(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 25 تير 1387 - 12 رجب 1429 - 15جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189134
PDF نسخه

من بودم و خدا و يك عمر حرف نگفته... مي خوام بيام ببينمت نگو سرت شلوغه!
عالم پروانه گي!
به قاصدك بسپاريد
گذر كتاب فروش ها
يادداشت سوم
خيال شور
برفك..........



من بودم و خدا و يك عمر حرف نگفته... مي خوام بيام ببينمت نگو سرت شلوغه!

محسن حدادي
ساعتي از نيمه شب گذشته بود. پيرمرد به سمت خانه مي رفت كه ديد جواني در حاشيه كوچه، در حاليكه سرش را بين زانوهايش فرو كرده، با پا، خاك كوچه را زير و رو مي كند. سايه اش زودتر از خودش به پسرك رسيد و جوانك را به صرافت انداخت. پرسيد اين وقت شب در كوچه چه مي كني؟ چشم هاي پسرك آنقدر شرمگين بود كه تنها يك كلمه بر زبان بياورد و با سر به خانه اي اشاره كند... «مادرم...».
پيرمرد، در آن خانه را كوبيد، ديروقت بود اما در زود باز شد. زني سرش را بيرون آورد.پيرمرد گفت: دخترم من نمي دانم چه اتفاقي افتاده، نيازي هم نيست بدانم، اما اگر امكان دارد به خاطر من او را ببخشيد، «من ضامن او مي شوم»... زن دانه هاي اشك صورتش را پاك كرد و رفت داخل، اما در را نبست... دو شب بعد، پيرمرد باز به سمت خانه مي رفت كه... اين بار به جوانك گفت آخر مگر دفعه پيش... حرفش را خورد، اين بار «او» با شرمندگي كوبه در را كوبيد. زن به ميانه در كه رسيد، گفت: فايده اي ندارد...
او هم حرفش را خورد و بي آنكه به دم در بيايد، در را باز كرد و رفت...
فردا شب كه پيرمرد باز هم جوانك را پشت در خانه و در كوچه ديد، تنها به او نزديك شد و گفت تو ديگر آبرويي براي من هم نگذاشته اي كه بيايم و «ضمانت»ات را بكنم. بهتر است تا صبح در كوچه باشي تا بهتر عاقبت نمك نشناسي را درك كني. اين را گفت و رفت... جوانك فقط سرش را تكيه داد به ديوار و آرام قطره هاي شرم شبانه اش را كه سر مي خورد روي گونه هايش، پاك كرد. پيرمرد رفت... اما نرفت، با خودش گفت همين اطراف پنهان مي شوم اگر تا ساعتي كسي براي «ضمانت» او نيامد، شايد خودم رفتم... ساعتي گذشت، جوانك سردش شده بود و كمي به خود مي پيچيد، پيرمرد جرئت رفتن نداشت و از طرفي نمي خواست بي تفاوت به خانه برگردد... ناگهان در خانه باز شد، صدايي اشك آلود و سوزناك از پشت در به گوش مي رسيد...« امشب كسي نيومد؟ عيبي نداره... خودم كه هستم، خودم «ضمانت» مي كنم، پاشو بيا تو! »
...خلوت شلوغ ارغواني
از صبح علي الطلوع توي خيابان هاي داغ و دودي پايتخت خودت را رسانده اي به آن نشاني هاي با خط محصور شده در نيازمندي ها... «نيازمندي» ها... نيازمندها... نياز... يك هفته اي هست كه با موتور در خيابان ها مسافركشي مي كني و... وقتي دانشگاه قبول شدي، فكرش را هم نمي كردي يك روز به خاطر ماهيانه 120 هزار تومان، وجودت را بخواهند و بخواهند كه روزانه در نقش منشي، زيباي خفته اي شوي كه ديگران را بيدار مي كند... در را كه محكم كوبيدي پسرك با عربده گفت: خب 20 تومن هم به خاطر گل روي شما! و بعد صداي خنده سه نفري شان بلند شد... خوب مي داني كه كنكور قبول نمي شوي اما مجبوري به چشم هاي نگران مادر و جيب خالي پدر لبخند بزني... بين ماشين ها و هنگامه قرمزي چراغ، روزنامه مي فروشي... عصرها تا نيمه شب در يك زيرزمين تاريك شابلون مي زني و نيمه شب تا هفت صبح، نگهبان پاركينگ ]...[ هستي؛ 7 تا 10 مي خوابي و 10.30 خودت را مي رساني به آژانس تا با پيكان سيروس حمومي كار كني و... سه روز است كه آگهي داده اي براي فروش كليه ات، پول رهن خانه را كم آورده اي و خانواده همسرت دارند، زندگي شيرين تان را تلخ تلخ مي كنند، مثل قهوه ترك، بدون شير، بدون شكر... دو روز بيشتر نبود كه كار پيدا كرده بودي و مادر را فرستادي بيمارستان كه... مردك بازاري و چرب و چيل خورده دهنش آب افتاده بود، از رعناي حيا و عفت تو، حتي آپارتمان هم برايت گرفته بود! مادر توي بيمارستان منتظر تو و پول عمل جراحي كه قرار بود پيش پيش از «حاجي » بگيري...
داغ كرده اي... داغ كرده ايم، كسي نزديك مان شود، منفجر مي شويم، آن هم در اين سياهي شهر شلوغ فراموشي كه در و ديوارش را نوكيا پر كرده و كرشمه ال سي دي هاي تمدن رنگي اروپا و فيلمفارسي هاي محصول سينماي ارزشي... پوف ف ف ف ف... سررفته اي، سردرگم و خسته و خواب آلود، آنقدر گريه كرده اي كه «مرگ» برايت شيرين ترين هديه باشد براي فرار از بار اين همه غم... همين جاست كه يكباره، دم غروب همه چيز رنگ مي بازد؛ همه زير يك سقف جمع مي شويم و فراموش مي كنيم تمام دلمردگي هاي روزمره را ...
خدايا دلم دوست دارد غروب
سر تپه اي با تو صحبت كند
پروبال در غم فرو رفته را
به لطف تو از غصه راحت كند
نمي گذاريم كار به اينجا بكشد، با همه آن چروك ها و تاب گره خورده ابروها، وضو مي گيريم و الله اكبر... آرام مي شويم... خيلي كه داغ كرده باشيم، توي قنوت كمي خودمان را لوس مي كنيم. واي كه اگر بداني چه مزه اي دارد اين ناز كردن در نماز ... الله اكبر... الله اكبر... الله اكبر.... اما چه زود لذت اين لحظه هاي رنگين كماني بعد از باران واژه هاي رازآميز نرمش دل را فراموش مي كنيم؛ دوباره تمام غصه ها سراغمان مي آيند و.... گفتم نرمش دل... نرمش جان... ورزش روح؛ نماز...
هر صبحدم دژي زيقين مي شوم ولي
طوفان شك دوباره ام آوار مي كند
...هزار و يك راه نرفته
هر طور فكر مي كنم، مي بينم كه تازگي ها خيلي بي چشم و رو شده ايم- حالا هول برتان ندارد و تلفن را بي خيال شويد كه زنگ بزنيد و بگوييد روزنامه وزين كيهان به مخاطب توهين كرد، ناسلامتي نويسنده هم در جغرافياي ضمير«ما» جا مي گيرد!- آن قدر كه اين همه راه رسيدن را نمي بينيم. همه اش به فكر ميان بر هستيم و پل عابر برقي و منوريل و... ايمان مان رفته سرنخ بازي بچه ها! باور كنيد اين چهره هاي خسته اي كه در تهران مي بينيم، همه اش به خاطر همين بادبادك بازي هاست. بد جوري «خدا» از يادمان رفته، كاسب شده ايم، زده ايم توي كار بورس؛ بورس دروغ و دغل و دنبه! چقدر راه براي رسيدن باشد اما... همين ماه عزيز، من كه نگفته ام: اي آن كه براي هر نيكي و امان از هر شري به تو اميدواريم، اي عزيزي كه هر كسي از تو طلب كند، مي دهي به او، آن هم نه برابر، كه زياد در برابر كم اش؛ سخاوت در مقابل خست اش... چه نسخه پر و پيماني است اين گنجينه هاي حضرت عشق... قرص زيرزباني دارد، شربت و كپسول منظم و سر وقتي دارد، سرم هميشه همراه در بستر دارد، تازه درمان سرپايي هم كه ديگر هيچ... فقط براي همين سي روز عزيز مزين به نام حضرت بوتراب، 19 نردبان برايمان فرستاده و روي هر يك هم آن قدر برايمان گذاشته كه... نمي دانم چرا اين قدر ما بي چشم و ... خيلي خب ناراحت نشويد، نمي گويم ولي انصاف بدهيد كدام مادري اين گونه روزانه و در هر روز به طور ثانيه وار ضمانت مي كند، آن هم بدون اينكه پيرمردي خجالت و شرم فرزند را ببيند...
استغفرالله ذالجلال والاكرام من جميع الذنوب والاثام...چه ثانيه هاي مردي را داريم مي كشيم در نفس كش روزمرگي هاي هميشه كه لبخند رضايت و چشم روشني شكر را از زندگي مان برده... يادت رفته كه گفته بودند، يك ماه بدون حقوق بعد اگر راضي بوديم، از ماه دوم 012 هزار تومان مي دهيم؟! حالا بيا برگ برگ نسخه هاي حضرت عشق را ورق بزن، همه اش صورتحساب آن لاين دارد...« هر كه در ماه مهتاب آفرينش و خنده آفتاب بر سرزمين خدا، يك روز روزه بگيرد و بعد چهار ركعت عشق را با يك دور تسبيح آيت الكرسي در ركعت نخست و دو دور تسبيح سوره توحيد در دومين ركعت به جا آورد، از دنيا نمي رود تا جاي خود را در بهشت ببيند...» وقتي دو ركعت نماز با صد قل هوالله، حكم صد سال روزه را دارد، چرا براي 05 هزار تومان بايد سجده كارفرماي نافرمانت را هم به جا آوري؟! باز هم بگويم كه ما چقدر بي چشم و...؟ آن قدر اين گردو غبار روزگار، كورمان كرده كه اصلا رنگ خدايي نمي بينيم ... البته گرد و غبار كه قصه است! بعله حتما هم بايد بخنديم به اين حساب و كتاب باريك و سنجيده در روزگار بي حساب و كتابي مردمان فراموش كار... اصلا كر شده ايم و نمي شنويم كه:
با من به روي نقشه جغرافياي خشك
آب و هواي پنجره هاي شمال باش!
چون جاده هاي كوك زده با نخ سفيد
شكل خطوط سرمه اي اتصال باش!
قطعي داري داداش، آنتن نمي دي آبجي! وگرنه مي شنيديم.
...اين شتر فرق دارد
شايد همين الان دانه هاي تسبيح با زمزمه لب هاتان دارند به اين خطوط پوزخند مي زنند كه ما خيال مان تخت است و هنوز قيمت سهام جان مان را مي دانيم و ارزان فروشي نكرده ايم اما... اين شتر غفلت از آن شترهايي است كه رحم و مروت ندارد، در خانه همه مي خوابد و خدا نكند كه ساعت «شرماني اش» زنگ بخورد و در خانه مان ماندگار شود! حتي بهترين بيمه عمر هم نمي تواند ما را- و تو را- از غفلت و لغزش مصون كند، بي خود دفترچه اي كه پسر عمو يا دختر عمو برايت آورده نشان مده!«حكم مستوري و مستي همه بر عاقبت است...» از بزرگترين علما مي پرسيدند، دعاي نيمه شب شما چيست؟ مي گفتند عاقبت به خيري...«ان الذين تولوا منكم يوم التقي الجمعان انما استزلهم الشيطان ببعض ماكسبوا» داستان غنيمت زدگان احد را كه فراموش نكرديد؟ علت آن همه خسارت به سپاه اسلام چه بود جز اينكه «ببعض ماكسبوا» شيطان اين جماعت را بر اثر برخي گناهان قبلي، منحرف كرد... اثر گناه يك جايي بروز مي دهد خودش را؛ اين جماعت هماني بود كه بارها آنها را به انفاق فراخواندند اما... انفاق نكردند تا اينكه نفاق بر قلبشان مسلط شد «فاعقبهم نفاقا في قلوبهم الي يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه»؛ دو دو تا چهارتا! وقتي بزني زير قولي كه به خدا دادي، نفاق عين خوره بر جانت مي رويد! رقابت سختي است ميان ايمان و هوس و واي به حال ما در قيامت...
ما سالهاي زيادي بهار را. به گره زدن سبزه دلخوش بوديم. و هيچ نگفتيم. ما امروز. وارث دل حقيري هستيم. كه ظرفيت تفكر ندارد. بيا تا دلمان را بزرگ كنيم. مي ترسم. آجيل ها غافلمان كنند...
...سلام ابرهاي دل آراي من!
خب راه رم دادن شتر پاراگراف قبلي چيست؟ مگر مي شود آنكه در هر ضربان قلب ما حاضر و ناظر است، براي اين شتر، راه نداشته باشد، كمربند ايمني، كلاه كاسكت، دستكش نسوز، عينك آفتابي اصل غيررنگي، پمادضدآفتاب خارجي و... مراقبت، همين يك كلمه است كه همه مان فراموش كرديم. تمام توصيه اميرالمومنين به امت خود در همين كلمه خلاصه مي شود؛ نظم و تقوا... اين ميراث ها هر دو نوعي مراقبت اند و البته كه اين واژه، قله رفيعي است كه صعود از آن كمي سخت است... باروبنه مي خواهد آن هم با وجود رقيب و رفيق(!) سرسختي به نام «غفلت»!
حالا دوباره دو دو تا چهار تا كنيم، انصافاً اگر «مراقبت» در زندگي روزمره ما باشد، تخلف، گناه، بي قانوني، دعوا، نزاع، اختلاف و غم نان حتي خواهيم داشت؟ امتحان كنيد و امتحان كنيم ببينيم چه مي شود، عاقبت به ما مي رسد يا ... آخر مي دانيد كه عاقبت از آن متقيان است و متقيان را با مراقبت، رفاقتي ديرينه... حضرت روزهاي روح نواز رجب مي فرمايد:«من اخذ بالتقوي غربت عنه الشدائد بعد دنوها... و احلولت له الامور بعد مرارتها و انفجرت ...» حالا عربي اش را بي خيال... وقتي جاده عمل و حركت روزهاي زندگي ات شد تقوا، مصائب زندگي حتي اگر به او رسيده باشند هم از او دور مي شوند و تلخي هاي زندگي اش حلواي شيرين مي شود و امواج طوفنده و سهمگين دردها و رنج ها با آنكه متراكم شده اند از او فاصله مي گيرند و او بر امواج سوار مي شود...
حالا آسمان دل ما، اين روزها كران تا كران آكنده از ابرهاي باران زاست، خوش به حال آنكه سدهاي خشك شده جان اش را لبريز كند از اين باران هاي بهاري فصل نيايش تا نياز نباشد در طول سال به انبار دل ديگران سر بزند و براي خودش آب و برق اجاره اي وارد كند، اين ژنراتور قلب ما، مي تواند دنيايي را آب و برق دهد كه همه اش محتاج يك تكان و لرزه است و صداي شكستن... آنوقت معناي «انا عند منكسره القلوب» را در سرتاسر مزرعه حاصل خيز دل حس مي كنيم... خوش به حال آنها كه گوشه خلوت شان اين روزها، مسجد است و ملودي نماز و رنگ خدا بر سجاده افطاري سرشار از عطر دعاشان جاري...
مباش غافل از اين ناله هاي نيمه شبي
كه آه و زمزمه نيمه شب، اثر دارد
... ايستاده چون سرو
حالا همه اينها يك طرف داستان مقاومت هم يكطرف؛ ماجراي آنهايي كه در روزهاي داغ بهمن 75 سينه چاك نظام و امام(ره) و انقلاب بودند و در دهه اول بريدند و دهه دوم به كنجي خزيدند و دهه سوم تازه سر برآوردند و مدعي شدند كه وا اسلاما! اين انقلاب آن انقلاب نبود و ... كم نبوده و كم نديده ايم، مبنا دارد اين ايستادگي و مقاومت؛ ايستادگي هم فرزند تقواست. حضرت رحمت اعظم (ص) لقبي به حضرت روزهاي رخشنده رجب داده اند كه يك دانشگاه درس است... «كرار غير فرار» اين مخصوص ميدان جنگ و دفاع هم نيست؛ در همه ميدان ها اميرالمومنين كرار غير فرار بود؛ يعني مهاجم، مقتدر، داراي فكر و بدون عقبگرد. مواضع محكم، ايستادگي بر مباني مورد اعتقاد و نسبت به كجي ها و زشتي ها و بدي ها و بي عدالتي هاي دنيا در موضع تهاجمي قرار گرفتن.
مي شناسي معني كرار چيست
اين مقامي از مقامات علي است
امتان را در جهان بي ثبات
نيست ممكن جز به كراري حيات
كاش اين روزهاي اعتكاف، يك نفر پيدا مي شد نهج البلاغه را برايمان رمزگشايي مي كرد، اين درياي مواج حكمت و معرفت را ...اين شاخه هاي نبات لبان شيرين سخن امير بيان ... چه سوز و سودايي است ميان اين واژه هاي گداخته نهج البلاغه، كه هرگاه خطبه اي را به تفال حتي پيش رو مي گذاريم، داغ مي شويم، داغ مي كنيم، سر مي رويم از هياهوي واژه هاي در كمند علي بن ابيطالب كه چگونه رام شده اند؛ در س حر سوزناك سرودن از سراي آفرينش... داغ مي كنيم و سر مي رويم از داغي واژه هاي خطبه همام و آب مي شويم از خجلت واژه هاي خطبه شقشقيه... گم مي شويم در بوستان حكمت علوي هرگاه از سردلتنگي سر مي زنيم به اتاق آبي مرواريدهاي هميشه قيمتي كلام حضرت باران رحمت رجب...چه نهيب عجيبي دارد حديث فرصت ها و ابرها...
گرچه در سايه لطف تو پريشان هستيم
ما بر آن عهد كه بوديم كماكان هستيم
گر جوي نيز نماند زعنايات شما
همچنان بر سر ميهماني اين خوان هستيم
...التماس دعا حاج آقا!
اين روزها و شب ها، چتر هر دلي را كه بالاي سرت بگشايي، زمزمه يارب دارد، حالا يا در مسجد يا در كنج خلوت خودش زير نور چراغ مطالعه اي كه كنارش تلفن همراهي دم به دقيقه اس ام اس مي گيرد و ... اس ام اس هم عالمي دارد، همين چند روز پيش دوستي برايم اس ام اس فرستاد كه: شايد آن روز كه سهراب نوشت: تا شقايق هست، زندگي بايد كرد، خبري از دل پر درد گل ياس نداشت... بايد اينطور نوشت: هر گلي هم باشد، چه شقايق، چه گل پيچك و ياس، تا نيايد مهدي (عج)، زندگي دشوار است... حالا واقعاً دشوار است؟! اصلاً در دعاهاي ما جايي دارد اين تك سوار تنها ومنتظر؟
خواندن دعا هم قلق دارد، مثل تيراندازي بايد قلق گيري كنيم؛ اگر البته مي خواهيم به خال بزنيم يعني مستجاب شود... خب اول كه با معرفت دعا بخوانيم اين معرفت يعني اينكه بدانيم داريم با چه كسي حرف مي زنيم و باور داشته باشيم كه روي سخن ما با كيست؟ به حضرت عاشق و امام صادق صلوات الله عليه گفتند دعا مي كنيم، اما اثر اجابت را نمي بينيم؛ فرمود: بي معرفت دعا مي كنيد. حالا اين معرفت چيست؟ گفتند كه بايد به قدرت اجابت پروردگار باور داشته باشيم. تازه اين اول ماجراست؛ خود داستان دعا كردن هم رمان بلندي است كه فصل اولش ايمان است و فصل دومش اينكه... خب درخواست هاي بزرگ بكنيد؛ موتور و آپارتمان و كارشناسي ارشد كه نشد دعا... سنگين بردار اين كشكول استغاثه را، نگواينها زياد است؛ براي وزير مملكت كه نامه ننوشتي، از خدا خواستي و براي او هم اينها چيزي نيست. فصل سوم اين رمان عاشقانه مخلوق و معبود همان شاه بيت عبادات ماست، حواس جمعي. ناسلامتي شما داريد با خدا حرف مي زنيد؛ حالا اگر لباس نو نپوشيديد و ادوكلن نزديد عيبي ندارد اما... چطور وقتي مديركل را مي بيني سر كج مي كني و تمام پله هاي اداره را همراه او عرق مي ريزي و با ته مانده صدايي خسته از او خواهش مي كني اما پاي دعا كه وسط مي آيد طبق عادت، دست ها را بلند مي كني و رگباري هفت هشت تا دعاي تكراري مي فرستي بالا و علي از تو مدد؟!! خدايا ما را بيامرز، خدايا پدر و مادر ما را بيامرز، خدايا همه ما را خوشبخت كن... بدون اين كه در دل حقيقتاً طالب باشي، اين كه دعا نيست؛ «لقلقه لسان» است. «لا يقبل الله عزوجل دعاء قلب لاه »؛ دل غافل و بي توجه و سر به هوا اگر دعا كند، خداي متعال دعايش را قبول نمي كند، آره عزيزيم...
تا اين غزل شبيه غزل هاي من شود
چيزي شبيه عطر حضور شما كم است
گاهي تو را كنار خود احساس مي كنم
اما چقدر دلخوشي خواب ها كم است
نمي دانم چقدر آنچه مي خواستم بگويم، شد... واقعيتش اعتكاف دل، اين سه روز و آن سه روز نمي شناسد، كنج دنجي مي طلبد كه خلوتش قيمت دارد، همين! اگر گرفتيد، يا علي وگرنه كه گناه قلم قيل و قال زده نويسنده است و باز هم به رسم ستايش چشم هايي كه اين ستون ها را تحمل كرد؛ يا علي!
بر زبان جاري نشد سوزي كه در جان داشتم
ورنه با تو گفتني هاي فراوان داشتم
حالا مي توانيم داستان مقدمه را اينطوري تمام كنيم: پيرمرد آن شب تا صبح در كوچه ها قدم مي زد... از فكر و خيال داشت ديوانه مي شد كه چه كسي ضامن گناهان او مي شود... وقتي نماز صبح اش را سلام داد، در سجده جان سپرد به ضامن اصلي تمام آدم ها... تيتر صفحه را از زبان «ضامن» بخوانيد لطفا!
از نامه سياه نترسم كه روز حشر
با فيض لطف او صد ازين نامه طي كنم

 



عالم پروانه گي!

فصل ساده اي ست انگاري... نه! ساده هم نيست چندان، فكرش را بكن؛ بخواهي همه آن چه كه هي تنيده اي و هي چرخانده ات و هي چرخانده اي را بدري و پاره كني ... مي بيني كلمات مرا چه طور به بازي گرفته اند و با من راه نمي آيند، تا بوده همين بوده، نوبت و فصل پروانه گي ها كه مي شود كلمات هم كم مي آورند و نوشتن مرا سخت مي كنند، مرا به بازي مي گيرند و راحت نمي شود حتي مثل بچه آدم! هوار بكشم كه «شب هاي عاشقي» در راه است و آن سوتر ... «هل من ناصر ينصرني». و حقيقت در همين است كه به حقيقت، ربط همه آنچه كه در ذهن من تنيده است به همين ساد گي ها هم نيست، ديدي؟! من نمي دانم بايد اسمش را چه گذاشت و از كجايش شروع كرد و يا اصلا ربط دادن همه اينها به هم، در قد و قواره و شايد هم ظرف كوچك معرفتي من باشد يا نه؟! اما من فقط مي گويم شان و بعد، ربطش با تو و ...
مفاتيح الجنان حاج شيخ عباس قمي را كه باز كني اين طور شروع كرده است كه «روز سيزدهم، اول ايام البيض است و ثواب بسياري براي روزه اين روز و دو روز بعد وارد شده و اگر كسي بخواهد اعمال ام داوود به جا آورد بايد اين روز را روزه بگيرد و در اين روز بنا بر مشهور بعد از سي سال از عام الفيل ولادت با سعادت حضرت اميرالمونين عليه السلام ]است كه[ در ميان كعبه معظمه واقع شده است ...» در خانه خدا باز شده و ابر مرد شيدايي متولد شده است و البته كه تو هم درست در همين روز در خانه خدا به رويت باز شده و قرار است پروانه شوي و مي داني كه مشق روزگار پروانه گي، آسمان است و فقط كافي ست كه گوش جانت را تا سال 38 هجري به پرواز درآري «من به راه هاي آسمان، داناترم تا راه هاي زمين»1 و بشنوي كه «پيش از آن كه بروم، سوالي بپرسيد»2 و كمي آنطرف تر...«تو اگر دانايي، موهاي سر من را بشمار!» 3 و ببيني كه چشم هاي مرد به اشك مي نشيند... اصلا براي همين گريه است كه آمده اي، گريه كه كم است، آمده اي تا بميري. تا زمين را نبيني. تا ... آسمان شناس شوي و اين نشانه مولود امير دلت را با اولين روز خلوت گزيني ات به تمام تارهاي وجودت گره بزني و معتكف شوي تا ... پروانه شوي! كه اشك او براي ما بود...
و اگر چشمت چند خط جلوتر از سيزدهم را در همان كتاب دنبال كند ... «شب نيمه ماه رجب؛ شب شريفي است و در آن چند عمل است؛ اول غسل، دوم احياء آن به عبادت چنانكه علامه مجلسي فرموده، سيّم زيارت امام حسين عليه السلام است، چهارم ...»
... من هم هيچ ندارم كه بگويم؛ هيچ! 1400 سال است كه هرجا خواسته اي پروانه شوي نام مبارك امام عشق را شنيده اي، نمي دانم شايد هم هنوز نداي هل من ناصرش را پاسخ نداده ايم! اگر چه اين را مي دانم تو هم بارها خوانده اي كه «فرقي با هم ندارند. اولياي خدا يك نور واحدند»4 اما مگر نه اينكه اين روز آخري اعتكافت، اگر رخسار حبيب را نبيني انگاري كه تمام بال بال زدن و پروانه شدنت بيهوده بوده است و ... اصلا براي همين است كه در نامه زيارتش مي خوانيم«حسين عليه السلام صورت خداوند است؛ وجه الله » ...
و باز هم اين كلمات كم آورده و مي خواهند بروند كه ... نه! اين كلمات همآنند كه به اذن او! مصحف را به رشته تحرير در آورده اند و اين منم كه كم مي آورم و نمي دانم كه اينجا و در اين واحه كاغذي پايان اين سه روز عاشقي ات و اعتكاف را چگونه بنويسم و دلم رمضان نخواهد، شبهاي قدر و كربلا نخواهد، زيارت نخواهد ... نمي شود، ديدي كه همه اش در اين سه روز جمع شده است و شايد هم كه پروانه گي يعني همين خواسته هاي از جنس دل! راستي؛ زيارت قبول! پروانه گي هم عالمي دارد ها!
ليلا سادات باقري

1،2،3) نهج البلاغه، خطبه 189.
4) زيارت جامعه كبيره.

 



به قاصدك بسپاريد

به كوچه مان بسپارند خاطرش باشد
هميشه درتب و تاب مسافرش باشد
به كوچه مان بسپاريد مادرم تنهاست
اگر كه شد، پسر حي و حاضرش باشد
به شهرمان برسانيد راه ما دور است
به فكر نام جديد معابرش باشد
پس از سلام، بپرسيد كوچه مشتاق است
كه نام كوچك من از مفاخرش باشد؟
پس از سلام بگوييد:«روزگار غريب»
خدا كند كه نفس هاي آخرش باشد
به خانه مان نرسيديد، نامه بنويسيد:
درانتظار شكوه معاصرش باشد
پلاك بيست ونهم، هشت متري شرقي
به قاصدك بسپاريد خاطرش باشد

 



گذر كتاب فروش ها

خبر اول اينكه دو هفته كل گذر را كلون كرديم و به سد رمق پرداختيم. ضمير جمع افعال اين دو جمله به اين كمترين وميرزا و نايب جوان و صفحه بند زحمتكش روزنامه برمي گردد كه جز نفر آخر، هركس به جمله يا كلمه اي دستي در اين ستون داشته و دارند! اگر چه خبري نشد اما ما با حفظ اعتماد به نفس كاذب خود به كار خود ادامه مي دهيم. اصلا مي دانيد از همين مستطيل 10 در 20 سانت چند نفر نان مي خوردند! دوم اينكه رمان شورانگيز و دلچسب «انجمن مخفي» كه چند هفته پيش در همين ستون پيشنهاد داده بودم موفق به دريافت «قلم زرين» شد. بر اين باورم كه اين اثر احمد شاكري با تيراژ تكان دهنده 1000 نسخه اي ! و قيمت مناسبش، در ميان گردن آويز گوهرين ادبيات ملي سال هاي اخير، نقش نگين سرخ ميانه را دارد. به شاكري بابت اين دو هزار روز استان پردازي و دست گرفتن قلم زرين تبريك مي گويم.
مؤسسه فرهنگي مطالعاتي شمس الشموس به تازگي دهمين نرم افزار چند رسانه اي «مردان خدا» را به بازار فرستاد. اين نسخه از نرم افزارهاي عرفاني و اخلاقي محصول مجلس بزرگداشت مرحوم شيخ جعفر مجتهدي است. اين اثر در پنج بخش گردآوري شده است: «زندگينامه» مروري بر زندگي مرحوم شيخ جعفر مجتهدي(ره) . «تصاوير» در بر دارنده تصاوير شخصي ايشان . گفت وگوهايي پيرامون شيخ جعفر مجتهدي بزرگ و كراماتش هم در قسمتي با عنوان «مصاحبه» تنظيم شده است. در بخش «همايش» هم سخنراني هاي
حجت الاسلام و المسلمين رضوي كشميري، دكتر اسدي گرمارودي، استاد فاطمي نيا و احمد خجسته در دهمين همايش مردان خدا آورده شده است و در بخش پاياني با عنوان «درباره ما» برخي از فعاليت هاي انتشارات شمس الشموس از جمله برگزاري سلسله همايش هاي «با افلاكيان خاك نشين»، برگزاري شب شعر و معرفي آثار جديدي كه در دست چاپ هستند، آورده شده است. هديه اين كار هم 3500 تومان است.
سال ها پيش كتابي را در كتابخانه مدرسه مان ديدم كه چشمم را گرفت چند صفحه اي از آن را خواندم و وقتي براي دريافتش پيش كتابدار مدرسه رفتم گفت قبل از شما كسي خواسته و براي او كنار گذاشته ام. ديگر كتاب را نديدم تا پس از سال ها همين چند روز پيش كه چشمم به نسخه تجديد چاپ شده اش روشن شد. ماجراي جالب كتاب «بهين سخن» اين است كه آقاي عباسعلي كيوان تبريزي كه خود فريب سه فرقه نعمه اللهي، صفي عليشاهي و گنابادي را خورده، با شيطنت هاي جوان پسندانه اي سعي در فهم حقيقت اين شاخه هاي منحرف از دين داشته است. او به همين مناسبت ضمن طي مراحل پيشرفت در سلسله مراتب صوفيه انتقادات علمي و عملي سنگيني به دراويش وارد كرده و شرح ماجراهايش را به قلم رواني روانه بازار نشر كرده است. مولف اين كتاب در پي ديدن رنگ ها و نيرنگ هاي اين فرقه ها خود نهايتا به اسلام شيعي روي آورده و اين يادداشت ها را به دست چاپ سپرده است. «بهين سخن» را انتشارات راه نيكان در 150 صفحه، شمارگان 2000 نسخه و بهاي دو هزار تومان منتشركرده است.
«عاليجناب پاپ» نام كتابي است كه بر روي جلد آن نوشته شده «اسنادي تاريخي تقديم به عاليجناب پاپ» خانم ها نرگس يزدي و معصومه اميرلو در تحقيقي مختصر آيينه اي تاريخي را در برابر چشمان پاپ گرفته و به بازخواني تاريخ كليسا و پدران روحاني ! آن پرداخته اند. اين كتاب نشان مي دهد كه در پس روحانيت مسحيت مسخ شده امروز چه فجايع و رسوايي هايي در حال وقوع است. اين كتاب هفت بخش و يك ضميمه دارد و با«كيفرخواست اخلاقي روشنفكران جهان اسلام خطاب به اتحاديه اروپا» پايان مي پذيرد. البته برخي از اطلاعات كتاب مربوط به وقايع كليسا در ساليان پيش است ولي با كنار هم گذاشتن اين نوار فشنگ ها رگباري از اتهامات لاپوشاني شده مسيحيت صهيونيزم را شاهد خواهيد بود.«عاليجناب پاپ» توسط دفتر هنر و ادبيات صرير چاپ شده است.
...واما يادمان نمي رود كه فردا آغاز ماه عسل بسياري از جوانان و حتي پيران است. رجبيون عاشق سه روز و دو شب در خانه محبوب شان خيمه ناز و نياز برپا مي كنند. اينان طعم عسلي دقائق و ساعاتي را مي چشند كه نامحرمان و گناه آلودگان را ذائقه فهم آن نيست. پندار من اين است كه اگر صلاي عام، تمام مومنين را شباهنگام به سفره شير و شكر رجب مي خوانند، اصحاب كهف اعتكاف «وي آي پي» نشينان اين محفلند. تا بعد....

 



يادداشت سوم

رضا بابايي
پيشكش به آنان كه با آرزو زيستند
و از درس انتظار
يك جمعه غيبت نكردند
با خون دل نوشتم، نزديك دوست نامه
اني رأيت دهرا من هجرك القيامه
سلام؛ حال من خوب نيست، اما هميشه براي سلامتي شما، شمع روشن مي كنم. مدتي است كه همه را از خود بي خبر گذاشته ايد. حتما مي دانيد كه پدربزرگ مرد. براي پدر هم نفسي بيش نمانده است. جمعه پيش، سخت بيمار بود. از بستر برنمي خواست. چشم هايش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لب ها بالا آمده بود، و همان جا مي تپيد. زمزمه مي كرد. مي گفت:
دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است
گو بران خوش، كه هنوزش نفسي مي آيد
مادر و مادربزرگ، خيلي بي تابي مي كنند. هر سال كه نرگس باغ شكوفه مي دهد، آنها هم به خود وعده مي دهند كه امسال مي آيي...
مادر، ديگر خانه داري نمي كند. معلم شده است. دعاي عهد، درس مي دهد؛ به ماهي هاي حوض.
زنگ هاي تفريح، سماور را آتش به جان مي كند و حافظ مي خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ مي سپارد. هميشه مي گويد: حافظ، مگر همين يك شعر را دارد؟ بعد مي خواند:
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده ام فالي و فريادرسي مي آيد
اين از خانه؛ دو سه جمله اي هم از روزگارمان برايت بنويسم.
نمي دانم چرا آسمان بخيل شده است؛ نمي بارد!
زمين سنگدلي مي كند؛ نمي روياند.
ماه و خورشيد، چشم ديدن همديگر را ندارند.
خيابان ها پر از غول هاي آهني شده اند.
كوچه ها امن نيستند.
مردم، جمعه هاي خودشان را به چند خنده تلخ مي فروشند.
هيچ حادثه اي ذائقه ها را تغيير نمي دهد.
مثل اينكه همه، سنگ و چوب شده ايم.
عجيب است! دامادها از حجله مي ترسند. عروسي ها را در كوچه هاي بن بست مي گيرند.
اذان، رنگ پريده به خانه ها مي آيد.
نماز، زمين گير شده است.
رمضان، مهمان ناخوانده اي را مي ماند كه سرزده، بزم مردم را بر هم مي زند.
از روزه در شگفتم كه چرا، افطار را خوش نمي دارد.
حج، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد.
جهاد، بهانه گير شده است.
آدم ها، كيسه هايي پر از خمس و زكات، به ديوارهاي گورشان آويخته اند.
نپرس موريانه ها، چه به روزگار مسجد آورده اند.
از همه تلخ تر اين كه، عصرهاي جمعه، دلم نمي گيرد.
شنيده اي ديگر كسي پاي شعرهايش، تخلص نمي گذارد؟ و شاعران، يعني زمين خوردگان وزن و قافيه؟
نمي دانم وقتي اين نامه را مي خواني، كجا ايستاده اي. هر جا هستي، زودتر بيا. از بس شما را نديده ايم، چشمانمان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد، ندبه خوان هاي مسجد، پيرتر شوند.
آدم ها همه دير باورند و زود رنج. بهانه مي گيرند. مي گويند؛ «او نيز ما را فراموش كرده است.» اما من مي دانم كه شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد.
دوست دارم باز برايت بنويسم. اما يادم آمد كه بايد به گل ها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شمعداني ها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مي كنند. راست مي گويد. از وقتي كه مرتب آبشان مي دهم، دست هاي سبزشان را رو به آسمان گرفته اند.
هنوز هم تفأل مي زنم. پيش از نوشتن اين نامه. آمد:
ديري ست كه دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد

 



خيال شور

پارسا بيدل
فصل تابستان است و انبساط خلايق. آفتاب با شتاب مي تابد و بايد هواي كله ها را داشت تا محتوياتشان -در صورت وجود- بخار نشود. در مصرف حرف، مثل آب و برق صرفه جويي مي كنيم و مي رويم پي اخبارمان.

مشكل تورم از گذشته وجود داشته است
به روي لوح هاي باستاني
به خط ميخي بد خط نوشته:
يكي از پرخوران خاص دربار
پريروز از تورم در گذشته!
مردي در آمريكا به دليل تظاهر مكرر به سكته قلبي بازداشت شد
اگر هربار از روي ترحم
تو را كردند ملت دستگيري
ولي اينبار با افشاي رازت
عزيزم واقعا بايد بميري!
الهام: درباره دروغ ها نمي دانيم گريه كنيم يا بخنديم
چنان از بحث هاي بي سر و ته
نموده اتصالي سيم بنده
كه تصوير من از فرط تعجب
شده نصفيش گريه نصف خنده!

 



برفك..........

به قلم شيرين بانو و رفقا
خبر جديد دسته اولو داشته باش: مثلث شيشه اي در دو قدم مانده به صبح ادامه پيدا
مي كند...شنيده هاي خبرگزاري شيرين اينا مطلع شده بعد از گل گرفتن در برنامه مثلث شيشه اي مهمونايي كه دعوت شده بودن و نتونسته بودن بيان تو برنامه حالا بيان تو شبكه چهار و...همين هفته پيشكيه مهناز افشار : آره همون كه مي گفت من اونم بعد گفت نه اون من نيستم! : اومده بود دو قدم مانده به صبح و...چه گفتگوي پرمغزي چه حرف هاي بديعي چه فرهيختگي كه از اين برنامه ريخت تو كاسه آبدوغ ميرزا...واقعا نااميد كننده بود چهارشنبه شبكه فرهيختگان مخصوصا با بحث سنگين فريدون جيراني و مهناز خانم افشار كه اسم يك منتقد مطبوعاتي رو هم بلد نبود بگه و با كلي فكر كردن گفت: امير آقايي! بين خودمون باشه كه امير آقايي بازيگره! اوني كه ستاره خانم مي خواست بگه يحتمل امير قادي بوده!!چه مي كنه اين دايي عزت! هر كانالي كه مي زني يه فيلمي كارتوني سريال نو و كهنه اي...ديگه نا واسه خانجون نمونده از بس لواشك گذاشت گوشه دهنش و آب برگه ريخت تو ليوان واسه ميرزا...شب كه ديگه هيچي! كنترل دست خانجون و از شبكه سه به شبكه دو و بعد شبكه اول و بعد دوباره شبكه سه و آخرشم دوباره شبكه دو...خفه شديم از اين همه توجه تلويزيون. البته ناگفته نماند كه برخي كج سليقگي ها در سازمان وجود دارد مثلا همين «از تو مي پرسند» آخه اين برنامه بايد موسيقي باخ و موتزارت داشته باشه؟! ضمنا ويژه برنامه هاي شب ميلاد ائمه(ع) هم داره كم كم رنگ و رونق مي گيره...به قول ميرزا: دمشون گلم! راستي اين روابط عمومي سيما هم بد نيست غير از آخر هفته ها هم فعال باشه ها!حالا زيادم به شبكه فرهيختگان بر نخوره كه شبكه مورد علاقه ميرزاست؛ همين شبكه چهارشنبه ها : شه جالب! : يك تله تئاتر داره به نام پسران طلايي. حتما از دستش ندين كه فوق العاده اس؛ طنز فاخر و اين صحبتا! نسرين نخود كه به تئاتر مي گفت جنگولك بازي از هفته پيش عاشق تئاتر شده و مي ره كلاس بازيگري تئاتر...البته استعدادش ناشناخته مونده و فعلا در كلاس نقش ديوار رو به اش مي دن تا تمرين كنه! راستي گفتم شبكه چهار ياد يك آيتم خيلي سنگين و تكان دهنده افتادم؛ وسط برنامه ها يكدفعه يك سوال در خلال يك كليپ گرافيكي پخش مي شه كه مثلا «چرا مردم به انسانهاي عفيف بيشتر احترام مي گذارند؟» آقا چه فرهنگ سازي ايي! چه تلنگري! چه رفع مظلوميتي از فرهنگ! چه مدير شبكه اي! چه استراتژي اي! اوووووووف...

 

(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14