه به منم بدن بخونم و خود رئيس همه شو نخونه. تا پنجشنبه هم وقت دارين كه طنز بفرستين، يه بوهايي مي آد مث اينكه قراره اگر مطالب زياد شد، يه صفحه ديگه هم ويژه طنز منتشر كنيم. فعلا كه خيلي گل كاشتين. منتظرتونيم...تازه تو فكر يه شماره واسه اس ام اس هم هستيم، تا يادم نرفته بگم كه هر كسي كتابي خوند كه خيلي به اش چسبيد واسه گذر كتاب فروش ها بفرسته.

 



براي حفظ مخاطب

نگاهي به فيلم زن ها فرشته اند
ليلا باقري- نمي دانم مي شود فيلمسازان را تحريم كرد؟ تحريم چشم هاي زيبا، آرايش ـ مثلا گريم ـ غليظ، لباسهاي رنگارنگ و جديد، ادا و اطوارهاي خيلي خيلي نو براي توركردن آدم ها... تحريم كلوزآپ ها و جازها و آوازخواندن هايي كه براي سينماي امروز نيست!
فيلم «زن ها فرشته اند» هم از هيچ كدام از اين قواعد فيلمفارسي، مبرا نبود. چنانكه خود كارگردان هم، شهرام شاه حسيني، عنوان كرده است مي خواسته فيلمي تجاري بسازد كه در تمام صحنه ها در اوج بماند و مخاطب را حفظ كند!! براي همين است كه مرتب به بي راهه و حاشيه در و ديوارهاي خوش آب و رنگ شهر شلوغ و پلوغ و ماشين هاي آخرين سيستم زده تا مخاطبش را حفظ كند. فيلمي كه شركت پويا فيلم(كمپاني سازنده فيلمي چون كما)با استفاده از بازيگراني كه گيشه را تضمين مي كنند؛ چون نيكي كريمي در نقش «نازنين»، محمد رضا شريفي نيا در نقش «رضا» دوست مرد داستان (در نقش مردي بي قيد كه به فرهاد خط مي دهد، البته به نظر
مي رسد شريفي نيا سند بازي در چنين نقشهايي را شش دانگ به نام خود زده)، امين حيايي در نقش «فرهاد» (مثل هميشه برايش مهم نيست چه فيلمي بازي مي كند)، مهتاب كرامتي در نقش «ليلا»(نمادي از زن ايراني كه در هر حال مهر همسرش چنان به دلش نشسته كه حتي تا آخرين لحظات، با وجود خيانت هاي مكرر و مبرهن، بازهم مي خواهد گناه مردش را ببخشد و به او فرصتي دوباره براي آغاز زندگي عاشقانه(!) بدهد. كرامتي براي بازي در اين نقش چنان گاوگيجه گرفته كه كمي تا قسمتي ليلا را زن ابلهي نشان مي دهد كه نه بلد است گريه كند، نه بلد است حس همذات پنداري را در مخاطب برانگيزاند و البته با بازي عناصر حاشيه اي چون لادن طباطبايي در نقش «مريم» (وكيلي كه به جاي وكالت نقش زنان در داستان هاي مفرح «كتاب حيله النساء» را بازي مي كند)، ليلا اوتادي در نقش سيمين و مريم سلطاني در نقش مرجان، فيلم زن ها فرشته اند را بسازند. البته با استفاده از مقدار دلخواهي ساز و آواز، كافي شاپ و كمدي براي حفظ مخاطب. فيلم با صداي نامانوس نيوشا ضيغمي و سيامك انصاري شروع مي شود كه درباره موبايل، ساختمان هاي بلند و دلگير، ارتباط هاي بي پايه اس ام اسي و يك مشت خزعبلات مدرن صحبت
مي كنند كه اصلا هيچ ربطي به هيچ كجاي داستان ندارد. داستان علي الشواهد(!) مي خواهد حول محور چهار زن به نام هاي سيمين، مريم، ليلا و مرجان بگردد. ليلا همسر فرهاد و شيفته و واله اوست. سيمين دختري است كه در آژانس هوايي كار مي كند و شخصيت چندان محكمي ندارد. مريم وكيل است و مرجان هم دوست او و پا در هوا در قصه... سيمين و مريم و مرجان مي خواهند بروند كيش و ليلا هم
علي رغم ميل باطني و با اصرار فرهاد با آن ها همراه مي شود. زماني كه مي خواهند سوار هواپيما شوند مشكل كاري براي سيمين پيش مي آيد و در نتيجه نمي تواند با آنها همسفر شود و باز مي گردد( اين گره داستان است) سفر سه دوست باقي مانده هم به علت بدي هوا لغو مي شود(ببخشيد اين گره داستان است!) و ليلا خوشحال از غافلگيري همسرش به خانه بر مي گردد. زماني كه ليلا وارد خانه مي شود با صحنه اي مواجه مي شود كه هر زن با شعوري با ديدنش سكته مي كند(كاري كه حتي شبيه ش هم در ليلا بروز نمي كند). مرد ميز مفصلي براي شام چيده است و شواهدي، چون ليوان ماتيكي، حاكي از حضور زني در خانه است. بالاخره بعد از كمي گشتن در بالكن خانه يك عدد رفيق شفيق «هوو» شده به نام سيمين پيدا مي شود.
البته لازم به ذكر است كه در طول داستان گريه ها و رفتارهاي تصنعي ليلا نشان از زني دارد كه از شيفتگي همسر به مشنگي رسيده است. به هر حال سيمين بدون چانه زدن بعد از كمي بحث خانه را با ماشين كادويي فرهاد و با رضايت كامل ترك مي كند. ليلا هم براي چاره جويي نزد مريم مي رود. در همين اثنا فرهاد با نازنين آشنا شده و اختيار از كف مي دهد( اين هم گره داستان است؟) او براي ازدواج با نازنين حاضر مي شود تمام مايملكي را كه ليلاي پولدار به نام مرد بي پولي چون او كرده برگرداند. اما مخاطب از نيمه هاي فيلم، و فرهاد در پايان فيلم، مي فهمند كه ورود نازنين به داستان نقشه ليلا و مريم بوده براي ادب كردن فر هاد و پس گرفتن دارايي پدري ليلا( آهان اين ديگه گره اصلي داستان بود!).
شايد داستان هوس بازي مردان و پايبندي زنان ايراني آنقدر تكراري باشد كه به راحتي از جانب كارگرداني كه دومين فيلم بلندش را بعد از فيلم گيشه پسند «كلاغ پر» تجربه مي كند به مسخره گرفته شود اما داستان پيامي داشت كه اگر به خوبي به آن پرداخته مي شد شايد شاهد فيلمي بهتر مي بوديم. اينكه زن داستان، عشقش كف دستش است و چيزي براي شگفت زده كردن همسرش باقي نگذاشته است و آنقدر رو بازي مي كند و ابراز عشقي ساده و مداوم دارد كه مردش را دل زده كرده است. البته سادگي ليلا دال بر سوءاستفاده فرهاد نيست. به عبارتي اين توقع بزرگي از جانب فرهاد است كه مي خواهد همسرش زيبايي، طنازي، ثروت و عشق را يكجا داشته باشد. در نگاه اول شايد منفور به نظر برسد، كه به لطف كمدي سطحي فيلم اين اتفاق هم در ذهن مخاطب نمي افتد، اما با نفوذ به لايه هاي دروني شخصيتش پي به اين حقيقت مي بري كه او مردي است كه مي خواهد همه چيز را با هم داشته باشد.
اگر اسم فيلم «زن ها فرشته اند» نبود به كل شك مي كردم فيلم ساز قصد داشته شخصيتي را به نمايش درآورد كه حضورش در جامعه حال حاضر ما كم نيست. مرداني كه تنها به علت نداشتن تعهد نمي توانند بر روح زياده خواهشان، غلبه كنند. يك صحنه از فيلم به خوبي اين قضيه را نشان مي دهد كه براي فرهاد همه زن ها فرشته اند! جايي كه سيمين و ليلا در خانه با هم روبرو مي شوند، فرهاد سر در گم گاه به طرفداري از ليلا مي شتابد و گاه سيمين. چون هر دوي آنها برايش به نوعي جذابيت دارند، يكي پول و ديگري زيبايي. براي همين است كه فرهاد با توهم پيدا كردن نازنين، زني كه همه خصوصيات دلخواه او را يكجا دارد، فريب مي خورد... فرهاد نماد مرداني است كه مي توانند همزمان چند زن را، بدون اينكه برايشان كم بگذارند و تا زماني كه دستشان رو شود، در جوار خود نگه دارند و هركدام از زن ها فكر كنند كه فرهاد فقط مرد آنها است... حالا اين فيلم با نمايش يك سينماي وارد دهه چهارم شده انقلابش چه زاويه اي دارد، بماند. و البته كه «فروش»، حرف و گره اصلي فيلم است.

 



فيلمي درباره هيچ نگاهي به فيلم تيغ زن

حميد برقباني - چه كسي باور
مي كرد روزگاري در سينماي ايران بيايد كه دستپخت مديران متعهد در قبول و رد فيلم هاي توليدي، فيلمي به نام «تيغ زن» باشد؟ مثل چندين جوان ديگر با صد هزار شوق كه قرار است كار فرهنگي انجام دهي، رهسپار اين مركز به اصطلاح فرهنگي مي شوي تا مگر «چيزي» دستت بيايد كه البته من و تو هيچ وقت از سينما ناراحت نيستيم چرا؟ چون قبول كرده ايم كه چند سال«مزحزف» ببنيم تا مگر در هر دوره برنامه هاي توسعه 5 ساله، يكي دو فيلم «خوب»هم شرف حضور در سينما را داشته باشند و جوان ايراني هم بتواند...
يكم- مخاطب (چه زن و چه مرد) اولين چيزي را كه در فيلم مي بينيد التماس است. نازنين كه پشت درهاي بسته باغ «ارباب» ايستاده و منتظر است كه در را باز كنند، اين حس را به من و تو القا خواهد كرد كه در حال حاضر «زن» بايد التماس كند و كوچك باشد. زني كه از همه جا رانده شده و هيچ گونه كس و كاري هم ندارد و تنها بازشدن درهاي ويلا است كه مي تواند او را به خوشبختي برساند. «او» كه قرار بوده كاري براي ارباب كند و به موقع(!) برگردد، كمي تاخير داشته اما در خواست او براي خوش خدمتي و خدمت صادقانه به ارباب از طرف مجيد (نماينده ارباب) پذيرفته مي شود و توافق را با اين كلام اعلام
مي كند:«حالا كه اومدم...»
دوم- دختر 26-25 ساله ايراني بايد زيبا باشد تا ارباب او را قبول كند. صحنه هاي محو از چهره نازنين و نمايش سكانس سكانس آرايش صورت توسط خود نازنين مي تواند كمي حس دوست داشتن فيلم را براي برخي حاضرين سينماي زيبا و مدرن(!) با ورودي 1000 تومان - نيم بها- تداعي كند كه اين هميشه براي كارگردانان ما لازم است. البته كه كارگردان با هنر خاص خود، هر چند دقيقه يك بار حس دوست داشتن فيلم در بينندگان را با تماشاي حركاتي از اين دست در بينندگان زنده مي كرد و جماعتي را به وجد
مي آورد، مخصوصا آنها كه با دوستان خاص(!) خود در سينما حاضر شدند كه بماند آنها هم آخر فيلم تنها سودي كه بردند... مي گفتم، از اين صحنه ها كم نبود در «تيغ زن»، نيم رخ هاي مكرر از نازنين، نازها و كرشمه هاي نازنين براي عطا(عطاران)، خنده هاي به اصطلاح مستانه نازنين در باغ و ژست هاي او براي گرفتن فيلم از او در ويلاي ارباب و ... كلا اسم فيلم بايد مي شد نازنين!
سوم - خيلي ها تيغ زن را در ادامه هوو ديگر ساخته داوودنژاد دانستند و برخي هم به شدت مخالف بودند و اصلا نمي خواستند چنين فيلم جلفي را با فيلمي مثل هوو - با يك درجه جلفي كمتر - مقايسه كنند كه در همين هم حرف زياد است... ناگفته نماند كه دوستان عليرضا داوود نژاد(كارگردان فيلم)، او را حاصل 36 سال سينماي ايران در قبل و بعد از انقلاب مي دانند و عده اي هم ناراحت بودند از اينكه داوونژاد راحت نبوده و نتوانسته است ادراكات و برداشت هاي خود را به خوبي در اين فيلم به نمايش بگذارد! اما هر چه هست كه داوودنژاد كار خود را كرده است؛ او زن را از جايگاه عظيمي كه دين و خداوند و حتي جامعه ايران براي زن قائل بوده به جايي رسانده است كه اولا كارش جيب بري و تيغ زني است ثانيا در ازاي خدماتي كه به او مي شود دست به هر كاري براي هر «كسي» مي زند. كارهاي ارباب را انجام مي دهد پول در ازايش مي گيرد. خلف وعده مي كند با كمي اغماض(؟!) از سوي نماينده ارباب پذيرفته مي شود و كمي آرايش كردن و برگشتن و
لباس هاي خود را در ويلا عوض كردن و مدل شدن براي ارباب كه از او فيلم برداري كند و فيلمش را براي پسرش بفرستد و ...هم يكطرف. آخر سر هم ارباب دستمزد اين كارش را اينطور دهد: « بچه ها نازنين رو تو عوض كردن لباساش كمك كنيد!»
چهارم - تيغ زن نويسنده و كارگردانش يكي است و همين او را سهل الوصول مي كند از اين جهت كه برويم و ببينيم آيا در پشت اين خطوط به اصطلاح فيلمنامه واژه اي به نام هدف وجود دارد؟ موافقان و دوستداران فيلم كه تاكنون ديده نشده اند! تيغ زن را در راستاي فيلم هايي توصيف
مي كنند كه مشكلات جامعه ايران را بيان مي كند به طوريكه زن ايراني به اسفل ترين جايگاه خود
مي رسد...جوان ايراني در هر لحظه از زندگي و تفريحش مشغول عيش و نوش و اكس تركاندن است و دختر جامعه هم كه تكليفش روشن...يقينا هيچ كس از بيان واقعيت ناراحت نمي شود اما اينكه داوودنژاد بخواهد فضاي توهم و تخيلي خود را كه در روزگاري در آن مي زيسته را به عنوان نماد جامعه ايران معرفي كند، بحثي جداست...
آخر - توي تاريكي سالن پسربچه اي برگشت سمت پدرش و خيال مرا از باب فرهنگ سازي و پايان يادداشتم به صورت توامان راحت كرد: بابا مگه
مي شه مردها لباس زنها رو عوض كنن؟!

 



افتادن از آن ور بام! نگاهي به فيلم حس پنهان

ليلاسادات باقري-وقتي قرار باشد فيلم «حس پنهان» ساخته مصطفي رزاق كريمي نقد شود، شايد اولين برجسته گي ظاهري آن، موضوع برگزيد گي اين فيلم توسط جشنواره فيلم هاي آسيايي NHK ژاپن و انعكاس آن بر پرده تبليغاتي اش باشد. جشنواره اي كه از افتخارات گردانندهگانش، حمايت مالي از فيلم ضد اسلامي «اسامه» ساخته فيلم ساز افغان «صديق برمك» و با مشاورت «محسن مخملباف» است.
امير (محمدرضا فروتن) كه مدير عامل يك شركت بازرگاني است، در يك شب باراني و بر اساس يك اتفاق خشن، با خواهر و برادري هنرمند و عكاس، آشنا
مي شود. ندا (نيوشا ضيغمي) و بهرام (حامد بهداد) يعني همان خواهر و برادر، با همراهي دوستان شان، در صدد برگزاري يك نمايشگاه عكس تحت عنوان «حس پنهان» هستند. از همان ابتدا پيداست كه بهرام از يك بيماري رواني رنج مي برد. بيماري اي كه با ورود يك دختر جوان به زند گي زناشويي پدر و مادر اين خواهر و برادر شروع شده و با مرگ نامزد «بهرام» در يك تصادف رانند گي و جان دادن وي در مقابل چشمان همسر آينده اش، حادتر مي شود. از طرفي نيز سيمين (مهتاب كرامتي) همسر «امير» كه خود يك روان شناس است، در تضاد كامل با آن چه كه براي بيمارانش تجويز مي كند، گرفتار مشكل رواني بدبيني است.در بينا بين اين گرفتاري ها،«امير» و «ندا» شيفته هم شده و «سيمين» و «بهرام» هر كدام به شكلي متوجه موضوع مي شوند(!) و در انتها، بدون آن كه تلاش ديگران در بازگرداندن «امير» به زند گي «سيمين» و «ندا» (كه شباهت زيادي به سرگذشت هووي مادرش پيدا كرده) كارگر افتد، «بهرام» در سانحه اي مرتبط با موضوع جان داده و «امير» نيز با شكستگي گردن و احتمالا ضايعه نخاعي (چيزي كه در داستان فيلم سعي مي شود حدس اين احتمال به عهده مخاطب باشد!) زمين گير مي شود.با اين حال «حس پنهان» از امتيازات خوبي برخوردار است. موسيقي خوب «محمدرضا عليقلي»، بازي تكراري و البته روان «حامد بهداد»، نورپردازي مناسب با رنگ هاي احساس برانگيز، طراحي دكور قابل تأمل و حركات نرم دوربين (كه بي ارتباط با مشاورت ابراهيم حاتمي كيا در توليد اين فيلم نيست) و ... ولي در عين حال امتيازهاي منفي «حس پنهان»، در ظاهر و باطن، خيلي بيشتر از نكات مثبت آن است.
داستان فيلم مثل هميشه، دغدغه فوق العاده حساس و ابدي فيلم سازان امروز ايران! يعني «زن دوم» و «مثلث عشقي» را به ميان مي كشد (آن هم با توجه به تضكين فروش اينگونه فيلم ها). كليات فيلم نامه هم در سرتاسر فيلم سعي دارد با پيروي از سبك سه گانه «سفيد، آبي، قرمز» فيلم ساز لهستاني «كرزيستوف كيش لووسكي» تبعيت كرده و پيشرفتي نرم و روان با حوادثي ناگهاني و پيش بيني نشده، آن هم (در مرحله توليد) با استفاده از موسيقي همراه و نماهاي بسته و رنگ هاي گويا استفاده كند. تبعيتي كه راه رفتن كلاغ را به ذهن متبادر كرده و تدوين ا ن قلت دار آن، بر مضحك بودن اين تقليد ناشيانه مي افزايد. از جهتي ديگر، ديالوگ هاي ضعيف اين فيلم، مزيد بر ضعف كارگرداني شده و بازي بازيگر موفقي چون «محمدرضا فروتن» را نيز تحت تأثير خود قرار داده است. هر چند كه قابل تأكيد است، بازي «حامد بهداد» بسياري از ضعف هاي كارگرداني و نقصان هاي ديگر هنرپيشه گان را تحت الشعاع قرار داده است، ولي همان طور كه گفته شد، گرفتاري «فروتن» در قيد و بند ديالوگ هاي كليشه و به تبع آن نقص بازي گرداني، نمره هاي تك زيادي در كارنامه اين بازيگر وارد ساخته است.
از طرفي طراحي دكور قابل تأملي فيلم كه در عين مثبت بودن، از نگاه جشن واره پسند كار كردن كارگردان آن هم با طعم ملي گرايي و شايد وطن دوستي وي، نكته قابل تامل ديگر حس پنهان است. معمولا رسم بر آن است كه جماعت روشن فكر عرصه سينما، نگاهي سياه و تلخ به جامعه ايران و فرهنگ و آداب آن داشته و اين نگاه را نيز در قالب فيلم هاي دست چندم خود با چاشني فقر و نداري و بي چار گي ايرانيان به فستيوال هاي جهاني و منطقه اي منتقل كنند. هر چند كه در ظاهر امر اين گونه به نظر مي رسد كه «حس پنهان» از اين امر مستثنا شده، ولي با كمي دقت متوجه مي شويم كه اين فيلم هم از آن طرف بام افتاده است.
بازيگران كه عموما خوش بر و رو هستند و نماهاي بسته نيز بر اين عوام فريبي افزوده است. لانگ شات هاي خارجي هم يا بزرگ راه هاي بالاي شهر هستند و نوساز و تونل هاي طويل و خوش آب و رنگ و يا تپه - ماهورها و صحراي نسبتا بكر ايران با دورنمايي از آثار تماشايي سده اخير. خودروها، همه بالاي 50 ميليون تومان و مغازه هاي خوش رنگ و لعاب، مملو از صنايع دستي و آثار ملي ايران با حداقل قيمت 700 : 600 هزار تومان. به همه اين ها بايد اشرافيت قجري (چه در ظاهر كه همان هنرمند دختر با مشخصه نواده قجر بودنش است و چه خانه محل برگزاري نمايشگاه عكس كه از بناهاي آن دوره مي باشد) را نيز اضافه كرد. گويي سازمان ميراث فرهنگي يكي از حاميان مالي گم نام اين فيلم است كه البته ناگفته نماند، شركت محصولات لبني و بستني فلان، اين مهم را به گردن گرفته كه خود از نقاط ضعف ديگر اين فيلم است تا جايي كه حتي براي تبليغ و جبران سرمايه گذاري اين شركت، ديالوگ ها و مونولوگ ها نيز تحت تأثير قرار مي گيرند.
آشتي سنت و مدرنيته نيز با قرار گرفتن سوزن گرامافون بر روي صفحه موسيقي اي كه يكي از قطعات موسيقي جاز دهه 60 آمريكا و يا آواز استاد بنان را با استفاده از دستگاه هاي الكترونيكي امروزي اجرا مي كند به نمايش در مي آيد و همه اين ها نيز در لوكيشن خانه ها و دفاتر كاري كه تجدد و رفاه زدگي بسيار اغراق آميز آن توي ذوق مي زند اتفاق افتاده و در كل اثري آفريده مي شود كه متضاد با واقعيت هاي امروز ما بوده و اين بار رفاه و آسايش را آن طور كه در جامعه وجود ندارد بر سر حقيقت مي كوبد.در مجموع به نظر مي رسد، شخصي چون رزاق كريمي كه در كارنامه كاري خود، چندين سال هم كاري با فيلم ساز مطرحي چون حاتمي كيا را نيز دارد، با داستان تكراري همان مثلث عشقي و موضوعاتي از اين دست، سعي داشته اين قصه شعاري را در كادوپيچ نويني عرضه كند كه در نهايت همان از آن ور بام افتادن است و زير سؤال بردن برخي بازي هاي (شايد) تكرار نشدني! و البته كه به هيچ وجه فيلم نمايشي از آنچه در جامعه امروز ما وجود دارد، نيست.

 



آخرين شخم ها نگاهي به فيلم قرنطينه

مهدي نوري- وقتي نويسنده اي سوژه مناسبي ندارد و تمام ذهنش مغلوب داستان ها و فيلم نامه هاي تازه خوانده اش باشد، وقتي بازيگراني دغدغه كار هنرمندانه نداشته باشند و كاسبكارانه دست به انتخاب بزنند، وقتي كارگرداني تنها جذابيت هاي كاذب بصري را در نظر بگيرد و روزي كه وزارت ارشاد عزيز به زور بخواهد هر فيلم سطح پاييني - به هر طريقي - ربطي به دين و آموزه هايش داشته باشد، زماني كه دايره بازيگران يك كارگردان به اندازه سوپراستارهاي دست دومي باشد كه تهيه كننده مي تواند پول شان را بدهد و روزي كه ادعا و عمل سيستم سينمايي ما به هم پنالتي بزنند، فيلمي مثل قرنطينه به پرده مي آيد.
آن روزي كه تبليغات دو راس انسان كچل را بر ديوار ديدم و از ديدن زني با سر تاس متعجب شدم و شك كردم كه آيا حرمت ديدن بيش از صورت و دستان زنان (تا مچ) در دوره رويش سينماي انقلابي(!) ارتقا پيدا كرده است؟! و چقدر جالب و البته دردناك بود كه در ربع ساعت ابتدايي فيلم شاهد
گپ و گفت هاي خارج از محدوده دختران و پسران دور و برم بودم و ديدم ميان سالان با فرهنگ صندلي هاي اطرافم هم بي خاصيتي فيلم را تاب نمي آورند و مي روند. بگذار تهيه كننده به فروش صد و چند ميليون توماني گيشه دل خوش باشد و منتقدان و سينمايي نويس هاي خوشحال ما هم در نوشته هاشان به وجوه هنري اين فيلم بپردازند. ما هم خيلي وقت است به اين نان قرض دادن ها عادت كرده ايم. من اما اگر نبود دعوت دوستانه عزيز دلي و برنامه اين هفته نسل سوم، اين يكصد و چند دقيقه ام را در تاريكي به صفحه اي كه ديگر حتي نقره اي هم نبود، زل نمي زدم. كمي عصباني شدم. نه؟!
¤¤¤
از درام هاي يونان باستان تا كمدي هاي تلويزيون خودمان همواره بچه پولدار خان زاده اي خاطرخواه دختر كور و كچلي از طبقه هاي زيرين اجتماع مي شود و اين خاطرخواهي پنجره اي است براي نجات پسر نانجيب گويي جنگ فقر و غناي انقلاب اسلامي هم بايد اينگونه رقم بخورد؛ پسري هرزه و لاابالي در سانحه اي چشم به روي دختري چادري باز مي كند كه از قضا به خاطر فقرش مذهبي هم هست! گل پسر قصه چشم بر همه گذشته خود مي بينند و دختر هم بدون ذره اي چشم داشت عاشق كمالات او مي شود تا عواطف شرقي مشتريان گيشه، معطوف اين تركيب ناهمجنس شود. اما نوآوري بديع نويسنده و كارگردان قرنطينه از اينجا به بعد دختر را به سرطاني بدخيم گرفتار مي كند تا پسر براي او به آب و آتش بزند و از پدر پول بخواهد و وقتي همه راه ها را بسته ديد دست به دزدي زده و ...ته فيلم به خانه بخت بروند.
يك شعر فولكلور مذهبي هم نقش فلفل ماجرا را بازي كند تا سوز جمعه عصرهاي مداح « اي قلم سوزلرين ده اثر يوخ » ... دستمالي شود! آن هم در ساختماني كه مرگ با طعم عشق براي قرنطينه هاي سرطاني جولان مي دهد...اين فيلم شخم هاي آخرين فصل دروي مسئوليني است كه در همين صفحات به بي كيفيتي سينماي دهه 70 اعتراض داشتند؟
¤¤¤
تا كادر اين هفته ام تمام نشده بگذار به همان كچل فيلم، جناب عطاران خسته نباشيد بگويم و حكم دل به هم خوردگي ام را به او ـ استثنائا ـ ندهم كه تاثير حيات بخشي در اين فيلمفارسي گرامي داشت!
و بگذار بگويم كه سينماي ايران انگار همين چند تا حاتمي كيا و مجيدي و تبريزي و ميركريمي را دارد و خوب مي داند كه حق دغدغه و جهاد را چطور به جا آورد. حافظه سينماي ملي ما اين روزها خوب كار مي كند...

 



درد مشترك

آسمان حياطمان ابري ست، شيشه هامان هميشه لك دارد
مادرم در سكوت مي سوزد، قصه اي مثل شاپرك دارد
خسته در خانه هاي بالاشهر، پشت هم رخت چرك مي شويد
در ميان شكسته هاي دلش، غمي اندازه فلك دارد
زخم ها مثل روز يادش هست، درد سيلي هنوز يادش هست
پدرم گفته برنمي گردد، مادر اما هنوز شك دارد
خواهرم هي مدام مي پرسد، دستمان خالي است يعني چه؟
طفلك كوچكم نمي داند، دست مادر فقط ترك دارد
بغض مادر شكستني، آني ست، جانمازش هميشه باراني ست
به خدا حاضرم قسم بخورم، با خدا درد مشترك دارد
و از آن روز سرد برف آلود، كه پدر رفت توي مه گم شد
آسمان حياطمان ابري ست، شيشه هامان هميشه لك دارد

 



برفك..........

به قلم شيرين بانو و رفقا»»
را نداره به جون نسرين! اين شبكه خبر قاپ همه مونو دزديده. اصلا پخش زنده هاش با اون ترجمه آن لاين خنده دار(!) كه بماند ولي «همونم خودش خيليه!» اين جمله آخري رو نسرين مي گه. بين خودمون باشه، شبكه خبر هم تو گرافيك بصري و هم قرائت خبري (شاعرانگي رو در شش سالگي از ميرزا آموختم و با شعر نو از كوچه پس كوچه هاي نازي آباد شروع كردم) يه سر و گردن از همه شبكه ها بالاتره. «خب بين الملليه ديگه.» اينم دوباره نسرين نخود، پريد وسط نوشتنم. تازه هفته پيشي با مصاحبه جمع وجور و قشنگش با رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام گل كاشت. «خدا زيادش كنه اين مصاحبه ها رو». اين يكي رو ديگه نسرين نگفت و كار خود خانجون بود! اخبار لحظه به لحظه از لبنان هم كه جاي خودش. تازه سايت شبكه خبر هم آدم وارتر از سايت همه شبكه هاست بويژه سرويس عكسش، مرسي!
مادر! مادر! من ديگه بزرگ شدم! اينو بفهم...ديگه نيا دنبال من! اينجا كه مهد كودك نيس، دانشگاهه... آخه پسرم مي ترسم...نه! نترس. من ديگه بزرگ شدم...باشه نمي آم...(يك روز بعد)...مادر! مادر! اگه مي شه فردا با من بيا دانشگاه! چرا آخه تو كه گفتي نيا! نه اين فرق مي كنه! چرا چي شده...مادر! مادر! من ييهو عاشق شدم...تازه كادو هم خريدم نامردا چسبوندن به تخته سياه بي حيثيتم كردن...آخه پسرم...چيه مادرم...زهر مار بي جنبه بي كلاس بي تربيت نديد بديد...
آنچه خوانديد خلاصه اي از سريال شبانه شبكه سوم بود. هر شب ساعت يازده به جاي سريال نرگس. خداييش تيتراژش به «نرگس» مي ارزه. بعدم ما فكر كرديم يه سريال خوش ريتم ساخته شد كه بالاخره غير از «عشقولانه» سوژه ديگه اي داشته باشه اما انگار اشتباه كرديم، گرچه ميرزا مي گه صبر كن دختر، قضاوت نكن، سريال خوش آتيه ايه! اين مرآتي رسما داره مي شه، پاي ثابت صفحه! اين هفته دوباره با زوج طلايي اش(!) جناب امامي، رفته بودن سراغ سوژه هايي كه هيشوقت گرد وغبار تكرار نمي گيردشون. روز پدر، سر مزار پدران شهيد...اوووووم صفايي كرديم...حالا كاري نداريم مثل هميشه همه چي گزارش خوب بود جز خود اين دونفر!!! با سوالات فوق حرفه اي و گفتار متن فوق العاده شون. ولي انتخاب و پخش تيكه هاي آرشيوي صدا وسيما خداييش يه چي ديگه اس! جوانك نشسته بود وسط جمع و مي خوند براشون: پدافند هوايي. چقدر تو باصفايي...تداركات دلاور. كمپوتا رو بياور...چه بخوايم و چه نخوايم صفا و صميمت و دست نخوردگي اين لحظه هاي ناب دوربين صداوسيما بهترين برنامه سازي براي تلويزيوني است كه بعضي وقتا خيلي زور مي زنه تا برنامه خوب بسازه. اي كاش هفته اي يك شب به مدت 10 دقيقه همين تصاوير آرشيوي با نمك از جبهه ها پخش مي شد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14