(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 9 تير 1387 - 25 جمادي الثاني 1429 - 29 ژوئن 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189120
 

نامه حبيب احمد زاده به فرمانده ناو وينسنس سلام آقاي راجرز!
كسي براي ما 300 نمي سازد به بهانه بيستمين سالگرد حمله به هواپيماي مسافربري ايران توسط ناو جنگي آمريكا
اين سرباز پياده نيست نگاهي به كتاب «مهمان فشنگ هاي جنگي»



نامه حبيب احمد زاده به فرمانده ناو وينسنس سلام آقاي راجرز!

آن چه در ادامه مي خوانيد بخش هايي از نامه «حبيب احمدزاده» به فرمانده ناو آمريكايي وينسنس است.
آقاي ويل راجرز!
افسر ارشد نيروي دريايي آمريكا و ناخداي سابق ناو پاسور وينسنس
اوايل غروب ديشب، ناوچه جنگي ما در اين سوي كره زمين و در آب هاي خليج فارس، كه شما و نيروهاي تحت امرتان، شرجي بودن و رطوبت بالاي آن را حتماً هنوز به ياد داريد، آرام و با سرعتي كمتر از دو گره دريايي از مختصات (3،56،42،26) در ساحل جزيره هنگام عبور كرد. در آن لحظات، سكوت همه ما را فراگرفت و صفحه سونار (رادار زير دريا) امواج الكتريكي برگشتي از قطعات منهدم شده ايرباس را كه بر سطح مرجان هاي دريايي آرام گرفته اند نشان داد. به طور حتم، هنوز اجزايي از يكصد و چند شهيد مفقودالاثر غير نظامي درميان آنان يافت مي شود.
آقاي ويل راجرز، براي هر فردي غير از شما، شايد توجه به واقعه اي كه سال ها از آن مي گذرد، كمي عجيب باشد، ولي به طور حتم براي فرد شما، چنين نخواهد بود و اگر تعجبي در كار باشد، اين است كه چرا يك نظامي ايراني، هم درجه شما از اين سوي كره زمين و هزاران كيلومتر بعدمسافت، تصميم به چنين تماسي گرفته، تا مكنونات قلبي خود را به شما بازگو كند.
آقاي ويل راجرز، اين گفته را به ياد داريد؟ «من سنگيني اين بار را تا پايان عمر به دوش خواهم كشيد»، جمله اي كه فرداي انهدام هواپيماي ايرباس، خبرگزاري ها از زبان شما بازگو كردند. اين كلمات، سال هاست كه من را به عنوان يك ناخداي مسلمان شرقي، به فكر واداشته كه اگر در آن لحظه فاجعه آميز درموقعيت شما قرار مي گرفتم و دستور چنين شليكي را مي دادم، مسير تفكرات، وجدان و آسايش روحي من در آينده، به كدامين سمت سوق داده مي شد؟ براي شما هم كه چنين تجربه دهشت زايي را پشت سر گذارده ايد، به عنوان يك انسان غربي، تنها مجبور به حدس و گمان هستم.
آقاي ويل راجرز، صراحت و صداقت، مبناي يك گفت وگوي واقعي را تشكيل مي دهد. آيا شما همچون ميليون ها انسان ديگر، كه براي فرار از رودررويي با مشكلات خرد و كلان به مسكن ها پناه مي برند، براي فراموشي آن لحظه، به زياده روي در مصرف قرص هاي خواب آور، الكل و يا حتي موادمخدر پرداخته ايد؟ و يا نه، دچار تفريط شده و براي ناديده گرفتن مسئوليت بزرگتان در چنين واقعه اي، كنج انزوا را برگزيده ايد و به ياري مكاتب مردم گريزي همچون بودائيسم، ذن و... به عالم «نيروانا» پناه برده ايد؟ و يا شايد همچون يكي ديگر از افراد ارتش آمريكا، كه در جنگ ويتنام، دستور بمباران مردم غيرنظامي روستايي را به وسيله بمب هاي ناپالم صادر كرد، كشيش شده و هم اكنون در برابر صليب آهنين و پيكر رنجور حضرت مسيح(ع)، زانوزده و به دعا مشغوليد؟!
آقاي ويل راجرز، اگر آن جمله از صميم قلب ادا نشده يا با گذشت زمان، به فراموشي نسبي سپرده شده باشد، شما اكنون در كنار خانواده تان، به راحتي زندگي مي كنيد و آن مدال شجاعت را كه در برگشت از آن مأموريت دردناك، رئيس جمهور ريگان، در جلوي چشمان همگان، در اسكله به سينه تان دوخت، در قابي مخصوص در بهترين نقطه منزلتان قرار داده (با آن كه هرگز دوست ندارم اين جمله را در مورد هيچ انسان ديگري به كار ببرم) و بدان مدال خونين افتخار مي كنيد!...
آقاي ويل راجرز، سعي خواهم كرد، با مثالي مسئله را برايتان روشن كنم. شما حتما به عنوان يك دريانورد در شبي صاف، ماه و ستارگان چشمك زنش را در آسمان بي انتها ديده ايد كه چگونه جشني آرام و زيبا برپا كرده اند، ولي بايد اين را بپذيريد كه بيشتر ملت شما، سال هاست كه جهان را تنها از دريچه اينچ هاي تلويزيون رنگي مي بينند و از اين دريچه، تغذيه فكري مي شوند. همين باعث شده است تا جهان با عظمت خداوندي در چشمانشان خوار جلوه كند.
آيا ساعتي دچار بي برقي شده ايد تا در شب و با نور فانوس، خانه را روشن كنيد و تازه بفهميد كه براي نخستين بار و پس از مدت ها بدون واسطه اي به نام تلويزيون، چشم در چشم عزيزانتان دوخته ايد؟ اين نگاه با واسطه به جهان، يكي از دلايل عمده ترس و وحشت شما از مرگ و آينده است، يعني ارتباط نداشتن صحيح با طبيعت و بالطبع خداوند، به همين علت، لحظه اي تنهايي و در خود رفتن را بر نمي تابيد. اين ترس از مرگ و نگاه مادي، كه جزو اصلي ديگري از روياي آمريكايي است، خمير مايه شليك ناو وينسنس به هواپيماي مسافربري است...
لحظه اي كه نفرات شما در پل فرماندهي وينسنس، از اصابت موشك هاي رها شده هواپيماي مسافربري مطمئن شدند، دقيقا چنين جيغي كشيدند yohoo. آيا اين شيهه شباهتي به صداي سواره نظام آمريكا در قتل عام سرخ پوستان و يا به دار كشيدن سياه پوستان توسط گروه هاي كوكلاس كلان ندارد؟ بله yohoo.
آقاي ويل راجرز، مجموع اين تجربيات، به من و دوستانم آموخت كه برخلاف افراط كاراني همچون شما و تفريط كاري همچون بودا، تنها به دين و مذهب خود بياويزيم و پيش از هر شليك، تفكر كرده و بعد ماشه را بچكانيم، تا پس از هشت سال حضور در جبهه دفاع، كه به حق مقدسش مي شماريم، احتياج به هيچ قرص خواب آوري نداشته باشيم. در زمان جنگ، چهار ميليون داوطلب به جبهه ها رهسپار شدند و در زير سايه توجه به مذهب، كشور مقابل ما نتوانست، حتي يك مورد هتاكي جنسي به نواميس خود را ابراز نمايد و اين يكي از بزرگ ترين دستاوردهاي بشري در دفاع است، ولي در مقابل، با خروج سربازان آمريكايي از شرق دور، بنابر آمار رسمي دستگاه هاي سازمان ملل، 20.000 فاحشه در كامبوج باقي ماندند و اين يك ركورد واقعي توسط ارتش شما بود كه برجاي ماند.
آقاي ويل راجرز، اكنون من در ساحل خليج فارس و به ياد 290 شهيد بي گناه، كه اجساد بيش از صد تن آنان، هنوز در اعماق دريا آرميده، اين مطالب را براي شما مي نويسم، به گراميداشت قربانياني كه به يقين، هرگز هاليوود به يادبوشان «تايتانيك» ديگري نخواهد ساخت. من در هر گذر از اين مختصات كه چشمم به صفحه سونار مي افتد، به شما فكر مي كنم و كاري كه مي توانيد براي كاستن از اين بار گران انجام دهيد. شايد بپرسيد چگونه؟ به نظر من، كافي است، به تك تك افراد نظامي آمريكا، به دور از غريو و هياهوي شهرها و چراغ نئون و سياستمداران تو خالي و پرمدعا، آسمان پرستاره و طبيعت، خداوند را نشان داده و تنها ابراز كنيد كه خداي اين طبيعت، بسيار بزرگ تر از آن صفحه تلويزيون و يا رادار است و در زير سايه اين خدا، انسان هاي ديگري نيز هستند كه قلب و احساس دارند و دلشان براي ابناي بشر، همچون خود مي تپد، ولي دوست ندارند، حقيقت زندگي را در لذت جويي افراطي فراموش كنند. اگر اين گونه پنداشته شود، هرگز ناو ديگري از سان ديه گو (مهد ساخت هواپيماي چارلز ليندنبرگ مشهور) به حركت درنمي آيد، تا به جاي پرواز فراموش نشدني ليندنبرگ بر فراز اقيانوس، يكي از بزرگ ترين فجايع هوايي تاريخ را رقم زند. و بدين ترتيب، يقينا روزي فرا خواهد رسيد كه به انجام اين رسالت عظيم، سنگيني اين بار بر دوش تك تك انسان ها قرار گيرد، تا مردي به نام «ويل راجرز» نيز، در زندگي اش لختي احساس آسودگي وجدان كند.
پس به اميد آن روز، خداحافظ
حبيب احمدزاده

 



كسي براي ما 300 نمي سازد به بهانه بيستمين سالگرد حمله به هواپيماي مسافربري ايران توسط ناو جنگي آمريكا

محمد صرفي
12 تيرماه بيستمين سالگرد شليك به هواپيماي مسافربري ايران در خليج فارس توسط ناو جنگي وينسنس آمريكاست. فاجعه اي كه به مرگ بيش از 290 مسافر بيگناه منجر شد و آمريكا هيچوقت خود را در برابر آن پاسخگو و مسئول ندانست. حبيب احمد زاده كاپيتان سابق نيروي دريايي سال ها قبل در حركتي جالب به نظاميان وينسنس از جمله فرمانده آن ويل راجرز نامه اي نوشت و بعضاً جواب هايي نيز دريافت كرد. راجرز تا كنون از جواب به اين نامه خودداري كرده است. در اثر اين پيگيري ها امسال گروههاي ضدجنگ آمريكايي در شهر ريچموند ايالت ويرجينيا مراسمي د ر 12 تيرماه همين سال و به يادبود بيستمين سالگرد شهداي اين واقعه برگزار خواهند كرد كه آشنايي آنان با اين واقعه از سفر سال گذشته آنان به ايران و هم صحبتي با احمدزاده خودمان شروع شده است.احمد زاده نويسنده دو كتاب معروف در مورد جنگ هم هست،«شطرنج با ماشين قيامت» و «داستان هاي شهر جنگي».به بهانه اين ماجرا پاي صحبت ها و در دل هاي او نشستيم كه در ادامه مي خوانيد.
¤ چطور شد كه به موضوع پرواز سوم جولاي يا همان پرواز 655 علاقمند شديد؟
- اين سوال مثل اين است كه بپرسيد چرا به آزادي خرمشهر علاقمند شدي.
¤ فكر مي كنم اين موضوع كمي متفاوت است چون12 تير ماه تقريباً در حاشيه است و كار زيادي برايش انجام نشده.
- نكته خيلي خوبي را مطرح كرديد. اتفاقاً بايد از ديگران بپرسيم چرا روي اين موضوع كار نشده است.از مسئولان فرهنگي، نظامي و سياسي كشور بايد اين سوال را پرسيد. اگر ما بخواهيم نشان بدهيم ماهيت استكبار چيست و چقدر
مي تواند وحشت زا باشد، بايد روي اين حادثه كار كنيم. خيلي ها از من سوال مي كنند چرا اينقدر ماجرا را پيگيري كردي و من مي گويم شما بايد سوال كنيد چرا ديگران اينقدر پيگيري نكردند. به نظرم بديهي است كه هر ايراني آشنا به موضوع بايد پيگير اين ماجرا باشد.
البته من به ديگران كاري ندارم و دنبال ايراد گرفتن نيستم.
مي گويند به جاي شكايت از تاريكي يك شمع روشن كن. من هم دنبال روشن كردن شمع خودم هستم. اگر آدم هميشه در حال غر زدن باشد
مي شود مثل روشنفكرنمايان متفرعن و يا برخي از بچه مسلمان هايي كه فقط غر مي زنند و كاري
نمي كنند.اين دو گروه هم نتيجه كارشان دقيقا يكي است.
با اين تفاسير من نسبت به اين موضوع بايد احساس مسئوليت مي كردم كه چيز عجيبي هم نيست.
¤ روزي كه آمريكا هواپيما را زد شما هم در خليج فارس بوديد؟
- نه، آن وقت من به عنوان رزمنده در جبهه هاي زميني جنوب بودم و خبر ماجرا توسط راديو به ما رسيد. آن روز به نظرم خيلي خيلي عجيب بود. شايد بعدها سرعت تسلسل حوادث و غفلت ما باعث شد اين ماجرا با تمام عظمتش به حاشيه برود. دولتمردان آمريكايي هم خيلي دلشان مي خواست سريع اين موضوع فراموش شود و ما هم با غفلتمان به آنها كمك كرديم.
ولي اين ماجرا لايه هاي مختلفي دارد و من بيشتر به دنبال لايه عبرت فلسفي آن بوده ام. يك لايه اصلي ديگر پيگيري من همان يادآوري عبرت انگيز ماجرا است.
¤ منظورتان از لايه عبرت فلسفي چيست؟
- ببينيد ما اگر درست روي اين ماجرا كار كنيم يك نوع بازدارندگي ايجاد خواهد شد. شمامراسمات سالگرد هيروشيما و ناكازاكي را نگاه كنيد. ماجراي انداختن بمب اتم بر سر مردم اين دو شهر با برگزار كردن يادبود هرساله به موضوعي جهاني تبديل شده است و همين خودش يك بازدارندگي ايجاد كرده است. يعني آمريكا ديگر به سادگي جنگ جهاني دوم نمي تواند از بمب اتم استفاده كند.
هر نظامي هم كه بخواهد در آينده چنين كاري كند بيشتر به عواقب كارش فكر مي كند چون ماجراي هيروشيما و عواقب يا دآوري نامش به بدنامي در آينده در ذهنش بدجور بازي خواهد كرد. پس ما نيز با برگزار كردن صحيح مراسمات براي شهداي ايرباس چنين بازدارندگي را براي ملت خود ايجاد خواهيم كرد.
¤ اين برخورد صحيحي كه مي گوييد چطور بايد باشد؟
- ببينيد خيلي با صراحت
مي گويم خيلي وقت ها دشمن زير پاي ما پوست موز مي اندازد و ما به جاي يك پا، دو پايي روي آن مي رويم! يك مثال مي زنم تا بحث روشن تر شود. غرب مي آيد و عليه ما فيلمي به نام فتنه
مي سازد.مخاطبش هم اكثريت ناآگاه در آمريكا و اروپا است. حرفش هم اين است كه اسلام و قرآن تروريست پرورند اما دقيقاً خود اين فيلم تروريست پرور است.
اين همان پوست موز است كه بايد طرز برخورد با آن را بدانيم. اگر اعتراض ما همراه با خشونت باشد همان چيزي است كه آنها مي خواهند. فيلم مي گيرند و نشان مي دهند و مي گويند ديديد حرف ما درست بود و اينها خشن و تروريست هستند.
ما بايد از اين تهديد فرصت بسازيم. برويم رايزني كنيم و بگوييم آقايي كه فتنه را ساختي و مدعي هستي اهل منطقي، بيا در يك مناظره زنده تلويزيوني شركت كن تا جوابت را بدهيم. يك كارشناس درست و حسابي هم بفرستيم. اين مي شود فرصت.
¤ فكر مي كنيد اين برخورد هميشه كارساز است؟
- ببينيد اين بستگي به موضوع دارد. ما بايد جنس هر موضوعي را بشناسيم تا بتوانيم درست با آن برخورد كنيم. بدون شك جنس فتنه و آيات شيطاني يكي نيست. سلمان رشدي همه چيز را به تمسخر گرفته بود و بحث با اين آدم جايي ندارد لذا مي بينيم حضرت امام آن فتوا را مي دهد كه هنوز هم پابرجاست اما در فتنه با نيرنگ و فريب، ادعاهايي مطرح شده كه ما بايد اينها را روشن كنيم. بايد از سازنده فتنه پرسيد مگر شما مولوي را شاعر رحمت، دوستي و عشق نمي دانيد؟ مولوي بيش از2500 بيت از ابياتش را از قرآن گرفته است. حالا اين قرآني كه چنين شاعري مي سازد چطور منبع خشونت وتروريسم است؟
در مورد ماجراي هواپيما هم ما بايد اول جنس كار را بشناسيم تا متناسب با آن برخورد كنيم. اسلام براي برخورد با هر موضوعي قاعده و روش دارد.
نوشتن نامه به ويل راجرز (فرمانده ناو وينسنس كه دستور شليك به هواپيماي مسافربري ايران را داد) در حقيقت دفاع از تمام رزمندگان جنگ تحميلي بود.
¤ اما يك نوع ادبيات ضد جنگ در نامه شما ديده مي شود.
- به نظرم موضوع ضد جنگ بودن نه تنها در كشور ما كه در دنيا بد جا افتاده است. چند وقت پيش همين گروه ضد جنگ آمريكايي آمدند ايران. من به آنها گفتم ضد جنگ بودن در آمريكا و ايران متفاوت است. در آمريكا شما بايد بلند شويد و بر سر دولتتان فرياد بزنيد چون دولت شما متجاوز است و آغاز كننده جنگ اما در ايران ما متجاوز نبوديم و به ما حمله شد. اينجا ديگر براي توقف آن ماشين عظيم تخريب بايد جنگيد و متجاوز را سر جاي خودش نشاند.در واقع ضدجنگ بودن ما در آن است كه با قاطعيت در مقابل جنگ افروزان بايستيم.تا بلايي كه به عنوان صلح سالهاست بر سر فلسطينيان آمده بر سر ما نيايد.
شما ببينيد فلسطيني ها در اين حدود شصت سال ، صد ها بار با اسرائيل توافق كردند ولي بازهم دارند كشته مي دهند و سرزمينهايشان در اشغال است وهنوز جنگ تمام نشده است.
¤ به نظر مي رسد در نامه شما، مخاطب راجرز نيست. گويا مخاطب شما افكار عمومي جهاني است؟
- بله همينطور است. اشتباه بزرگ و استراتژيكي است كه به جاي هدف گرفتن سيستم حكومتي آمريكا راجرز را عامل اصلي جنايت بدانيم. از منظري او خودش هم قرباني سيستم آمريكاست. ولي قبل از همه اين اهداف اين نامه در حقيقت هشداري است به همه كه قبل از هر كاري به عواقبش فكر كنيم.
اين نامه مقايسه دو تجربه به ظاهر مشابه اما كاملاً متفاوت است. رزمنده هاي ما هم جنگيدند اما الان بعد از سال ها آسوده سر به زمين
مي گذارند و دچار عذاب وجدان و كابوس نيستند اما نظاميان آمريكايي چه؟ آنها هم همينطورند؟ شما وضعيت آنها را بررسي كنيد ببينيد بعد از بازگشت از جنگ چه به سرشان مي آيد. بيماري هاي رواني و خودكشي ها را ببينيد. تازه اينها اغلب يك مدت كوتاهي در جنگ هستند اما بچه هاي ما سال ها جنگيدند.
بالاخره جنگ جنگ است اما مي شود در جنگ هم اخلاق و انسانيت را زير پا نگذاشت. كاري كه ما در جنگ خودمان بر اساس آموزه هاي اسلامي كرديم.
ما بايد لايه هاي پنهان جنگ خودمان را آشكار كنيم و اين تجربه نو را به جهان معرفي كنيم. بايد از لايه سطحي ايران خوب، عراق بد عبور كنيم. ما هزينه اي بس بزرگ براي انسان ماندنمان در جنگ پرداخته ايم، كه با آشكار كردنش بتوانيم دوباره سود واقعي مان را برداشت كنيم.
¤ من فكر مي كنم ما خيلي در لايه فيزيكي جنگ مانده ايم. در صورتي كه شايد خيلي از جنگ ها از جنگ ما خونين تر بوده است. فكر نمي كنيد بايد بگرديم دنبال آن چيزي كه جنگ ما را متمايز از ساير جنگ ها مي كند؟
- بله كاملاً با اين موضوع موافقم اما فكر مي كنم مشكل ما ريشه اي تر است. امسال سال نوآوري و شكوفايي است. چه خوب است كه در اين سال برخي موضوع هاي كليدي را مورد باز تعريف قرار دهيم. به نظرم در اين مورد دو موضوع شهادت و جهاد را بايد دوباره تعريف كرد.
شهيد يعني شاهد. يعني كسي كه اسوه و الگو مي شود و اين فقط محدود به خون دادن نيست و شامل تمام مقوله ها مي شود. البته ريختن خون رزمنده نماد بارز آن است. آيت الله جوادي آملي در اين زمينه مي گويد آنهايي كه شهيد نشدند اما راه را ادامه دادند اجرشان از شهيد هم بيشتر است. متاسفانه برخي فكر مي كنند شهادت تك ماده تنبلي هاي ماست. يعني يك رخوت و ركود و آخرش هم ... در صورتي كه اين نيست. كسي كه شهيد مي شود مزد تلاش و فعاليت و پيشرفت خودش را مي گيرد. خداي ناكرده در تبليغات سطحي نبايد نشان بدهيم كه چون اين آقا از دنيا و همه چيز خسته و از مبارزه باكجروي ها نااميد شده مي رود يك جايي مثل جبهه كه زودتر بميرد. اين تعريف خيلي خطرناك است.
يك چيزي كه خيلي آزار دهنده است و دروغ هم هست اينكه برخي مي گويند رزمنده ها مي رفتند روي مين. من از تير اول تا تير آخر در جنگ بودم. كي گفته اينجور بوده. يك موردهايي بوده خيلي خيلي استثنايي، اصلاً قاعده اين نبود. اين توهين به رزمندگان و فرماندهان است. ما ناآگاهانه اين را مطرح كرده و فكر مي كنيم خدمت است اما دشمن همين ها را برمي دارد و تبليغ مي كند و مي گويد ببينيد اينها به خودشان هم رحم نمي كنند ،
مي خواهيد به بقيه رحم كنند؟ اگر اينجور بود كه ديگر به فرماندهي احتياجي نبود. شهادت هم با خود كشي فرقي نداشت.
در مورد جهاد هم بايد يادمان باشد كه شمشير زدن و اسلحه به دست گرفتن تنها يكي از ابواب مهم جهاد است و نه همه آن.معناي اصلي جهاد جهد و كوشش براي زندگي بهتر است، چه از لحاظ مادي و چه معنوي و اتفاقا اول براي اين دنيا. هميشه كه جنگ به معناي خاصش نيست اما جهاد هميشه و همه جا هست. خاطره يكي از روحانيون هندي را برايتان نقل ميكنم كه با عده اي از طلبه هاي هندي و افغاني و پاكستاني در زمان جنگ به ايران و جماران نزد امام آمده بودند و در حضور امام شعار ميدادند كه اگر شما دستور بدهيد قلمهايمان را به تفنگ تبديل خواهيم كرد. امام خميني رحمت الله عليه فرموده بودند كه شما فكر مي كنيد كه شعار زيبايي مي دهيد لاكن تمام دين آمده كه انسان به جايي برسد كه مسلسل ها را به قلم تبديل كند. ما نبايد تعريف عميق ونامتناهي از كلماتي همچون جهاد و شهادت را آن قدر نازل جلوه دهيم كه تنها به درد يك مقطع كوتاه از زندگي بخورند. در اين تعريف عميق است كه شهادت هدف ارزشمند زندگي مي شود و نه صرفا آمدن انسان بر روي زمين خاكي براي ريخته شدن خونش برزمين . امام درپيام قبول قطعنامه ما را به جهادي بزرگتر بشارت دادند كه همانا جهاد خودسازي وعلمي بود .تكرار مي كنم كه اين معنا هيچ از ارزش سلاح به دست گرفتن در هنگام هجمه دشمن نمي كاهد.
¤به نظرتان جهاد ما در مورد ماجراي هواپيماي مسافربري چه مي تواند باشد؟
همين جهاد را مي توان به موضوع هواپيما هم پيوند زد. آمريكايي ها بعد از 11 سپتامبر دو كشور را اشغال كردند. ما چه استفاده اي ازاين ماجرا كرده ايم ؟ 20 سال است كه مي رويم براي يادآوري فاجعه شهداي ايرباس گل به دريا مي اندازيم. آنها رفتند و به دروغ در تاريخ خود را مظلوم ساخته و فيلم300 را ساختند در صورتي كه تقريباً همين تعداد در هواپيما مسافر بود و شهيد شدند. ما بايد 300 مي ساختيم اما نساختيم و آنها ساختند. هاليوود كه نمي آيد براي ما تايتانيك بسازد. ما بايد 300 و تايتانيك خودمان را بسازيم. جهاد ما الان اين است.كه با تبليغ صحيح و شناخت مخاطب جهاني 300 خودمان را بسازيم.
من از شما مي پرسم چرا حزب الله لبنان در مسائل فرهنگي و ارتباط با جوانان جامعه چند فرقه اي لبنا ن موفق است اما در ايران اينطور نيست؟ دنبال جواب اين سوال رفتن خود نوعي جهاد اكبر است. بايد دنبال جواب اين سوال بود.شايد ما درروش ها سي سال است كه درجا زده و تنها به عنوان اين كه حق هستيم از هر بازنگري سر باز زده و دوباره اشتباهات گذشته را در همه امور فرهنگي در برخورد با جامعه و جوانان دوباره تكرار مي كنيم.شايد باورمان نمي ايد كه اگر مقدسترين آب هم يك جا بماند مي گندد.
¤ جنگ را چطور مي توان به آينده پيوند زد؟
- بايد الگوسازي كرد. الگو هم بايد درست باشد. رزمنده امروز را بايد درست معرفي كرد. رزمنده امروز كيست؟ جهاد امروز چيست؟ رزمنده امروز كسي است كه در هر جايگاهي هست بيشترين تلاش و كوشش را دارد. متاسفانه ما در تصاوير رسانه اي خود تنها سه نوع رزمنده نشان جامعه داده ايم . يك دسته شيميايي كه در حال تشنج و مرگ هستند، دسته دوم رزمندگاني كه در زمان امروز دنياطلب شده و فاسد شده اند و دسته خوب هم كساني اند كه در گذشته زندگي كرده و هنوز در شلمچه در حال گريه هستند.خوب فرزند من و شما با ديدن اين وضعيت حق دارد كه بگويد كه اگر آخر و عاقبت رزمنده اسلام بودن اين است چرا من راه اينان را دنبال كنم.آيا واقعيت اين است . پس اين همه رزمنده ديروزي كه با نهايت دقت و كوشش در جامعه ما زندگي و فعاليت مي كنند چرا در دستگاههاي تبليغاتي ما جايگاهي ندارند؟ من هيچ وقت دليل اين مظلوم نمائي هاي دروغين را كه همچون روشنفكرنمايان ترياكي تيشه به ريشه اميد و پويايي بچه مسلمانان ميزند را نفهميده ام.بايد اذعان كرد كه گذشته تخته پرش آينده است و نه باتلاق آن.اسلام براي همه ادوار زندگي برنامه دارد ومسلمان ماندن و سالم ماندن نيازي به هيچ سنگر وجبهه ظاهري ندارد. كل يوم عاشورا وكل ارض كربلا. بگذريم كه در اين باره صحبت بسيار است.
¤ آمريكا سال هاست از ما به خاطر ماجراي تسخير سفارتش طلبكار است در صورتي كه خون هم از دماغ كسي نيامد اما هواپيماي ما را مي زند و آب از آب تكان نمي خورد و هيچ حرفي هم در موردش زده نمي شود. چرا؟
- خب ديگر ، آنها در باطل خود استوارند اما ما در حق خود دچار شك و تفرقه ايم. كار آنها عجيب نيست ما بايد كار خودمان را درست انجام بدهيم كه نمي دهيم و كم كاري مي كنيم. اينطور است كه مثلاً افراد تعجب مي كنند چرا من اين ماجرا را پيگيري مي كنم.
ما بايد از آمريكا بپرسيم حتي اگر اشتباهي هواپيماي مسافربري را زدند، پس دادن مدال به فرمانده ناو وينسنس ديگر چه بود؟ اين پاشنه آشيل آمريكاست بايد روي اين تاكيد كرد.
¤ به نظرتان نامه تان به راجرز رسيده است؟
- حتماً رسيده است.
¤ فكر مي كنيد چه حسي راجع به ماجرا دارد؟
- نمي دانم. اگر ديدمش حتماً مي پرسم. سوال خودم هم هست. دوست ندارم قضاوت كنم.
¤ با تشكر اگر حرفي در پايان داريد مي شنويم.
- تنها اينكه بايد در روش هاي تبليغي و فرهنگي مان تجديد نظر كنيم. ما براي دنيا حرف داريم اما متاسفانه به دليل غرور بيجا نخواستيم زبانش را پيدا كنيم چون فكر مي كنيم صرف حق بودن كافيست.بهتر است همه ما مسلما نان به خصوص مسئولين فرهنگي و روحانيت به آموزه ها وتجربيات شهيدان مطهري و بهشتي و نيز جاويدالاثري همچون امام موسي صدر توجه كنيم . بي شك بخودي خود راه را پيدا خواهيم كرد.

 



اين سرباز پياده نيست نگاهي به كتاب «مهمان فشنگ هاي جنگي»

اغلب جنگ ها را فرماندهان، سياستمداران و آنهايي كه دستي به قلم دارند، روايت مي كنند.
فرماندهان از رشادت ها و طرح ها و عمليات ها مي گويند، سياستمداران با زباني ديپلماتيك شرايط داخلي و خارجي و جبهه هاي جنگ را توصيف مي كنند و هنرمندان با نگاه خاص خود زواياي ناپيدا و ناآشناي جنگ را به تصوير مي كشند. اما آيا اين سه روايت -فرمانده، سياستمدار و هنرمند -براي درك يك جنگ كافي است؟
در نظر اول كنار هم گذاشتن اين سه ديدگاه براي تكميل پازل جنگ كافي به نظر مي رسد اما اگر كتاب «مهمان فشنگ هاي جنگي» را خوانده باشي يا بخواني، خيلي زود مي فهمي كه جاي يك عنصر چقدر خالي است.
آن عنصر كسي نيست جز سرباز كه بهتر است ما آن را رزمنده بخوانيم. فرماندهان دستور مي دهند، سياستمداران مي انديشند و هنرمندان نگاه مي كنند اما آن كه مي جنگد رزمنده است.
«مهمان فشنگ هاي جنگي» خاطرات اسير آزاد شده ايراني «مجيد نبشاخته» (سجاديان) است كه به قلم «سيدقاسم ياحسيني» تدوين شده است. اين كتاب داستان رزمنده اي است از روستاي «چاه تلخ جنوبي» در حوالي بوشهر.
مجيد 16ساله است كه هواي جبهه به سرش مي زند و بالاخره دزدكي در بسيج ثبت نام مي كند.
كتاب كه حدود 200 صفحه دارد و در 15فصل تنظيم شده است، نشان مي دهد نوجواني روستايي كه با جنگ پايش به شهر باز مي شود، چگونه در كوره جنگ آبديده و مردي بزرگ مي شود.
9فصل ابتدايي با نام «روزهاي ايراني» از تولد مجيد آغاز و تا اسارت او در روزهاي پاياني جنگ ادامه مي يابد. شش فصل پاياني نيز «شب هاي عراقي» نام دارد و همانطور كه پيداست، حكايت اسارت مجيد و بازگشت او به روستاست.
اگر چه در ناب بودن خاطرات اين رزمنده گمنام شكي نيست اما از كنار نحوه نگارش و تدوين زيباي نويسنده نيز نبايد به سادگي گذشت. رنگ بندي و طراحي جلد اگر ضدمخاطب نباشد چنگي هم به دل نمي زند و به مخاطبي كه با كتاب آشنايي ندارد، هيچ كمكي نمي كند.
«مهمان فشنگ هاي جنگي» كه به چاپ سوم هم رسيده، توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده و 2200 تومان قيمت دارد.
آلبوم عكس پاياني كتاب با تمام نارسايي ها از نقاط قوت آن محسوب مي شود. در ادامه برش هاي كوتاهي از «مهمان فشنگ هاي جنگي» تقديم علاقه مندان مي شود.
¤ هنوز بچه اي!
نوجواني سيزده- چهارده ساله بودم. به كله ام زد هر طور شده به جبهه بروم. مدتي اين فكر را نزد خودم نگه داشتم و به كسي نگفتم. روزي دل به دريا زدم و به برادر بزرگم موضوع را گفتم. اما او پاسخ داد:
- هنوز براي تو زوده. جبهه كه جاي بچه ها نيست. درس بخوان.
قانع نشدم. شبي آهسته آهسته موضوع را به پدرم گفتم. حتي براي آن كه دلش را بسوزانم و به رحم بياورم گريه كردم. اما پاسخ پدرم قاطع بود:
- حق نداري. تو هنوز نمي تواني بيل را درست و حسابي بلند كني، آن وقت مي خواهي بروي اسلحه دست بگيري؟ بچه بازي است؟ لازم نكرده. همين جا مي ماني، درس مي خواني و كنار من كار مي كني؛ فهميدي؟
و من «فهميدم» و دو سال سكوت كردم.
¤ عبدل وتلفن
در هواي كاملا روشن، از سنگر بيرون آمديم. ناگهان ديدم تلفن داخل سنگر صدا مي كند. از شب تا آن موقع، متوجه تلفن نشده بودم. عبدل رفت و گوشي را برداشت.
- بفرما! الو...
با شادي خاصي رو به من كرد و گفت:
- مجيد! تلفن راست راستيه. توش حرف مي زنه!
- چه مي گه؟
- مي گه حركت كنيد بياييد.
عبدل پشت تلفن گفت:
- نه! ما همين جا مي مانيم. مگر مي شود سنگر را خالي گذاشت؟
¤ سرباز خميني! به به!
وقتي به روستا بازگشتم، پدرم در خانه نبود. وقتي با موتور سيكلت هونداي هفتادش وارد روستا مي شود، خانه اش را شلوغ مي بيند.
دلواپس و نگران مي پرسد:
- چه شده؟ خبري از مجيد آمده؟
- چشمت روشن. خودش آمده.
پدرم موتور را به برادرام داد و شاد و خوشحال وارد خانه شد و به طرفم آمد و در حالي كه مرا مي بوسيد گفت:
- به!به! سرباز خميني اومده!
¤ سهم من كو؟
از راننده اي كه آن ها را آورده بود، پرسيدم:
- اين ها چرا همه كور شده اند؟
- عراق شيميايي زد، آن ها هم شيميايي شدند.
- به درك. بگذار خودشان، خودشان را نابود كنند.
دور عراقي ها گشتي زدم. فانوسقه قشنگي پيدا كردم. آن را برداشتم و گفتم:
- اين هم براي من.
فانوسقه را در جايي پنهان كردم. مدتي بعد به سراغش آمدم، اما ديدم جا تر است و بچه نيست!
¤ مجيد چريك
به فرمانده گفتم:
- جناب سروان! اين قبضه خمپاره را روانه نمي كنيد؟
- اين فضولي ها به تو نيامده! برو!
- مي بخشيد! اجازه مي دهيد من آن را روانه كنم؟
- فضولي نكن!
- جناب سروان گودرزي! بنده بسيجي هستم. فراموش نكن!
تا اين را گفتم، 180 درجه تغيير رفتار داد و پريد مرا در آغوش گرفت و گفت:
- جداً تو بسيجي هستي؟ خوب اين را زودتر مي گفتي. من چريك گيرم آمده! چريك!
¤ الايراني
به سربازها گفتم:
- اگر آهسته و بدون جلب توجه دشمن بتوانيم از كنار اين تانك ها عبور كنيم و خودمان را به پشت آن تپه ها برسانيم، نجات يافته ايم. اگر بمانيم از تشنگي هلاك مي شويم يا دشمن ما را مي بيند.
دست يكديگر را گرفتيم و پشت سر هم به راه افتاديم. اطرافم را تار مي ديدم و نمي توانستم مسافت زيادي را ببينم. ناگهان يك تانك دشمن جلوي ما سبز شد و سرباز بالاي آن فرياد زد:
- جيش الايراني!
¤ هواي گريه
اوايل خردادماه 1368 بود كه روزنامه هاي عراقي خبر بستري شدن امام خميني و وخامت حال ايشان را منتشر كردند. اول باورمان نشد، اما بعد از كانال هاي ديگر، خبر تأييد شد. روز چهاردهم خرداد بود كه تلويزيون عراق، خبر ارتحال امام را پخش كرد. اردوگاه را غم گرفت و همه ماتمزده شديم. همه بي اختيار گريه مي كردند و توي سرخودشان مي زدند. عراقي ها همان روز آمدند و گفتند:
- بايد هلهله و شادي كنيد!!
¤ آن مرد آمد
شب ساعت دوازده بود كه به روستاي چاه تلخ جنوبي رسيديم. روستا همان روستاي دو سال قبل بود. همه اهالي ده به استقبالم آمده بودند. من تنها آزاده روستا بودم. تا مرا ديدند، دورم ريختند و غرق بوسه ام كردند. مردم گفتند:
- مجيدبايد سخنراني كنه!
رفتم روي ديوار خانه مان نشستم. مي لرزيدم. هرچه سعي كردم حرفي بزنم، دهانم قفل شده بود. مردم مرا نگاه مي كردند. دراين ميان ديدم كه مادرم لباس سياهش را درآورده و لباس سفيد پوشيده است. زدم زير گريه.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14