(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 31 تير 1387 - 18 رجب 1429 - 21جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189138
 

بيخودي كار نمي كنيد؛ جيبتان را پر مي كنند!
اختاپوس هاي اسرائيلي در رأس محافل پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 2

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




بيخودي كار نمي كنيد؛ جيبتان را پر مي كنند!

ارتباط كمونيستهاي ايران با امريكا
من به طور كلي بگويم كساني كه در ايران و افغانستان اعمالي به اسم كمونيست انجام مي دهند به نفع شوروي نيست. گرچه اعتقاد من اين است كه كمونيستهايي كه در ايران هستند روابطشان با امريكا بيشتر است. در افغانستان حكومت فعلي فشار زيادي به نام كمونيست به مردم وارد مي آورد؛ و به اطلاع ما رسيده كه حدود پنجاه هزار نفر از مردم در افغانستان كشته شده اند؛ و علماي اسلام را در آنجا دستگير كرده اند. اگر «تره كي» همچنان به راه خود ادامه دهد، سرنوشتش سرنوشت محمدرضا خواهد بود، و من ميل ندارم كه كشورهاي اسلامي روابطشان با شوروي غير حسنه شود.(468)
22.3.58
¤¤¤
ايجاد گروههاي شبه ماركسيستي در ممالك اسلامي
اين گروهها كه در دانشگاه و در رسانه ها و در سطح كشاورزي و در ساير جاها مشغول سمپاشي هستند و با اسم ملت دوستي و ملت خواهي و به اصطلاح خودشان كمونيست، مشغول فعاليت هستند، من گمانم اين است كه امريكايي هستند! امريكاييها در هر جا يك چيز درست مي كنند. در اين ممالك اسلامي، صورت كمونيست و شبيه ماركسيست درست مي كنند. دست آنها پشت سر اينهاست به حسب گمان من. بايد از اين آقايان كه طرفدار توده ها هستند پرسيد كه حساب كنند اين طرفداري شان را. ما حسابش را مي كنيم: رفراندم با مصالح توده مخالفت داشت؟ بر خلاف مصلحت مردم بود؟ رژيم شاهنشاهي برود و يك رژيم انساني - اسلامي بيايد، اين خلاف مصلحت توده بود؟ اگر خلاف مصلحت توده بود، شما پس شاهنشاهي را مي خواهيد؛ پس شما كمونيست نيستيد؛ شما امريكايي هستيد كه رژيم طرفدار امريكا را مي خواهيد. و اگر چنانچه برخلاف مصلحت ملت نيست - چنانچه نيست؛ همه مي دانند كه نيست - چرا مخالفت كرديد؟ چرا صندوقها را سوزانديد؟ چرا مسلحانه از بعضي جاها جلوگيري كرديد؟ چرا تحريم كرديد؟(469)
23.3.58
¤¤¤
مخالفت ماركسيستها با اسلام و جمهوري اسلامي
آقا شما نشسته ايد كه چهار تا كمونيست بيايند در دانشگاه و قبضه كنند دانشگاه را؟! شما مگر كمتر از آنها هستيد؟ عدد شما بيشتر از آنهاست؛ حجت شما بالاتر از آنهاست. شما اين مسائل را كه بگوييد، خيانت اينها را مي توانيد واضح بكنيد در آن مكان، در دانشگاه. خيانتشان را مي توانيد واضح بكنيد كه خودشان بگذارند بروند. بايستيد، صحبت كنيد. بگوييد آقا، خوب بياييد يكي يكي بگوييد ببينم شما چكاره هستيد آمده ايد توي دانشگاه داريد اخلال مي كنيد؟ مي خواهيد چه بكنيد؟ مي خواهيد درس بگوييد برايمان؟ شما كار خودتان را اول حساب بكنيد كه چكاره هستيد توي اين مملكت. شما از اهل اين مملكت هستيد، يا عمال غير هستيد خودتان را به ما مي چسبانيد؟ بايستيد آقا بگوييد...
اينها تودهني مي خواهند آقا! عدد شما زيادتر است؛ حجت شما بالاتر است؛ خيانت آنها واضح است. گفتن مي خواهد. اجتماع بكنيد، بگوييد مطالب را. يك رئيس، يك معلم را كه مي بينيد كمونيستي است بيرونش كنيد از دانشگاه. من نمي گويم حالا جنگ بكنيد با آنها، جنگ نمي خواهيم حالا بشود، اگر يكوقتي منتهي به اين شد، به يك روز اينها را بيرونشان مي كنيم! اما حالا نمي خواهيم يك جنگي بشود؛ مي خواهيم حالا با ملايمت بشود؛ اما خوب، با صحبت. آنها صحبت مي كنند؛ شما هم صحبت بكنيد. شما ننشينيد يكي ديگر برايتان صحبت بكند؛ يك روحاني بيايد صحبت كند؛ خودتان برويد، هر كدامتان مي توانيد، در مقابل آنها بايستيد صحبت كنيد. آن مي گويد؛ شما هم بگوييد. آن وقت يكي يكي انگشت بگذاريد روي كارهايشان كه تو اين كاري كه مي كني براي چيست؟ تو، تو تابع كي هستي كه اين كارها را مي كني؟ تو ايراني هستي و اين كار را مي كني، يا امريكايي هستي يا شوروي؟ يا براي آنها كار مي كني، يا براي ايران. اگر براي آنها كار مي كني، جاي شما اينجا نيست، برو آنجاها كار بكن. تو براي آنها داري كار مي كني. واضح است كه منفعتي كه به دست مي آيد از نبود زراعت در ايران جيب امريكا مي رود. همه مي دانند اين را. ما چه چيزهايمان از امريكا وارد مي شود و اين بازاري بود كه شاه درست كرد و حالا شما تابع او هستيد؛ شما دنبال او هستيد، شما مي خواهيد همان رژيم را پيش بياوريد، نمي خواهيد كه يك رژيم صحيحي باشد، شما هم تابع همان هستيد.
شما مي خواهيد همان بساط را درست كنيد براي ما. ما هم تا حالا زحمت كشيديم، اين ملت اينقدر خون داده است، اينقدر زحمت كشيده است، شما آن كنارها نشستيد تماشا كرديد. مثل بسياري از اين روشنفكرها آن كنار نشستند تماشا كردند. اين جوانهاي ما از دانشگاهي و از - عرض مي كنم كه - جنوب شهري و از اينها ريختند و كارها را انجام دادند، حالا كه كارها را انجام دادند، اينها از آن طرف مرزها راه افتاده اند و آمده اند اينجا و با تذكره هاي نمي دانم درست و غير درست ايراني اند، اما بيرون بودند اينها بسيارشان. حالا آمده اند اينجا و مي خواهند باز اخلال بكنند؛ مي خواهند باز همان مسائل را ايجاد كنند. نه اينكه اينها مي خواهند كه يك رژيمي باشد مثلاً فرض كنيد كه ]چون [ با اسلام مخالفند اسلامي نباشد؛ يك رژيم آزادمنش دمكراتيك به اصطلاح آنها باشد؛ نخير، اين مسئله اينها نيست. مسئله اين است كه اينها مي خواهند همان مسائل پيش بيايد. نشد با عنوان شاهنشاهي، يك عنوان ديگر رويش بگذارند. باز قضيه، قضيه امريكايي باشد؛ لكن با يك صورت ديگري غير شاهنشاهي. حالا ديگر شاهنشاهي تمام شد. اگر بتوانند آن را مي آورند؛ اما حالا نمي توانند، مي خواهند يك بساط ديگري درست كنند، همان مسائل، همان منافع اين ملت رنجديده باز برود تو جيب امريكايي ها؛ و باز برود] توي [جيب نفتخوارهاي مفتخوار. اينها عمال آنهايند براي اين كار. دليلش هم همينهاست كه من دارم مي گويم. و واضح است جواب آنها. هي «مكتب»، «مكتب»! كدام مكتب، مكتب ماركسيسم؟ اين شكست خورده در دنيا حالا گير اين بچه ها افتاده، اگر راست بگويند. لكن درست نمي گويند. قضيه، قضيه مكتب نيست؛ قضيه، قضيه منافع است منافع را مي خواهند ببرند. آنها بهتر به آنها منفعت مي رسانند، تابع آنها هستند. و الّا خوب، يك مملكتي كه مي خواهد، ادعايش اين است، كه ما مي خواهيم دست همه خوب، بنابر همين است، ما مي خواهيم دست همه اجانب بريده بشود از اين مملكت، اين به نفع ملت ماست يا به ضرر؟ اگر به نفع ملت ماست و شما هم ملي هستيد، شما هم دلسوز هستيد براي اين مملكت، توده اي هستيد، خوب شما كمك كنيد. ما مي خواهيم قطع بشود دست اجنبيها - و قطع شد الحمدللّه - حالا شما كمك كنيد كه دوباره برنگردد؛ نه اخلال كنيد كه دوباره برگردد آن مسائل. كمك به اين است كه برويد كارخانه ها را كاري كنيد راه بيفتد؛ كارگرهاي نفت را كاري كنيد كه كارهايشان را انجام بدهند. حالا كه نفت منافعش براي خود شماهاست، راه بيفتد اينها، كشاورزها را برويد تشويق كنيد كه كار بكنند؛ دانشگاه را تشويق كنيد كه راه بيفتد. شما همه جا اخلال مي كنيد؛ پس شما يك مردم اخلالگر هستيد؛ نه يك مردم مثلاً دانشمندي كه مي خواهيد به ما چيز ياد بدهيد، شما مي خواهيد اخلال بكنيد. و بايد جلويشان را بگيريد. مسائل را به آنها بگوييد؛ در دانشگاه بنويسيد، منتشر كنيد. كساني كه برخلاف اين هستند، برويد يكي يكي پيش آنها، برويد بگوييد شما اينكاره هستيد. شما چه مي گوييد باز به ما؟ چطور مي خواهيد يك دانشگاه را در دست بگيريد در صورتي كه اخلالگر هستيد؟ يك اخلالگر دزد كه نمي تواند دانشگاه را اداره كند.(470)
23.3.58
¤¤¤
وابستگي توده ايها و كمونيستهاي ايراني به امريكا
شما به اسم «كمونيست»، به اسم «ماركسيست»، به اسم «توده»، براي امريكا كار مي كنيد! آدمهاي غير عاقلي نيستيد كه بيخودي براي امريكا كار كنيد. نخير، آدمهاي عاقلي هستيد: جيبتان را آنها پر مي كنند! كي به شما پول مي دهد كه برويد جلوي كارخانه ها بايستيد و بگوييد تعطيل كنيد، ما بيشتر از آنها به شما پول مي دهيم؟! اين پولها از كجا مي آيد كه مي رويد دم كارخانه ها مي ايستيد و به كارگرها مي گوييد كه ما بيشتر پول به شما مي دهيم؛ شما كار نكن ما مزدتان را مي دهيم. اين پول از كجا براي شما مي آيد؟ شما كه از خودتان كه چيزي نداريد بدهيد؛ بي چيزيد. شما اگر چيزدار بوديد كه اين كارها را نمي كرديد. اين پولها را كي به شما مي دهد كه نگذاريد كارخانه ها به راه بيفتد؟ اگر روسها مي دهند، پس شما تابع آن هستيد؛ پس شما عمال اجنبي هستيد. اگر انگليسها مي دهند همين طور و به گمان من امريكايي ها مي دهند.
پس شما در اين جهت هم كه مي رويد پول مي دهيد كه كارگر كار نكند و خودتان هم كه پول نداريد، اين پولها از خارج مي آيد. وقتي كه از خارج آمد، خوب شما اين سرحدات ما كه مي خواهيم جلوي اجنبي را بگيريم، مي خواهيم مملكتمان يك مملكت باشد، مي خواهيم مستقل باشد، مي خواهيم تجزيه نشود، چطور رفتيد افتاديد اطراف مملكت و با هر بساطي كه مي توانيد مي خواهيد تجزيه را درست كنيد؟ شما خدمتگزار اين مملكت هستيد؟ اگر خدمتگزاريد چطور تجزيه مي خواهيد بكنيد يك مملكت را؟ اين تجزيه به نفع كيست؟ به نفع ايران است؟ به نفع ملت ماست؟ يا آن هم به نفع ديگران است؟ شما هر جاي قضيه را بگيريد مشت اينها باز است. بايد اين را به آنها گفت؛ بايد نوشت؛ بايد تبليغ كرد.(471)
23.3.58
¤¤¤
افيون دانستن دين از سوي ماركسيستها
«اصل دين، افيون است»! دين را اينها اينطور تبليغات كردند. و مع الأسف در خود ايران و در جوانهاي ما هم تأثير گذاشت و گذاشته و در بعضي از اين روشنفكرهاي ما هم باز اثرش هست. اينها از همان تفاله هايند. حالا كه حالا باز اثرش هم هست: دين افيون است! افيون جامعه است! معنايش اين است كه دين آمده است كه مردم را - يعني دين را - درست كردند همين قدرتمندها درست كردند، براي اينكه مردم را خواب كنند و آنها بچاپند! همان طوري كه افيوني وقتي افيون كشيد چرت مي زند و ديگر توجه به چيزي ندارد، دين را هم اينها تبليغ كردند كه يك همچو چيزي است كه قدرتمندها درست كردند كه مردم توجه به دين بكنند ]تا [مثل آدمي كه افيون مي كشد خواب بروند، و آنها بيايند غارت كنند و از بين ببرند. راجع به دين اينطور گفتند. كشاندندش ]به [ اسلام كه قدرتمندتر دين مي بود همين حرفها را كشاندندنش به اسلام: اسلام براي هزار و چهارصد سال پيش خوب است. اين را بعضي از اشخاصي كه از تفاله هاي آنها ماندند حالا هم باز اين را مي گويند. «نمي شود همه احكام اسلام الآن تحقق پيدا بكند. اين مال سابق است، مال حالا نيست. »! و از اين حرفهايي كه همينها گاهي مي زنند، و گاهي هم نفهميده، اكثراً هم شايد از روي نفهمي مي زنند؛ نه اينكه عداوت دارند؛ از روي نفهمي كه اسلام را اصلاً نمي دانند چيست، تا اينكه اسلام مال چه وقت است. اينها اصلاً اطلاع ندارند كه اسلام چيست.(472)
14.4.58
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
468- بيانات خطاب به سفير شوروي در ايران
469- سخنراني در جمع دانشجويان دانشگاه تهران
470- سخنراني در جمع دانشجويان دانشگاه تهران
471- سخنراني در جمع دانشجويان دانشگاه تهران
472- سخنراني در جمع نابينايان مدرسه ابابصير اصفهان

 



اختاپوس هاي اسرائيلي در رأس محافل پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت) - 2

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل، روايتگر از فرآيند شستشوي مغزي خود در دوران كودكي توسط محافل بهايي سخن گفت و اينكه خانواده اش از لحاظ مادي و رواني. به دليل تحميلي بودن ازدواج پدر و مادر براساس عقايد بهائيان، دچار مشكلات فراواني بود. «بهزاد» توانسته بود دوستاني مسلمان بيابد و شيفته رفتار و عقايد آنها شده بود. اينك ادامه ماجرا.
پدر و مادرم هميشه در حال بگومگو و جنگ و جدال بودند، انگار از دو دنياي جدا بودند، حتي مادرم براي اينكه به قول خودش از شر اين زندگي نكبتي راحت شود، چند بار دست به خودكشي زد كه هر بار خوشبختانه نجات يافت. ازدواج آنها نمونه بارز يكي از ازدواج هايي بود كه به دستور محفل بهائيان انجام شده بود.
هفت - هشت ساله بودم كه در برابر چشمان ناباور من، مادرم مي خواست خود را با روسري خفه كند و آن روز وحشت سراپاي وجود مرا فرا گرفته بود. يك روز هم قرص خورد كه او را به بيمارستان رسانديم، يك بار هم در ميان جنگ و دعوا با پدرم سيم برق را در دست گرفت كه پدرم وحشت زده كنتور را قطع كرد، اما جنگ آنها همچنان ادامه داشت، آنها جلوي روي ماها با هم دعوا مي كردند بي آنكه بدانند به لحاظ عصبي و رواني ما را دچار چه مشكلاتي مي كنند. يك شب اخبار تلويزيون اعلام كرد كه مردي در حال مستي زن و سه فرزندش را به قتل رسانده است و همين مسئله باعث شد كه شب هاي بسياري را از ترس نخوابم، بويژه آنكه برادرانم شجاع الدين و شعاع اله به تهران سفر كرده بودند تا پيش دايي ام زندگي كنند و اين ترس تا شانزده - هفده سالگي سرطان وار در تمام جسم و جانم ريشه دوانده بود. به طوري كه به محض شنيدن صداي جروبحث پدر و مادرم هراسان از خواب مي پريدم و با خود مي گفتم: مگر محفل نمي گويد اين ازدواج مورد تأييد جمال مبارك است، خب اگر اين جور است، پس چرا زندگي ما تبديل به جهنم شده است؟! اما براي اين پرسش پاسخي نمي يافتم و باز دفترچه يادها، يادبودها و خاطراتم را ورق مي زنم و به شبي سفر مي كنم كه پدرم به اتفاق پسر عمويش ايرج مرا به باغ جهان نما برد، جايي كه خواننده ها و رقاصه هاي تهراني به عنوان اجراي برنامه، نيمه برهنه در انظار عمومي ظاهر مي شدند، زنان و مردان مشغول نوشيدن مشروب بودند و صداي خنده هاي مستانأ آنها كه به زوزأ گرگ هاي وحشي شباهت داشت تمام باغ را پر كرده بود. در اين زمان پسر عموي پدرم خطاب به من گفت: بهتره از اين متاع تو هم بخوري تا از همين الآن براي فردا آماده شوي و بعد رو كرد به پدرم و گفت: بد مي گم؟! بعد هم ليوان پر از مشروب را به دست من داد و هي گفت: بخور ديگه، آهان. . . تلخي الكل در دهانم به حدي بود كه آن را تف كردم و در اين حال پدرم مرا سرزنش مي كرد كه خاك بر سرت آبروي ما را بردي! براي او اصلاً مهم نبود كه يك پسر كوچك مشروب بنوشد.
در اين حال من مدام سرفه مي كردم و اشك در چشم هايم جمع شده بود و پدرم نگران اين بود كه مبادا افرادي كه دور ميز اطراف ما نشسته اند، توجهشان به طرف من جلب شود.
اينها را نوشتم تا بيشتر دريابيد، بهائيان علي رغم همأ ادعاها و شعارهايشان چگونه فرزندان خود را تربيت مي كنند.
آن روزها يعني در رژيم شاه، بهائيان سخت مورد حمايت قرار داشتند، پزشك مخصوص شاه، نخست وزير و عده اي از وزيرانش بهايي بودند، به همين دليل باغ مصفايي به حظيره القدس اختصاص داده شده بود و علاوه بر كلاس هاي اخلاق، بهائيان هر 91 روز يك بار در اين محل جمع مي شدند. اين ساختمان متشكل بود از سالن ضيافت، كتابخانه ]كه در آن فقط كتاب هاي تبليغي بهائيان وجود داشت[، سرايداري، دفتر ملاقات و قسمت تابوت سازي. يك روز وقتي همه مشغول برگزاري مهماني بودند از سر كنجكاوي به قسمت تابوت سازي رفتم، اول كمي وحشت كردم، اما وقتي بر وحشتم غلبه كردم، به وارسي تابوت ها پرداختم، درون اين تابوت ها با مرغوب ترين مخمل ها پوشانده شده بود و چوب تابوت به سبك و سياق جعبه هاي خاتم كاري، بسيار فاخر ساخته شده بود، اما روزي كه يكي از بهائيان كه مثل ما فقير بود، فوت كرد، او را در تابوتي كهنه نهاده بودند، آنگاه دريافتم كه اين تابوت هاي فاخر ويژأ بهائيان ثروتمند است كه اختاپوس وار روي محفل هاي هر شهر افتاده اند و يا كساني كه كمك هاي زيادي به محفل مي كردند، كه بخش ناچيزي از آن صرف امور جاري مي شد و بقيه پول ها به سرزمين عكا در اسرائيل مي رفت تا نوكران جمال مبارك هر چه دلش مي خواهد ريخت و پاش كنند. در خود محفل نيز از همه نظر تبعيض بين اغنيا و فقرا وجود داشت؛ زيرا جاي من و خانواده ام و همه آنهايي كه لباس هاي كهنه و مندرس به تن داشتند، رديف هاي آخر بود و رديف هاي جلو، جاي كساني بود كه تحت لواي امر جمال مبارك، دست به هر خيانت و جنايتي مي زدند و در اين ميان كساني كه فقير بودند در سراسر عمر پادوي آنها بودند. روزهاي جمعه كه روز فراغت ما از مدرسه بود به كلاس هاي اخلاق اختصاص داشت و ما بايد در شرايطي كه يك متر برف روي زمين نشسته بود، با زحمت زياد خودمان را به حظيره القدس مي رسانديم، همه بچه ها فكر و ذكرشان اين بود كه اين كلاس هاي اجباري كي تمام مي شود تا ما از اين زندان رها شويم؟! وقتي سر اين كلاس ها بوديم، در حالي همه با هم جمله هايي را كه به ما تلقين مي كردند طوطي وار تكرار مي كرديم، نگاهمان به ساعت ديواري بود تا اين كلاس هاي عذاب آور تمام شود و ما بسان پرنده اي از قفس رها شويم.
ديدار با فرح پهلوي
پدر بزرگ من سفال گر بود و با مادربزرگم كه اهل لاله جين بود، در همان ديار زندگي مي كرد و از راه شراكت در كارگاهي كوچك زندگي را مي گذراند، در اين ميان خانواده من تعطيلات تابستاني را در لاله جين مي گذراندند. زيرا پيرمرد و پيرزن تنها بودند و با حضور ما انگار روح زندگي در خانه آنها جاري مي شد، شور و نشاط خاصي مي يافتند، ما نيز از چشمه محبت آنها سيراب مي شديم و چقدر عذاب آور بود روز جدايي از آنها؛ زيرا در كنار آنها به من بسيار خوش مي گذشت. روزها به كارگاه پدربزرگ مي رفتم و در عالم كودكي مثلاً به او كمك مي كردم و هنگامي كه ظهرها با هم به خانه باز مي گشتيم، احساس مي كردم مردي بزرگ شده ام. حتي سعي مي كردم مثل پدربزرگم راه بروم. يك روز در كارگاه پدربزرگ مشغول كار و بازي بودم كه ناگهان احساس كردم وضع غيرعادي است تعداد زيادي افسر و مأموران لباس شخصي با عجله اين طرف و آن طرف مي دوند و با بي سيم با مركز حرف مي زنند. بالأخره يكي از آنها وارد كارگاه شد و خطاب به پدربزرگم گفت: پدرجان امروز قرار است عليا حضرت شهبانو به اينجا تشريف فرما شوند و ممكن است به كارگاه شما تشريف فرما شوند، اين را گفتم تا آمادگي لازم را داشته باشيد و بعد با تعداد ديگري از لباس شخصي ها كه به كارگاه هجوم آورده بودند، محيط كارگاه را به دقت وارسي كردند و رفتند، اما من در اين ميان غرق در عوالم كودكانه ام مشغول بازي با گل هاي سفال بودم. ناگهان برق زدن فلاش دوربين هاي عكاسان و خبرنگاران چشم هايم را خيره كرد كه مدام عكس مي گرفتند و متوجه فرح پهلوي شدم كه داشت به اتفاق چند نفر از دوستانش وارد كارگاه پدربزرگ مي شد. وقتي وارد شد، جمعيتي كه عموماً مأموران و همراهانش كه از تهران آمده بودند شروع به دست زدن كردند. لحظه اي بعد فرح پهلوي پشت يكي از ميزهاي سفالگري نشست و شروع كرد به گل ها ور رفتن و بازي كردن تا عكاسان بي شماري كه آمده بودند، فرصت داشته باشند از او عكس بگيرند تا در نشريه هايشان چاپ كنند و زير آن از مردمي بودن! فرح پهلوي بنويسند.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14