(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 15 تير 1387 - 2 رجب 1429 - 5 جولاي 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189125
 

سخت تر از سؤال
داستان بچه هاي مسجد
تيم ادبي و هنري مدرسه عضو مي پذيرد
غروب
حكايت دبيران
فقط سه روز



سخت تر از سؤال

خسته و صبور
مات و غمزده
گوشه اتاق خود نشسته است
شايد از خودش شكسته است
آن طرف تر از اتاق
شنبه مثل آدمي است
دستهاي استخواني اش
جمع مي كند
آن همه لباس و عشق و خستگي
مي گذاردش درون كوله اش
آن «من» هميشه آشنا
غرق ديدن نگاه شنبه است
فكر مي كند
درنگاه و چهره اش
بازهم يك علامت سؤال تازه هست
پاسخ اش كه درد نيست
مثل گريه هاي روزگار
سرد نيست
چهره اش كه زرد نيست
پس جواب و حل اين علامت سؤال تازه چيست؟
«من»؛ دوباره فكر مي كند
زير پنجره
كوه كارها نشسته است
با تمام هيبت و بزرگي اش سكوت مي كند
پس چرا درون قلب من
مثل يك غم غريب
اين هميشگي هبوت مي كند
«من»؛ شبيه مادر است
ناز مي كند
اين نشسته كنج غم زده
اين دل شكسته را
از تمام كوه كارها براي «من»
كاه كوچكي دوباره ساخته
بازصبح
روز تازه است
محو مي كني تمام كوه را
در نگاه بي جواب «من»
روز مي رود كه باز هم بخوابد و
شنبه آن نقاب توسي شكسته را
روي صورتش گذاشت
دستهاي كشيده و بلند او
كوله پر از مسيرهاي دور را
از زمين
بلند كرد
مي رود به ناكجا
رفتنش به رنگ زرد
دستهاش سرد سرد
مي كند بهانه هاي «من» براي ماندن دوباره را
باز هم كه رو!
چاره اي دگر نمانده است
باز هم هجوم فكرهاي خاك خورده ام
زير پنجره
كوه كارهاي مانده ام
يك غم جديد
از مسير اين غروب بي بهانه ام رسيده است
غصه هاي بي دليل شنبه هم
روي قلب من نشسته است
مانده ام كه پاسخ
اين سؤال بي جواب شنبه چيست؟!
پاسخ اش گمان كنم
خود علامت سؤال تازه ايست!
ياسمن رضائيان- 15ساله از تهران

 



داستان بچه هاي مسجد

محمد عزيزي (نسيم)
كتابم را برداشتم و راهي مسجد شدم. بسيج نوجوانان مسجد امام رضا عليه السلام در يكي از محله هاي پرجنب و جوش جنوب شرق تهران ميزبان نوجوانان و جواناني بود كه هر روز غروب مي آمدند و ميهمان كلاس هاي بسيج و واحد فرهنگي مكتب الرضا عليه السلام مي شدند.
به مسجد كه مي رسم چند تا از بچه هاي كلاس هنري را مي بينم. قرار است به بچه ها نقاشي ياد بدهم كتاب چشم چشم دو ابرو باب هاينتس ترجمه زنده ياد ايرج جهانشاهي ياور من در اين كلاس است.
شروع مي كنم شكل هاي ساده اي را بر روي تخته مي كشم و دانش آموزان مسجدي ام با علاقه در كلاس حضور دارند. روز به روز دوستان علاقه مند به هنر بيشتر مي شوند و من كم كم مي بينم كه اسامي بچه ها از چند صفحه بيشتر شده است و...
¤ ¤ ¤
روزهاي تابستان قرار است در مسجد پايگاه تابستاني بگذاريم. من با بچه هاي هنري تصميم مي گيريم يك روزنامه ديواري براي مسجدمان درست كنيم تا آثار ادبي و هنري بچه ها را در آن بياوريم.
اولين روزنامه ديواري را روي تابلويي بزرگ در شبستان مسجد نصب مي كنيم. بعد از نماز مي روم و كنار تابلو مي ايستم. آقاي قلي پور يكي از نمازگزاران با ديدن تصويري از تپه هاي مه آلود شمال رو به من مي كند و مي گويد: اين عكس من را به ياد روستايمان در شمال مي اندازد. راستي يكي از اين عكس ها داري به من بدهي؟»
- نه! اين فقط يك عكس است روي يك روزنامه ديواري. اگر آن را به شما بدهيم ديگر خودمان نداريم.
چند شماره از روزنامه ديواري مان را در مقابل مسجدي ها قرار داديم.
كم كم احساس مي كردم همه دوست دارند روزنامه ديواري را به خانه شان ببرند و با دقت مطالبش را بخوانند و تصاويرش را تماشا كنند.
همين جا بود كه به فكر افتاديم: چه كار كنيم كه روزنامه ديواري به خانه ها برود؟ فكر كرديم و فكر كرديم تا اين كه پيدا شد: مجله! بله خودش بود.
حالا ما مي توانستيم آثار بچه ها را در مجله به چاپ برسانيم و مجله مي توانست به خانه ها برود.من از شوق سر از پا نمي شناختم. احساس مي كردم كه چاپ مجله در مسجد انقلابي است بزرگ. انقلابي براي شناسايي و شكوفايي استعدادهاي گمنام مسجد، محله و مدارس اطرافمان. كار شروع شد.
انتخاب اسم مجله
براي انتخاب نام با مسئولين بسيج مشورت كردم؛ همسنگران، گل هاي مسجد، بچه هاي مسجد و... اول همسنگران را انتخاب كرديم اما مسئول خوش فكر بسيجمان كه خلبان هلي كوپتر هم بود گفت: «همان بچه هاي مسجد صميمي تر است.»
سرانجام نام «بچه هاي مسجد» بر پيشاني مجله مان نقش بست. در سال 1372 دانشجوي سال دوم امور پرورشي تربيت معلم دستغيب بودم. در كنار ما دانشجويان هنر هم حضور داشتند. يكي از دوستان خوب خوشنويسم آقاي محمود نجفي بود. محمود وقتي قصه مجله مان را شنيد خوشحال شد و قلمش را برداشت و نام بچه هاي مسجد را به دو صورت نوشت. طراحي نام نشريه (لوگو) انجام شده بود. ذوق زده بودم، آن قدر كه نفهميدم چطوري از محمود تشكر كردم و به طرف خانه به راه افتادم.
جلوي دادگستري ديده بودم مغازه هايي هستند كه كار حروف نگاري (تايپ) را با ماشين هاي دستي انجام مي دهند.
وارد يكي از مغازه ها شدم و يك نوشته كوتاه را دادم تا ماشين نويسي كنند.
«نشريه بسيج نوجوان مسجد امام رضا عليه السلام»
براي ماشين نويسي همين متن يك خطي 20 تومان دادم. پرداخت 20 تومان برايم سنگين بود اما قبول كردم. به خانه آمدم. از ميان عكس هايي كه از بچه هاي مسجد داشتم، عكسي از اردوي صيام (روزه) را برداشتم و از روي آن طراحي كردم.
روي جلد اولين شماره از مجله مان آماده شد. قيمت را هم گذاشتيم 5 تومان. با توجه به اين قيمت مي بينيد كه ماشين نويسي آن يك خط چقدر سنگين بوده است پول 4 تا نشريه مي شد! حالا مانده بودم چطوري مطالب توي مجله را پر كنم. چند صفحه باشد. مدير مسئول، سردبير و... با مشورت با مسئولين بسيج مسجد قرار شد حسين كرامتي كه مسئول بسيج نوجوانان بود مدير مسئول شود. من كه مربي كلاس هنري بودم سردبير شدم. دوستان ديگر هم با مطالب مختلف ما را ياري مي دادند.
آمدم سرمقاله را نوشتم. ديدم هيچ مطلبي ندارم. يادم افتاد كه از كلاس هنري چند تا نقاشي و طراحي دارم. داداش ابوالفضل داستان كوتاهي را كه خودش نوشته بود به دستم داد احمد برادر كوچكترم هم يك عكس از گنبد مسجد امام رضا عليه السلام را داد كه از پشت بام خانه مان انداخته بود.
خلاصه با جمع و جور كردن چند خبر، لطيفه و... و دو برگه سفيد و يك خودكار و روان نويس مشكي و چند سر كليشه ساده كه خودم طراحي كردم اولين شماره بيرون آمد. پشت جلد هم يك عكس قشنگ از بچه هاي قديمي بسيج زديم كه دو نفرشان (علي عاقلي نژاد و سيد عليرضا صفوي) شهيد شده بودند. مجله را داديم آقاي كرامتي برد براي چاپ.
¤ ¤ ¤
- مجله چاپ شد!
باورم نمي شد يعني بچه هاي مسجد چاپ شده بود؟!
بسته برگه ها را گرفتم به همه جاي مجله نگاه كردم از نام بچه هاي مسجد، طراحي روي جلد تا حرف به حرف نوشته هاي آن.
در كپي سياه و سفيد طرح و نوشته ها مشكي پررنگ شده بود اما عكس ها سياه بود طوري كه نمي شد بچه هاي قديمي مسجد را شناخت. دلم سوخت كه چرا امكانات كپي رنگي نداريم! اگر يك دستگاه... يادم افتاد توي يكي از عكس هاي بچه هاي بسيج روزهاي جنگ براي آموزش نظامي رفته بودند خرابه پشت مسجد كه تپه هايي ناهموار و پرخار بود-را با دست خالي صاف كرده بودند.
اين بود كه فكري به خاطرم رسيد. ما بايد اولين شماره را رنگي مي داديم اما چطور مي شد مجله را رنگي كرد؟
به ياد بسته ماژيك هايم افتادم. مي نشينيم و تمام طرح هاي مجله را رنگ مي كنيم. نشستيم و رنگ كرديم.
مجله آماده فروش بود اما هيچ كسي آن را نمي خريد. مجله مان در آغاز تولد داشت از بين مي رفت. ياد تبليغات افتادم. هر 30 تا مجله را برداشتم و رفتم كوچه غني زاده؛ كوچه اي كه چند تا از شاگردان كلاس هنري ام آنجا بودند و كارشان چاپ شده بود.
- اصغر بيا نقاشي چراغاني ات چاپ شده!
- چنده؟
- 5 تومان!
- وايسا برم پول بيارم!
كم كم مجله اول را فروختيم و رفتيم سراغ شماره دوم...
ادامه دارد

 



تيم ادبي و هنري مدرسه عضو مي پذيرد

صفحه مدرسه از ميان دانش آموزان علاقه مند دوره هاي راهنمايي و دبيرستان همكار افتخاري مي پذيرد.
شما دوستان نوجوان مي توانيد با ارسال گزارش، انشا، شعر، داستان و... به عضويت تيم ادبي و هنري مدرسه درآييد.
راستي يادتان باشد به همراه آثار ادبي و هنري تان مشخصات كامل خود (نام و نام خانوادگي سن، تحصيلات، نشاني و تلفن منزل) را هم بنويسيد.
با تشكر
تيم ادبي و هنري مدرسه

 



غروب

هميشه غروب را دوست داشته و دارم.
فكر مي كنم همه با غروب و لحظه هاي خداحافظي خورشيد آشنايند اما فقط بعضي ها از آن به خوبي استفاده مي كنند.
شنيديم كه يك غروب علامه محمدتقي جعفري - كه روح مهربانش هميشه شاد باد- در كنار رودخانه مشغول قدم زدن بوده اند. او غرق در عظمت هستي بود و از حال بيرون بي خبر.
يك دفعه جواني به او نزديك مي شود و قلاب و ماهي اش را به او نشان مي دهد و مي گويد: «حاج آقا! ببين چه ماهي بزرگي گرفته ام!»
¤¤¤
غروب در شهر كمي غريب است؛ آپارتمان ها قد كشيده اند و نمي گذارند افق زيباي غروب را به تماشا بنشينيم.
حرف آخر اين كه:
غروب لحظه خوبي براي تنهايي است همان زمان كه زمين و زمان تماشايي است.

 



حكايت دبيران

اشاره: مطالب طنزگونه زير را آقاي مازيار بيژني (كاريكاتوريست كيهان) زماني كه دانش آموز دبيرستان بود درباره چند تن از دبيران دبيرستانش نوشته بود. چون به نظرم جالب است براي روزنامه كيهان صفحه مدرسه مي فرستم كه اميدوارم مورد پسند واقع شود.
منصور بيژني (پدر مازيار)
دبير شيمي:
اندر علوم كيميا استادي جليل القدر و گرانمايه بيامدي صدرائي نام با كنيه «اباشيمي» كه پدر علم شيمي اندر اين سراي بود و سالها دراز درس گفته و تجربه آموخته و بر اثر گردش ايام و مرور زمان فرسوده گشته و نهادش به سستي و ضعف گرائيده. در ميان درس بعضي جوانان به او التفات ننموده و بعضي از سبيل تعريض و باب طنز بيجا سؤالاتي نمودندي او رنجيده شدي و نگاهي چون نگاه عاقل اندر سفيه به آنان كردي و گفتي «شما را نشايد كه با دم شير بازي نمائيد» و زماني اخطار نمودي كه من بسيار شاگردان گردنكش و تلاميذ سركش چاقوكش رام نموده ام و آنان را گرفتار در دام امنيه و عسس كرده روانه سربازي كرده ام و تهديد بكردي كه شما را نيز چنين سرنوشتي خواهد بود اگر اراده ما باشد.
دبير زيست شناسي:
و استادي اندر علم طبيعي محمد پورش مي ناميدند چون به كلاس اندر همي شد يك آن در گوشه اي قرار نه همي گرفت و مدام طول و عرض كلاس طي همي كرد و به اعلي صوته درس همي گفت چنانكه از صداي وي پرده گوشها به ارتعاش همي آمد و چون از رفتار بعضي در خشم همي شد رو در روي تلاميذ بايستاد و با فرياد بسيار همي گفت كه مرا از شما باكي نيست چه خود بارها تا چوبه دار پيش رفته و مرگ را آزموده ام پس كيست آنكه خود بخواهد با من طرف شود.
دبير عربي:
و استادي بود در تعليم قواعد زبان عرب كه حيدري فردش مي ناميدند بغايت زيرك و با كياست و تدبر در فنون اداره كلاس كه چون به كلاس درآمدي همگان را از هيبت او در هراس افتادي و از جاي خود نجنبيدي و كس را زهره نبودي زيرا هر گستاخي را ادب كردي و به مبصر امر نمودي كه در اين دفتر ثبت غافلان چنين است و فلان چنان و آنرا چون سندي نگاه داشتي تا به روز حساب و توزيع نمرات اندر آن بنگريستي و نمره دادي...

 



فقط سه روز

هلن كلر
اگر فقط سه روز براي ديدن فرصت داشتيد به چه نگاه مي كرديد؟ «هلن كلر»، كه از هجده ماهگي نابينا و ناشنوا شد، جواب خود را در اين مقاله قابل توجه بيان مي كند:
اغلب مواقع بر اين انديشه بوده ام اگر هر انساني در بزرگسالي خود، براي چند روز از بينايي يا شنوايي محروم مي گشت اين اتفاق براي او موهبتي محسوب مي شد. تاريكي سبب ساز ستايش بيشتر او از بينايي مي شد و سكوت به او لذت وجود صدا را آموزش مي داد.
گاهي اوقات، دوستان بينايم را آزمايش مي كنم تا بفهمم آنها چه مي بينند. اخيراً يكي از آنها تازه از پياده روي طولاني در جنگل برگشته بود، پرسيدم: چه چيزهايي را مشاهده كرده است؟ در پاسخم گفت: چيز خاصي نبود. از خود پرسيدم: اما چطور چنين چيزي ممكن است! يك ساعت در جنگل راه بروي و موضوع قابل توجهي براي ديدن نبيني؟
من كه از ديدن محروم هستم تنها از طريق لمس كردن، صدها نكته قابل توجه مي يابم. من تقارن ظريف برگ ها را حس مي كنم. هنگام بهار، شاخه هاي درختان را اميدوارانه در جستجوي يك شكوفه، اولين نشانه بيداري طبيعت از خواب زمستاني، لمس مي كنم.
گاه، قلب من با دلتنگي براي ديدن تمام اينها فرياد مي زند. اگر فقط با يك تماس اينقدر لذت نصيب من مي شود، پس از طريق ديدن چقدر بيشتر زيبايي بايد آشكار شود.
با خود فكر مي كنم اگر امكان استفاده از چشمانم براي سه روز به من داده شود، تماشاي چه چيزي نهايت خواستن من است. بايد اين مدت را به سه بخش تقسيم كنم.
روز اول دلم مي خواهد انسان هايي را ببينم كه همراهي و همدلي آنها در طول دوران حياتم زندگي مرا قابل زيستن ساخت. من نمي دانم ديدن قلب يك دوست از طريق پنجره هاي روحش يعني چشمانش چگونه است. فقط مي توانم قالب كلي يك صورت را تشخيص بدهم. خنده، غم و بسياري ديگر از احساسات واضح را درك كنم و دوستانم را از حس روي صورتشان بشناسم.
آه! كه اگر فقط براي سه روز قدرت بينايي داشتم چه چيزهايي را بايد مي ديدم. اولين روز، روز پركار و شلوغي براي من است. بايد تمام دوستان عزيزم را به سوي خود مي خواندم و ساعت ها به صورت هاي آنان نگاه مي كردم و در ذهن خود آثار خارجي زيبايي درون آنها را حك مي كردم. بعد بايد به پياده روي طولاني در جنگل بروم و چشمانم را با زيبايي هاي دنياي طبيعت از خود بي خود سازم. بايد براي شكوه و عظمت غروب رنگارنگ خورشيد سپاسگزار باشم. فكر مي كنم آن شب نتوانم بخوابم.
روز بعد بايد با طلوع آفتاب بيدار شوم و شاهد ديدن معجزه هيجان انگيز تبديل شب به روز باشم. امروز را بايد صرف نگاهي سريع به گذشته و آينده كنم. بنابراين بايد به موزه، جايگاه نمايش تاريخي پيشرفت بشر بروم. در آنجا به تماشاي تاريخ فشرده شده زمين خواهم نشست. توقفگاه بعدي من، موزه هنر است و ديدن مجسمه هاي خدايان و الهه هاي سرزمين نيل باستان. در روز دوم، بايد بكوشم تا راهي براي كاوش روح انسان از طريق هنرش بيابم. نكاتي را كه از طريق لمس كردن دانستم، حال بايد ببينم. عصر دومين روز به سينما يا تئاتر مي روم. چقدر دوست دارم سيماي جذاب هاملت يا شوخ طبعي شخصيت خنده دار داستان هاي هاملت «فال ستاف» در ميان يراق ها و نشانه هاي متعلق به دوره اليزابت را شاهد باشم.
صبح روز بعد بايد دوباره به صبح خوشامد بگويم. مشتاق به كشف شادي هاي جديد و پرده برداري از زيبايي ها! امروز را كه روز سوم است بايد صرف دنياي عادي و زندگي روزمره سازم. ديدن انسانهايي كه به دنبال كسب كار و حرفه خود هستند. هنگام ورود به شهر ابتدا در گوشه اي پرازدحام مي ايستم و فقط به مردم نگاه مي كنم. سعي مي كنم تا با نگريستن به آنها چيزهايي از زندگي روزانه آنها متوجه شوم. هنگامي كه تبسم روي لب ها را مي بينم و مغرور مي شوم و رنج را مي بينم و همدرد مي شوم.
رنگ پيراهن زنانه كه در جمعيت موج مي زند صحنه تماشايي زيبايي است كه از ديدن آن هيچگاه خسته نمي شوم اما شايد اگر من نيز بينا بودم مانند اكثر زنان ديگر بيش از آن كه به دنياي رنگارنگ و با شكوه رنگ ها علاقه مند باشم به نوع لباس و پوشش خود اهميت مي دادم. از آنجا به محله هاي فقيرنشين، كارخانه ها و پارك ها كه بچه ها در آن بازي مي كنند، مي روم. روز سوم بينا بودنم رو به اتمام است البته هنوز كارهاي جدي زيادي وجود دارد كه بايد ساعات باقي مانده را به آنها اختصاص دهم. اما مي ترسم روز آخر دوباره به سوي تياتر بروم. يك نمايش خنده دار و سرگرم كننده تا بتوانم اشارات طنز و شوخي را در روح انسان تشخيص بدهم.
نيمه شب دوباره شب هميشگي بر من چيره خواهد شد. مسلماً در آن سه روز تمام آن چيزهايي را كه مي خواستم ببينم، نديدم. فقط هنگامي كه تاريكي و ظلمت دوباره بر من فرود آيد درك خواهم كرد چه قدر چيزهاي نديده باقي مانده است.
من كه خود نابينا هستم مي توانم نكته اي را براي افراد بينا بيان سازم.
چشمان خود را به گونه اي به كار گيريد كه انگار فردا بينايي خود را از دست خواهيد داد. اين روش مي تواند در مورد ساير حواس نيز اعمال شود. موسيقي صداها، آواز پرندگان و نواي عظيم اركستر موسيقي را به گونه اي بشنويد كه گويي فردا ناشنوا خواهيد شد. هر شي را طوري لمس كنيد كه انگار فردا حس لامسه شما از بين خواهد رفت. عطر گل ها را ببوييد و هر لقمه اي را با لذت بچشيد، انگار فردا ديگر قادر به بو كردن و چشيدن نخواهيد بود. از هر حسي حداكثر استفاده را ببريد. در تمام ابعاد از زيبايي و لذت آشكار شده دنيا از طريق چند وسيله ارتباطي تعبيه شده توسط طبيعت بر خود بباليد. اما! من مطمئن هستم از ميان تمام اين حواس، ديدن بيشتر مايه شادي و شعف است.


 

(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14