(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 28 خرداد 1387 - 13 جمادي الثاني 1429 - 17 ژوئن 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189110
 

بچه هاي سپهر
تجربه نفيس
سرود سپهر
نقاشي زبان كودك
داستان بقچه
عطر گل محمدي
اگر دستم به 20 برسد...



بچه هاي سپهر

سه سال پيش در موسسه تسنيم نور كه وابسته به سازمان تبليغات اسلامي است طرح جديد و جالبي به تصويب رسيد؛ طرح «سپهر ايراني»
كلمه سپهر يعني سازماندهي، پرورش، هدايت و رشد استعدادهاي جوان مسئولين طرح كه از كارشناسان و مربيان آشنا به دنياي نوجوانان هستند ابتدا در استان هاي سمنان و قزوين و سپس در استان اصفهان به جذب استعدادهاي جوان پرداختند. در حال حاضر سپهر 600 نفر عضو دارد و قرار است امسال 900 نفر ديگر به اين جمع افزوده شود.
دانش آموزان عضو با ارتباط با سپهر مي توانند:
¤ هر ماه نشريه سپهر ايراني را دريافت كنند.
¤ از آموزش هاي حضوري و غيرحضوري طرح بهره مند شوند.
¤ در همايش هاي ماهانه و فصلي سپهر حضور داشته باشند.
¤ در اردوهاي تابستاني سپهر شركت كنند.
¤ با سپهر مكاتبه كرده و به طور منظم پاسخ نامه شان را دريافت كنند.
و...
ماهنامه سپهر ايراني
همانطور كه اشاره كردم سپهري ها يك ماهنامه خيلي ماه دارند كه نامش «سپهر ايراني» است.
در اين ماهنامه مطالب گوناگوني به چشم مي خورد.
با هم مهمان عناوين جالب اين ماهنامه مي شويم:
كلام اول، آينه ماه، همراه سپهري، تجلي، در مسير سبز، از هر دري خبري، پلاك، بخش سپهرانه (جايي براي قلم هاي سبز بچه هاي سپهر)
زمزمه هاي تنهايي، خبرنگار افتخاري، كارگاه شعر، ترنم، داستان ماه، آرامش دل ها، با ورزش، دخترانه، پسرانه، نقاشي سپهري، خط خوش، بخوانيم و بدانيم، نمكدون، زبان دوم، جدول سپهري، الو سپهر و ته مقاله.
با يك نگاه كلي به اين ماهنامه مي توان گفت، سپهر ايراني در ارتباط با مخاطبانش موفق بوده و در جاده پيشرفت قرار دارد.
براي كارشناسان و دانش آموزان خوب سپهر آرزوي موفقيت داريم.
به اميد روزي كه تمام دانش آموزان ميهن اسلامي مان سپهري شوند.
به اميد آن روز قشنگ

 



تجربه نفيس

يكي بود يكي نبود توي اين روزگار دختر نوجواني بود كه مثل تمام دختران نوجوان تازه از مرحله كودكي به مرحله نوجواني پا گذاشته بود. اما اين دختر نوجوان مثل بقيه دختران هم سن و سالش شاد و سرزنده نبود. چون توي دل شكسته اش غم بزرگي نشسته بود. هميشه غمي به وسعت تمام دنيا توي چشماي زيباش لانه كرده بود. هميشه دلش مي خواست مثل دوستانش خواهر بزرگتري داشت تا مي توانست به او تكيه كند تا وقتي دلش از زمين و زمونه گرفت كنارش بشيند و سر روي زانويش بگذارد و از ته دل گريه كند؛ وقتي از همه دنيا خسته مي شد توي آغوش گرم و با محبتش آرام بگيرد. اما حيف كه خواهر بزرگتر نداشت و هميشه تنهاي تنها بود.
يك روز توي مدرسه با دوستانش گرم صحبت بود كه دوستش از او پرسيد: «تو از كدوم دبيراي امسال خوشت مي ياد؟»
دختر جواب داد: «برام فرقي نداره همه خوبند.» چون تا اون زمان به اين چيزها فكر نكرده بود و هميشه در غار تنهايي خودش فرو رفته بود. دوستش به او گفت: «ولي به نظر من فلان دبير با بقيه فرق مي كند من خيلي دوستش دارم مثل يك خواهر بزرگتر به اون علاقه دارم.» دختر تا اين جمله را شنيد به يكباره مثل برق گرفته ها شد پيش خودش گفت:«راست مي گويد چراكه نه حالا كه من خواهري ندارم مي توانم او را چون خواهر بزرگتر دوست بدارم.»
در اين افكار غرق بود كه دوستش صدايش كرد و گفت: «كجايي؟» زنگ كلاس را زدند و هردو به طرف كلاس حركت كردند. آن روز در كلاس فكر و ذهنش همه متوجه آن دبير و حركات و رفتار آن شد. چنان عاشقانه و معصومانه نگاهش مي كرد كه دبير متوجه او شد به سراغش آمد و آرام نگاهش كرد و دست روي شانه اش زد و پرسيد: «اتفاقي افتاده؟ كجايي؟»
دختر به خود آمد و خود را جمع و جور كرد و گفت: «هيچي همين جا» بعد دبير لبخندي زد و رفت. همان يك لبخند و همان نگاه كافي بود تا شيفته او شود. از آن پس فصل جديدي در زندگيش بازشد. ديگر از آن غمي كه در آن چشمانش بود اثري نبود هرچه بود شادي بود و نشاط.
وقتي مي خواست از مدرسه به خانه برود رفت يك گوشه ايستاد و به معلمش نگاه كرد دلش مي خواست جلو برود و بگويد: «دبير عزيزم! خدا نگهدار» ولي مشكل خجالت- كه هميشه با آن دست و پنجه نرم مي كرد- مانع از آن شد كه جلو برود و حرف دل را به او بگويد. گرچه حرفي نزد اما در دلش احساس عجيب و خوشايندي داشت. احساسي كه تا آن زمان تجربه نكرده بود. در راه بازگشت به خانه فقط به او مي انديشيد و خوشحال بود.
وقتي به خانه رسيد مادرش هم متوجه تغيير چهره او شد و پرسيد: «اتفاقي افتاده چرا اين قدر خوشحالي؟»
او تمام ماجرا را براي مادرش تعريف كرد. مادرش وقتي خوب به حرف هاي دخترش گوش كرد او را در آغوش گرفت و بوسيد و گفت: «عزيزم! دوست داشتن معلمت چيز بدي نيست ولي سعي كن زياد از حد به او وابسته نشوي چون درموقع جدايي خيلي اذيت مي شوي و تحملش برايت مشكل مي شود.» دختر گفت: «سعي مي كنم.» اما در دلش گفت: «امكان ندارد من او را عاشقانه دوست دارم.» آن روز گذشت و روزهاي ديگر و هر روز كه مي گذشت علاقه او به معلمش بيشتر مي شد. ديگر معلمش هم متوجه تغيير حالت دختر شده بود چون مي ديد ديگر غمي كه در چشمانش موج مي زد وجود ندارد و جاي آن برق شادي و اميد در چشمانش موج مي زند. بعضي از روزها كه كلاس نداشتند دبيرش كنارش مي آمد و با او صحبت مي كرد. دختر كم كم آن خجالت هميشگي را كنار گذاشت و با معلمش درد ودل مي كرد رابطه آن ها بيشتر به رابطه دو دوست، دو خواهر مي ماند تا رابطه معلم و شاگرد. آن دبير توانسته بود با اخلاق و رفتار خوبش تغييرات مثبتي در دختر به وجود بياورد. حرف هاي آن دبير در دختر اثر كرده بود ديگر آن دختر گوشه گير و خجالتي نبود. دختري شده بود پرجنب و جوش و پرتحرك كه هميشه به جاي اخم مي خنديد همه دوستان و دبيران از اين همه تغيير تعجب كرده بودند اما واقعيت داشت او تغيير كرده بود هم در اخلاق و رفتار و هم در درس. تا اين كه يك روز آن دبير از آن مدرسه به مدرسه ديگر منتقل شد. روزي كه اين خبر به او دادند، گويي تمام دنيا را بر سرش خراب كردند اصلاً باور نمي كرد گوشه اي از سالن نشست و با صدايي بلند گريه كرد و بي حال بر زمين افتاد. همه دست پاچه شدند او را به دفتر مدرسه بردند و مقداري آب قند به او دادند تا كم كم سرحال شد آرزو مي كرد كه اين خبر كابوسي وحشتناك باشد و واقعيت نداشته باشد اما همه چيز واقعيت داشت. دختر اشك مي ريخت و با خود مي انديشيد. بدون او چه كند آخر او را چون خواهري مهربان دوست داشت و مي ديد كه دارد خواهرش را از دست مي دهد و معلوم نيست ديگر او را ببيند. معلم به او گفت: «آرام باش عزيزم! گاهي وقت ها به مدرسه مي آيم تو هم مي تواني به مدرسه ما بيايي. مي توانيم تلفن بزنيم يا نامه بنويسيم. چرا اين قدر خودت را عذاب مي دهي؟» دختر كم كم آرام تر شد. بايد مي پذيرفت ناگهان به ياد حرف مادرش افتاد كه مي گفت: «اگر دلبستگي شديد شد جدايي دشوار مي شود.» آهسته گفت: «حق با مادرم بود.» آري دبيرش رفت و او را با دنيايي پر از غم تنها گذاشت. بعد از رفتنش جاي خنده گريه مي كرد و چون شمع بي پروانه مي سوخت و ذره ذره آب مي شد.آري او از بس غمگين شده بود همه را نگران كرده بود. مادرش هرچه مي گفت اثر نداشت و او نمي دانست چه كند ولي به ناچار به خاطر دل ديگران مي خنديد اما نه از ته دل بلكه از غم. با خود مي گفت خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است در همين حالت بود و از همه دنيا نااميد شده بود كه ناگهان كور سوي نوري ضعيف روزنه دلش را روشن كرد. آري دختري كه در كلاسشان بود و دوست داشتني و دختر را جذب محبتش كرد دختر آرام آرام به طرف دوست تازه اش كشيده شد آن دختر برخي از خصوصيات اخلاقي دبير محبوبش را داشت به همين خاطر به سمت او كشيده شد حالا او اميدي تازه پيدا كرده بود ولي ته دلش مي ترسيد كه باز شكست بخورد و او را چون دبير عزيزش تنها بگذارد. و با خود مي گفت اگر دوباره شكست بخورم اگر او هم برود چي اگر تنهايم گذاشت چه، تصميم گرفت ديگر دل نبندد اما دلش گفت: تو هيچ گاه غذاي خوشمزه اي را كه خيلي دوست داري نمي گذاري كنار و نگاهش كني و اگر غذا را خوردي و تمام شد آرزو مي كني بار ديگر چنين غذايي بخوري و هيچ گاه به خاطر تمام شدن غذا از غذا خوردن براي هميشه دست نمي كشي. دختر ديد حق با دلش است و با خود گفت به عشق و محبت دوستم پاسخ مثبت مي دهم و هر چه محبت در دل باقي مانده نثارش مي كنم و چنين كرد و آن دو شدند يكي. هميشه با هم بودند در غم و شادي. مادرش از اين كه مي ديد دخترش دوباره روحيه اش را باز يافته خوشحال بود و خدا را شكر مي كرد. روزها مي گذشت و دوستي آن ها عميق تر مي شد اما دختر همچنان به دبير محبوبش مي انديشيد و نمي توانست او را فراموش كند و گاهي به او تلفن مي كرد و يا برايش نامه اي مي نوشت و دبيرش نيز پاسخ نامه اش را مي داد. روزگار همچنان مي گذشت تا اين كه از بد حادثه يك روز دوستش به او گفت كه پدرش به خاطر كارش به شهر ديگري مي رود و آن ها هم بايد با او بروند.
ديگر نمي دانست چه كند گريه كند يا بخندد با خود گفت: «من نبايد هيچ گاه شاد باشم هميشه بايد در دل غمي بزرگ يدك بكشم دلم جايي براي شادي ندارد و نبايد به دوستم هم دل مي بستم.»
روزي كه دوستش مي خواست برود آن دو همديگر را در آغوش گرفته بودند و چون ابر بهار مي گريستند و چاره اي جز وداع نداشتند همان لحظه آسمان نيز دلش به حال آن دو سوخت و شروع به گريه كرد و قطره هاي اشكش با قطره هاي اشك آن دو در هم آميخت و آن دو با چشماني اشكبار و قلبي پر از غم از يكديگر جدا شدند و او ماند با دلي پر از درد. ديگر به اين باور رسيده بود كه نبايد به هيچ كس دل بست پس چه بايد كرد خدا اين دل را براي چه به او داده دلي كه نبايد عاشق مي شد به چه كار مي آمد؟
چند روزي در اين افكار غوطه ور بود كه نامه اي از دبير محبوبش دريافت كرد نامه اي متفاوت با هميشه دبيرش نوشته بود: «دختر عزيزم نامه ات را دريافت كردم كه نوشته بودي دوستت همچون من از پيشت رفته ولي غمگين نباش سعي كن به جاي دل بستن به انسان ها و چيزهاي مادي كه همه دنيوي هستند دل ببندي به چيزهايي كه ارزش دل بستن را داشته باشد سعي كن بيشتر به طرف خدا بروي و خودت را با نماز خواندن و قرآن خواندن آرام كني، زيرا هر دلي با ياد خدا آرام مي گيرد...» خلاصه نامه اي بود مفصل و جامع كه دختر را دگرگون كرد. او به همه نصيحتهاي معلمش گوش كرد و روز به روز بيشتر به طرف خدا مي رفت و مي ديد كه چقدر دلش آرام مي گيرد. مي ديد كه ديگر غمگين نيست و آنجا بود كه فهميد الا بذكرالله تطمئن القلوب.
ليلا بابلخاني
سوم راهنمايي. نجف آباد
از اعضاي طرح سپهر ايراني

 



سرود سپهر

ما مسافران شهر آفتاب
درمسير جاده هاي روشنيم
با نسيم مهربان دوستي
رهسپار قله هاي ميهنيم
¤
در نگاهمان اميد و روشني
پيش رويمان سپهر بيكران
پرچم سه رنگ ما شكفته است
بر فراز قله هاي كهكشان
¤
باغ ما كه سبز و با طراوت است
اين نشان چشمه ولايت است
رهبري كه روح ما بهار ماست
آشناي جاده هدايت است
¤
اي زمين و آسمان بيا ببين
دست هاي ما كه بي شكوفه نيست
دست هاي ما رفيق لاله هاست
اهل كربلاست اهل كوفه نيست
¤
در عبور لحظه هاي بي شمار
مانده چشم ما در انتظار يار
اي خوشا دمي كه آيد از سفر
تك سواري از سلاله بهار

 



نقاشي زبان كودك

نقاشي زبان كودك است. برخلاف بزرگسالان، آن ها از طريق نقاشي كشيدن، قصه گويي، بازي كردن و... شناخته مي شوند.
درك و فهم نقاشي هاي كودك و چيزي كه او مي خواهد بيان كند، براي والدين و مربيان بسيار لازم است چرا كه نقاشي به ما كمك مي كند تا به دنياي درون و روح كودك پي ببريم؛ بدانيم چه نيازهايي دارد؟ آيا كودك ناسازگار يا بيمار است؟ در بزرگسالي مي خواهد چه كاره شود؟ و...
اين شناخت باعث بهتر شدن روابط بين بزرگسالان و كودكان مي شود. بزرگسالان مي توانند با برقرار كردن روابط دوستانه با كودك از او بخواهند در فضايي خالي از هرگونه تحميل او خودش آزادانه نقاشي كند. در ذيل برخي از تفاسير در مورد نقاشي هاي كودكان ذكر مي شود.
1-خورشيد
در اغلب نقاشي هاي كودكان. خورشيد ديده مي شود. خورشيد نشانه امنيت، خوش حالي، گرما، قدرت و به قول روان شناسان خورشيد نماد پدر است. وقتي رابطه كودك و پدر خوب است خورشيد در وسط آسمان و در حال درخشيدن را مي كشد و اگر نامطلوب باشد خورشيد در پشت كوه ياقوسي در افق ديده مي شود و اگر كودك از پدرش مي ترسد خورشيد را به رنگ قرمز تند يا سياه درمي آورد البته با يك نقاشي ما به قضاوت نمي پردازيم بلكه بايد چندين نقاشي را بررسي كرد.
2-ماه
ماه نشانه نيستي است. اغلب كودكان ماه را در كنار قبر و قبرستان مي كشند و نمادي از مرگ مي دانند.
3-آسمان و زمين
آسمان به معني الهام و پاكي است. ولي زمين به معني ثبات و امنيت مي باشد. كودكان خيلي كوچك هيچ وقت خطي براي نشان دادن زمين ترسيم نمي كنند ولي در سن 6-5 سالگي كه آغاز به درك دلايل منطقي به كشيدن زمين نيز مي پردازند.
4-شكل آدم
در نقاشي كودكان اگر شكل آدمك هماهنگ باشد، احتمال زيادي وجود دارد كه كودك كاملا سازگاز باشد. اگر آدمك در اندازه كوچك يا در گوشه اي از كاغذ كشيده شده باشد، به معناي اين است كه كودك خود را كم ارزش و از ديگران پايين تر مي داند. نكشيدن دست و بازو بيانگر احساس عدم امنيت است. كودكاني كه آدم هايي با اندازه بزرگ رسم مي كنند خود را بالاتر از بقيه مي دانند و زودرنج و حساس هستند. كودكان پرخاشگر، جزئيات را به صورت اغراق آميزي بزرگ رسم مي كنند. در حالي كه كودكان خجالتي، به جزئيات صورت توجهي نكرده و غالباً آنها را رسم نمي كنند و فقط دايره صورت را مي كشند. كودكاني كه براي آدمك پا نمي گذارند ضعيف و درونگر هستند و اين كودكان آدمك را به صورت نشسته نقاشي مي كنند.
5-خانه
خانه نماد پناهگاه و هسته اصلي خانواده مي باشد كه ممكن است مورد علاقه يا تنفر كودك باشد. در سنين 5 تا 8 سالگي كشيدن خانه هايي كه در ورودي آن از بقيه خانه جدا مانده و نيز ديوارهاي بلند نشانگر خجالتي بودن كودك است بعد از 8 سالگي نشانگر خود كوچك بيني و تنهايي و در نوجواني نشانه شرم و حياي زياده از خداست. در خانواده هايي كه پدر و مادر از هم جدا شده اند. كودك براي خانه دو در ورودي مي گذارد اگر خانه به صورت قصر باشد نشانه يك پناهگاه مطلوب و اگر به صورت زندان به منزله فشار خانوادگي است.
6-كوچه
اگر كودك دچار مشكل باشد، كوچه كه محلي براي ارتباط با ديگران است را به صورت پيچ و خم دار مي كشد. كلا كوچه نماد فرار و گريز است. كودكان شاد خيابان هاي عريض و باز مي كشند. ولي كودكان داراي خانواده گسسته و ناهماهنگ معمولا در نقاشي هاي خود كوچه هاي متعدد كه در يك نقطه تلاقي مي كنند ترسيم مي كنند.
7-درخت
درختان شامل ريشه، تنه، شاخه ها و برگها مي باشند. ريشه كه در زمين فرو رفته نماد فشارهاي غريزي است. تنه پر ثبات ترين و مشابه ترين عامل به خود كودك است. بنابراين بيانگر مشخصات دائمي و عمق شخصيت اوست. شاخه ها و برگ ها نشانگر ارتباط كودك با دنياي خارج است اگر كودك به ترسيم ريشه درخت اهميت زيادي داده باشد. نشانگر طبيعت بدوي و عاشقانه و در عين حال محافظه كار و بي حركت كودك است. اگر تنه درخت به صورت كج كشيده شود نشانگر عدم ثبات كودك است. درختهايي با برگ هاي زياد و درهم نماد كودكي در خود فرو رفته كه آمادگي تغيير و تحول را ندارد و اگر درختي كه شاخه هاي آن هر كدام به سويي كشيده شده نمايانگر حساسيت شديد كودكي است كه مسائل را به سادگي مي فهمد و مي تواند با محيط سازگار شود
زينب شريفي مطلق (ضحي)

 



داستان بقچه

با اين كه دلم نوشابه زرد مي خواست، هيچ حرفي به بابا نزدم و نگفتم: «چرا براي من نوشابه سياه گذاشتي؟»
سفره باز بود و بوي كباب كوبيده، توي اتاق پيچيده بود. داشتم پيش خودم فكر مي كردم آخرين باري كه كباب خوردم كي بوده كه يادم افتاد عروسي آبجي مريم بود، درست يك سال پيش توي تابستان.
- بخور بابا، از دهان مي افتد.
با صداي بابا به خودم آمدم و ديدم كه رو به روي بشقاب برنج نشسته ام. برنج توي بشقاب مثل يك تپه سفيد پوشيده از برف بود. كباب كوبيده توي برنج هم مرا به ياد مرد لاغر و بيچاره اي مي انداخت كه سروپايش از دو طرف برف ها بيرون زده بود.
با اين كه كولر خاموش بود، احساس سرما كردم، اما باز هم به بابا چيزي نگفتم. سرم را پايين انداختم و دستم را بردم به طرف قاشق.
¤
ساعت نزديك يك و نيم است. بابا نمازش را خواند و گرفت زير كولر خوابيد. من كه حوصله ام سر رفته، بلند مي شوم و به آشپزخانه مي روم.
احساس مي كنم پاهايم سنگين شده است و من دارم آنها را به دنبال خودم مي كشم. انگار توي آشپزخانه هيچ چيزي نيست. به طرف ظرفشويي مي روم. شير آب را باز مي كنم. مشتم را زير شير مي گيرم. آب با فشار بيرون مي زند و به سرو رويم مي پاشد. چند مشت آب به صورتم مي زنم. شير را مي بندم. نگاهم به ظرف ها مي افتد. چربي ظرف ها روي آب سرد شناور شده و ظرف ها مثل كشتي هاي نيمه غرق شده با قاشق و چنگالهايشان سر از آب بيرون آورده اند.
بي اختيار به ياد ننه مي افتم. او را مي بينم كه ظرف ها را شسته، آب كشيده و گل هاي دامنش خيس خيس شده است. آن وقت من وارد آشپزخانه مي شوم و يكراست مي روم سراغ يخچال و شيشه آب خنك را برمي دارم و سر مي كشم. در يخچال كه باز مي ماند، صداي ننه به گوشم مي رسد: «در يخچال را ببند ننه، هوايش نرود بيرون...» به خودم مي آيم. مي بينم كنار يخچال فيروزه اي رنگمان ايستاده ام. دستم را به دستگيره يخچال مي گيرم. مي خواهم بازش كنم، اما انگار در يخچال را با چسب دوقلو به هم جوش داده اند.
از باز كردن در يخچال پشيمان مي شوم. بيرون از آشپزخانه يك جفت دمپايي طوسي رنگ جلويم سبز مي شود، اينها دمپايي ننه است. چه دمپايي هاي قشنگي!
دلم مي خواهد بنشينم و ببينم شماره پاي ننه چند بوده است. مي نشينم، اما نمي دانم چرا دستم خشك مي شود و نمي توانم آن را به طرف دمپايي ننه دراز كنم.
مي نشينم. بغضي در گلويم اين طرف و آن طرف مي رود و دنبال بهانه مي گردد. نمي دانم گره اين بغض كجا باز مي شود. بلند مي شوم. روي تاقچه اتاق كوچكمان چشمم مي افتد به بقچه سبز جانماز ننه.
انگار قدرت تازه اي گرفته ام. به طرف تاقچه مي روم. بقچه را برمي دارم. چه بويي دارد! اين بوي آشنا همان بويي است كه دلم را آرام مي كند. هنوز گره بقچه را باز نكرده ام كه بغضم باز مي شود. دستهايم خيس اشك شده است. بقچه كه باز مي شود، چادر نماز ننه را مي بينم؛ همان چادر نماز سفيدي كه او را مثل فرشته ها قشنگ مي كرد.
اين مهر و تسبيح مال كربلاست كه آن قديم ها مادر بزرگ سوغاتي آورده است. رو به روي سفره دوست داشتني جانماز كه مي نشينم، دلم دوباره پر مي زند و سراغ ننه را مي گيرد. يك دفعه فكري به خاطرم مي رسد. تسبيح تربت كربلا را برمي دارم و بقچه جانماز ننه را مي بندم.
از كشوي اول جاظرفي كيسه فريزري را درمي آورم و تسبيح را مي گذارم توي آن. به اتاق بزرگ مي روم. نسيم خنك كولر مي خورد به پيشاني ام. بابا بيدار شده است. سلام مي كنم. با صدايي گرفته جوابم را مي دهد و مي گويد: «پسرم يك ليوان آب...» فوري به آشپزخانه مي روم و ليوان و پارچ آب را از يخچال برمي دارم.
پيش بابا برمي گردم. مي بينم او از جايش بلند شده و دارد به عكس يادگاري مشهد نگاه مي كند. ننه و بابا دو طرف ايستاده اند و من و آبجي مريم وسطشان. من چسبيده ام به چادر سياه ننه. اين عكس مال چهارسال پيش است، همان وقتي كه من كلاس دوم ابتدايي بودم.
ليوان و پارچ را مي گذارم روي تاقچه. بابا از آب پارچ توي ليوان مي ريزد. صداي آب دوباره مرا به ياد ظرف شستن ننه مي اندازد. به ياد ظرفهاي نشسته مي افتم. رو به بابا مي كنم و مي گويم: «بابا، بروم ظرفها را بشويم؟»
بابا نگاهم كه مي كند، مي بينم كه چشمهايش كمي سرخ شده است. آرام مي گويد: «نه، دير مي شود، باشد وقتي برگشتيم.»
¤
توي راهروي بيمارستان آبجي مريم و اكبر آقا شوهر خواهرم را مي بينم. توي دست اكبرآقا كيسه اي با دو تا كمپوت سيب و گيلاس و چند تا سانديس ديده مي شود.
بابا هم نيم كيلو پسته خريده است. آبجي مريم يك دسته گل قشنگ توي دستش گرفته كه بيشتر گلهايش سفيد است.
پشت در آسانسور مي ايستيم. در كه باز مي شود. به دست اكبر آقا نگاه مي كنم. دكمه شماره پنج را فشار مي دهد. آسانسور در طبقه پنجم مي ايستد. بيرون كه مي آييم، چشمم مي خورد به تابلوي دختر كوچولويي كه انگشت نشانه دست راستش را به علامت «هيس» جلوي صورتش گرفته است.
توي راهرو حركت مي كنيم، كفپوش ها برق مي زند، مي ترسم ليز بخورم.
جلوي در مي رسيم. آبجي مريم جلوتر مي رود. خانم پرستار با لباس سفيدش كه مرا ياد چادر نماز ننه مي اندازد، جلوي در سبز مي شود.
-نيم ساعت پيش، او را از اتاق عمل آورده اند، مواظب باشيد، بلند صحبت نكنيد. وارد اتاق مي شويم. ننه را مي بينم كه خوابيده است. روپوش آبي رنگ بيمارستان اصلا به ننه نمي آيد. انگار ننه را لاغر و رنگ پريده نشان مي دهد. دور ننه حلقه مي زنيم.
¤
به ساعت نگاه مي كنم. پنج دقيقه به چهار است. ننه هنوز به هوش نيامده است. وقت ملاقات دارد تمام مي شود. باز به دست راست ننه نگاه مي كنم. دلم مي خواهد خم بشوم و دست ننه را ببوسم.
بابا، آبجي مريم و اكبرآقا راه مي افتند كه از اتاق بيرون بيايند. من هم مي خواهم حركت كنم، اما نمي توانم.
مي ايستم. همه كه از اتاق بيرون رفتند، دست در جيبم مي برم.
با صداي خش خش كيسه فريزر، دست ننه تكاني مي خورد. تسبيح تربت كربلا را بيرون مي آورم و آرام مي گذارم توي دست راست ننه.
از اتاق كه بيرون مي آيم مي دوم تا به بابا برسم. توي راه عكس دست راست ننه را مي بينم كه قطار تسبيح از ميان آن عبور مي كند. باز به ياد ظرفها مي افتم و مي بينم كه ننه همه را شسته، آب كشيده و گل هاي دامنش خيس خيس شده است.


 



عطر گل محمدي

براي رفع مهمات و جمله آفات
فرست بهر نبي ختم انبيا صلوات
نسيم خدابخشي. اول دبيرستان. بندرعباس
گر تو را هست به دل آرزوي قبر رضا
به غريب الغربا شاه خراسان صلوات
نينا فريد. آموزگار كرج
صحبتي شد كه خدا باب نجاتي بفرست
تلخي ذائقه را شاخه نباتي بفرست
مي رسد با علم سبز امامت بر دوش
از چه خاموش نشستي صلواتي بفرست
فاطمه گوهري. همدان
ز دعا و ز كمال و زنجات
بفرست برگل بي خار، محمد صلوات
مهدي رويوران. دوم راهنمايي. تهران

 



اگر دستم به 20 برسد...

اگر دستم به نمره20 برسد پوستش را مي كنم و به او مي گويم: «آخر اي نمره حسابي! پدر بچه هاي مردم را درآورده اي! بلايي سربچه هاي معصوم آورده اي كه كاري ندارند الا اينكه صبح تا غروب بنشينند و يك مشت معلومات و مجهولات را بدون اينكه پي به معني آن ببرند، حفظ كنند تا بتوانند چند عدد 20 از جنس تو در كارنامه به دست آورند و باعث سربلندي پدر و مادرشان بين در و همسايه شوند!»
اي 20 بدجنس! تو باعث شده اي كه بچه ها بخصوص وقت امتحان هرچه ناخن دارند بجوند و اگر دستشان ديگر ناخني نداشته باشد، ناخنهاي پايشان را در خانه بجوند.
اي 20 سنگ دل! كه بارها باعث شده اي اشك از ديدگان هجده و نوزده گرفتگان جاري شود و آنان احساس كنند كه دچار بزرگترين مصيبت هاي جبران ناپذير زندگي شده اند.
اصلا معلوم نيست كدام پدر بيامرزي (كه الهي جز جگر بزند!) كي و كجا اين قانون را وضع كرد كه هر كه در امتحانات كمتر از 20بگيرد، تنبل و بداخلاق و نان حرام كن باباست!
اگر دستم به نمره 20 برسد آنقدر توي سرش مي كوبم تا حسابي گرد شود و بعد مثل يك توپ آن را چنان با قدرت شوتش مي كنم كه از صحنه تعليم و تربيت در آموزش و پرورش براي هميشه محو گردد!
افسانه آهنگري. كرمانشاه

 

(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14