(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 17 تير 1387 - 4 رجب 1429 - 7 جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189127
 

تنش هاي يك امپراتوري
چامسكي درمصاحبه با شبكه تلويزيوني «پرس تي وي» آمريكا؛ امپرياليست بي شرم
بهاي اشغالگري



تنش هاي يك امپراتوري

موريس لمون1
اشاره
سرباز آمريكايي در ميان هياهو و بارقه هاي انفجار ميدان جنگ، در يونيفرم ضدگلوله آخرين مدل خود پيچيده شده است. كاسكتي صورت وي را مي پوشاند و بدين ترتيب از آن محافظت كرده و به وي امكان استفاده از تجهيزات الكترونيكي را كه حمل مي كند، مي دهد. رايانه اي كه او كنترلش را در دست دارد، حاوي بانك اطلاعات است و به فرامين صوتي پاسخ مي دهد. روي صفحه مانيتور «پيشرفته» كاسكتش مي تواند نقشه ها را ببيند؛ موقعيت خود را توسط سيستم GPS محاسبه كرده و قادر است فرامين نوشتاري، دستورات عملياتي و اطلاعات فني لازم براي تشخيص يك دستگاه و حتي تصاوير ويدئويي را مشاهده كند. دوربين كار گذاشته شده در اين مدول، امكان ديد شب از ميان دود را نيز مي-دهد. گوش هاي الكترونيكي كه در دو طرف كاسكت وجود دارند، منبع صدا را رديابي مي كنند. اين سيستم كامپيوتري به منظور امنيت بيشتر، به يك مين ياب متشكل از حس گرهاي حرارتي و يك رادار كوچك متصل است. اسلحه وي هم مسلما تفنگ مدل 14-M است. اين اسلحه مجهز به دوربين حرارتي و قادر به كشف مخفيگاه ها است، همچنين امكان پخش تصاوير در شبكه را مي دهد. سرباز پياده نظام كه به لطف ليزر مسافت ياب و تعيين مكان كننده اش، ديده بان نيز هست، به عضوي از شبكه فن آوري و اطلاعات تبديل مي شود. آيا اينها همه يك داستان علمي- تخيلي است؟
از سال 1994، برخي از اين وسايل در چارچوب 21 CLW آماده به كارگيري در ارتش آمريكا بود. «انقلاب تجهيزات نظامي» (RMA) كه از زمان جنگ نخست خليج فارس (1991) به كار گرفته شد، ميزان فايده فن آوري را به حد اعلاي خود رساند. آيا سلاح هاي پيروز و موفق به كار گرفته شده در عراق طي عمليات «طوفان صحرا»، همان هواپيماهاي مخفي، موشك هاي سريع السير، بمب هاي دقيق نبودند و آيا ساير تجهيزات تشكيل دهنده اين ائتلاف بين المللي تحت رهبري آمريكا، نقشي فرعي نداشت؟ هماهنگي واقعي بسياري از سلاح هاي دوربرد، قابليت نبردي بي سابقه را به دست داد؛ رويدادي كه پيش از ظهور انفورماتيك غيرقابل تصور بود.
از اين پس، مدرن ترين تكنيك هاي ارتباطي وارد تقسيم بندي هاي قدرتمندتر، فعال تر و تجديد سازمان دهي شده تر قرن 21 مي شوند. دنيس ريمر، رئيس ستاد ارتش آمريكا، اين گونه پيش بيني مي كند: «هنگامي كه دشمن در ميدان نبرد انگشت كوچكش را حركت دهد، تمامي نيروهايمان از آن مطلع خواهند شد و قادر خواهند بود سريعا وي را كيش و مات كنند.»
سرباز تبديل به مهندسي مي شود كه نابودسازي را با وجداني آسوده فراهم مي آورد. «اينترنت تاكتيكي»، تجهيزات دقيق چند برابركننده قدرت آتش هواپيماهاي بمباران كننده شكاري، افزايش تعداد هواپيماهاي بي سرنشين كه در ابتدا براي شناسايي و سپس براي جنگ در نظر گرفته شده اند؛ هيچ گاه تاريخ شاهد چنين تفاوت عظيمي ميان ارتش اول دنيا و رقبا و يا متحدانش نبوده است. گاستون بوتول، بنيان گذار «پولمولوژي» در سال 1945، همه اينها را در سال 1962 پيش بيني كرده بود، هنگامي كه گفت: «سرباز تبديل به مهندسي مي شود كه نابودي نسلي را با ماشين حساب، صفحه رادار و دكمه ها فراهم مي آورد. اين امر به وي امكان خواهد داد، به طرز هولناكي وجداني آسوده داشته و يا حتي بي اطلاع باشد. وي قادر خواهد بود، به تمامي كساني كه به وي خرده مي گيرند، پاسخ دهد: «من سلاخ نيستم، من يك مهندسم.»
نقلاب تجهيزات نظامي مانند هر انقلاب ديگري از توافق نظر واحد برخوردار نيست. حتي در ايالات متحده نيز برخي افسران خرده مي گيرند كه تجهيزات پيشرفته پياده نظام، بسيار زايد و دست و پا گير است. برخي ديگر ابراز نگراني كرده و مي گويند: «وابستگي بيش از حد به شبكه هاي كامپيوتري، با وارد كردن لطمه شديد به روحيه جنگجويي ارتش، به جاي تحكيم، خطر تضعيف آن را در پي دارد، چرا كه سربازان بيشتر به كاربران شبكه تبديل مي شوند تا سرباز». در سال 1958 در چين، دو سرهنگ نيروي هوايي به نام هاي كيائوليانگ و وانگ زيانگسويي در كتاب خود با اين پديده مخالفت كرده و اظهار داشتند: «تحقيقات انجام شده توسط آمريكايي ها، به گونه اي اجتناب ناپذير حاوي نكات تئوريك كور و خطاهاي استدلالي است.»
دستاورد «حمله از راه دور» كه از كشته شدن افراد در جبهه خودي ممانعت به عمل مي آورد، همان حس برتري تكنولوژيكي است كه باعث پيدايش مفهومي جديد شده و آن «كشته ندادن» است. زمينه ديگري كه به دنبال اين بحث مطرح مي شود، آن است كه دولت ها و ستادهاي ارتش در نظر دارند تا ارتش هاي تخصصي با هزينه هاي هنگفت تشكيل دهند؛ ارتش هايي كه از اين پس در بطنشان كيفيت بر كميت فائق آيد.
جنگ به پديده اي «انساني» تبديل مي شود كه به تصور دخالت نظامي براي درهم شكستن موقعيت هاي غيرقابل تحمل (از جمله قحطي، نسل كشي، پاك سازي قومي، جنگ هاي داخلي بي وقفه و غيره) باز مي گردد. پديده اي كه در آن، ارزش هاي دوران باستان با همان داستان هاي معروف كه در آن آدم خوب ها نهايتا به پيروزي مي رسند، تجلي مي يابد. آن هم براي خوش آيند كارشناسان جنگ اشرافي كه با حرارت در «هدف گيري هاي دقيق» به سوي «جنگ هاي تفنني» باز مي گردند.
با اين همه، اين پيشرفت در نظر اول همان تفكر آگوستين قديس پس از افلاطون گرامي، در قرن پنجم ميلادي در باب تمايز «جنگ منصفانه» (كه قانوني و براي دفاع از خود است) از «جنگ غيرمنصفانه» (كه غيرقانوني بوده و به تجاوز مي انجامد) را دوباره مورد توجه قرار مي دهد. اين نظريه با ترسيم چارچوب تحليل درگيري هاي اخلاقي طي اعصار (و با تحولات و وقفه هاي بي شمار)، با تلاش هاي صورت گرفته براي شكل دادن به استفاده از زور در روابط بين دولت ها، همراه بوده است. مجموعه اي از قوانين كه خود به دو بخش تقسيم مي شود كه عبارت است از jus ad bellum (با مضمون قوانين شروع جنگ اخلاقي و شرعي) و jus in bello (معيارهاي جنگ قابل قبول اخلاقي).
نگرش «جنگ منصفانه» كه خصوصا به لطف كنوانسيون هاي لاهه و ژنو در حقوق بين الملل مثبت گنجانده شده است، حق دفاع از خود را براي ارتش ها و دولت ها مانند افراد «ذي حق»، «تماميت ارضي» و «خوداستقلالي» قائل مي شود. با اين همه نيكلا تاواگليون در اثر خود با عنوان Dilemme du soldat Le «دو راهي پيش روي سرباز» چنين اظهارنظر مي كند: «اين نظريه در نگاه اول نسبت به دو رقيب سرسخت تئوريك خود برتري دارد. يعني صلح طلبي مطلق و واقع گرايي غيراخلاقي.»
عمليات «طوفان صحرا» كه تحت نظر سازمان ملل متحد هدايت مي شد، با هدف ايجاد «نظم نوين جهاني» صورت پذيرفت. ژيل آندرآني و پيرهاسز عنوان مي كنند كه در حقيقت، چشم پوشي از استفاده غيردفاعي از ارتش كه در منشور سازمان ملل متحد نيز به ثبت رسيده است، ديگر بازدارنده ايالات متحده نيست (آيا اين نوعي توجيه جنگ است؟). مسلما طي ده سال اخير، ظاهرا دخالت نظامي «بشردوستانه» (در سومالي، هائيتي، بوسني هرزگوين، روآندا، سيرالئون، كوزوو، تيمور شرقي و جمهوري دموكراتيك كنگو) مستولي بوده است، اما ستاره اقبال اين نوع جنگ رو به افول است. زيرا چه كسي حاضر مي شود، خشونت را در برابر خشونت به كار گيرد؟ چه موقع؟ چگونه؟ و تحت چه عنواني؟
ايالات متحده به تدريج پس از پايان جنگ سرد و همگام با افزايش نفوذش، خود را ناجي سياره زمين، ژاندارم جهان و رسول صلح و دموكراسي مي داند.
همين امر در مورد اروپايي ها نيز ديده شده است. آنها با تمايز ميان «بشر دوستي» و «امنيت خواهي» در كوزوو به خشونت علني متوسل شدند.
نيروهاي ناتو در پـي كشتارهاي انجام شده توسط ارتش بلگراد كه احتمالاً منجر به مرگ بيش از ده هزار غيرنظامي شد، سريعاً جنگ هوايي هفتاد و نه روزه اي را (در سال 1999) بر خلاف نظر سازمان ملل متحد به راه انداختند. اين دخالت غيرقانوني (هر چند كه شوراي امنيت سازمان ملل متحد از محكوم كردن آن خودداري كرد) پرسش هاي نويني را برانگيخت. براي مثال اينكه، آيا قدرت نظامي بايد به نفع حمايت از قربانيان وارد عمل شود و يا براي تحت فشار قرار دادن مهاجم؟ (پرسشي كه آندرآني و هاسنر مطرح مي كنند.) آيا اين دليل منطقي است؟ تاواگليون مي نويسد: «هدف ناتو عمليات بشر دوستانه بود: توقف نيروهاي صرب كه به عمليات پاك سازي قومي عليه قوم آلبانيايي كوزوو دست مي زدند. (...) در حالي كه صحنه اين عمليات كوزوو بود، بمباران ها پيش از هر جا صربستان را هدف قرار مي داد. (...) اين بمباران ها كه دور از ميدان نبرد صورت مي گرفت، «تنبيه جامعه» را مدنظر داشت تا اين چنين اراده آن را خرد و يا روحيه آنها را تضعيف كند. با اين اميد كه به اين طريق يا طريقي ديگر، دولت را به توقف نبرد وادار كند.» يعني به گروگان گرفتن شهروندان غيرنظامي كه آن هم رسماً در jus in bello نهي شده است.
در پايان اين نبرد، پرسش ديگري در سايه قرار مي گيرد و آن اين است كه اگر چه كارشناسان جنگ آمريكا پس از اين پيروزي سريع به اين نتيجه رسيدند كه برتري هوايي به خودي خود براي در هم شكستن ارتش دشمن كافي است، اما در مورد اشغال نظامي زميني در مقابل مردمي متخاصم حرفي نمي زنند. در حالي كه شكست آمريكا در سومالي بايد توجه آنها را به اين مسئله جلب مي كرد. از نقطه نظرنظامي محض، حملات هوايي آنها در 3 اكتبر 1993 در موگاديشو با موفقيت همراه بود؛ اما بهايي كه بابت آن پرداختند (نوزده كشته و مفقود با هشتاد و چهار مجروح) بيش از حد براي افكار عمومي كشوري كه نظريه «كشته ندادن» را پذيرفته است، سنگين و طاقت فرسا بود. همين امر باعث عقب نشيني شتاب زده ارتش آمريكا از بيروت در سال 1982 شد.
جايز بودن هرگونه عملي، بدون ملاحظات قانوني و اخلاقي
نتيجه گيري نخست آنكه: هيچ شباهتي مابين پذيرش خطر و مرگ براي شركت در عمليات حفظ صلحي كه از يك همكاري چند مليتي غيراجباري نشأت گرفته باشد، با پاسخ گويي به يك تجاوز جنايتكارانه در خاك خود وجود ندارد. ليانگ و زيانگسويي در پكن از اين امر به گونه اي ديگر عبرت گرفته و مي گويند: «اگر عمليات ارتش آمريكا در سومالي (كه در آنجا در مقابل ارتش «آيديد» سردرگم ماند) را مورد قضاوت قرار دهيم، مي توانيم چنين نتيجه گيري كنيم كه مدرن ترين نيروي نظامي، نه توان آن را دارد تا اعتراض افكار عمومي را كنترل كند و نه قدرت مقابله با دشمني را دارد كه خود را پاي بند به هيچ قطعنامه و قراردادي نمي داند».
همان طور كه پيش گويي اين دو چيني (كه آن را در كتاب خود به سال 1998 عنوان كردند) مؤيد آن است، حمله به خاك آمريكا در 11 سپتامبر 2001 ماهيتاً غيرقراردادي بود. آن دو اين گونه آورده اند: «هنگامي كه كشورهاي فقير با قدرت نظامي ضعيف و همين طور جنگجويان غيردولتي در مقابل قدرت هاي برتر ايستادگي مي كنند، مانند آنچه كه در چچن (در برابر روسيه)، در سومالي (در برابر ايالات متحده)، در ايرلند شمالي (در برابر بريتانياي كبير) و حاميان جهاد اسلامي (در برابر تمامي دنياي غرب) و... رخ مي دهد، عقل به آنها حكم مي كند كه رويارويي مداوم و خشونت بار با ارتش هاي قدرت هاي بزرگ را كنار گذاشته و در مقابل، براي مقاومت در برابر آنها به شيوه هاي ديگر مبارزه همچون جنگ چريكي (به ويژه از نوع درون شهري آن)، تروريسم، جهاد مقدس، جنگ فرسايشي و جنگ شبكه اي متوسل شوند.
پاسخ به 11 سپتامبر نقطه پاياني بر نظريه (آمريكايي) «كشته ندادن» نهاد. چرا كه اين بار براي واشنگتن مسئله دفاع از شهروندان خودي مطرح بود. البته دفاع رسمي كم رنگتر...؛ زيرا كاخ سفيد قدرتمندترين ارتش دنيا را براي كاري به راه انداخت كه مي بايست توسط پليس و سرويس هاي امنيتي و اطلاعاتي انجام مي شد. ديگر دراينجا به دلايل بنيادين تاكنون شناخته شده «نبرد جهاني عليه تروريسم» يعني نابودي قدرت نظامي بخشي از جهان عرب با دردست گيري كنترل منابع نفتي خليج فارس نمي پردازيم. كارشناسان پنتاگون (وزارت دفاع آمريكا) با حمله به افغانستان براي بيرون راندن طالبان، پيش بيني مي كردند كه اين نبرد در بهار 2002 به پايان برسد. امروزه بر همگان روشن است كه عاقبت الامر به كجا انجاميد.
ايالات متحده در 18مارس 2003 و به بهانه يافتن سلاح هاي كشتارجمعي خيالي و بدون هيچ گونه اجازه سازمان ملل متحد و برخلاف خواست بسياري از متحدانش، حمله خود را به عراق صدام حسين آغاز كرد. داريو باتيستلا در كتاب خود مي نويسد: «ترك سياست چند سويگي بين دول غربي، نشانگر رجعت ايالات متحده به ارزش هاي مكتب «هابزيسم» است.»
او ادامه مي دهد كه نگرش هابزيسم (كه بنيانگذار آن توماس هابز بوده) از دوران باستان و قرون وسطي و پيش از آنكه در فرانسه دوران ناپلئون و سپس در آلمان دوران هيتلر به كارگرفته شود، در روابط ميان دولتها وجود داشته است. اين نگرش برپايه دو اصل استوار است: نخست، پذيرش جنگ نامحدود، توسل به خشونت شديد و رد هرگونه سازش با دشمن طي نبرد، با توجه به اين امر كه هدف جنگ «نابودي ارتش دشمن» است و سپس باور به جنگ پيشگيرانه يعني فقدان قوانين مرتبط با آغاز جنگ، هرگونه عملي بدون ملاحظات قانوني و اخلاقي مجاز است.
مي توان به طور قانوني در باب ضرورت آغاز يك جنگ پيشگيرانه يا بهتربگوييم «متقدمانه» بحث كرد. آندرآني و هاسنر به درستي اين چنين اظهارنظر مي كنند: «تصور آنكه توسل به زور بايد تا پس از شكست از هرگونه اقدام صلح آميز به دور باشد، احتمالا درصورت كشتار از پيش اعلام شده و يا قابل پيش بيني، نتايج وخيمي به همراه خواهد داشت. براي مثال مي توان روآندا را ذكر كرد كه خاطره آن همگان را آزرده خاطر مي سازد. هنگامي كه براي كارشناسان جنگ مسجل مي شود كه اقدام نظامي در يك تاريخ معين، احتمالا شانس بزرگي براي كوتاه بودن و موفق بودن دارد، درحالي كه شش ماه بعد توازن قوا تغيير مي كند و نبرد به نبردي خونين تر و نامطمئن تر تبديل مي شود، چه تصميمي بايد اتخاذكرد؟»
در اين زمينه، انتخاب واژه «پيشگيرانه» به جاي «متقدمانه» ازسوي واشنگتن (كه در نظريه جنگ منصفانه به ثبت رسيده است) به هيچ وجه تصادفي نيست. تفاوت آنها تنها در گذرابودن خطر است.جنگ متقدمانه دربرابر خطر قريب الوقوع صورت مي گيرد و جنگ پيشگيرانه براي پاسخ دادن به خطري احتمالي. به عقيده باتيستلا، ايالات متحده با جنگيدن برپايه گمانه زني گنگ و مبهم خود تبديل به مهاجم غيرمنصف مي شود. براي كساني كه منكر سلطه آمريكا هستند، گزارش منتشرشده توسط كاخ سفيد در 9 ژوئيه 2002 كه تحولي در شيوه نگرش به مسائل اتمي محسوب مي شود، به همان اندازه نگران كننده است. در مقابل، نگرش «انصراف»، كوچك سازي سلاح هاي اتمي، راه را براي «استفاده محدود» مي گشايد.
پير كونزا كه سعي دارد اثبات كند كه يكسوگرايي، تروريسم و گسترش سلاح ها، همگي منطقا براي ايجاد مكانيسم ناامني بين المللي با هم مرتبطند، در رساله خود اين پرسش را مطرح مي كند كه بعد از اين چه كسي مي تواند در افزايش خطر تروريسم و گسترش خشونت متعاقب جنگ آمريكا درعراق شك كند؟
او مي گويد: «سقوط اتحاد جماهير شوروي درسال 1991، حس سرمستي آور پيروزي را هم براي نظريه پردازان اسلاميسم خشن (كه تنها از پيروزي براتحاد جماهير شوروي در افغانستان، قانع و راضي بودند) و هم انديشمندان نومحافظه كار آمريكايي كه آن را چون درهم كوبيدن «قدرت شيطاني»
مي دانستند، در پي داشت.» به عقيده كونزا، شوك پديده افراط گرايي مذهبي، بي شك يكي از خصيصه هاي اصلي و غالب بي ثباتي بين المللي است. او با موازي قرار دادن بنيادگرايي «جنوبي» و بنيادگرايي «سني مذهب»، يكسوگرايي دولت بوش را يكسوگرايي قدرتي مي داند كه هويت خود رابه صورت گونه اي از «خاص گرايي مقدس مآبانه» و «مسيحاباوري دموكراتيك تندرو» توجيه مي كند كه نوانجيل پراكنان، براي آن حق مذهبي «ميهن پرستي به شيوه كتاب مقدس» را قائل مي شوند. همين مسئله براي جهادطلباني كه از اسلام، قانون خشك و مطلق مي سازند نيز صدق مي كند. او مي گويد: «نتيجه اين نوع جنگ با هدف پيروزي دين حق، نمي تواند چيزي جز پيروزي نهايي باشد و هيچ مذاكره احتمالي با «ديگري» كه به عنوان اهريمن مطلق فرض مي شود، امكان پذير نيست.»
جبران نابرابري نظامي توسط عملياتي با هزينه اندك
در منطقه اي كه بازي قدرت هاي خارجي، ناسيوناليسم و نفي غرب را شعله ور ساخته است، هر فردي خشونت را در دشمن مي بيند و خشونت خود را با تقدم خشونت سايرين توجيه مي كند. اين امر هم براي جريان پرابهام القاعده صادق است و هم براي ايالات متحده. از اين پس، تنها پاسخ ممكن، در «برابرسازي قدرت» يافت مي شود كه مي تواند گسترش سلاح هاي كشتار جمعي، جنگ نامنظم و يا تروريسم باشد كه با كمترين هزينه، نابرابري فعلي را از بين مي برد. اين همان مبارزه بي وقفه سپر و شمشير است كه كارشناسان جنگي تمام كشورها، قرن هاست كه آن را دنبال مي كنند...
سون تزو، ژنرال چيني معروف دوران «بهارها و خزان ها» (481-722 پيش از ميلاد مسيح) در اثر كوچكش با عنوان «هنر جنگيدن»، برداشت هايش را از ترفند و تاكتيك ارائه داده است. او بدون نفي منفعت نبرد مستقيم،توسل به تمامي اثرات غيرمستقيمي را كه امكان دارد حتي بدون واگذار كردن نبرد در پيروزي نقش داشته باشد، ستوده است. دو هزار و پانصد سال بعد، دركشور چين كه براي واشنگتن به مثابه رقيبي نيرومند با قدرتي رو به فزوني است، دو سرهنگ آن كشور، ليانگ و زيانگسويي نيز همين عقيده را تأييد مي كنند. اثر آنها (جنگ بدون مرز) كه در فوريه 1999 در پكن به چاپ رسيد، امكان مقايسه ميان دو فرهنگ استراتژيكي، يكي آمريكايي و ديگري چيني را كه با هم كاملاً متفاوت است، به دست مي دهد. براي هيچ كدام از اين دو طرف مهم نيست كه «جنگ نامتقارن» نام گذاري اي جديد باشد. در واقع، اين امر يك حكايت قديمي است: «حكايت انتقام ضعيف از قوي».
پكن از محاصره چين توسط حضور نظامي ايالات متحده در منطقه و يا از افزايش سيستم متحديابي آن كشور نگران است. كتاب جنگ بدون مرز به منظور جلوگيري از مسابقه تسليحاتي فرسايشي و بي نتيجه، اعمال جنگ طلبانه را تا تمامي زمينه ها، فراتر از زمينه نظامي و با تمامي شيوه ها، فراتر از شيوه هاي جنگي بسط مي دهد. كمك هاي اقتصادي، تحريم هاي بازرگاني، ميانجيگري ديپلماتيك، گسترش پذيرش فرهنگ ديگري، تبليغات رسانه اي، به كارگيري و استفاده از قوانين بين المللي، توسل به قطعنامه هاي سازمان ملل متحد و غيره، همراه با ايجاد زمينه هاي فرعي، همگي بيش از پيش راه هاي فرا ارتشي را در خدمت سياست مداران قرار مي دهد. خلاصه آنكه، پكن با توجه به توازن قوا، به حمايت از ديپلماسي و يا بهتر بگوييم، آنچه كه به آن soft power (قدرت نرم) مي گويند، به منظور تغيير وضعيت به سود خود ادامه خواهد داد.
و اما در صورت نبرد آشكار... «نمونه هاي جنگ سنتي و تئوري ها و متدهاي وابسته به آن، همگي با يك چالش مواجه خواهند شد.» از نظر مؤلفان اين كتاب، تمامي زمينه ها مي تواند به ميدان جنگ آينده مبدل شود و خوشا به سعادت كساني كه اين امر را دريابند! «سقوط بازار بورس، يك حمله ساده ويروس هاي رايانه اي، يك شايعه و يك رسوايي ساده كه نوسان ميزان مبادلات كشور دشمن را درپي داشته باشد و يا رهبرانش را در اينترنت به نمايش بگذارد، تمامي اينها مي تواند در طبقه بندي تسليحاتي اين نگرش نوين قرار گيرد.»
ليانگ و زيانگسويي كه عالي رتبه ترين مقامات نظامي چين هستند، مي گويند كه قدرتي بزرگ در مسير جهاني سازي مانندچين، توان آن را دارد تا با اندك تغييري در سياست اقتصادي خود، نظام اقتصاد جهاني را به لرزه وادارد. در چنين حالتي، نتيجه حتماً بهتر از حمله نظامي خواهد بود. خلاصه آنكه ، تمايز ميان ميدان نبرد و غير آن ديگر وجود ندارد. استفاده از يك شيوه واحد، كمتر از پيش سودمند خواهد بود و اين در حالي است كه استفاده همزمان از متدهاي گوناگون، مزاياي بديهي خواهد داشت.
در خاتمه به نظر اين دو كارشناس جنگ اشاره مي كنيم: «ايالات متحده تمام توان خود را بر آن متمركز ساخته تا جنگ جديدي به شيوه جنگ سرد به راه بياندازد و به احتمال بسيار زياد، انرژي خود را در مسير غلط، بيهوده تلف مي كند.»
منبع: لوموند ديپلماتيك

 



چامسكي درمصاحبه با شبكه تلويزيوني «پرس تي وي» آمريكا؛ امپرياليست بي شرم

مترجم : ميثم نجات
¤ توافقنامه امنيتي واشنگتن - بغداد را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
- موضوع امضاي يك توافقنامه امنيتي بين عراق و آمريكا اولين بار نوامبر سال گذشته مطرح شد. درآن هنگام بيانيه اي دراين باره منتشر شد، اما كنگره، پارلمان يا هر نهاد رسمي ديگر در ماجرا دخيل نبود. اين بيانيه خواستار حضور بلند مدت نظاميان آمريكايي درعراق و ايجاد پايگاه هاي هوايي دراين كشورشد؛ و هم اكنون برخي از آنها در خاك عراق درحال احداث هستند. آمريكا درعراق بنايي ساخته است كه خود آن را سفارتخانه مي نامد، اما اين مجتمع به هيچ سفارتخانه اي در دنيا شباهت ندارد، بلكه اساساً شهري در داخل شهر ديگر است. اين علائم همه نشانگر هدف آمريكا براي حضور بلند مدت و دائم درعراق است.
بيانيه ياد شده، همچنين عبارات كاملاً شفافي درمورد استثمار منابع عراق توسط آمريكا دارد. اين بيانيه خواستار آن شده كه درهاي اقتصاد عراق، يعني منابع عظيم نفتي آن، به روي سرمايه گذاران خارجي، بويژه سرمايه گذاران آمريكايي، باز باشد. كاملاً بي شرمانه است. آمريكا امپرياليست بي شرمي است كه علناً به عراقي ها مي گويد ما به شما حمله كرديم تا بتوانيم كشور شما را كنترل كنيم؛ تا شركت هاي ما از امتيازات ويژه اي براي بهره برداري از منابع شما برخوردار باشند.
درآغاز ماجرا، روشن نبود كه موضع مردم عراق در قبال چنين توافقنامه اي چه خواهد بود اما به دنبال تلاش ها براي تدوين اين توافقنامه مخالفت هاي شديدي آغاز شد.
¤ به نظر شما نوري مالكي نهايتاً تسليم مي شود؟
- ببينيد، كشور هم اكنون تحت اشغال نظامي است. عراق يك كشور آزاد نيست. بنابراين، براي هركسي كه بخواهد در يك كشور اشغال شده، كاري انجام دهد، محدوديت هايي وجود دارد.
روزنامه «وال استريت ژورنال» نوشته بود كه دولت مالكي در ميان بازوهاي آمريكا زندگي مي كند. اين گرچه مبالغه است، اما تحليل بعيدي نيست. بنابر اين دولت مالكي اگر توافقنامه را نپذيرد، شايد نتواند به حيات خود ادامه دهد.
¤ البته كشوري كه درمورد عراق مدام از سوي واشنگتن سرزش مي شود ايران است و آنچه كه در ذهن بسياري از مردم خاورميانه نقش بسته، صداي طبل جنگ است. آيا به نظر شما واشنگتن به دنبال حمله نظامي به ايران است و آيا اساساً چنين حمله اي صورت خواهد گرفت؟ روند مذاكرات ايران با آژانس بين المللي انرژي اتمي را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
- جالب است كه آمريكايي ها سر هر چيزي ايران را موأخذه مي كنند؛ اين بازتاب تفكر امپرياليستي غرب است. وقتي از «كاندوليزا رايس» وزير خارجه آمريكا پرسيده مي شود كه آيا راه حلي براي مسئله عراق وجود دارد، پاسخ مي دهد كه بله، راه حل ساده اي وجود دارد. سپس با اشاره به ايران مي گويد نيروهاي خارجي بايد از عراق عقب نشيني كنند. به خاطر تفكر امپرياليستي غرب است كه مردم به اين اظهارنظر نمي خندند و مسخره اش نمي كنند.
منظورم اين است كه نيروها و نظاميان خارجي در عراق وجود دارند، اما ايراني نيستند. اين نيروها آمريكايي هستند، ولي وزيرخارجه آمريكا آنها را نيروهاي خارجي نمي داند.
در نظر آمريكا و بسياري از كشورهاي غربي، نيروهاي غرب هر جايي هستند، بومي محسوب مي شوند، آنها خارجي نيستند به خاطر اينكه پيش فرض آن است كه غرب مالك جهان است. بنابراين نيروهاي غربي بيگانه نيستند، بومي اند! ما در مورد دخالت ايران در عراق سخن مي گوئيم. مثل اين است كه از دخالت متحدين در فرانسه تحت اشغال نازي ها سخن گفته شود. اين اصلا عقلاني نيست، اما تفكر غربي آن را مي پذيرد.
تا جايي كه آژانس بين المللي انرژي اتمي دخيل است، بايد گفت آمريكا اخيرا مجموعه اسنادي را به آژانس تحويل داده و آژانس مي گويد ايران درباره اين اسناد توضيحات كافي ارائه نكرده است. هم اكنون ماجرا در اين مرحله است.
من در مورد اينكه چه كاري بايد انجام شود، نظر خودم را دارم. در واقع براساس نظرسنجي هاي انجام شده، بسياري از مردم آمريكا و ايران بر اين باورند كه راه حل درست ماجرا اين است كه يك منطقه آزاد هسته اي شامل ايران، اسرائيل و نيروهاي آمريكايي حاضر در منطقه، در خاورميانه ايجاد شود. تقريبا سه چهارم آمريكايي ها اين را مي گويند و من فكر مي كنم عقيده درستي است.
¤ بديهي است كه اين طرح عملي نخواهد شد.
-چه كسي مي گويد؟ در صورتي اين طرح عملي نخواهد شد كه آمريكا كشوري غيردموكراتيك باشد كه در آن نظر مردم نمي تواند در تعيين سياست هاي آن تأثير بگذارد.
¤ خبرهايي در مورد حمله اسرائيل به ايران وجود دارد. سيمورهرش در آمريكا گفت كه قرار است با ايران جنگي درگيرد، مسلما...هيچ كس نمي داند كه اين جنگ اتفاق خواهد افتاد يا نه. منظورم اين است كه همه مردم جهان در اين باره متحيرند. «كورلي بارنت» يكي از تاريخ نويسان برجسته نظامي در انگليس گفت كه جنگ با ايران به معني آغاز جنگ جهاني سوم است. اين جنگ تبعات ناگواري خواهد داشت و بدون شك اين تبعات فقط متوجه ايران نخواهد بود. اين جنگ مثل آن است كه شما وارد بازي قمار خطرناكي شويد و در انتظار نتيجه بنشينيد.
به خاطر داشته باشيد كه دولت جرج بوش هر كاري انجام داده، تقريبا بدون استثنا به فاجعه تبديل شده است اين امكان وجود دارد كه آنها وارد يك معركه شوند كه فقط ببينند چه اتفاقي مي افتد. مثل آن است كه شما يك سيستم را با پتك داغون كنيد و ببينيد چه مي شود. صادقانه مي گويم كه در اين مورد مشكوكم. فكر مي كنم كه ارتش آمريكا مخالف اين امر است، سازمان جاسوسي آمريكا مخالف ماجرا است و مطمئنا مردم جهان نيز مخالفند. اما واقعا نمي توان گفت كه آيا اين فشارها تأثيرگذار خواهد بود يا نه. افرادي مثل ديك چني غيرقابل پيش بيني اند.
¤ اگر مردم آمريكا با جنگ عراق مخالفند، به نظر مي رسد با جنگ در افغانستان چندان مشكلي ندارند. شما وضعيت افغانستان را با توجه به افزايش كمك هاي بين المللي از يك سو، و وخامت اوضاع امنيتي از سوي ديگر، چگونه ارزيابي مي كنيد؟
-اين بحث مفصلي مي طلبد و فكر مي كنم بايد در فرصت ديگري به آن بپردازيم. اما به طور مختصر اشاره كنم كه آنچه در اين ميان اهميت دارد، نظر افغاني هاست. شواهدي، هرچند اندك، وجود دارد كه نشان دهنده نظر مردم افغان است. اخيرا تحقيق جالبي از سوي كانادايي ها در مورد نظاميان افغاني انجام شد. به نظر مي رسد آنچه كه آنها مي خواهند، خروج نظاميان خارجي از كشورشان است.
افكار عمومي افغانستان اين را مي خواهد آنها خواستار همزيستي، و نه جنگ، با طالبان هستند و اكثر مردم بر اين عقيده اند كه اين همزيستي شدني است. اگر دخالت خارجي ها فقط براي بازسازي بود، بي شك اين دخالت از سوي افغاني ها پذيرفته مي شد. البته به نظر من فقط كمك كافي نيست، بلكه بايد بازسازي صورت گيرد.
روسيه، آمريكا و عربستان اين كشور را ويران كرده اند و آنها خود بايد ويراني هاي به بار آمده را برطرف كنند. اين چيزي است كه ديپلماسي بايد براي رسيدن به آن تلاش كند.

 



بهاي اشغالگري

دكتر «شلومو سابيرسكي» مدير مركز تحقيقات «ادوا» در تحقيقات خود، بهاي واقعي درگيري اسرائيلي- فلسطيني را نشان مي دهد. در سالهاي 1977 تا 2006 رشد اقتصادي همه جهان 67% بود در اين ميان رشد هند 140%، اتحاديه اروپايي 167%، چين 193% بود اما سهم اسرائيل 43% بود.
اسرائيل نسبت به رشد متوسط اقتصاد جهاني بسيار عقب است. آمار نشان مي دهد كه انتفاضه هاي فلسطيني نقش تعيين كننده اي در كاهش رشد اسرائيل داشته اند. در سال 2000 قبل از انتفاضه دوم رشد اقتصادي حدود 9% بود. در سال 2001 رشد 0.4% بود. در سال 2002، 0.6%. در سال اول بعد از پايان انتفاضه يعني سال 2004 رشد اقتصادي 5.25% شد.
در سال 1987 كه انتفاضه اول رخ داد رشد اقتصاد اسرائيل 6.1% بود. در سال 1988، 1.4% و در 1989 مهاجرت جمعي روس ها اثرات انتفاضه را خنثي كرد اما از اين مهاجرت ها در هرصد سال يكبار ممكن است اتفاق بيفتد.
توليد ناخالص سرانه ملي نيز نتايج مشابهي را نشان مي دهد. در 1987 قبل از انتفاضه اول ميزان رشد توليد ناخالص سرانه 4.4% بود. در 1988 به 1.9% رسيد و در 1989 كاهش توليد ناخالص سرانه ادامه يافت. در انتفاضه دوم در 2001 توليد ملي تنها 2.7% رشد كرد و در سال 2002 تنها 2.6% و در سال 2003 تنها 0.4% رشد داشته است. با پايان انتفاضه دوم و امضاي توافق اسلو شاهد چرخش يكباره رشد توليد ناخالص سرانه بوديم. از سال 2004 توليد ناخالص سرانه هر سال تقريباً 3.5% رشد داشته است.
بودجه امنيتي و فرار مغزها
اين آمار نشان مي دهد كه انتفاضه ها چه تأثير عظيمي در كاهش رشد اقتصادي داشته اند. اما تأثير ديگر انتفاضه ها كاهش رتبه اعتباري اسرائيل بوده است. در طبقه بندي كشورهاي جهان براساس شاخص توسعه انساني، اسرائيل در جايگاه 22 و در ليست كشورها براساس درجه اعتبار جايگاه 37 را دارد. جايگاه پايين اعتباري، موجب افزايش هزينه جذب سرمايه گذاري و كاهش كميت سرمايه گذاري ها مي شود.
اثر مهم ديگر اين بحران تغيير جهت منابع ملي از توسعه اقتصادي و بهبود نظام آموزشي، بهداشتي و رفاهي جامعه به سمت مسائل امنيتي است. در سال 1989 تا 2008 بودجه امنيتي به ميزان
36.6 ميليارد شيكل افزايش يافت. طبق گزارش كميته «برودت» بودجه امنيتي حدود نيمي از بودجه ملي را تشكيل مي دهد.
اين كميته از سوي حكومت و براي بررسي هزينه هاي امنيتي و كيفيت مقابله با افزايش اين هزينه ها تأسيس شد. فوق العاده ويژه بودجه امنيتي به تنهايي از كل هزينه ملي 2008 براي آموزش وپرورش و آموزش عالي بيشتر است.
كميته «برودت» توصيه كرد بودجه هاي امنيتي ده سال آينده 46ميليارد شيكل يا حدود 5ميليارد شيكل براي هر سال افزايش يابد. اين مازاد ويژه به تنهايي تقريباً برابر بودجه كل آموزش عالي در 2007 است كه 6ميليارد شيكل بود.
افزايش سال به سال بودجه هاي امنيتي به حساب بودجه هاي آموزش وپرورش، آموزش عالي، بهداشت و رفاه موجب كاهش سطح آموزش عالي، فرار مغزهاي دانشگاهي به خارج، كاهش سطح كيفي نيروهاي انساني ارتش مي شود. كاهش مستمر بهداشت و رفاه موجب مي شد تعداد خانواده هاي فقير در 1980 كه
13.5% بود در سال اخير به 20% برسد و اين موجب كاهش انگيزه براي خدمت، كاهش آمادگي جسماني ارتش و افزايش مهاجرت معكوس جهت خلاصي از فقر مي شود. افزايش فقيران نيز خود دليل اصلي جرائم است و جرائم نيز به نوبه خود مستلزم افزايش بودجه هاي امنيت داخلي است.
وقتي اولمرت بعد از ديدار اخير با بوش گفت اكنون اغلب امور براي من روشن تر شده است منظورش اين بود كه اكنون روشن شده است كه اميدي به حمله نظامي ديگر از سوي آمريكا نيست و حتي هواپيماي ضد رادار مورد درخواست اسرائيل عليه ايران تحويل نخواهد شد.
اسپارت را بياد مي آوريد؟
اسرائيل سال به سال بيشتر شبيه اسپارت يونان مي شود كه تنها بر شمشير خود تكيه مي كرد. اسپارت نتوانست در مقابل همسايگان خود بويژه آتن كه دموكرات تر بود بايستد. معبد اول به سبب جنگ اسرائيل با بابل ويران شد. معبد دوم به سبب جنگ اسرائيل با روم ويران شد. پيشگويان بزرگ اسرائيل هشدار داده اند كه مبادا اسرائيل بدون همپيمان شدن با يك ابرقدرت قوي عليه ابرقدرت جهاني ديگر موضع بگيرند. ويراني اول به اين سبب بود كه اسرائيل فكر مي كرد مصر در مقابل بابل از او حمايت خواهد كرد. ويراني دوم به اين جهت روي داد كه اسرائيل مي انديشيد كه يونان در مقابل روم از او دفاع خواهد كرد. اين ارزيابي ها اشتباه بود. ويراني اجتناب ناپذير بود.
اكنون نيز اسرائيل دچار توهم شده است و فكر مي كند آمريكا در برابر جهان اسلام و نمايندگان بارز آن يعني ايران، سوريه و فلسطيني ها از او حمايت خواهد كرد. شائول موفاز به اتكاي كمك آمريكا درباره حمله اسرائيل به ايران بيهوده سخن گفت. سخنان او همانند سخنان بن اليعازر وزير زيربناها به اين سبب واكنش تندي برانگيخت كه بيش از حد آشكار بود. بدون ترديد بخش عمده اي از نظام امنيتي اسرائيل به كمك اردوگاه شهرك نشينان در فكر جنگ ياجوج و ماجوج با ايران و همپيمانانش هستند. آنها نيز همانند پادشاهان قديم و حكومتهاي معاصر اسرائيل نمي بينند در جهان چه مي گذرد.
وقتي آمريكا در سراشيبي است به اسرائيل اميدي نيست.
آمريكا ديگر قدرت تعيين كننده جهان نيست. او در افغانستان و عراق ضربه خورده و نمي داند چگونه از آنها رهايي يابد. آمريكا در نقطه آغازين بحران عميق اقتصادي قرار دارد و ديگر نخواهد توانست تعيين كننده اقتصاد جهان باشد. بسياري از آمريكايي هاي ذي نفوذ اين نكته را دريافته اند و به همين سبب پاسخ كاخ سفيد به اظهارات موفاز كاملاً منفي بود.
فرصت سازش و صلح كامل با جهان عرب هنوز وجود دارد. چشم پوشي اسرائيل از اشغال مختصر 1967 مي تواند موجب پايان يافتن بحران و رفع تهديد امنيتي حياتي عليه آن شود. زماني كه آمريكا در سراشيبي است اميدي به اسرائيل در مقابل كل جهان اسلام نيست. چون با هزاران موشك ايراني و سوري روبرو است كه اصابت چند تاي آنها به «گوش دادن» كافي است تا موجب تكرار وضعيتي شود كه در آن ژاپن در جنگ جهاني دوم بلافاصله در برابر آمريكا تسليم شد و آن نابودي چند شهر بزرگ به عنوان نقطه آغاز بود.
منبع : سايت نعناع

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14