(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 18 تير 1387 - 5 رجب 1429 - 8 جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189128

 PDF نسخه

طعم افتاب
جنگ و ننگ گزارش تكان دهنده تايم از وضعيت ارتش آمريكا در عراق
147 ميليون نسخه ضد افسردگي براي سربازان در يكسال
فقط مديريت
استاد طوفان و استاد شجريان در نكوداشت ميرزا
خيال شور
يه سيخ هندونه تگري...
يكتاي من بيا و مرا هم يگانه كن!
ساعت 25
پايتخت...30 دقيقه آن طرف تر



طعم افتاب

هزار حيف كه در دودمان عشق نماند
كسي كه خانه ي زنجير را بپا دارد!
كجاست عالم تجريد، تا برون آيم
ازين خرابه كه يك بام و صد هوا دارد

صائب تبريزي رحمه الله عليه

 



جنگ و ننگ گزارش تكان دهنده تايم از وضعيت ارتش آمريكا در عراق
147 ميليون نسخه ضد افسردگي براي سربازان در يكسال

&تحريريه نسل سوم
فرض مي كنيم كه تهديد جدي باشد، فرض مي كنيم كه حمله و جنگ نزديك باشد، باز هم فرض مي كنيم امريكا و اسرائيل عمق حماقت خود را به نمايش بگذارند و در بن بست ديپلماسي هوس پينگ پنگ كرده باشند... همه اينها هم اگر اتفاق بيافتد نسل ما با وجود همه كاستي ها نشان مي دهد كه بدجوري نسبت به وطنش غيرتي است: گرچه نجنگيده ايم، باز اگر جنگ شود، ما همه فهميده ايم... به همين سادگي! البته از قديم گفتن سگي كه زياد پارس مي كنه ، نمي گيره !
اگرچه همه ما خوب مي دانيم كه اين سبز نهال رعناي انقلاب سي ساله دو دشمن دارد؛ دشمن بيرون و دشمن درون. 18 تيرماه كه فراموشتان نشده است؟ هم همين 18 تير معاصر و هم آن 18 تير كودتاي نوژه...تاريخ به ما مي گويد كه خطر دشمن درون بيشتر از دشمن بيروني است كه «من از بيگانگان هرگز ننالم. كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد...» داستان غيرت نسل ما هم توپ و تانك و پشتيباني سلاح هاي دوربرد نيست؛ عهد و كميل و توسل است كه در كوله هاي جهادمان مي ريزيم، صبحانه هر روزمان هم زيارت حضرت عشق است با صد سلام و صد لعن....تازه كلي اس ام اس دسته اول هم براي افزايش روحيه بچه هاي خط مقدم درست مي كنيم و قبل و بعد عمليات جهت لبخند براي عكس حجله(!) توي خاكريزها ردوبدل مي كنيم. حالا كه اين همه فرض كرديم، كمي هم واقعيت ميل كنيد، شايد براي پيش غذا بد نباشد كه عمق و عقبه نظامي ارتش پرمدعاي امريكا در باتلاق عراق را با هم مرور كنيم، آن هم در گزارش مستندي از هفته نامه تايم كه نسل سوم امروز با همراهي «محمد حسنلو» تقديم خوانندگان خوش فكر و خوش سليقه خود مي كند. اين گزارش اختصاصي همچنين تقديم به همه آنهايي كه كوله هاي مجهز و سنگين سربازان پياده امريكايي چشم هاشان را گرد كرده است...بادكنك ابهت را بتركان!
سلام آقاي روانپزشك!
هفت ماه بعد از پايان مدت خدمت وظيفه به عنوان يكي از نيروهاي نظاميان آمريكايي در خيابان هاي خطرناك بغداد با مأموريت دستگيري شورشيان شهر، «ستوان كريستوفر ليژان» به خانه برمي گردد. برگشتن به خانه اي كه سوغاتي جز احساس افسردگي و كسالت برايش ندارد، احساسي كه او را مجبور مي كند در مراجعه به پزشك هرآنچه بر وي گذشته تعريف كند...
«ما مأموريت هاي خطرناك و دشواري را از مقامات مافوق دريافت مي كرديم اما صورت ماجرا با آنچه براي ما تشريح كرده بودند، تفاوت ها و تناقض هاي زيادي داشت...»
در حقيقت واحد اين گروهبان ارتش آمريكا وظيفه داشت از نيروهاي پليس عراقي و پايگاه آنها در منطقه اي در شهر بغداد حفاظت كند. در شبي از شب هاي انجام وظيفه اين واحد، آنها مأموريت يافتند در حمله به شهركي در بغداد چند تن از تروريست هاي شناسايي شده توسط سرويس هاي اطلاعاتي آمريكا(!؟) را دستگير و يا به قتل برسانند ولي وقتي واحد آنها به محل مي رسد گروهي ديگر از سربازان آمريكايي كار را انجام داده و تنها جمع آوري افراد كشته شده به آنها محول مي شود.
اين واحد وارد خانه تروريست ها مي شوند... ليژان ماجراي حمله آن شب و ورود به آن منزل تاريك و خونين را اينگونه روايت مي كند: «شما نمي دانيد در اولين برخورد با كساني كه زنده هستند چه رفتاري كنيد. نمي دانيد اسير جنگي هستند يا جزء همان تروريست ها محسوب مي شوند؟...» و اين آغاز داستاني است كه در هر هفته بارها براي او و همرزمانش تكرار مي شود...
هنگام ورود به خانه هاي هدف مأموريت هاي نظامي وقتي سربازان با كفش هاي كوچك و اسباب بازي هاي بچگانه روبرو مي شوند نه تنها سؤالاتي مبني بر هويت واقعي اين به اصطلاح تروريست ها در ذهنشان نقش مي بندد بلكه عوارض ناخودآگاهي از جمله افسردگي و نااميدي سراغ آنها مي آيد كه آنها دارند با چه كسي مبارزه مي كنند و اين تروريست ها چه كساني هستند؟...
ليژان افسرده در حالي كه اينگونه مسائل و مشكلات را نوعي بيماري خاموش در ميان سربازان آمريكايي مي داند، به خاطر تناقض هاي بزرگ رفتاري و گفتاري ميان مقامات ارتش آمريكا و آنچه كه در شهرهاي كوچك و بزرگ عراق مي بيند، راه حل نهايي را مراجعه به پزشك مي داند. پزشك نظامي حاضر در كمپ نيروهاي ارتش در همان اولين برخورد، بيماري او را افسردگي تشخيص مي دهد و بدون هيچ درنگي يكي از داروهاي قوي ضدافسردگي، مثل كلونازپام را برايش تجويز مي كند و به قول ليژان: سؤالات ما سربازان همچنان در ذهنمان باقي بود اما تحت تأثير داروهاي شادي آور به ميدان هاي جنگ بازمي گشتيم؛ در حقيقت اين قرص هاي رنگي راه حلي موقتي براي ساكت كردن سربازان محسوب مي شد.
قرص بخور عزيزم!
هفته نامه تايم در ادامه گزارش مستند خود از سربازان آمريكايي به دام افتاده درعراق مي نويسد: هر روز هزاران سرباز آمريكايي براي اينكه بتوانند اين سؤالات و افسردگي هاي ناشي از آنچه را كه به عنوان مبارزه با تروريسم مي بينند و به آن عمل مي كنند، از ذهنشان پاك كنند با سلاح هاي متفاوتي به نام «قرص هاي روان درمان» به ميدان هاي جنگ اعزام مي شوند تا بعد از كشتن تروريست هايي كه ليست شان از قبل آماده شده و همراهشان كودكاني كه هنوز نمي توانند كلمه تروريست را به خوبي ادا كنند، به كام مرگ مي روند، تنش هاي عصبي خود را با همان سلاح هاي جديد رنگي آرام كنند تا تعداد سربازان خطوط مقدم جبهه هاي جنگ كاهش پيدا نكند.
يكي از منابع ناشناس نيروهاي نظامي آمريكا در همين زمينه گزارش مي دهد در حال حاضر 15 درصد نيروهاي حاضر در عراق و 20 درصد آنهايي كه در افغانستان مي جنگند براي اينكه خواب آرام داشته باشند، بايد قرص بخورند.
در پنتاگون و بخش آمارهاي اين مركز وقتي نيرويي بخواهد استخدام شود و يا دوباره به مأموريت هاي نظامي بازگردد به هيچ وجه از وي درباره مصرف دارو يا موادي شبيه آن سؤال نمي شود و متعاقب آن در جايي نيز ثبت نمي شود، از سويي داروهايي مثل پروزاك و زولوفت كه در موارد حاد بيماري هاي رواني و براي مقابله با افسردگي تجويز مي شود در ليست داروهاي پنتاگون مثل قرص هاي سرماخوردگي است كه باعث شده 20 هزار سرباز حاضر در عراق و افغانستان در سلامت كامل به كشتن اشتغال داشته باشند و از اين شغل خسته نشوند.
ميراث هيتلر...
در گزارش مجله تايم به اسناد تاريخي اشاره مي شود كه ثابت مي كند، طي جنگ جهاني دوم هيتلر وقتي مي خواست به فرانسه و لهستان حمله كند براي تقويت جسمي و رواني نيروهاي خود از دارويي موسوم به پرويتين (از جمله داروهاي تقويت جسمي) استفاده كرده است؛ همچنين نيروهاي آمريكايي نيز در ويتنام آمفتامين مصرف مي كرده اند.
مركز بهداشت اي ام اس كه يك مؤسسه تحقيقاتي شناخته شده در بازار دارو است اخيرا در گزارشي فاش كرد: تنها در سال 2006 ميلادي حدود 147 ميليون نسخه داروهاي ضدافسردگي در ميان پزشكان نظامي تجويز شده است كه بيشتر حالت موقتي داشته تا اينكه براي درمان سربازان تجويز شده باشد.
از سوي ديگر پنتاگون در نتايج مطالعه اي اعلام كرد كه تنها حدود 10درصد سربازان با اختلالات شديد و 20درصد با اختلالات موقت رواني درگير هستند ولي 70درصد آنها قادرند ناراحتي هاي حاصل از ميادين جنگ و خونريزي را تحمل و به وضعيت عادي بازگردند كه براين اساس نمي تواند تجويز اين داروها منطقي به نظر برسد! ولي چيزي كه نشريات و مؤسسات منتشر كرده اند حاكي از مطلب ديگري است كه در بي خوابي، استرس، تكان هاي بي اراده دست و پا، توهم در سربازان آمريكايي بازگشته به وطن و... خلاصه مي شود كه در بسياري از موارد به طلاق از همسران و در موارد شديدتر به خودكشي كشيده است. به طور كلي موضوع استفاده از داروهاي شيميايي براي كاستنن از اثرات منفي جنگ در خارج از محيط هاي نظامي چندان معمول نيست ولي در داخل سرويس هاي نظامي يك بحث جنجالي است به طوري كه هيچ معجزه اي نمي تواند جاي اين داروها را در پاك كردن تصوير بدن هاي قطعه قطعه شده نظاميان و غيرنظاميان بگيرد به طوري كه چارلز فيگلي و ويليام نش درمورد چگونگي كمك اين داروها به سربازان كتابي را با عنوان «زخم هاي استرس جنگ» در سال 2006 منتشر كردند.
زخم هايي كه كتاب مي شوند
آنها براساس مشاهدات عيني خود در اين كتاب نوشته اند: هر صحنه خشونت باري مي تواند با مصرف اين داروها از ذهن سربازان محو شود و تجويز اين داروها دليلي ندارد جز اينكه با مصرف مداوم اين داروها آنها مي توانند دوباره صحنه هاي دلخراشي كه پيش تر حالشان را دگرگون مي كرد، خلق كنند و در حقيقت در نظر نظريه پردازان آمريكايي هر پول سياهي كه براي داروهاي روان درماني كه براي كمك به سربازي براي بازگشت به ميدان جنگ مصرف و تجويز شود هزاران دلار صرفه جويي در هزينه هاي دولت مركزي براي جذب و استخدام نيروهاي جديد و تازه نفس محسوب مي شود.
اما شايد نكته اي كه استراتژيست هاي آمريكايي از آن غفلت كرده اند، تعداد سربازان داراي اختلالات رواني است كه روز به روز به ليست نيروهاي نظامي اضافه مي شوند كه با وجود اين بيماري ها در ارتش جذب مي شوند و به قول لارنس كورب، «رئيس پرسنلي پنتاگون در دوران رياست جمهوري ريگان» وقتي بخواهي از نيرويي بيش از زمان اثر دارويش كاربكشي، بايد راه ديگري غير از تجويز دارو بكار گرفته شود.
سال گذشته اداره دارو و غذاي آمريكا (FDA) ليست سياهي از داروهاي روان درماني تهيه كرد و توليدكنندگان دارو را مجبور كرد روي آنها علائم هشداردهنده مربوط به عدم استفاده جوانان بين 18تا 24سال نوشته شود و حالا سؤالي كه مطرح است، معدل سني جوانان ارتش آمريكا است كه دقيقا در همين محدوده سني قراردارند و براساس همين مبنا كارشناسان علت خودكشي هاي سربازان آمريكايي در عراق و افغانستان را مصرف همين داروها اعلام مي كنند ولي خود مقامات ارتش و وزارت دفاع آمريكا دلايل اين خودكشي ها را كه سال گذشته 164نفر اعلام شده بود، نامعلوم اعلام مي كنند.
درست است كه برخلاف جوامع بشري وقتي انسان ها دچار بيماري مي شوند بايد به پزشك مراجعه و دارو بگيرند و در مراجعات بعدي داروها يا كاهش مي يابد و يا قطع مي گردد ولي به گفته ليژان 34ساله كه قبل از بازگشت به خانه از ماه مي سال 2004 ميلادي به مدت 15ماه در عراق خدمت كرده است و در حال حاضر در ايالت يوتا در آمريكا زندگي مي كند، در عراق سربازان، پزشكان دسته يا گروه خود را چند هفته يك بار مي بينند و مجبورند همان داروهاي تجويز شده چند هفته پيش خود را به طور مداوم مصرف كنند. ليژان به مسئله جالب ديگري در ميان سربازان آمريكايي حاضر در عراق نيز اشاره مي كند؛ وي مي گويد: خود سربازان هم براي اينكه موقعيت شغلي خود را به خاطر امرار معاش خانواده شان در وطن حفظ كرده باشند و اجازه ندهند كسي جاي آنها را بگيرد، مجبورند براي كاهش فشارهاي رواني هم كه شده، از اين داروها استفاده كنند و به طور موقت بر آزارهاي روحي و وجدان دردهاي خود غلبه كنند.
فاجعه اي بزرگ تر
اما ماجرا به اينجا ختم نمي شود و هفته نامه تايم از فاجعه اي بزرگ تر از تجويز و مصرف اين داروها در ميان سربازان آمريكايي پرده برمي دارد و در اين گزارش كه در ژوئن 2008 منتشر شده، مي نويسد: براساس آمارهاي موجود و گفته ها و نوشته هاي سربازان آمريكايي، بيشتر پزشكان حاضر در كشورهاي اشغال شده توسط آمريكا، در بيماري هاي رواني تخصص كافي ندارند و معمولا بدون آگاهي از تأثير درازمدت اين داروها، آن ها را تجويز مي كنند اگر چه بسياري معتقدند ناآگاهي و با كم اطلاعي اين پزشكان نيز نوعي سناريوي از پيش تعيين شده براي كاستن از وجدان دردهاي احتمالي پزشكان است... در حال حاضر 30هزار سرباز آمريكايي در عراق و افغانستان حضور دارند كه با كمك اين داروها زندگي و جنگ مي كنند و گاهي بر وجدان هاي بيدار خود مهر خاموشي مي زنند.

 



فقط مديريت

«مشكلي در منابع طبيعي و نيروي انساني و تكنولوژي نداريم، مسأله مديريت است و مديريت و مديريت...»
وقتي «نسل سوم» در هفته گذشته با هوشمندي و يا محافظه كاري شديد، در نقد برخي دولتمردان تنها به ذكر سخنانشان در روز راي اعتماد آن هم بدون كوچكترين نقطه نظري پرداخت، كمي احساس بي نقدي به ام دست داد و اين شد كه مي خوانيد: وزير كار راي اعتمادش را گرفت تا با 18 راهكارش درباره فرصت ها و تهديدات شغلي بتواند مشكل مزمن بيكاري كشوري جوان را حل كند و كمي از آلام اين قشر هميشه مضطرب و جوياي كار بكاهد. معتقد بود كه راهكارهايش متفاوت از برخي هدف ها و برنامه هايي است كه به صورت مسكن، براي بالا بردن مهارت به جهت جذب نيروي كار و يا تشكيل صندوق خود اشتغالي براي كساني كه با وام اندك مي توانستند اشتغالي را بيافريند، به وزارتخانه تزريق شد.
مسكني كه باعث شد خيلي ها به هول و ولا بيافتاند تا مدركي و مغازه كوچكي دست و پا كنند براي گرفتن وام و نهايتا اشتغالي كه خيلي كم و مقطعي اتفاق افتاد. اما جهرمي آمد تا مديرتش را به رخ همه بكشد و البته حرف هاي خوبي مي زد و مي زند... «اصلاح ساختار و قوانين بازار كار، سياستهاي پولي و مالي، قوانين كار و اشتغال، قراردادهاي نفتي كه چندان معطوف به اشتغال داخلي نيست و مجموعه جزاير جداگانه از هم و مهم تر از همه عدم تعادل در اين بازار كه سبب تشديد مهاجرت از روستا به شهر و از شهرهاي كوچك به بزرگ مي شود و مهاجرتي كه به دليل نبود سرمايه گذاري در مناطق محروم كم نمي شود...»اين سخنان گوياي اين بود كه او مي داند چه مي گويد و چه مي خواهد. البته همين كه بالاخره وزيري بيايد و بپذيرد مشكل از نداشتن مديريت است نه بودجه و منابع انساني كافي بود تا همان«همه» چشم داشته باشند به آينده اي روشن براي بازار كار و دل خوش كنند به كاهش نرخ بيكاري كه خود وزير هم اذعان داشت نرخ بيكاري و اشتغال ناقص است و آمار اسف باري دارد.
طرح بنگاه هاي زود بازده اقدام جهرمي براي حل معضل اشتغال بود. طرحي كه حالا به كلاف سردرگمي مي ماند كه اي كاش فقط ما جوان ها باشيم كه از آن سر در نمي آوريم و اين يك بازي پيچيده اقتصادي باشد كه آخرش هندي وار به خوبي و خوشي ختم شود.
دي ماه سال 84 بود كه جهرمي خبر داد دولت 100 هزار ميليارد تومان از تسهيلات بانكي را براي اجراي طرح بنگاه هاي زود بازده اختصاص داده است. بنگاه هايي كه مي تواند فرصت شغلي را براي چند نفر فراهم كند. فرصت هاي شغلي درآمد زا و دراز مدت و كسب و كاري مشتري مدار. البته طرح منتقداني نيز داشت كه معتقد بودند طرح دولت براي مقابله با بيكاري بلند پروازانه است و منابع بانكي را هدر داده و بانك ها را از فعاليت اصلي شان يعني كسب سود، باز مي دارد. با اين وجود طرح با قوت تمام اجرا شد و پيش رفت تا كم و كاستي هايش كم كم رخ بنمايد. اما كاستي ها عنوان نشد تا زماني كه طبق تحقيقاتي مركز پژوهش هاي مجلس به نقل از طهماسب مظاهري، رئيس كل بانك مركزي اعلام كرد كه 46 درصد از طرح هاي زود بازده اصلا وجود خارجي ندارند. كه البته با واكنش جهرمي مواجه شد و او گفت 87 درصد از بنگاه هاي زود بازده فاقد انحراف هستند و اين طرح سهم كمي در تورم مشكل مسكن دارد و افراد كمي وام گرفتند كه بيافتند در كار بساز و بفروش و دامن بزنند به مشكل گراني مسكن...(!) بگذريم از قصه تكراري بنگاه هاي زود بازده و جار و جنجالش كه ...
اين طرح باعث ايجاد فرصت هاي شغلي زيادي براي افرادي شد كه دغدغه كار و توليد داشتند. از جمله كارآفريناني كه با ارائه طرح كارآفرينانه مبتني بر محصول قابل رويت در بازار و داراي مشتري توانستند از تسهيلات بنگاه هاي زود بازده استفاده كنند و كار و شغل خود را توسعه دهند. و البته در مقابل هم كارآفريناني كه به علت نواقص طرح بنگاه هاي زودبازده نتوانستند تسهيلاتي را دريافت كنند. چراكه طرح بايد داراي محصول قابل ارائه به بازار و داراي تضمين مشتري براي خريد باشد. كارآفرينان محصول قابل ارائه به بازارش را داشتند اما مشتري اش را نه. از يك طرف مشتري ها نمي توانستند تضميني براي خريد كالايي ريسك پذير بدهند و حق داشتند. از طرف ديگر هم بانك ها نمي توانستند به طرحي كه ضمانت خريد مشتري را ندارد وام بدهند. اعطاي وام به متقاضي با وجود ترس از ناتواني بازپرداخت آن ها باعث شد بانك ها وسواس بيشتري براي پرداخت وام به افرادي كه براي دريافت وام هاي ارزان صف كشيده بودند، خرج كنند. آن هم در شرايطي كه دولت با هدف افزايش سرمايه گذاري، كاهش سود بانكي را نيز در دستور كار قرار داد و نرخ سود بانكي را از 16 درصد به 10 درصد كاهش داد. همين وسواس باعث شد كه وزارت كار فكر كند بانك ها در انجام كار خود اهمال مي كنند. وزارت كار، بانك و متقاضي مثلثي از مشكل را ساخت كه هركدام هم حق دارند و هم حق ندارند. هر كدام حق دارند به خودشان حق بدهند و مشكلات را به گردن ديگري بياندازند... و صد البته كه در ميان اين آزمون و خطا و پاسكاري توپ در ميادين يكديگر تنها و تنها «جوان جوياي كار» ضرر مي كند و ثانيه هاي عمرش را از دست مي دهد.
از عجله در اجراي طرح بنگاه هاي زود بازده گرفته تا چرخه خنده دار نظام بانكي در كشور كه همه اش مبتني بر تجارت است و بس ـ حتي بانك هايي كه با هدف صنعت و به نام صنعت راه اندازي شدند ـ فقط به سود فكر مي كنند، همه و همه تنها براي نخبه اين كشور مضر بود و نه وزير و وكيل و بيلان هاي بلندبالا.... آيا فرهنگ توليد در اين سه سال توسط وزير كار در كشور تزريق شده است و يا جوان ها همچنان دنبال يك ميز و صندلي اداري هستند تا در پايان برج، حقوق ... راستي «مشكلي در منابع طبيعي و نيروي انساني و تكنولوژي نداريم، مسأله مديريت است و مديريت و مديريت...» اين را آقاي وزير گفته اند، نه؟
ليلا باقري

 



استاد طوفان و استاد شجريان در نكوداشت ميرزا

به گزارش خبرگزاري شين هووا، شنبه شب گذشته و به دعوت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و همزمان با روز قلم مراسم تقدير از سالها مجاهدت قلمي ميرزا قلمدون كيهاني و بازگشت شكوهمندانه وي به ميهن در تالار بزرگ كشور برگزار شد. در اين مراسم استاد طوفان با نثار گل به ويلچر ميرزا، آخرين سروده خود را تقديم حضار كرد...
ارواح عمه ام...ارواح عمه ام ...من بي تو مانده ام.... ميرزا براي كيهان، يك عدد. طرح جديد دولت در راه است. پول آب را بايد بگيريم. پول گاز و برق را جدا!. كيهان نم كشيده، ميرزا بايد بنويسه و ديگر هيچ...
استان طوفان كه گيس هاي جديدش تيپ متفاوتي را از او به نمايش گذاشته بود، غزل ديگري را هم براي ميرزا خواند:
ميرزا ميرزا...دل من شد اسيرت. ميرزا ميرزا...دل من شد...
در اين هنگام مشاور كل امور مجوز وزارت ارشاد با حضور بر روي سن، ضمن برداشتن كلاه گيس استاد طوفان و خرد كردن شخصيت او در مقابل چشمان مشتاق هنرمندان(!) استاد طوفان را توقيف و دهان وي را پلمپ كرد. هنوز بازتابي از اين اقدام فرهنگي در رسانه هاي جهان منتشر نشده است. در ادامه اين مراسم نيز استاد شجريان كه به عشق ميرزا در سالن حاضر شده بود، اجراي شنبه شب خود را به ميرزا و شيرين بانو تقديم كرد و «مرغ سحر» را در راسته سه گاه ترك تقديم حضار كرد. در ميانه اجرا وي با اشاره به حضار گفت: عزيزان همه با هم بخونيم... با اين جمله حضار همه به وجد آمدند و گفتند: عزيزان همه با هم بخووووووونيم. استاد گفت: نه بابا اينو نگفتم! حضار نيز كه با دست زدن هاي هماهنگ، حسابي سر شوق آمده بودند، تكرار كردند: نه بابا اينو نگفتم! استاد با عصبانيت گفت: مرغ سحر رو گفتم...هنرمندان كه از شوق ايستاده بودند و دست هاشان را ريتميك تكان مي دانند، گفتند: مرغ سحر رو گفتم...در اينجا محمود شهرياري كه اجراي تمام مراسمات سالن وزارت كشور را براي خود سند زده است، در حالي كه از خوشي غش كرده بود و با چشماني كاملا بسته به تماشاچيان نگاه مي كرد، گفت: چه كرد استاد با اين نوآوري...چه شعري...چه ريتمي...در اين هنگام استاد سالن را به نشانه اعتراض ترك كرد در حاليكه مردم در سالن ضرب گرفته بودند كه: نه بابا اينو نگفتم...مرغ سحر رو گفتم!
¤ ¤ ¤
از طرح جديد ايرانچل چه خبر؟ لا لا لا... لا لا لا لا لا لا...
طرح «ميرزاي» ايرانچل به مناسبت آزادي ميرزا از 20 تير تا 20 مرداد در سراسر كشور برگزار مي شود. كافي است اولين تماس خود را با طرح ميرزا برقرار كنيد تا از جايزه بزرگ «گردش در موسسه كيهان» برخوردار شويد. لا لا لا... لا لا لا لا لا لا...
¤ ¤ ¤
مصطفي پور محمدي، وزير سابق كشور كه معلوم نبود براي چي در مراسم حضور دارد با حضور روي سن، سالن را ساكت كرد و گفت: به جون ميرزا، به وقتش همه چي رو افشا مي كنم! رخصت بده فقط....
ميرزا نيز با اين سخنان غيرتي شد و خواستار ميكروفن بي سيمي شد و در سخنان كوتاهي گفت: آبي تل از آنيم كه بي لنگ بميريم... به لوح آقاجونم دلم واسه همتون يه ذله شده بود. از هفته ديگه مي تلكونم و همه جوله جبلان مي كنم. ميرزا خطاب به شيرين بانو هم گفت: شيلين...(صداي اشك هاي جماعت هنرمند...) شيلين! مي دونم به تو چي گذشت تو اين لوز و شب ها اما...شيلين...(صداي هق هق
دل هاي شكسته حضار نازك طبع)
در اين قسمت از برنامه بود كه دارودسته ميرزا كه بالكن سالن را غرق كرده بودند، يكصدا خواندند: واي نگو نگو نگو...ديگه از گذشته. آخه نبودي كه ببيني چي به ما گذشته...
حضار نيز با تكان دادن شاخه هاي گل زنبق براي ميرزا آرزوي سلامتي كردند. اين مراسم خاطره انگيز در حالي با اهداي يك بشقاب باقالي پخته به حضار به كار خود پايان داد كه معاون امور حشر و نشر ارشاد در جمع خبرنگاران از چاپ كتابي با عنوان «ناتوهاي فرهنگ شواليه اي» به قلم ميرزا و در آينده اي نزديك در تيراژ هزار نسخه خبر داد. سي ان ان لحظاتي پس از انتشار اين خبر از صف هاي طويل در مقابل كتابخانه ملي كنگره امريكا براي ثبت نام در خريد اينترنتي اين كتاب خبر داد.
mirzaghalamdungmailcom

 



خيال شور

پارسا بيدل
اصلا مانده ام با اين وضعيتي كه ما داريم چرا هي به ما مي گويند: زن بگير! ما خيلي كار كنيم همين مشكلمان را رفع كنيم، زن گرفتن پيشكش مان. آن بنده خدا حرف دل ما را زده كه گفته: «فراري ام فراري...!»
البته تقصيري هم ندارند. از مشكل ما بي خبرند... كدام مشكل؟ همين بي خواهري ديگر. شايد تاثير ديپلم اقتصاد پدر بود كه بنده خدا 25 سال پيش حساب كرد و ديد 25 سال ديگر چقدر بايد خرج بچه كرد و چه مصائبي را تحمل كرد كه به همان دو عدد شاخ شمشاد اكتفا كرد و اصرار ما بر اينكه برود مغازه و يه آبجي كوچك هم برايمان بياورد كارساز نشد. پدرمان البته 5 تا خواهر دارد و درد ما را درك نمي كند.
اين بي خواهري عقده شد براي ما... از همان كودكي تا همين الان و بلكه تا ابد. نهايتا اين بود كه مي شد لگدي پرتاب كرد يا مشتي كوبيد. اما موي برادر را كه نمي شود كشيد. يا كجا داد برادر به جيغ خواهر مي رسد؟
نمي دانم آن موقع كه سگا و پلي استيشن نبود اين برادر ما چطور ضد ضربه شده بود كه ضربات بروسلي وار ما هم نمي توانست مجبورش كند كه مشق هاي ما را بنويسد. اما اگر خواهر بود...
از بس غذا پختيم و سبزي پاك كرديم و لباس شستيم و جارو زديم، نزديك بود پسر همسايه بيايد خواستگاري مان! تنها دلخوشيمان اين بود كه سر دعواها كه كار به حرفهايي پيرامون خواهر كشيده شود و در دلمان به طرف مقابل كلي مي خنديدم كه نصفي از بي ادبي هايش باد هواست!!
رفتيم خدمت. آن موقع بچه خوبي بوديم و سر و گوشمان روي همين بدنمان قرار داشت. آخر آدم براي برادرش نامه بنويسد و از درد خدمت بگويد كه برادرش او را مسخره كند و به كله كچلش بخندد و كلي حال كند كه از او دور است؟ عمرا...
با همين دلتنگي ها آمديم دانشگاه. چشمتان روز بد نبيند. آدم هول مي كند خوب. آن هم آدم بي خواهري مثل ما.1
گفت آنچه يافت مي نشود البته همان مرد است. ما هم رويمان نمي شد كله مان را بلند كنيم و جلويمان را ببينيم. بگذريم از همه مرداني (!) كه همان هوله گرفته بودشان و كم مانده بود كار دست خودشان بدهند ! چند باري سر به زيريمان باعث تصادف و خجالتمان شد. ديديم گريزي نيست. ناچار شديم تشنگي بي خواهري مان را در چشمه جوشان دانشگاه برطرف كنيم.يك شب سعدي مي خواندم ... اين سعدي هم بعضي وقتا چيزهاي خوبي گفته است. «تشنگان را نمايد اندر خواب. همه عالم به چشم چشمه آب» مضافا اينكه آنجا عالم بيداري بود و فرصت با سنواتش 12ترم!
لذا كله مان را بالا آورده و از آن به بعد همه را با چشم خواهري ديديم؛ ديدني!
ما بوديم و يك دانشگاه خواهر. (ايضا پاورقي شماره يك) آدم با خواهر خودش كه تعارف ندارد. خوب خواهر آدم هم يك آدمي هست مثل خودش. دلش مي خواهد بيرون برود. پارك و سينما و كافي شاپ و ... يك نفر از آن پشت داد مي زند: تابلو! همه مكان ها رو لو دادي كه...! تازه جزوه هم براي برادر مي نويسد چه نوشتني! سر كلاس هم حاضري مي زند و...
خب يعني شهر غريب نامردي نبود خواهرت را تنها بفرستي بيرون. البته دردسرهايي هم داشت. اين فقط خودمان بوديم كه مي دانستيم خواهر و برادريم، مامورها كه اين چيزها سرشان نمي شود! نه در دانشگاه نه بيرون آن ! يكبار هم رفتيم و به يكي از اساتيد گفتيم بيايد و برايمان خواهري كند. بعدا فهميديم استاد قبلا براي يكي ديگر خواهري كرده و قرار است از اين به بعد همسري كند! اين اواخر اما داريم به بن بست مي رسيم. خواهرها زياد شدند و حافظه ما كم. حسابي گير كرده ايم... آخر چه كسي مي آيد زن ما شود آن هم با اين همه خواهر شوهر! نمي دانيم اين حكايت تا كجا پيش خواهد رفت و بر سر ما چه خواهد آمد. وقت تمام هست و اصلا اگر نبود هم آبروي ما تمام شد! يك خواهري هم نيست برايمان چايي بياورد؛ آخر اين خواهرها همه مجازي اند... الهي هيچ پدري ديپلم اقتصاد نگيرد يا اگر مي گيرد فكر عواقب آن را هم بكند.

1- يكي نيست بگويد اين سهميه دختر و پسر كنكور را متعادل كنند.

 



يه سيخ هندونه تگري...

ويژه نامه طنز نسل سوم
هشتم مردادماه 87
فرصت ارسال مطالب
سوم مرداد ماه
شعر...نثر...داستان...كاريكاتور...شعر...نثر...داستان...كاريكاتور داستان...كاريكاتور...شعر...نثر...داستان...كاريكاتور شعر...نثر...داستان...كاريكاتور...شعر...نثر...داستان...كاريكاتور
داستان...كاريكاتور...شعر...نثر...داستان...كاريكاتور
mirzaghalamdun gmailcom
نمابر: 33111120

 



يكتاي من بيا و مرا هم يگانه كن!

مهتاب را بيار و مرا عاشقانه كن
با آخرين ستاره مرا جاودانه كن
هر شب براي گريه من يك غزل بگو
اين قطره هاي اشك مرا شاعرانه كن
دشمن زياد پاي دل من نشسته است
دستم بگير و حال مرا دوستانه كن
پيش كسي به جز تن رنجور من نرو
بدحالي مرا تو برايش بهانه كن
مثل انار خون به دل من نشسته است
دل را به لطف پنجه خود دانه دانه كن
مثل تمام خلق شدم دور از شما
يكتاي من بيا و مرا هم يگانه كن
حرفم براي توست غزل نامه هاي سرخ
اين شعر را بگير و برايم ترانه كن

 



ساعت 25

الهه حيدري
نشسته روي نيمكت و با كاتر افتاده به جون ميز چوبي رو به رويش... به قول خودش حكاكي مي كند... نگاه مي كنم به ميز ... با خط بدي نوشته: استاد دوستت دارم!
هوا خيلي گرم است، پنجره ها رو به خيابان باز مي شوند اما... اما كسي اجازه باز كردنشان را ندارد...
هواي كلاس خيلي گرم است... معلم قرار است درباره نقاشي روي سفال برايمان حرف بزند، اما انگار خوابش برده... پنكه از نفس افتاده گوشه كلاس هم، باد گرمش را فقط نثار صورت معلم مي كند.
حوصله ام سر رفته، دلم مي خواهد سرم را بگيرم زير شير آب سرد. با همين افكار به سمت در كلاس مي روم. يكي از بچه ها رو به روي پنكه ايستاده و مثل گوسفندان- بلاتشبه- «بع بع» مي كند...
معلم از خواب شيرينش مي پرد. پايم را كه به بيرون مي گذارم، با خشم مي گويد: پنج نمره كارآموزي شما دست منه... بي اجازه كجا تشريف مي برين؟
نگاهش مي كنم و مي گويم: برم يك ليوان آب براتون بيارم؟!
سرش را به علامت مثبت تكان مي دهد و من شادمان از اين آزادي به سمت حياط مي روم. سرم را زير شير آب مي گيرم و تا آنجايي كه مي توانم آب مي خورم...
ليوان معلم را هم پر مي كنم كه چشمم مي افتد به يكي از بچه ها كه رو به روي ظرف هاي سفالي ايستاده و تماشايشان مي كند...
با خودم تكرار مي كنم: اين يكي كي از كلاس بيرون اومد كه من نديدمش؟
ليوان معلم زيادي پر شده... سرش را خالي مي كنم و قوطي خالي نوشابه خانواده اي را كه گوشه آبخوري افتاده براي پذيرايي از همكلاسي ام پر مي كنم...
به سمتش مي روم... هنوز پشت به من ايستاده... قوطي آب را كه روي سرش خالي مي كنم با جيغ كوتاهي برمي گردد... هنوز دارم عبارت «خنك شدي؟» را در دهانم مزه مزه مي كنم كه نگاهش را مي دوزد به چشمانم... ليوان بلور معلم از دستم مي افتد و مي شكند...
سرم را مي اندازم پايين... با خودم مي گويم: ليوان معلم شكست و پنج نمره پريد... ناظم دستش را گذاشت زير چانه ام... سرم را بالا گرفت و گفت: حالا ديگه رو سر من آب مي ريزي؟
... دو نمره انضباطم هم پريد.

 



پايتخت...30 دقيقه آن طرف تر

عكس ها بدون شرح است اما بد نيست بدانيم كه در اين وادي خاكي، كه خانه هايش نه مقاوم سازي شده اند و نه تراكم گرفته اند و به زحمت 40 متر مي شوند، آب مصرفي را با تانكر و هر 48 ساعت يكبار مي آورند و كمي آنسوتر در جوي هاي سيماني كه تابلوي «خطر مرگ» و «شنا ممنوع» دارد، بچه هايي از جنس «حاشيه» با لذت تمام روزانه ساعت ها در اين شوق خطرناك شنا مي كنند...همين! اينجا نصير آباد است...آباد است؟!

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14