(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه اول تیر 1387 - 17 جمادي الثاني 1429 - 21 ژوئن 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189113
 

نيمكت يكي مانده به آخر
رازشب مروري كوتاه بر عبادات و مناجات امام خميني(ره)
سخني با معلمين عزيز صفحه مدرسه و معلمين نويسنده
پنچره
هستي يعني چينش رياضي



نيمكت يكي مانده به آخر

يك لحظه بود. تمام اش يك لحظه بود. در يك ثانيه فهميدم كه همه چيز تمام شد. برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم. ديگر از پله ها پائين آمده بودم. نمي دانستم چه حالي دارم؛ بايد از آمدن تابستان بخندم يا از تمام شدن مدرسه ها گريه كنم؟ انتخاب سخت بود: خنده يا بغض؟! به حياط كه رسيدم براي اولين بار احساس كردم كه دوست دارم تمام مدرسه را در آغوش بگيرم! دوستم هنوز سر جلسه بود. خوش به حالش! هنوز در حال و هواي مدرسه بول ولي او حتماً مي گويد خوش به حال من كه برگه ام را داده ام و تابستانم آغاز شده؛ نمي دانم... به تنهايي قدم مي زنم و فكر مي كنم به زودي دلم براي روپوش مدرسه ام تنگ مي شود. نگاهي به روپوش ام ميكنم؛ سال ديگر اگر اينجا بايستم و همين خاطره را مرور كنم، باز هم امسال نمي شود. سال ديگر با اين روپوش جزء سومي هاي مدرسه شناخته مي شوم و من... من دلم براي كلاس دوم بودن تنگ مي شود! من خوب مي دانم امسال ديگر برنمي گردد.
نوري در ذهنم روشن مي شود. صبر مي كنيم تا تمام بچه ها از جلسه بيرون بيايند. سخت است و طولاني، انتظارش هم كشدار است اما مي آيند. تمام بچه ها از جلسه بيرون مي آيند و من به طرف پله هاي سالن مي دوم. مراقب جلويم را مي گيرد و مي گويد: خانم كجا؟ مگه نمي دونيد نمي شه برگشت؟ فكر اينجايش را هم كرده بودم. نگاهش مي كنم و مي گويم: ببخشيد خانم، خودكارم رو جا گذاشتم. نگاهي به من مي كند و مي گويد: زود برگرد. لبخندي در درون قلبم به دنيا مي آيد و من دست در جيب مانتويم مي كنم و خودكارم را لمس مي كنم و با خودم مي گويم: اين هم بهانه اي كه جواب داد!
از پله ها بالا مي روم و همان طبقه دوم، همان جا كه كلاس مان بوده، مي ايستم. مردد هستم كه بروم داخل يا نه. برمي گردم و پشت سرم را نگاه مي كنم. اگر مراقب بيايد چي؟ سرم را برمي گردانم و تصميم ام را مي گيرم. معطل نمي كنم. مي روم رديف وسط، ميز چهارم و مي نشينم سمت راست ميز. هر دو دستم را زير چانه ام مي گذارم و به تخته كلاس خيره مي شوم. تمام نه ماه از جلوي چشمهايم به سرعت برق و باد عبور مي كند. به خودم كه مي آيم چيزي گلويم را گرفته. كم كم چشمهايم پر مي شود و تخته را تار مي بينم.
صداي كفش كه مي آيد با آستين مانتويم اشكهايم را پاك مي كنم و از جايم بلند مي شوم. سر كه برمي گردانم مراقب روبه رويم ايستاده و با حالتي جدي مي گويد: معلوم هست شما كجا رفتي؟ كل كلاس ها رو گشتم؛ يه خودكار برداشتن مگه چقدر طول مي كشه؟ با حال و هواي خودم، فقط مي گويم: ببخشيد. به نيمكتم نگاه مي كنم و زير لب و يواشكي مي گويم: «خداحافظ روزهاي شيرين من!» و به سرعت از جلوي مراقب رد مي شوم. از پله ها كه پائين مي آيم بوي ميز و صندلي و گچ و تخته و جوهر خودكار و برگه را احساس مي كنم. دوباره چيزي گلويم را مي فشارد؛ اما من خوب مي دانم كه چيست اين بغض گلوگير من؛ آخر تمام خاطرات و روزهايم را جا گذاشته ام، همان جا؛ رديف وسط، نيمكت چهارم!
«با آرزوي شيرين بودن روزهاي تابستاني: خدا نگهدار»
«ياسمن رضائيان»
«15 ساله از تهران»

 



رازشب مروري كوتاه بر عبادات و مناجات امام خميني(ره)

علي بهشتي پور
¤ نماز
وقتي امام به نماز مي ايستادند، احساس مي كرديم كه ايشان با تمام وجودشان نماز مي خوانند. ايشان به نماز اهميت زيادي مي دادند. زماني كه امام در فرانسه بودند، براي حفاظت ايشان چند نفر به نگهباني مي ايستادند. اما امام موقع نماز مي فرمودند: الان وقت نماز است. همه بايد براي نماز آماده شوند. نگهباني لازم نيست.(1)
پنجاه سال بود كه نماز شب امام ترك نشده بود. ايشان در هر وضعيتي كه بودند، نمازشب را مي خواندند.
بعداز پيروزي انقلاب، روزهاي اول كه امام در قم بودند، مريض شدند. بيماري قلبي داشتند. پزشكان مي گفتند: براي معالجه قلب، ايشان بايد به تهران منتقل شوند.
حرف پزشكان درست بود. امام را سوار آمبولانس كرديم و ما به همراه ايشان راهي تهران شديم. فصل زمستان بود. برف به شدت مي باريد و هوا بسيار سرد بود. جاده يخبندان بود و احتمال خطر داشت. آمبولانس آهسته و با احتياط حركت مي كرد.
امام درمسير قم- تهران با آن وضع بيماريشان، چندين ساعت در آمبولانس بودند. به هر زحمتي كه بود، به تهران رسيديم. امام بستري شدند. با اين كه ايشان مريض و خسته بودند، اما به همان وضعيتي كه داشتند، به نمازشب ايستادند. (2)
امام در ماه رمضان تا صبح به نماز و دعا مي پرداختند. خانه ايشان در نجف كوچك بود. از پنجاه متر تجاوز نمي كرد. احمدآقا مي گفت: يك شب پشت بام همان خانه خوابيده بوديم كه صداي گريه مرا از خواب بيدار كرد.
چشم هايم را كه باز كردم، ديدم امام به نمازشب ايستاده اند، درحالي كه دست هايشان را به سوي آسمان گرفته بودند، زار زار گريه مي كردند. (3)
امام شب اول ورودشان به پاريس، ابتدا در آپارتمان كوچكي منزل كردند. محل استراحت ايشان هم يك اتاق كوچك بود. ما هم در اتاق ديگري كه روبروي اتاق امام بود، مستقر شديم.
به وقت پاريس، ساعت دو نيمه شب را نشان مي داد. امام از اتاقشان بيرون آمدند و براي گرفتن وضو به دستشويي رفتند.
تعجب آور بود. براي اين كه امام دوساعت زودتر از شب هاي ديگر براي نمازشب از خواب بيدار شده بودند. دليل زودتر بلندشدن امام را شب متوجه نشديم و بي آنكه اين معما براي ما حل شود، دوباره بخواب رفتيم. صبح كه شد، امام فرمودند:
- ديشب هرچه نشستم صبح شود تا نماز بخوانم، هوا روشن نشد؟
با اين سخن امام معما براي ما حل شد و علت زودتر بيدار شدن امام براي نمازشب را پي برديم. امام در نجف اشرف دو ساعت به اذان صبح، براي نماز شب بلند مي شدند. وقتي به پاريس آمديم هنوز ساعت امام به افق نجف بود كه مي بايست به افق پاريس تنظيم مي شد. متاسفانه ما بر اثر غفلت اين كار را نكرده بوديم.
امام طبق روال گذشته وقتي براي نماز شب بلند مي شوند، به ساعت خود كه نگاه مي كنند، دوساعت به نماز صبح را نشان مي دهد و حال آن كه به افق پاريس چهار ساعت به نماز صبح مانده بود.
امام آن شب برخلاف گذشته دوساعت زودتر براي نماز شب بلند شده بودند.(4)
¤ قرآن
امام روزي چندين نوبت قرآن مي خواندند و تلاوت ايشان هم همراه با آهنگ بود. معمولا قبل و بعد از نماز صبح، قبل از نمازهاي ظهر، عصر، مغرب و عشا و هر فرصت ديگري كه بدست مي آوردند، دل به سخن خدا مي دادند.(5)
روزي امام ده جزء قرآن مي خواندند. يعني در هر سه روز يك دوره كامل، قرآن تلاوت مي كردند.
يك سال درماه رمضان در نجف اشرف، برادران خوشحال بودند كه يك دوره قرآن تلاوت كرده اند. اما بعدا متوجه شدند كه امام ده يا يازده بار قرآن را دوره كرده اند. (6)
¤ دعا
در طول 15 سالي كه امام در نجف اشرف بودند، هر شب - به جزء شب هايي كه به كربلامي رفتند- زيارت جامعه كبيره را مي خواندند. حتي ايشان شب هايي هم كه مريض بودند، ساعت خاصي به كنار قبر مولاي متقيان مي آمدند و زيارت جامعه كبيره را مي خواندند.
خواندن زيارت جامعه كبيره يك ساعت وقت مي خواهد. اما انسان وقتي اين دعا را مي خواند، احساس مي كند، در شأن امامان معصوم آنچه حق آنهاست، بازگو مي كند.
زيارت جامعه كبيره در حقيقت يك دوره كامل امام شناسي است. اگر امام هر شب در طول 15 سال به خواندن آن مبادرت داشتند، به خاطر اهميت ويژه اين دعا بود.
امام درتهران هم بودند، به خواندن اين دعا ادامه مي دادند. دعاخواندن امام با آهنگ خاصي همراه بود. بعضي شب ها هم ايشان دعاي كميل مي خواندند.
¤ ذكر
روزي امام دو- سه ساعت قدم مي زدند. زمان قدم زدن تسبيحي كه در دست داشتند، ذكر مي گفتند.
اگر امام درمقابل مشكلات كه مثل كوه استوار و مقاوم بودند و هيچ چيز نتوانست اراده فولادين ايشان را به تزلزل وادارد به خاطر معنويت و ارتباط دايمي ايشان با خدا بوده است. (7)
¤ غسل جمعه
روزي در فرانسه يكي از آقايان آمد و گفت: آمريكايي ها براي مصاحبه با امام آمده اند. او مي گفت: آنها مي خواهند مستقيما اين برنامه را از شبكه هاي تلويزيون آمريكا پخش كنند. ايشان اصرار داشت: اگر اين مصاحبه انجام شود، به تبعيت از آمريكايي ها، ساير كشورهاي اروپايي هم چنين برنامه اي را انجام مي دهند. قطعا چنين روندي براي نشان دادن مواضع سياسي و حركت انقلابي امام مي تواند موثر باشد.
خدمت امام رسيديم و موضوع را به ايشان گفتيم: امام در جواب فرمودند:
- حالا وقت استحباب- غسل- جمعه است. وقت مصاحبه نيست.
ايشان وقتي مستحبات روزجمعه را بجا آوردند، فرمودند: من براي مصاحبه آماده ام.(8)
خوشش باد آن نسيم صبحگاهي
كه درد شب نشينان را دوا كرد (9)
منابع:
1- سرگذشت هاي ويژه امام خميني(ره)، ج 4ص46، به نقل از: خانم دباغ
2- سرگذشت هاي ويژه امام خميني(ره)، ج2، ص51، به نقل از: آقاي انصاري كرماني
3- سرگذشت هاي ويژه امام خميني(ره)، ج4، ص130، به نقل از: حجت الاسلام فردوسي پور.
5- سرگذشت هاي ويژه امام خميني(ره)، ج2، ص52، به نقل از: آقاي انصاري كرماني
6- سرگذشت هاي ويژه امام خميني(ره)، ج4، ص129، به نقل از: حجت الاسلام ناصري
7- سرگذشت هاي ويژه امام خميني(ره)، ج2، ص56، به نقل از: آقاي انصاري كرماني
8- سرگذشت هاي ويژه امام خميني(ره)، ج4،ص31، به نقل از: خانم دباغ
9- شعر از حافظ.

 



سخني با معلمين عزيز صفحه مدرسه و معلمين نويسنده

از بهمن ماه 86 تا امروز كه مسئوليت صفحه مدرسه را به عهده گرفته ام، تقريبا هر روز نامه اي از معلمين داشته ام.
حجم گسترده اي از نامه ها را مقالات كوتاه و بلندي تشكيل مي دهد كه هدف اصلي آن چاپ و گرفتن امتياز از آموزش و پرورش است.
از آنجا كه من هم يك معلم هستم و از شرايط كاري همكارانم اطلاع دارم لازم مي دانم چند كلمه درباره ي صفحه مدرسه و آثار رسيده صحبت كنم.
تشويق به نگارش خوب است اما...
يكي از ملاك هاي امتياز در ارزشيابي سالانه و انتخاب معلمين نمونه، بخش «تاليفات» است. اگر معلمي قلم بردارد و بنويسد و نوشته اش را در قالب كتاب يا مقاله اي در مطبوعات به چاپ برساند مي تواند- با توجه به تعداد آثارش- امتياز بگيرد.
متاسفانه نكته اي كه در دادن امتياز به معلمين مورد غفلت قرار گرفته، توجه به كيفيت اثر است.
برخورد سليقه اي و اداري با آثار معلمين باعث شده است كه ما شاهد نابساماني هايي در اين بخش باشيم.
هدف شدن امتياز، رونويسي از آثار ديگران، تلاش براي چاپ مقاله با روش هاي نامطلوب و... از جمله ميوه هاي تلخ نهال خشك نظام امتيازات در بخش تاليفات مي باشند. جاي بسي تاسف است كه معلمي كه خود بايد چشمه اي زاينده و پويا باشد، مقاله اي را براي صفحه مدرسه مي فرستد و زير آن مي نويسد منبع: بروشور ارسالي از منطقه! به راستي اين است تحقيق و پژوهشي كه ما به دنبال آن هستيم؟
آيا با اين مقالات رونوشتي و دست چندم، مشكلات قديمي نظام آموزش و پرورش ما حل مي شود؟
امتياز نمي دهند؟
يكي از معلمين خوب تهراني براي صفحه مدرسه مقاله اي فرستاده بود. عنوان و محتواي مقاله نشان مي دادند كه اين حرف ها، حرف دل آن معلم نيستند.
وقتي از پشت تلفن با او صحبت كردم از من پرسيد: «اگر مقاله ام قابل چاپ نيست چه مطلبي براي شما بفرستم؟» گفتم: «از خاطرات خوب و نكته دارتان بنويسيد تا مورد استفاده همكاران ديگر قرار بگيرد.» در همين موقع آن معلم فوري گفت: «آنها به خاطرات امتياز نمي دهند!»
مي بينيد؟
به نظر من درد ما همين جاست. هدفمان شده امتياز و ديگر بس.
اي كاش نظام امتيازات معلمين عوض مي شد و به جاي اين همه انگيزه هاي بيروني انگيزه هايي دروني در معلمين ايجاد مي كرد.
چطور مي توان مشتاقانه سوال كرد؟ به دنبال جواب سوال رفت، مطالعه كرد و...
چند كلمه هم درباره صفحه مدرسه
هدف از تاسيس صفحه مدرسه در روزنامه كيهان، آماده سازي ميداني براي شناسايي و شكوفايي دانش آموزان نوجوان است.
با توجه به تعريفي كه از صفحه ما شده است ما بايد دانش آموزان با استعداد راهنمايي و دبيرستان را شناسايي كرده و با بها دادن به قلم سبزشان آنها را براي فرداي ايران اسلامي مان تربيت كنيم.
حال شما خودتان را جاي من بگذاريد؛ نشسته ايد و انتظار مي كشيد تا نامه اي از يك نوجوان نوقلم به دستتان برسد. هرچه منتظر مي ماني خبري نمي شود ولي در عوض مي بيني كه روي ميز و پوشه ات پر مي شود از مقالات معلمين؛ معلميني كه با زنگ زدن به صفحه مدرسه و پيگيري چاپ مقاله شان براي دو نفر اشتغال زايي مي كنند يكي براي خودشان و دوم براي من كه بايد بتوانم جوابشان را بدهم؛ و چه شكنجه اي است پيدا كردن يك مقاله قديمي از ميان انبوه مقاله هاي رسيده!
- آقا! مقاله ما چي شد؟ كي چاپ مي شود؟
- مقاله شما؟ چيز است... راستش الان داريم صفحه آرايي مي كنيم. يك ساعت ديگر زنگ بزنيد.
يك ساعت ديگر
- آقا! اين مقاله ما را چاپ كنيد چون اين هفته قرار است امتيازها را جمع كنند!
-....
صفحه مدرسه در تابستان
من وسط سال تحصيلي آمدم و دست هاي خالي ام باعث شد كه مقاله هاي معلمين گرامي را در نوبت چاپ قرار بدهم.
اولويت چاپ با مقاله هايي بود كه حرف دل معلمين ديگر را مي زدند. انتشار درد دل ها باعث شد كه معلمين و مربيان آموزش و پرورش چند ماهي را ميهمان باغ صفحه مدرسه شوند.
در حال حاضر به خاطر فرا رسيدن روزهاي تعطيل تابستان، فرصتي پيدا كرده ام به سراغ نوجوانان- مخاطبان اصلي صفحه ام- بروم.
دلم مي خواهد دانش آموزان قلم و كاغذشان را بردارند و آن قدر نامه براي مدرسه بفرستند تا من مجبور نباشم در تابستان از مقاله هاي معلمين استفاده كنم.
معلمين عزيز!
جسارت مرا مي بخشند ولي لازم است همه به اين نكته توجه كنيم كه چاپ مقاله هاي تكراري دردي از آموزش و پرورش دوا نخواهد كرد.
يك تابستان فرصت خوبي است براي پرواز نوقلم ها در آسمان صفحه مدرسه. البته صفحه مدرسه از داستان كوتاه، خاطرات به يادماندني و مطالب مفيدي كه توليد خود معلمين باشد نيز استقبال مي كند اما اولويت چاپ در اين صفحه با دانش آموزان است. به اميد روزي كه امروزمان از ديروز پربارتر باشد.
با تشكر
محمد عزيزي «نسيم»
مسئول صفحه مدرسه

 



پنچره

ديروز
توي تعطيلات فصل آبدوغ
بود بازار محل گرم و شلوغ
«ساك ساك» و بازي «شيرو پلنگ»
«گانيه»، «بالا بلندي»، «هفت سنگ»
ضربه سنگين آن چوب «الك»
گردش رنگين آن چرخ و فلك...
¤¤¤
امروز
امروز گيم نت ها، پاتوق اشتياق نوجوانان است.
بچه ها گوش و چشم شان را در اختيار بازي هاي جديد مي گذارند.
آن ها خوب تيراندازي مي كنند، خوب قلعه سازي مي كنند و خوب گل مي زنند. بازي شان كه تمام مي شود ذوق مي كنند: «عالي است!» بعد دست به جيب هايشان كه مي زنند مي بينند خالي است!

 



هستي يعني چينش رياضي

رياضي يعني: تدبير در آفرينش و بنا نهادن آن به وسيله اعداد و اعداد يعني: شمارش تعداد اجزاي طبيعت تا بينهايت و بينهايت يعني: از اول تا آخر و از اول تا آخر يعني: رسيدن به خدا، و رسيدن به خدا يعني: عشق و در مجموع، رياضي مقدمه اي براي رسيدن به خالق هستي.
گاليله مي گويد: اصول رياضيات الفباي زباني است كه، خداوند جهان را با آن نوشته است و بدون كمك آنها درك يك كلمه هم غيرممكن است و انسان بيهوده در راهروهاي تاريك و پر پيچ و خم سرگردان است.
به نظر من هم، خداوند يك رياضي دان است، رياضيداني كه برخلاف ما، هر مسئله اي را به آساني مي تواند حل كند و مانند ما انسانها نياز ندارد از فرمولهاي پيچيده استفاده كند، اصلا پايه گزار رياضي، خداي خالق است و رياضي واسطه اي است تا بتوانيم به قدرت خالق خود پي ببريم، و بدانيم اين جهان بر پايه ارقام و اعداد رياضي بنا شده است.
خداوند در قرآن مي فرمايد:
ما موجودات را جفت جفت آفريديم، كه همين كلمه جفت يك مفهوم رياضي را بيان مي كند (زوج مرتب) پس بنيان گزار رياضي خود خداوند است.
كپلر ستاره شناس بزرگ مي گويد:
«خداوند جهان را به زبان اعداد خلق كرده است»
اين به معني آن است كه هرچه كه خداوند آفريده است به زبان رياضي قابل توضيح و تفسير است، مثل كره زمين كه گرد است.
رياضي يعني: رسيدن به خدا (از طريق حل معادلاتي چون اصم، گويا، گنگ، راديكالي، و...) يافتن علت و علل پيدايش جهان و اثبات آن، يافتن اينكه قلب تنها جايگاه اوست.
رياضي يعني: عشق به يك، به واحد، به احد، به خداي يكتا و رسيدن به او از طريق ريشه يابي و تعيين علامت و...
يعني: امر به مثبت بودن (قابل قبول)، يعني: نهي از منفي بودن (غيرقابل قبول).
رياضي يعني: رهايي ذهن از هوي و هوس اين تن خاكي و به پرواز درآوردن ذهن در بيكران نعمات او، سخنان او، آيه هاي زندگي بخش او،... و در نهايت رسيدن به خود او.
يعني، صعودي بودن در تابع درجه دوم زندگي.
رياضي يعني: رمز عدد هفت (به راستي اين رمز چيست؟)
خداوند جهان را در هفت روز آفريد، آسمان هفت طبقه دارد، گناهان اصلي هفت تا است، جهنم هفت طبقه دارد، طواف دور كعبه هفت بار است، هفت عضو بدن هنگام نماز بايد روي زمين قرار بگيرد. فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را ديد و حضرت يوسف گفت: هفت سال فراواني هفت سال خشكسالي مي شود.
رياضي يعني: رمز عدد 13 (جمع حروف ابجد* تعداد كلمات* تعداد آيات) در هر صفحه عددي است بخش پذير بر 13 كه اين روند در تمام صفحات اين كتاب آسماني تكرار شده است و اين نشانه اي است بر اين موضوع، كه خداوند رياضي داني دقيق و ماهر است.
وقتي با دقت بيشتري به جهان پيرامون بنگريم حقايقي برايمان آشكار مي شود و حس غريبي به ما مي گويد: در تمام پديده هاي هستي، وجودي غيرقابل انكار از رياضي وجود دارد.
توازن اندام ها در تمامي موجودات چه ميكروسكوپي و چه عظيم الجثه همه بر مبناي اصول رياضي بنا شده اند. اگر ذره اي از اين قرينه هاي محاسباتي و رياضي به هم بخورد، اندام فيزيكي جانداران به هم خورده، مثلا يك اسب چگونه خواهد توانست با يك پاي كوتاه و يك پاي بلند چهار نعل بتازد و از تمامي پستي و بلندي ها بالا رود. اگر همين حيوان با چشم خود نتواند فواصل محيطي و جغرافيايي را از طريق مغز، محاسبه رياضي كند چه طور خواهد توانست از موانع متعدد عبور نمايد، تمامي اين محاسبات به طور اتوماتيك از طريق چشم و سپس نرون هاي حسي و عصبي به مغز منتقل شده و پس از تجزيه و تحليل هاي رياضي، مغز دستوراتي به اعضا و جوارح حيوان منتقل كرده و عضلات و استخوانها را به واكنش شرطي وامي دارد.
رياضي يعني: همه چيز، باور نمي كني؟ فقط كافي است كه به اطرافت نگاه كني، آن وقت متوجه مي شوي كه رياضي در ذره ذره وجودت هست، سلول هاي بدن ما خيلي كوچك هستند و درون آنها اندامكهاي مختلف، و كوچكتر كه كار همه آنها از يك قانون رياضي پيروي مي كند.
وقتي مي خواهيم وسيله اي را درست كنيم از نسبت ها و عددهاي رياضي استفاده مي كنيم كه همه داراي اشكال هندسي هستند، حتي موقع غذا درست كردن از عددها و نسبت هاي رياضي بهره مي گيريم.
در مجموع زندگي- قوانين رياضي كه انسانها خواسته يا ناخواسته از آن استفاده مي كنند ولي بيشتر مردم فكر مي كنند رياضي يعني: يك معادله سه مجهولي كه براي حل كردنش بايد مهارت خاصي داشته باشند، اما بيشتر آن ها نمي دانند كه در زندگي هايشان چقدر از اين نوع معادلات و حتي سخت تر از آن ها را حل كرده اند، پس اگر دقت كنيم و اندكي هم فكر، متوجه مي شويم كه زندگي را نمي توان از رياضي جدا كرد، پس دعا كنيم كه:
خدايا: حد محبت به خودت و اهل بيتت را در وجودمان به سوي بي نهايت ميل بده.
خدايا: كارهاي نيكمان را ضرب كن، اعمال زشتمان را كم كن و محبت به ديگرانمان را تقسيم كن.
خدايا: نمودار زندگيمان را هميشه تابع درجه سه اي قرار بده كه همواره صعودي باشد.
و خدايا: مرگمان را همچون جمع دو عدد يك، آسان گردان.
آسيه منافي- دبير رياضي

 

(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14