(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 18 تير 1387 - 5 رجب 1429 - 8 جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189128

 

سلام آقاي علا
اتاق 4 شهيد داستان بچه هاي مسجد
نامه اي به خيّر مدرسه ساز
قلكت را بشكن
دعوا
دوستاني كه علاقه مند به عضويت
زنگ تفريح



سلام آقاي علا

كلاس پنجم بود كه يك روز يك بيت جالب سرود:
«آخر دكتر مصدق
از دست شاه كرد دق!»
معلمشان او را تشويق كرد و گفت:«افشين تو مي تواني شاعر شوي!»
افشين علا در سال 1348 در شهر نور به دنيا آمد با عضويت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و همكاري با كيهان بچه ها ، رشد ادبي اش آغاز شد.
در دوران نوجواني شعرهايي سرود كه بعضي از آنها در زمان خودش سروده شد.
«يك عمر خوانده بوديم
دارا انار دارد
در دست كوچك خود
سارا انار دارد
ما مشق مي نوشتيم.
باشور وشادماني
غافل از اين كه دارا
حتي نداشت ناني...»
شكوفايي شعر افشين علا در تهران با مجله هاي كيهان بچه ها و سروش نوجوان به اوج رسيد.
او آنقدر با مخاطبين شعرش دوست بود كه وقتي سرود:
«بچه ها سلام ، صبحتان بخير!
حال و روزگارتان كه خرّم است
مثل من خدانكرده نيستيد
خنده تان زياد، غصه تان كم است...»
نوجوانان با خواندن اين شعر كه به صورت دست نوشته توسط زنده ياد قيصر امين پور در حرف هاي خودماني نقش بسته بود ، شروع به نوشتن نامه كردند و حال آقاي علا را جويا شدند.
آقاي علا هم از حزن هاي شيريني گفت كه گاهي در جمع هم انسان احساس تنهايي ميكند و...
افشين علا پركار و فعال بوده و هست از سردبيري در برنامه هاي راديويي گرفته تا سردبيري در روزنامه نوجوانان «گنبدكبود» و مجله هاي دوست.
افشين علا شاعري مهربان و خونگرم است. زبان شعرهايش ساده ودلنشين اما حساب شده است.
سال گذشته مادر مهربانش مهمان خدا شد؛ مادري كه دستهايش بوي قرآن مي داد:
«... خسته است اما به من
خنده اش جان مي دهد
دست هاي مادرم
بوي قرآن مي دهد»
بارها شعر و كتاب هاي او در جشنواره هاي گوناگون برگزيده شده اند.
باآرزوي موفقيت براي آقاي علا با هم مهمان يكي از شعرهاي قشنگش مي شويم:

 



اتاق 4 شهيد داستان بچه هاي مسجد

محمد عزيزي «نسيم»
در قسمت اول گفتم كه روزنامه ديواري كلاس هنري مان در مسجد، بهانه اي شد براي چاپ يك مجله به نام «بچه هاي مسجد»
شماره اول را در بهمن ماه 1372 با شمارگان 30 نسخه به چاپ رسانديم و به هر زحمتي كه بود، فروختيم. اسفندماه كه از راه رسيد، همه رفتند سراغ امتحانات ثلث دوم. به ناچار آن ماه مجله مان به چاپ نرسيد.
فروردين ماه سال 1373 قرار بود بچه هاي بسيج نوجوانان به اردوي مشهد بروند؛ اردويي كه نامش قرآن(1) بود. من كه تا آن موقع توفيق رفتن به مشهد را نداشتم، خوشحال شدم و با كاغذ و قلم خبرنگاري ام عازم اردو شدم.
سعي كردم گزارشم آنقدر جذاب باشد كه تمام بچه هاي اردو با خواندن آن مشتري مجله شوند. شروع كردم به نوشتن.
1- سفارش
اتوبوس جلوي مسجد امام رضا عليه السلام نگه داشته است. ما سوار اتوبوس اردو شده ايم. پدر و مادرها و بچه محل ها جمع شده اند جلوي پنجره و دارند سفارش مي كنند:
«التماس دعا...»
2- لرزش
شب توي اتوبوس نزديك بود يخ بزنيم. لرزيديم و لرزيديم ولي به عشق امام رضا عليه السلام سرما را به جان خريديم.
3- پرسش
صبح به مشهد رسيديم. مدتي توي ميدان مانديم و دنبال پاسخ اين پرسش گشتيم:
«براي رسيدن به اردوگاه، از كدام طرف برويم؟»
4- آخيش
وقتي رسيديم. تمام خستگي ها از يادمان رفت.
6- گوارش
عجب ناهار مشدي خورديم. دست آشپزهاي اردو درد نكند. جاي شما خالي
5- ورزش
هر صبح با صداي راديوي اردو بيدار مي شديم. نماز مي خوانديم و بعد نوبت نرمش و ورزش مي رسيد. مسئول تربيت بدني اردو مسابقات جالبي را براي اهالي اردو ترتيب داده بود.
7- نيايش
در حرم دلمان غرق نور بود. نماز و زيارت نامه دلمان را با خدا و امام رضا عليه السلام پيوند مي زد
8- ارزش
برگشتيم با سوغاتي با ارزش زيارت و سلامتي
گزارشم كه در بچه هاي مسجد چاپ شد. با استقبال خوبي روبرو شد. گزارش مختصر و مفيد اردو تعداد خوانندگان ما را بيشتر كرد.
در كنار مجله، يك مسابقه جالب هم تهيه كرديم؛ مسابقه اي با بخش هاي مذهبي، ورزشي، اطلاعات عمومي، احكام و...
هر كدام از مربيان مسئول تهيه بخشي از سؤالات بودند. پاسخ ها يكي يكي رسيد و من هنوز جايزه مسابقه نشريه دوم يادم هست؛ هزارسال شعر فارسي.
چاپ مجله در مسجد ما انقلاب بزرگي بود؛ حالا همه مي خواستند به نوعي در مجله مسئوليت داشته باشند.
من كه در شماره هاي اول و دوم تنها بودم يك دفعه با نوجوانان علاقه مندي روبرو شدم كه آمده بودند ياري ام دهند.
با همكاري مسئولين مسجد يكي از اتاق ها كه يادگار بسيجيان سفر كرده بود براي دفتر نشريه در نظر گرفته شد. اين اتاق كوچك، خاطرات دريادلان را در سينه داشت. هر وقت ما توي اين اتاق جلسه مي گذاشتيم عطر و بوي حضور شهدا به جلسه مان طراوتي دوباره مي داد.
در يكي از روزها، عكسي به دستمان رسيد كه با عكس هاي ديگر خيلي فرق داشت. در اين عكس 4نفر از بهترين و خوشبوترين گل هاي مسجد در كنار هم نشسته اند. حيف كه صفحه مدرسه رنگي نيست! اگر صفحه رنگي بود بهتر و بيشتر مي شد روي اين عكس حرف زد از لباس هاي ساده، نگاه مهربان و عميق شان و...
در روزهاي آتش و خون آنها به جبهه رفتند و يكي پس از ديگر شهيد شدند!
آن قفسه اي كه پشت سر شهدا مي بينيد در دهه60 نوار خانه بسيج بود و در دهه هفتاد شد كمد نشريه بچه هاي مسجد.
شرحي كوتاه بر عكسي كه مهمان مدرسه شده است.
در عكس 4شهيد را مي بينيد. با اين كه اشاره كردن به اتاق 4شهيد كافي بود اما دلم نمي آيد كمي از آنها نگويم. هر چه باشد من در زمان نوجواني ام شاگردشان بوده ام؛ در مسجد، در هيئت محل، در تيم فوتبال وحدت و...
1- طلبه شهيد سعيد رجبي فاضل
نمي دانستم طلبه هستي و در مدرسه حاج آقا مجتهدي درس مي خواني. كم صحبت بودي و لبخند هميشه بر لبت بود مثل همين عكس.
آقا سعيد!
امروز كه زنگ زدم به يكي از دوستانت (مهدي احمدپور) گفت كه بنويس خجالتي بود. به نقل از حاج آقا زرين يكي از استادان شهيد رجبي فاضل در مكتب الرضا عليه السلام او را ديدم كه دنبال چيزي مي گردد.
وقتي پرسيد گفتم: دنبال قبله نما مي گردم.
«مهر مي زد بوسه بر پيشاني اش
بوسه بر پيشاني نوراني اش»
2- شهيد سيدعليرضا صفوي
«عقاب تيم ماكيه؟ عليرضا صفويه»
دروازبان تيم وحدت مسجد امام رضا عليه السلام بودي. هميشه قبل از بازي قرآن بود و سرود «محمدامين(ص)»
آقا سيد!
آقا مهران يكي از دوستانت تعريف مي كرد: «براي اين كه من را جذب مسجد و هيئت كند با دوچرخه اش به سراغم مي آمد و مرا مي برد به مجلس حاج منصور ارضي.
بين راه مي رفتيم بستني آقا رضا. او براي من بستني مي خريد اما خودش نمي خورد. وقتي مي پرسيديم: خودت چي؟ مي گفت: «من الان نمي تونم بخورم!»
حالا كه سال ها از آن ايام مي گذرد تازه فهميده ام كه او تمام پول هايش را براي من خرج مي كرده و ديگر چيزي براي خودش باقي نمي مانده است!
آقا مهدي احمدپور كه مهاجم چپ پاي تيم وحدت بود و الان يكي از مربيان مشهور كشورمان است مي گويد:
روزي بعد از شهادت عليرضا، ديدم دوچرخه اش را آورده اند براي من. تعجب كردم و پرسيدم: اين دوچرخه كه براي عليرضاست.
گفتند: عليرضا وصيت كرده براي تو باشد.
او مي دانست كه من عاشق دوچرخه ام و...
3- طلبه شهيد علي يزديان
آقايزديان!
سلام
يادتان مي آيد توي هيئت چقدر هواي كوچكترها را داشتيد؟
گفته بوديد: «هر كي 10تا سوره حفظ كنه، جايزه داره»
من رفتم 9تا سوره را حفظ كردم اما هر كاري كردم نتوانستم سوره دهم (تكاثر) را حفظ كنم.
نوبت من كه شد، گفتيد: «سوره تكاثر رو بخون.»
دست و پايم لرزيد: بسم الله الرحمن الرحيم
الهكم التكاثر... حتي...
مانده بودم كه به دادم رسيدي: زرتم المقابر
من تمام سوره را با كمك شما خواندم و جايزه گرفتم. جايزه ام چند تا كتاب قشنگ بود. بعدها فهميدم كه شما كتاب هاي كتاب خانه شخصي تان را به بچه هاي هيئت هديه داده بوديد!
4- شهيد علي عاقلي نژاد
علي شاعر بود. خوشنويسي اش عالي بود. از شاگردان ممتاز دبيرستان شهيد خدايي بود. ورزشكار بود.
او دوست و همكلاسي برادر جانبازم بود. مي آمد در خانه مان، كنار مي ايستاد و مهربان و مودب برادرم را صدا مي زد.
شهيد عاقلي نژاد پرورش يافته خانواده اي روحاني بود. پدر و عموي مهربانش كه هر دو به رحمت خدا رفته اند، هر كدام يك فرزند سرو قامتشان را در راه خدا هديه كردند؛ علي و پسر عمويش مهدي. روحشان شاد و از ما راضي باد.
ادامه دارد...

 



نامه اي به خيّر مدرسه ساز

مي دانم كه مرا مي داني، آرزوهاي مرا نيز مي داني. دعاهاي شبانه من، نجواهاي كودكانه من با ستارگان را مي شنوي. تو فردايي روشن براي من آرزو داري. فردايي سبز، فردايي زيبا و پاك. تو آسمان را براي من آبي تر، جنگل را سبزتر و پاكي را سفيدتر مي خواهي. مي دانم كه مرا مي داني. من برق چشمهايت را از شادي كودكانه ام در حياط مدرسه، مي دانم. من اشك شوقت را كه لابلاي دستمال به بهانه گرد و غبار گم شد، مي فهمم... من نواي قلبت را كه از شدت شوق به بلنداي صداي عشق شده بود مي شنوم. من نيز تو را مي دانم. نيتت را نيز مي دانم. آرزوهايت را نيز مي دانم. تو خير مدرسه ساز نيستي، تو معمار محبت و دوستي هستي، تو سازنده بلندترين برج هاي عاطفه و محبت و اميد هستي، تو روح تجلي يافته سبزترين آرزوهاي كودكانه من هستي. تو اميد را مي داني، عاطفه را مي فهمي، لذت شادي بچه ها را تمنا داري و فقط برق معصومانه چشمان كودكان است كه خانه احساس و مهرباني تو را روشن و جاويد مي كند. تو تجلي اعتماد كودكانه من به دعا كردن هستي، تو جان بخش رؤياهاي كاغذي من هستي.
تو مهرباني را مي شنوي و آن را ترجمه مي كني. تو مترجم آيات عشقي و خود، عاشقي. مي دانم كه نوشته مرا نيز آنچنان كه نيت دارم، مي داني. من اين چند خط را بر روي سجاده عاطفه ام نوشته ام. من اين چند خط را بعد از نجواي صبحگاهي با باد صبا نوشته ام. مي دانم كه فرق تملق و قدرداني را مي داني. اصلا روح تو، انگيزه تو، نگاه انساني تو و... زميني نيست. آسماني هستي تا معراج، آبي هستي تا بيكران، بي ريا تا انتهاي فتوت، سبز تا بي نهايت محبت و بي منت تا ماوراي انسانيت.
من ظرف قدرداني و تشكر از تو نيستم. من تواناي سپاسگزاري از نيت تو نيستم. تو مهرباني كردي و فقط بالاترين مهربانان پاسخگوي مهرباني توست. اما مي دانم كه مرا مي داني. باز هم نجواي ديگر، آرزوي ديگر، مي دانم كه در اين نيت بزرگوارانه، تو تنها وسيله بودي و نگاه پرمهر حق به دستان زيباي تو قدرت طراوت به سرزمين رؤياهاي مرا داد. نگاهت را از دستان پرمهر حق برمدار تا باز هم بتواني رؤياهاي ديگر جويندگان علم و عاطفه را طراوت ببخشي. مي دانم كه مي توانم- مي دانم كه مي تواني.
سيدحبيب پژوهيده

 



قلكت را بشكن

افشين علا
قلكت را بشكن
پول ها را بردار
يك سبد بوي گل سرخ بخر
بسپارش به نسيم
همه جا پخش كند...
قلكت را بشكن
پول ها را بردار
برو يك عالم پروانه بخر
و بياور همه را
بر مزار شهدا قسمت كن
قلكت را بشكن
پول ها را بردار
و بخر آينه اي
كه خدا را بشود در آن ديد!
برو يك توپ بخر
كه اگر شوت كني «گل» بشود!
قلكت را بشكن
پول ها را بشمار
و ببين،
آنقدر هست كه با آن بشود كاري كرد
تا غم مادر، كمتر بشود؟
يادوايي بخري
كه پدر،
بخورد ، خستگي اش در برود؟
قلكت را آنقدر
بايد از عاطفه لبريزكني
كه اگر يك روز، از دستت،
افتاد و شكست :
همه جا عطر گل ياس پراكنده شود...
انتخاب از كتاب يك سبد بوي بهار . نشر افق

 



دعوا

شوخي، شوخي دعوا شد؛
سعيد و محمد را مي گويم.
جلوي مغازه ايستاده بوديم و داشتيم حرف مي زديم كه يك دفعه ديديم سعيد و محمد دست به يقه شده اند.
همه جمع شديم دور اين دو نفر. انگار بچه ها حوصله شان از فيلم هاي تكراري سر رفته بود و دلشان مي خواست پخش زنده دعوا را ببينند!
توي شلوغي مادر محمد از خانه بيرون آمد و با صداي بلند گفت: «محمد»
اين كلمه را كمي كشيد و اين كافي بود كه همه با هم صلوات بفرستند.
اين جا بود كه تازه فهميدم بي خود نگفته اند: «صلوات؛ حلال مشكلات»

 



دوستاني كه علاقه مند به عضويت

در تيم ادبي و هنري صفحه مدرسه هستند مي توانند روزهاي يكشنبه و چهارشنبه هر هفته از ساعت 17 تا 18 با مسئول صفحه صحبت كنند.
شماره ارتباط مستقيم با مسئول صفحه: 33110717

 



زنگ تفريح

كلمه ها و تركيب هاي تازه
¤ كيوي: تخم مرغ موكت شده
¤ مهتابي: ستاره دنباله دار
¤ گوشت كوب: قلدر سرسفره
¤ كشمش: انگور بازنشسته
¤ اتوبوس: كنسرو آدم
¤ ميني بوس: اتوبوس آب رفته
¤ شيشه: آن ورش پيدا
¤ آينه: من در آن پيدا
¤ عكس: من در مقوا
¤ آبشار: رودخانه ديواري
¤ شانه: يكي بود، يكي نبود
¤ توپ: كتك خور بي گناه
¤سيم خاردار: ديوار تابستاني
¤ چنگال: قاشق تابستاني
¤ كمربند: بستني؛ وسيله اي كه بسته مي شود.
¤ سيم ظرف شويي: موي آدم آهني
¤ حمام: پاكستان
¤ دمپايي: نفربر
¤ دوش: آب چرخ كن
¤ بچه گربه: نيم كت
گاو
سرشير و پنير و دوغ از شير من است
اين صف كه شده شلوغ از شير من است
آنان كه به شيرم آب قاطي كردند
گفتند كه اين دروغ از شير من است
محمدعلي بگلو
مصاحبه
- آيا شما اهل مطالعه هستيد؟
- خير آقا، بنده اهل تهران هستم!
گل هاي قرمز
دويدم و دويدم
به مدرسه رسيدم
در باغ كارنامه
گل هاي قرمز ديدم
نمره من كه تك شد
جايزه ام كتك شد!
پدر مرا صدا زد
نتيجه اش دو چك شد!
اصلا تمام اين ها
تقصير اين رياضي است
اي نمره تك من
پس كي تو مي شوي بيست؟

محمدعلي بگلو

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14