(صفحه(10(صفحه(12(صفحه(12(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 19 تير 1387 - 6 رجب 1429 - 9جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189129
 

تحول آفريني اصولگرايي حضرت امام(ره)



تحول آفريني اصولگرايي حضرت امام(ره)

دكتر نعمت الله باوند
حركت حضرت امام(ره) تحت عنوان اصولگرايي بود؛ البته به اين معنا كه ايشان اصولگرايي را مخالف با اجتهاد، تحول آفريني، اصلاحات به معناي واقعي و ... ندانسته، بلكه لازم و ملزوم هم مي دانستند.
به نظر من اسلام مشتمل بر اصول، فروع و سنن است. در روايتي هم به اين سه بخش اشاره شده است. البته از «آيه محكمه» تا «فريضه عادله» و تا «سنت قائمه» كه سه بخش تشكيل دهنده اسلام واقعي هستند، در دوره هاي مختلف تاريخي بخشهايي از آنان مخفي باقي ماند. قرآن كريم كتابي است كه بايد دائما پيش انسان باشد مانند هر كتابي كه يك فرد در حوزه كاري خودش از آن استفاده مي كند و متعلق به استاد برجسته اي است و برايش سنديت پيدا مي كند، نوعي رفرنس(Refrence) مي شود و برخي مواقع به سراغ آن مي رود. اصولا نقطه قوت شيعه به قرآن و اهل بيت(ع) است. اهل بيت(ع) هم روايات را مطرح كردند كه مورد توجه و موشكافي قرار بگيرد. در جواب اين سؤالي كه دين چيست؟ آيا بايد به فروع دين اكتفا كنيم. قطعا اينگونه نيست، بلكه سنتي داريم كه هنوز مورد كنكاش واقعي قرار نگرفته است. هدف اسلام اين است كه اصل و صورت درست اين مفاهيم و مسائل را تحويل بگيريم. نكته قابل توجه آنكه اصلي ترين مساله غرب در واقع حاكم كردن انسان و فرديت او بر سرنوشت خود است- كه در خلأ نيست و در يك شرايط مشخص انضمامي، تاريخي و واقعي شكل مي گيرد- ولي در هر صورت اين انسان، يك موجود ناسوتي و زميني با نيازها، موقعيتها، مسائل، حقوق و موانع مشخص است.
مدرنيته براي رفع اين مانع و به منظور تحقق حاكميت انسانها بر سرنوشت خودشان طرح هايي را ارائه كرده است. ابتدا شروع كردند از محض تفكر و فلسفه كه اساسا جايگاه چنين انساني از نظر فلسفي چه بايد باشد. مفهوم تغيير كرد مثلا شما عنواني به نام «وجود» را در مباحث دكارت نمي بينيد، بلكه «جوهر» را مي گيرد. آنچنانكه ارسطو از وجود از آن جهت كه موجود است بحث مي كرد، بحث نمي شود. مباحث را تقطيع و تخمير مي كنند تا به اشكال گوناگون تصرفش كنند و يك فلسفه جديد بوجود بياورند. بنابراين تكنيك كار تغيير مي كند و براي پاسخگويي و برون رفت از موانع بايد ادبيات، منطق، روش، نگاه و تحليل مسائل را تغيير داد. براي تامين حقوق انسان و حاكم كردن انسان بر سرنوشت خود در يك زندگي اجتماعي و خانوادگي مشخص در درون يك گفتمان، هر فيلسوفي از يك منظري بحث كرده است، در حاليكه بايد سازوكارهاي نوين عرضه كرد. ليبراليسم به آزادي و اصالت فردي اهميت مي دهد، اما بايد توجه داشت كه فرد در خلأ نيست، بلكه در خانواده، تاريخ و جامعه است. قبل از اينكه سازوكارهاي تامين اين حقوق در اين عرصه ها را عرض كنم بايد تاكيد نمايم كه مقدمه آن تغيير نگاه به عالم و آدم است كه اين تغيير نگاه را شما در كتاب «تاملات دكارت» مي بينيد. 80 تا 90 صفحه از كتاب، مانيفست (manifest) تمدن جديد است كه هيچ حرف نو و جديدي نزده بلكه فقط چينش، اولويت ها و تناقضات را در بعضي جاها وارد كرده براي اينكه آن هدف اصلي تحقق پيدا كند. آن تقسيم بندي ارسطويي، فلسفه اسلامي و حكمت مجلسي را برهم مي زند و نگاه جديد با مولفه هاي جديد ارائه مي كند كه به دليل ضيق وقت نمي توانيم به آنها بپردازيم.
توانستند از منابع اسلامي، عقلانيت در بعد عمل را فارغ از بعد نظر دريافت كنند و جنبه وحياني آن را كنارگذاشتند و اين فلسفه را به راه انداختند و بعد نگاهشان به ساحت ديگر رفت. يعني گفتند ما كه مي خواهيم حقوقمان را استيفا كنيم و كليسا و حكومتهاي جائر را كنار بزنيم چه سازوكارهايي را بايد به كار ببريم؟ اولين سازوكار علمي، «تغيير نگاه به طبيعت» است. ديگر آيات مقدس نيست بايد حداكثر منافع و لذت را از طبيعت ببريم. با وسايل آزمايشگاهي به جان طبيعت مي افتيم و قطعاتي را مي بريم در آزمايشگاه با ابزار و ادوات مختلف از طبيعت سؤال مي كنيم و بايد جواب بدهد. يك نگاه كاملا غيرمقدس و مبتني بر سلطه حاكمان كه معتقد است طبيعت يعني منبع جهان براي انسان و نهايت آن هم تخريب مي باشد. در واقع نگاه سلطه آميز به طبيعت و نگاه توام با كرامت نسبت به فرد. در همين جا انقلاب صنعتي را به راه انداختند. بعد با اين سؤال كه جامعه و حكومت را چه كنيم مواجه شدند و در موضوعات مختلف اعم از حقوق الهي، طبيعي، انساني، قراردادي بحث نمودند كه بياييم جامعه را به گونه اي اداره كنيم كه در آن حكومت را به پذيرش يك قرارداد اجتماعي وادار كنيم. بنابراين قرارداد موقت تا وقتي كه به اين هدف بزرگ يعني تحقق حاكميت انسان بر سرنوشت ملتزم باشد، مشروع- به معناي شرع اومانيستي- است و مقبوليت هم خواهد داشت. در غيراينصورت نامعقول است و بايد از بين برود. با اين اوصاف مولفه حاكميت انسان بر سرنوشت خود از طريق آزادي و قدرت انتخاب، محقق شود. دو عنوان اصلي يعني آزادي فردي و آزادي اجتماعي كه بدون آزادي فرد معنا ندارد، مهمترين تجلي آن تفكري است كه دكارت و امثال او ارائه كردند. طرح جديد «بيكن» هم ارغنون جديد را مي نويسد، اهداف، شيوه و متد علم را بررسي مي كند و مي گويد بايد ساحات متافيزيكي و روش شناختي آن تغيير كند و عيني شود. بحث از آزمايش و استقرا مي شود.
نگاه به دين هم تغيير مي كند، يعني به مقدمات هم نگاه كمّي بكنيم تا بتوانيم در كاربرد از مفاهيم ديني يك استنباط اين جهاني نماييم. اما نقطه و نكته كانوني، فرد انسان است كه من روي عنوان اصالت سوژه تكيه دارم. از فرد است كه آزادي اجتماعي متولد و سپس مردم مطرح مي شود. بعد از آنكه غرب يكي- دو قرن را پشت سر گذاشت و انقلاب فلسفي، ديني، علمي،اجتماعي و سياسي راه انداخت و تحول و جابجايي نظام از فئودالي به بورژوازي جديد در عرصه سياست، اقتصاد، فرهنگ، هنر و... به وجود آورد و دنيا را در خودش عوض كرد. اما در عين حال يك مرتبه اين سوژه كانوني كه متصلب و در واقع بنياد است، با شك روبرو مي شود. اينكه خدا آفريده را قبول داريم اما انسان هم خود بنياد است. اينها تناقضاتي است كه بايد پاسخ داده شود. پرسش مي شود، اين سوژه خودمختار چيست؟ ابتدا كانت آن را مطرح و بحث مي كند. البته او هم از نقاط ضعف جريان راسيوناليسم و هم از نقاط مثبت آنان استفاده مي كند. اما از طريق هيوم دو جريان موازي بهم برخورد مي كنند و يكي مي شوند و كانت محور مي شود. با يقين عصر جديد شروع شد اما شكاكيت اصل مي شود. سوال اينجاست كه شكاكيت نسبت به چه چيزي سنجيده مي شود؟ اساساً در دنياي ناسوت و در پيشرفت تاريخي و همچنين در دور شدن از قرون وسطي، مي فهمند كه بايد هرآنچه كه مرموز، ناشناخته و پشت پرده است انكار شود و حقيقت را همين بدانيم كه هست. «بيكن» معتقد است هيچ چيز پوشيده، توجيه ناپذير و غيرقابل دسترسي در آزمايشگاهها نيست. فلسفه به علم نزديك مي شود. اينجا بايد سوال كنيم كه وجود از آن جهت كه واقعاً وجود است و در مقولات هم نمي گنجد، اصلي منتفي است؟ وجود بعنوان موجود مطرح است؛ آنچنانكه اسپينوزا، دكارت و ديگران از آن بحث مي كنند. يعي نه از آنجهت كه وجود دارد بلكه از آنجهت كه موجود است. مي خواهد جنبه هاي استدلالي را هم با خرافات تعيين كند و جوهر انكار مي شود و در واقع اين نقطه اصلي تحولات غرب است. جوهر، گوهر، ذات، پديده همان فنومن (phenomen)است. هرچه هست پديدار است و به قول «سارتر» انسان نهاد و فطرت ندارد بلكه تاريخ دارد. بايد تمام ذهن انسان لوح سفيد گردد.
تمام آنچه را كه مي آموزد بايد از نو بياموزد و هيچ چيز نبايد به عنوان سنت از قبل به انسان داده شود و به همين دليل هم در بعضي از جريانها با فطرت و معلومات پيشيني مخالفت مي شود و در هر صورت همه چيز به عرصه حس باز مي گردد. بنابراين ما مجموعه اي از فنومن و حوادث هستيم. چيزي در ما نيست كه بگوييم آن چيز در واقع من من است بلكه اين من، ساري و جاري در زندگي ما است. اينجا، جوهر از انسان هم انكار مي شود. بعد از اين اتفاق به يكباره اين سوال مطرح مي شود كه انساني كه نقطه ثابتي درخودش ندارد بنابراين ديگر بنياد نيست، خودمختار نيست بلكه اين انسان مجموعه اي از فنومن است و شرايط دو موقعيت تمام اين موضوعات مبناي موجوديت او است. بنابراين هيچگونه جنبه اطلاقي يا مطلق ندارد بلكه هرچه هست مجموعه اي سيال است و از همينجا بحث هويت مطرح مي شود وكانت هم شكاكيت را مطرح مي كند و حتي در رابطه با ذات انسان هم به آن اصل ذات بعنوان يك حقيقت ثابت مراجعه نمي كند و به همين دليل و حركت سيل آسا به سوي قرون وسطي و به سوي كليسا، متوجه مدرنيته و البته از دادن مدرنيته و بعد از آن هم به يكباره مي شود شك و ترديد آغاز مي شود. هگل در اين ارتباط تلاش مي كند در بحث هايي كه مطرح مي كند، بين دو موضوع يعني شي ء في نفسه با فنومن پل بزند و به نوعي تلفيق نمايد، اما به نوعي اين «ايده آليسم» را تاييد مي كند و اساساً بعد از مدتي خود اين سوژه مورد ترديد قرار مي گيرد. اين سوژه كه خود انسان است و كاري به ذات يا جوهرش نداريم بلكه به واقعيت آن مي پردازيم. سوال اين است كه آيا اين من، من است يا در پس اين من، من ديگري و يا چيزي ديگري وجود دارد كه احتمالأ سركوب شده و «من» بازتاب يك انگاره و توهم است؟ و يا روابط اجتماعي ظالمانه اي است كه هويتي را به «من» تحميل كرده است. در اينجا متفكراني مانند نيچه مي گويند همين «من» كه ذات ندارد، در درون و به اعتبار خودش «من» نيست، «او»ست. اين «او» جنبه هاي سركوب شده انسانها در درون خودشان است. بعد از مدتي جريان پست مدرن مطرح مي شود و مي گويد اساس تفكر ارسطو حكمت قديم و حتي مدرنيته برچند اصل استوار است كه يكي از آنان، اين هماني است و هرچيز خودش است.
در اينجا مي گويند اتفاقاً اصل بر تطابق يا اتصال نيست بلكه انفصال، فاصله و غيريت است و از همين جا تفكر غرب بعنوان سوژه خودمختارش متزلزل مي شود. به نگاهي مي رسد كه درباره همه چيز دنبال گسست است و به همين دليل هر گفتماني، را محكوم مي كند كه هرگفتماني روايت كلان است. بزرگ، مترقي، پيشرفته بر اصل «اين هماني» مي باشد. بنابراين هرچيز خودش است و اينها بر روي تفاوتها انگشت مي گذارند و از همين جا زمينه هاي جديد و انفجارهاي آتشفشاني پديدار گشته و از منفذهايي كه در وجود انسان و جامعه است و خلأهايي كه وجود دارد، شروع به رويش مي كند و آنارشيسم در تفكرغرب و افرادي مانند «ميشل فوكو» حالت عصيان و آنارشي را القا مي كنند و در اينجا سوژه خودمختار، روايت هاي معتبر با تفاسير مختلف و مكاتب فلسفي، اجتماعي و سياسي و همچنين مترقي پيشرفته از مدرنيته كنار مي رود و گسستها، تفاوت ها، انفصالها و... اصل مي شود و حتي هويت جمعي و تاريخي منفصل مي گردد.
وقتي اينگونه مسائل در آن سوژه خودمختار اتفاق مي افتد، در سطح جامعه چه چيز رخ مي دهد؟ قطعاً همبستگي نيست. چرا كه آن معناي زندگي اجتماعي متزلزل مي شود، هرمعنايي بي معنا مي شود و جامعه هم موجوديت خود را مورد شك قرار مي دهد. اما هويت جامعه چيست؟ اصولا در تفكرات آنارشيستي، پست مدرن و روابط اجتماعي اين مفاهيم رخنه مي كنند و با رخنه اين مفاهيم ما شاهد نوعي فساد، نابرابري و ظلم هستيم. در حال حاضر و در عرصه بين المللي هم شاهد اين نابرابري هستيم. يعني با فروپاشي سوژه مدرن جهاني، حتي قراردادها نيز ناقص بوجود مي آيند، ناقص بسته مي شوند و سريع از هم پاشيده مي شوند و در واقع همه چيز، سريع و لغزان است و بعد در درون همين تمدن گفتماني داشتيم كه معتقد بود كه علت اين انحطاط زيربنا بودن اقتصاد و روبنا بودن فرهنگ است. ماركسيسم در واقع دنبال اين آشوب ها و بحران هايي است كه اتفاق مي افتد. ماركسيسم آمده تا اين مباحث را ترميم كند. در قرن 91 كه اين بحث ها در آن مطرح مي شوند در واقع زمان فروپاشي سوژه هاي فردي، اجتماعي و حتي تاريخي است و به اين ترتيب ديگر معناي گفتمان هم بي معنا مي شود.
بعد از آن يك جرياني روي كار مي آيد كه اقتصاد را اصل مي گيرد تا بي عدالتي را از بين ببرد و مي گويد اين بحران ها همه ناشي از بي عدالتي است و همه اين صورتهاي ذهني و مفاهيم فلسفي هم بازتاب اين مشكل عيني مي باشند. آنان دچار تصلب مي شوند و جريان سوم روي كار مي آيد كه معتقد است ما به جاي بورژوا و كارگر، روشنفكر مي آوريم و فرهنگ را اصل مي دانيم و اقتصاد را فرع قرار مي دهيدو در واقع يك جريان روشنفكري متعلق به حوزه فرانكفورت شكل مي گيرد كه هم از سوسياليسم و هم از ليبراليسم فاصله گرفته و مي خواهد اين خلأ را پر كند. اما او هم مباني و اصول ندارد. بنابراين دنياي امروز، دنياي بي اصولي است، و در ابعاد فردي، اجتماعي و جهاني هم فاقد مباني محكم است.
شخصيت حضرت امام
در ارتباط با شخصيت حضرت امام(ره) مباحث و مطالب فراواني وجود دارد كه تلاش خواهد شد به صورت فشرده به مهمترين مسايل در اين ارتباط اشاره گردد. در همه گفتمان هاي ليبرالي، ماركسيستي و هم در گفتمان روشنفكري غرب، متعلق به قرن بيستم- كه مي گويد ما هم از بورژوازي، هم از سوسياليسم و هم از تلفيق اين دو بايكديگر ضربه ديديم؛ چرا كه بدون مبنا مي خواهد روشنفكر و يا دانشجو را به جاي كارگر و بورژوا قرار دهد و يك انقلاب جهاني بكند. ولي چون مبنا ندارند فرو مي پاشند- در واقع مشكل اصلي، مشكل انسان است با ديگري، با جامعه، با تاريخ و... آنان از عنوان رابطه ذهن و عين ياد مي كنند كه نكته اصلي فرانكفورتي هاست و بعد هگلي هم مي شوند و سعي مي كنند با ايده آليسم از آن تصلب تفكر استاليني و لنيني مكانيكي بيرون بيايند و آزادي را ( نه آزادي ليبراليستي كه شكست خورده) وارد عرصه تمدن غرب كنند اما نمي توانند. آنان مي گويند ما بايد به اقتصاد اهميت بدهيم يا نگاه فرهنگي به اقتصاد داشته باشيم.
البته خود ماركس هم اينگونه بود منتها اواخر عمر خسته شد و پيروانش هم دنبالش را نگرفتند. يعني نگاه وجودي و فلسفي به اقتصاد داشت كه در كشور ما اصلاً نيامده است. در هر صورت تضادهاي طبقاتي، شكاف هاي اجتماعي، متزلزل شدن مباني خانواده، به نسبت رسيدن علم و فهم انسان و متزلزل شدن تمدن غرب آغاز مي شود و در يك صورت بندي مي توانيم بگوييم كه هر سه گفتمان ليبرالي، ماركسيستي و فرانكفورتي با اين موضوع تضاد دارند و بر روي آن مانور مي دهند و نهايتاً اقتصاد را اصل مي دانند. واقعيت و ابعاد ناسوتي را اصل مي دانند و نتوانستند متناسب با آن نيازهاي فرهنگي، اقتصاد خودشان را سرو سامان بدهند. شايد يكي از دلايل جنگ جهاني، طغيان، عصيان، خستگي، حرص و طمع براي همين اقتصاد لجام گسيخته بود.
حضرت امام(ره) مي فرمود كه ماركسيسم و ليبراليسم به نتيجه نرسيده و اگر هم به نتيجه رسيده بود با شرايط عيني ما و مفاهيم و معاني كه روشنفكران ما وارد كرده اند، دچار بحران مي شويم و بحران بعد از مشروطه در هر دو تا دوره پهلوي همين بود، كه اولا توجه نكردند كه غرب و شرق به اهداف خود نرسيده است و ثانياً اگر هم مي رسيد آن شرايط عيني و ذهني در ما مهيا نيست كه مونتاژ كنيم و كار غرب و شرق را بياوريم و مشكل تاريخي خودمان را حل كنيم.
به همين خاطر امام(ره) متوجه شدند كه غرب معضل دارد و ما معضل در معضل داريم. غرب كه اصولا شعارش انسان به عنوان سوژه (subject) بوده در ادامه به (object) تبديل كرد و بالاخره در قرن 91 پوزيتيويست ها بسيار مانور دادند، اما عملاً در قرن 02 دنياي غرب انسان را (object)كرده است. يعني انسان بازيچه مي شود و در اختلافاتي طبقاتي يا پنهان كاري هاي حكومت در رابطه با حقوق مردم- كه در غرب به شيوه هاي مختلف صورت مي گيرد- بحران هايي دارند. امام(ره) فرمود اولا مشكل ما، مشكل آنها نيست و ثانياً آنها راه درستي را نرفتند هرچند كه عقل را احيا كردند اما ريشه عقل كه وجود و خداست، انكار كردند و او را از زندگي طرد كردند و اصولا تقيد ندارند.
به همين جهت نگاه امام به فقه و اسلام يك نگاه وجودي است و با عرفا، علما و ديگر بزرگان فرق دارد. حتي من از يك استادي شنيدم كه ابن عربي، رساله اي در ملك دارد و معتقد است كه اسلام بايد حتماً تشكيل حكومت بدهد. امام(ره) متوجه شدند كه الگوهاي وارداتي معضل در معضل گرديده و ما را بجايي نمي رساند و به دنبال آن نگاهشان هم به اسلام يك نگاه جامع شد. ولايت چيست؟ ولي كيست؟ پدر كيست؟ فرق پدر با استاد دانشگاه چيست؟ امام(ره) همه ابعاد زندگي مسلمان ها را تحت ديدگاه اسلام ديدند و ولي يعني سرپرست و حكومت را بر تامين حقوق افراد موظف كردند. امام معتقد بود مبناي اين جوهر كه انكار شده، «سوژه» هم فرو پاشيده و به اين بحران ها رسيده ايم. مفهومش در واقع جوهر هم نيست، بلكه وجود است.
امام روي مفهوم خدا تكيه كرده و فرمود: مشكل اصلي شما بي خدايي است و اگر چون بي خدايي برود، جوهر جاي وجود را مي گيرد و بعداً هم جوهر انكار مي شود، بعد هم كه انكار شد يك آنارشيسم، فروپاشي و نهيليسمي عالم را مي گيرد و اين همان فروپاشي و انفجار نمادين قدرت و ثروت در جهان است. كه 01 سال پيش به نوعي نيچه گفته بود و امروز نمونه آن را در حادثه 11 سپتامبر مي بينيد كه واقعاً چه كرده اند. امام(ره) نگاه سيستماتيك دارند. امروزه در غرب مي گويند ذات انسان خودش نيست، جهان هم ذات خودش نيست كه در فيزيك بحث است. اما امام(ره) درست مطرح كرد و تأكيد نمودند كه خدا خلاصه همه كليات و تفسير همه جزئيات است. يك ذره در زير دريا با خدا ارتباط دارد چراكه خدا ربوبيت مي كند. تمام عالم همينطور است و امام(ره) همه چيز را در خدا ديدند و امروزه بحث خدا كاملاً عيني و علمي شده چرا كه آن انحصارگرايي حسي شكسته شده و حتي بحث هاي مربوط به متافيزيك هم در عرصه فيزيك دارند، از اين انقلابي است كه امام برپا نمود يعني ايشان يك انقلاب علمي فرهنگي، ديني، سياسي و اجتماعي تاكيد كرد و فقه را هم در تمام زواياي زندگي انسان ها، زمانها و مكانها طرح مي كنند. امام معضلات را به دقت ديد و با جمله «نه شرقي نه غربي» به آن تحقق بخشيد و «واپسگرايان، واگرايان، مرتجعان غربزده و شرق زده كه گروه هاي اول انقلاب هستند همان بساطي كه غرب به اتمام رسانيده و با بحران هم مواجه شده را دوباره مطرح نكنند و قبل از همه شاه اين مسير را دنبال كرد و مملكت را به فلاكت كشاند و امروز آنان بخواهند با ادبيات جديد آن را تحت عنوان ليبرال، طرفدار تفكر شرق و... بياورند» بنابراين امام(ره) واقع بين بود. به تعبيري واقع بين ترين متفكر بود و در عرصه ارتباطات گفت: بايد عدالت و مبناي آن توحيد باشد و حداقل آزادي، بدون عدالت و توحيد هرگز امكانپذير نيست و بايد گفت اين تحول و انقلابي است كه امام ايجاد كرد.
منبع: برداشت اول
مركز بررسي هاي استراتژيك رياست جمهوري

 

(صفحه(10(صفحه(12(صفحه(12(صفحه(7(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14