(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 26 خرداد 1387 - 11 جمادي الثاني 1429 - 15 ژوئن 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189108
 

حضور آيت الله خامنه اي در جنگ به روايت عكاس ويژه ايشان خط مقدم با طعم نان قندي
به مناسبت بيست و ششمين سالگرد ربايش پرچمدار فتح خرمشهر به دست
عوامل مزدور رژيم صهيونيستي نخستين يادواره «خورشيد دو كوهه»
به ياد سيدآزادگان، ابوترابي دل بردي از ما به يغما



حضور آيت الله خامنه اي در جنگ به روايت عكاس ويژه ايشان خط مقدم با طعم نان قندي

محمد صرفي
نزديك ترمينال جنوب ، روبروي پارك خزانه عكس بزرگي نصب شده بود با عنوان پوستر مقاومت؛ ما تا آخر ايستاده ايم.
با خودم گفتم راستي داستان اين عكس چيست؟ و اولين سوال آغازي مي شود براي ديگر سوال ها.
وقتي پاي صحبت هاي بهرام محمدي فرد عكاس سابق روزنامه جمهوري اسلامي كه حدود دو سال اول جنگ همراه مقام معظم رهبري بود- و از حضور ايشان در صحنه هاي خطر عكاسي كرده است- مي نشيني تازه مي فهمي جنگ چقدر ناگفته دارد و جعبه سياه جنگ همين آدم هاي به ظاهر ناشناخته و معمولي هستند كه شايد هيچوقت كسي به سراغ آنها نرود.
بعضي ها خود را جعبه سياه جنگ مي دانند اما ناگفته هاي جنگ در دل بسيجي ها است. همانها كه در جنگ بزرگ شدند و هنوز هم كمتر كسي آنها را مي شناسد كه مردان خدا در آسمان از روي زمين شناخته شده ترند.
¤ لطفا خودتان را معرفي كنيد.
- من محمدي فر در سال 1337 در نارمك تهران به دنيا آمدم. از سال 1355 عكاسي را شروع كردم. از مبارزات و تظاهرات زمان انقلاب هم عكاسي كردم. بعد از پيروزي انقلاب براي نيروي هوايي ارتش عكاسي مي كردم كه يكي از دوستان گفت حزب جمهوري اسلامي مي خواهد روزنامه راه بيندازد و عكاس مي خواهد. آدرس داد و ما هم رفتيم.
آقاي «آقازاده» مدير داخلي بود. مهندس «ميرحسين موسوي» سردبير بود و چند نفر ديگر هم بودند. تعداد خيلي معدودي بوديم.
¤ آقا هم آن زمان در روزنامه بودند؟
- نه خير، ايشان جزء كادر حزب جمهوري اسلامي بودند ولي هفته اي يكي دو بار مي آمدند و سر مي زدند.
¤ كار را چطور شروع كرديد؟
- همان طور كه گفتم. تعدادمان خيلي كم بود. امكاناتي هم نداشتيم. مكان اوليه هم طبقه دوم ساختماني بود در فردوسي كه دو سه تا اتاق هم بيشتر نداشت. يكي از اتاق ها هم آشپزخانه بود.
مهندس موسوي يك ماشين داشت كه همه كارهاي روزنامه با همان انجام مي شد و با آن اين طرف و آن طرف مي رفتيم.
¤ ماشين چي بود؟
- يك پژوي قديمي البته چند تا از بچه ها هم موتور داشتند و از آنها هم استفاده مي كرديم.
¤ كار چاپ كجا انجام مي شد؟
- روزنامه از همان روزهاي اول چاپ شد و روي دكه هاي مطبوعات رفت. كار چاپش هم توسط كيهان انجام مي شد. بالاخره كيهان كاركنان قديمي وحرفه اي داشت و نيروهاي روزنامه جمهوري اسلامي تازه كار بودند و در اين زمينه تخصص نداشتند. البته امكاناتي هم در كار نبود.
پس از مدتي به ساختمان سازمان آگهي هاي كيهان نقل مكان كرديم و آنجا مستقر شديم. كم كم نيروهاي بيشتري جذب شد.
چند وقت بعدش مهندس موسوي وزير خارجه شد و تعدادي از بچه ها را هم با خود به وزارت امورخارجه برد. بعد از ايشان آقاي مهاجري آمدند و سردبير شدند. پس از انفجار هفت تير و شهادت آيت الله بهشتي، آقاي خامنه اي صاحب امتياز روزنامه شدند. تا پيش از اين ماجرا حزب جمهوري اسلامي صاحب امتياز روزنامه بود.
¤ شهيد حسن باقري آن زمان در جمهوري اسلامي بود؟
- بله. ما با هم كار مي كرديم. همان روزي كه ماجراي حمله آمريكا به طبس پيش آمد، مهندس موسوي به ما گفت آمريكا در طبس نيرو پياده كرده است. هنوز 24 ساعت هم از قضيه نگذشته بود و كسي نمي دانست دقيقا چه اتفاقي افتاده است. مهندس به ما گفت برويد آنجا.
روزنامه تازه يك خودرو «آهو» خريده بود. من وحسن باقري و دو تا از پاسدارهايي كه جزء نگهبانان روزنامه بودند همان روز راه افتاديم سمت طبس. از روي نقشه گفته بودند كجا بايد برويم. يك فرودگاه متروكه بود. ذهنيت ما اين بود كه آمريكايي ها هنوز آنجا هستند.
¤ اگر اين طور فكر مي كرديد، پس براي چه مي رفتيد؟
- خب مي خواستيم برويم ببينيم چه خبر است ديگر!
راه افتاديم و رفتيم. ظهر فردا رسيديم به محل حادثه. هيچ كس آنجا نبود و ما اولين افرادي بوديم كه رسيديم. البته يك ربعي كه گذشت ماشين ژاندارمري هم آمد و محل را محاصره كرد.
چند جنازه اطراف هواپيما و هلي كوپترها افتاده بود. دستگاه هاي آب شيرين كن هم با خودشان آورده بودند كه شما در عكس هاي منتشر شده نمي بينيد چون ژاندارمري بعضي از وسايل از جمله اينها را جمع كرد.
دور هلي كوپترهاي سالم را هم مين گذاري كرده بودند كه من از آنها هم عكس گرفتم. خيلي دلم مي خواست بروم داخل هلي كوپترهاي سالم اما به خاطر همين مين ها نمي شد رفت. من كمي با مسائل نظامي هم آشنا بودم.
خلاصه ما چند ساعتي مانديم و عكس گرفتيم و راه افتاديم سمت تهران.
حسن باقري گفت اول برويم مشهد زيارت كنيم بعد برويم تهران. من گفتم دير مي شود بهتر است اول عكس و خبر را برسانيم كه حسن قبول نكرد و رفتيم مشهد.
البته يك بار خوابش برد و به راننده گفتم دور بزن برو تهران.چند كيلومتر هم رفته بوديم كه بيدار شد و باز دوباره راهي مشهد شديم.
¤ گفتيد با مسائل نظامي آشنا بوديد. توضيح مي دهيد؟
- چند ماه قبل از جنگ من وحسن باقري به مدت سه ماه يك گزارش كامل از نوار مرزي غرب و جنوب غرب كشور براي آقاي خامنه اي كه آن زمان نماينده حضرت امام در شوراي عالي دفاع بودند تهيه كرده بوديم.
¤ علت تهيه اين گزارش چه بود؟
- خب عراق از همان اوايل تجاوزات پراكنده اي در بعضي نقاط داشت و مرزها حالت عادي نداشتند. مسئولين هم مي خواستند از اوضاع مرزي ارزيابي داشته باشند.
يك نكته تا يادم نرفته در مورد طبس بگويم. الآن يك بحث هايي مي شود كه بني صدر خائن بود يا نبود. كسي كه آن وسايل و آن مدارك مهم را بمباران و محمد منتظر قائم را هم به شهادت مي رساند، نمي تواند احمق باشد. او حتما خائن است. البته بني صدر از اين ماجراها زياد دارد.
¤ از چه زمان با آقا راهي جبهه شديد؟
- چند روزي از پايان كار آن گزارش گذشت كه جنگ به طور رسمي شروع شد. ما آمديم تهران و چند هفته بعد به مهندس موسوي گفتم مي خواهم با گروه چمران به جبهه بروم.
رفتم ساختمان نخست وزيري و از آنجا هم راهي اهواز شدم. مقر اصلي گروه جنگ هاي نامنظم به فرماندهي شهيد چمران ساختمان استانداري معروف به كاخ استانداري بود. بعدازظهر بود كه رسيدم آنجا.
شهيد چمران درحال قدم زدن در حياط بود. بعد از معرفي و سلام و احوال پرسي، گفت: نمي ترسي؟ من هم گفتم: نه! از چي بترسم!
شهيد چمران خودش هم به عكاسي خيلي علاقه داشت.
گفت امشب يك عمليات چريكي داريم اگر خسته نيستي همراه مان بيا. من هم گفتم، خسته نيستم و مي آيم.
نيمه شب راه افتاديم و پس از چند ساعت پياده روي نزديك صبح به منطقه مورد نظر رسيديم. دو گروه بوديم. من با چمران و عده اي ديگر بودم. يك گروه هم از سمتي ديگر حركت كرده بودند.
همه پشت يك تپه نشستيم. چمران رفت جلوتر و با دوربين نگاه كرد و به من اشاره كرد بروم پيشش و وقتي رفتم گفت خيلي آهسته سرت را بيار بالا و نگاه كن. از داخل دوربين نگاه كردم. البته فاصله خيلي كم بود و دوربين هم نمي خواست.
يك روستايي بود و عراقي ها همه جا ديده مي شدند. بالاي پشت بام ها و اين طرف و آن طرف. تا به حال چنين صحنه اي نديده بودم و برايم تازگي داشت و عجيب بود.
كمي بعد چمران دستور آتش داد و دو گروه به سمت عراقي ها شليك كردند. گروه چمران سلاح سنگين نداشت و نمي توانست منطقه اي را تصرف كند. فقط ضربه مي زد و به موضع قبلي برمي گشت.
ديگر هوا كاملا روشن بود كه با سرعت شروع به عقب نشيني كرديم.
من يك عكسي آنجا گرفتم كه خيلي گل كرد و پوستر شد. يك رزمنده اي بود كه دور خودش قطار فشنگ بسته بود تير بارش روي كولش بود و من از پشت سر عكس گرفتم.
اين اولين حضور من در يك عمليات جنگي بود كه خيلي هم پرحادثه و هيجان انگيز بود.
چند روز بعد از اين ماجرا رفتم تهران از طرف روزنامه گفتند آيت الله خامنه اي هر هفته به جبهه مي رود و قرار است شما به عنوان عكاس همراه ايشان بروي. آدرس دادند و صبح شنبه من رفتم جلوي خانه ايشان كه آن وقت در خيابان ايران بود. ايشان مشغول صبحانه بود و تعارف كردند و ما هم رفتيم داخل. بعد از خوردن صبحانه رفتيم به سمت فرودگاه مهرآباد.
ديگر كارمان به صورت هفتگي همين بود. شنبه هر هفته من مي رفتم جلوي خانه ايشان و از آنجا با محافظشان مي رفتيم فرودگاه، با يك بليزر آبي رنگ. هر هواپيمايي كه عازم اهواز بود با همان مي رفتيم. دو سه روز اول ايشان از خطوط مقدم بازديد مي كردند و بعد هم با فرماندهان و مسئوليني كه آنجا بودند جلسه مي گذاشتند. با ارتشي ها، بچه هاي جنگ هاي نامنظم، عشاير و گروه هاي مختلف جلسه داشتند.
پنج شنبه هم برمي گشتيم تهران. ايشان امام جمعه تهران بودند. شنبه باز دوباره راه مي افتاديم به سمت اهواز. هواپيما هم اغلب «سي-130» بود كه مهمات مي برد.
¤ در خيلي از عكس ها ايشان را با لباس نظامي مي بينيم. اهواز لباس نظامي مي پوشيدند؟
-نه. از خانه كه مي خواستند بيايند، لباس نظامي را زير لباس روحانيت مي پوشيدند و لباس روحانيت را در هواپيما در مي آوردند. در منطقه هميشه با لباس نظامي بودند.
¤ كفش؟
-پوتين مي پوشيدند.
¤ نكته جالبي يادتان مي آيد؟
- بعضي وقت ها از خانه ايشان كه راه مي افتاديم، به ميدان توحيد كه مي رسيديم نگه مي داشتيم و نان قندي يزدي مي گرفتيم. براي توي راه. ايشان علاقه داشتند.
¤ بعد از رسيدن به اهواز چه مي كرديد؟
- بستگي داشت كي برسيم. معمولا بعدازظهر مي رسيديم كه در اين صورت شب استراحت مي كرديم و صبح خيلي زود عازم خط مي شديم. خط هم كه مي گويم، خط مقدم به معناي واقعي آن. يعني جاهايي كه درگيري مستقيم بود و هر لحظه امكان كشته شدن و حتي اسارت هم وجود داشت.
ايشان جزء معدود مسئوليني بود كه من ديدم اين طور برخورد مي كرد و باشجاعت خاصي به صحنه هاي خطر پا مي گذاشت به طوري كه بدون اغراق بعضي وقت ها حتي من كه آن وقت جوان بودم هم كم مي آوردم.
¤ شما از شنبه تا پنج شنبه همراه ايشان بوديد؟
- نه من فقط وقتي ايشان به خط مي رفتند همراهشان بودم و در جلسات شركت نمي كردم. بعد از بازديد از خط من با گروه جنگ هاي نامنظم دكتر چمران همراه مي شدم و در عمليات هاي آنها شركت مي كردم و پنج شنبه دوباره برمي گشتم و با ايشان به تهران مي آمديم. البته بعضي وقت ها هم من نمي آمدم و در منطقه مي ماندم.
¤ ماجراي اين عكس راكه به عنوان پوستر مقاومت منتشر شد توضيح مي دهيد؟
- در توضيح اين عكس نوشته اند بهار گرفته شده اما تا جايي كه من به خاطر دارم تابستان سال 60 بود و هوا هم خيلي خيلي داغ بود. آيت الله خامنه اي يك سري كار در اهواز داشتند كه انجام دادند و از آنجا با هلي كوپتر به آبادان رفتيم.
در آبادان ايشان با آقاي جمي امام جمعه شهر حدود يك ساعتي ديدار كردند و بعد هم با تعدادي از ارتشي ها.
ايشان گفتند برويم مقر سپاه كه آن موقع شهيد جهان آرا مسئول آن بود. رفتيم به مقر سپاه و بعد از حال و احوال با جهان آرا، ايشان از آقا پرسيدند ناهار خورده ايد؟ كه ايشان گفتند نه، چي داريد؟ جهان آرا گفت تن ماهي، نان لواش خشك و ماست.
آيت الله خامنه اي گفتند هوا خيلي داغ است و خوردن تن ماهي خطرناك، همان نان و ماست را مي خوريم.
خلاصه سفره را انداختند و ناهار را آوردند. هنوز يادم است كه ماست از شدت گرما چنان ترش شده بود كه مي جوشيد. طوري بود كه وقتي مي خوردي گلو و معده را مي سوزاند.
بعد از ناهار ايشان گفتند برويم داخل خرمشهر. آن وقت خرمشهر به طور كامل در اشغال عراقي ها بود. بچه ها يك تونل عجيب و غريب و طولاني اي حفر كرده بودند كه وسط خرمشهر سردرمي آورد و مي رفتند در قلب شهر، وسط عراقي ها ديده باني مي كردند. خروجي تونل يكي از خانه هاي خرمشهر بود.
ايشان، جهان آرا، عبدالله نوراني و من وارد تونل شديم و راه افتاديم. راه آنقدر طولاني بود كه چند بار براي استراحت توقف كرديم. خلاصه رفتيم و وسط خرمشهر سردرآوريم. ايشان و شهيد جهان آرا با دوربين مشغول ديده باني شدند و در مورد وضعيت شهر و نيروهاي دشمن با همديگر صحبت كردند.
يك عكسي هم من آنجا از ايشان و جهان آرا گرفتم كه با دوربين در حال نگاه كردن به شهر هستند.
بعد دوباره وارد تونل شديم و از سر ديگر آن كه در كوت شيخ بود خارج شديم.
اين عكسي را كه به عنوان پوستر مقاومت معروف شد دقايقي بعد از خارج شدن از آن تونل گرفتم. البته جهان آرا در عكس نيست و چند نفر ديگر اضافه شده اند. همانطور كه گفتم چند دقيقه بعد از خروج از تونل بود.
¤ كسي به ايشان توصيه نمي كرد به اين جاهاي خطرناك نروند؟ مانع نمي شدند؟
- بله، خيلي ها مي گفتند اما ايشان به اين حرف ها توجهي نداشت و مي رفت. يكي از چيزهايي كه من را رنج مي دهد ادعاي بعضي ها در مورد حضور در جبهه است.
اين ادعا حضور آيت الله خامنه اي را كم رنگ مي كند. چون در ظاهر اسم هر دو حضور است اما حضور آن كسي كه به دل خطر مي رود با كسي كه مي رفت در سنگر بتن آرمه اي كه هيچ گلوله و موشكي به آن كارگر نبود، يكي است؟ من چون از نزديك بودم و مي ديدم، مي دانم كه خيلي از حرف ها فقط ادعاست. بگذريم.
بعد از درآمدن از تونل ايشان براي بچه هاي فدائيان اسلام در مقرشان كه كاروانسرا بود سخنراني كرد و شب رفتيم به مقر سپاه. نيمه هاي شب من متوجه شدم معده ايشان به دليل خوردن آن ماست ترش به شدت درد گرفته، طوري كه حتي نمي توانند بخوابند.
من يك مقداري قرص همراهم بود كه قرص معده به ايشان دادم و حالشان كمي بهتر شد.
¤ شخصيت ايشان را چطور ديديد؟
- شخصيت خاصي داشتند. حالا يك وقت فكر نكنيد چون ايشان رهبر است من دارم اين حرف ها را مي زنم. نه خير، من قبل از رهبري ايشان هم همين حرف را مي زدم و چند بار هم چاپ شده است. ايشان يك تيپي داشت كه آدم ساكني نبود و يك جا بند نمي شد. دائم در حال فعاليت و حركت بود. سر نترسي هم داشت. يادم مي آيد بعد از فوت آيت الله طالقاني، منافقين در تهران راه افتاده بودند و شعار مي دادند؛ «بهشتي، بهشتي، طالقاني رو تو كشتي». يك بار كه ما از منطقه برمي گشتيم و از فرودگاه مي آمديم دقيقا در موازات اينها حركت مي كرديم. منافقين همينطور شعار مي دادند و مي رفتند و ما هم كنارشان بوديم. ايشان لباس نظامي داشتند و خدا رحم كرد كه ايشان را نشناختند. چون اگر شناخته بودند با آن خصومتي كه داشتند مطمئنا بلايي سرشان مي آوردند. در آن وضعيت خطرناك و بحراني كه من خيلي نگران بودم مي ديدم ايشان خيلي آرام است و ترسي در چهره شان نبود.
¤ اسلحه هم داشتند؟
- بله يك كلت داشتند كه به كمرشان مي بستند و يك كلاش]كلاشينكف[ هم داشتند كه به گمانم شخصي و مال خودشان بود.
خشابش هم معمولي نبود و دو تا خشاب را به هم وصل كرده بودند. فكر كنم 60 تا تير مي خورد.
¤ تا چه موقع با آقا در جبهه بوديد؟
از اول جنگ شروع شد و يك سال و خورده اي، حدود دو سال طول كشيد. بعد از رياست جمهوري ايشان ديگر نمي توانستند شش روز هفته به منطقه بيايند. البته مرتب مي آمدند اما نه مثل سابق.
¤الان عكس هايي كه گرفتيد كجاست؟
- خوب من عكاس روزنامه بودم و عكس ها و نگاتيوها را به روزنامه تحويل مي دادم. البته تعدادي كمي هم براي خودم مي گرفتم. كمي از عكس ها در روزنامه چاپ شد و بقيه به آرشيو رفت. عكس هايي كه آنوقت كسي قدرشان را نمي دانست.
چند سال پيش كه به روزنامه مراجعه كردم ديدم خيلي از عكس ها نيست و مفقود شده است. مثل عكس هايي كه از مقام معظم رهبري و شهيد چمران گرفتم كه الان موقع انتشارشان بود.
¤شما بني صدر را هم در جبهه ديديد؟
- بله. يك عملياتي بود بين سوسنگرد و اهواز كه الان اسمش يادم نيست. عراقي ها تا دروازه اهواز آمده بودند كه بچه ها در آن عمليات آنها را 50 كيلومتر عقب زدند. كلي توپ و تانك جا گذاشته بودند و كسي نبود اينها را به عقب منتقل كند.
بني صدر به منطقه آمد. شهيد فلاحي هم همراهش بود. رفتيم به كانكس فرماندهي. همان وقت عراقي ها يك آتش سنگيني را روي منطقه ريختند و شروع كردند به پيشروي. يك هواپيما آمد كه از بس پايين پرواز مي كرد من مي سگفتم الان بالش به زمين مي خورد. خلاصه هياهويي در كانكس فرماندهي ايجاد شد و هر كسي پشت بي يم يك چيزي مي گفت. يكي مي گفت خوديه و يكي مي گفت مال دشمنه. دعوا سر زدن و نزدنش بود كه بالاخره دستور دادند بزنيد كه زدند و بعد معلوم شد خودي بوده.
در همان حين از بس آتش زياد بود بني صدر از كانكس دويد بيرون تا يك جايي پنهان شود. به شدت ترسيده بود و فكر مي كرد بيرون امن تر است. رفت در يك گودال كوچكي پنهان شد و دستهايش روي سرش بود كه فلاحي هم خيلي عادي بالاي سرش ايستاده بود. من از اين صحنه عكس گرفتم و الان هست. ترس شديد و مشهود بني صدر و آرامش فلاحي.
يك كمي كه آتش كمتر شد بني صدر بلند شد و به فلاحي گفت: تيمسار اگر اين ضدهوايي ها خرابند، چرا نمي دهيد تعمير كنند؟
فلاحي يك خنده اي كرد و گفت: آقاي دكتر! اينها ضد هوايي نيست، آشپزخانه صحرايي هستند! هر چيزي كه لوله داشت كه ضد هوايي نسيت!
آشپز خانه صحرايي وسيله اي بود كه لوله بلندي داشت و ديگ هاي غذا را در آن مي گذاشتند تا گرم بماند يا غذا بپزد. بني صدر فرق ضد هوايي و آشپز خانه صحرايي را نمي دانست و خيلي هم ترسو بود.
¤ صحنه اي هست كه هيچوقت از يادتان نرود؟
- يك روز با شهيد چمران در كاخ استانداري بوديم كه ديديم يك جيپ آمريكايي آمد داخل حياط. يك جوان شايد 25 ساله اي از آن پياده شد و بعد از سلام و احوالپرسي به چمران گفت: من تبريزي هستم. فرش هاي خانه ام را فروختم. 2500 تومان اين جيپ را خريدم و آوردمش تا روي آن توپ 106 ببنديد و بروم بجنگم.
شهيد چمران اشك در چشم هايش جمع شده بود.
¤از شهيد حسن باقري بگوييد. چطور شد كه يكدفعه از خبرنگاري رفت در كسوت يك فرمانده بزرگ؟
- حسن خيلي حرف نمي زد. يك دوربين داشت كه از همه چيز عكس مي گرفت. عكس هايش هنري نبود. نظامي مي گرفت. مثلاً از يك راه از يك نهر و از اين جور چيزها.
وقتي در خط ديدمش گفتم حسن اينجا چكار مي كني؟ خنديد و چيزي نگفت.آدم تودار و آرامي بود.
¤چند تا عكس در جنگ گرفتيد؟
- حدود 8هزار تا براي خود گرفتم و پنج شش برابر هم براي روزنامه. حدود 50 هزار تايي مي شود.
¤كجا مجروح شديد؟
- عمليات خيبر بود هنوز كسي خيلي با شيميايي آشنايي نداشت. شيميايي زدند و ما هم ماسك زديم. بچه ها كه با ضد هوايي مي زدند صحنه خيلي زيبايي بود و گفتم عكس بگيرم. با ماسك نمي شد و با خودم گفتم چند ثانيه كه آدم طوري نمي شود.
ماسك را درآوردم عكاسي كردم. همانجا شيميايي شدم. در يكي ديگر از مراحل همين عمليات هم موج انفجار مرا گرفت كه آن هم براي خودش ماجرايي دارد و تا مرز اسارت هم پيش رفتم و خواست خدا بود كه كه اسير نشدم چون راه را گم كرده بودم و اشتباهي سمت عراقي ها مي رفتم.
¤حرف آخر؟
- دلم براي آن روزها تنگ شده.

 



به مناسبت بيست و ششمين سالگرد ربايش پرچمدار فتح خرمشهر به دست
عوامل مزدور رژيم صهيونيستي نخستين يادواره «خورشيد دو كوهه»

بسمه تعالي
- صلوات و سلام خداوند بر ارواح طيبه ي شهيدان و بر رزمنده ي با اخلاص بي نشان حاج احمد متوسليان
حضرت آيت الله خامنه اي
پاسداشت قهرمان ملي حماسه دفاع مقدس سرلشكر پاسدار مهندس احمد متوسليان برگزار مي گردد:
درهمين راستا از كليه هنرمندان، شاعران و نويسندگان علاقمند به آفرينش آثاري در حوزه گراميداشت پيكار و ايثار آن يار سفر كرده، دعوت به عمل مي آيد؛ تا دراين همايش ادبي- هنري شركت نمايند.
موضوع فراخوان:
مقالات پژوهشي (در حوزه اخلاق فرماندهي، توان سازمان دهي و مديريت عملياتي)
داستان كوتاه
فيلم نامه نويسي (مستند- داستاني)
شعر
خاطره و عكس
به سه اثر برتر درهريك از حوزه هاي نگارشي مذكور جوايز ارزشمندي اهدا خواهد شد.
خواهشمند است آثار خود را حداكثر تا پانزدهم مرداد 1387 به صندوق پستي (17665.463) ارسال نماييد.

 



به ياد سيدآزادگان، ابوترابي دل بردي از ما به يغما

حجت الاسلام والمسلمين سيدعلي اكبر ابوترابي، در سال 1318 هجري شمسي در شهر مقدس قم متولد شد. پدر بزرگوارش آيت الله سيدعباس ابوترابي، فرزند آيت الله سيدابوتراب و مادرش دختر آيت الله سيدمحمدباقر علوي قزويني است. حجت الاسلام ابوترابي تحصيلات ابتدايي تا پايان دوره دبيرستان را با موفقيت سپري كرد و در سال 1336، موفق به اخذ ديپلم رياضي شد. پس از اخذ ديپلم با توصيه پدر بزرگوارش به تحصيل دروس ديني علاقمند شد و در سال 1337 به مشهد مقدس عزيمت و در مدرسه نواب اقامت گزيد.
با آغاز نهضت امام خميني(ره) در سال 42، همراه با حاج آقا مصطفي وارد جريانات سياسي شد و در تظاهرات مردم قم در 15 خرداد سال 42، حضوري فعال داشت. در هجوم عوامل رژيم ستمشاهي به مدرسه فيضيه، مورد ضرب و شتم مأمورين شاه قرار گرفت. در پي تبعيد حضرت امام(ره) به نجف اشرف به آنجا رفته و مشغول تحصيل شد و در محضر امام راحل (ره) از درس خارج فقه و اصول معظم له بهره مند شد.
پس از حدود شش سال تحصيل در نجف، هنگامي كه اعلاميه هاي امام خميني(ره) را در كيف خود جاسازي كرده بود تا به ايران بياورد، در مرز خسروي بازداشت شد و ساواك او را به زندان قصر شيرين و سپس به زندان كرمانشاه و زندان كميته مشترك و پس از آن به زندان اوين منتقل كرد و او را مورد شكنجه و بازجويي قرار داد. پس از آزادي از زندان، فصل جديدي در فعاليت هاي سياسي ايشان آغاز شد و همراه با شهيد مجاهد، سيدعلي اندرزگو علاوه بر مبارزات سياسي، به سازماندهي جهاد مسلحانه همت گماشتند و در اين دوره بارها مورد تعقيب ساواك قرار گرفتند.
مرحوم ابوترابي، با افرادي چون شهيد رجايي ارتباط نزديك و همكاري تنگاتنگي داشت و در جلسات ماهانه شهيد آيت الله بهشتي شركت مي كرد و از نزديك با آن شهيد عزيز در زمينه جذب نيروهاي فعال و تحصيل كرده همكاري داشت.وي همچنين با ساير مبارزان و علماي مجاهد دوران ستمشاهي، از جمله رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت الله خامنه اي همكاري و ارتباط داشت.
همزمان با آغاز جنگ تحميلي، با لباس رزم به سوي جبهه رفت و در كنار شهيد دكتر مصطفي چمران و در ستاد جنگ هاي نامنظم به سازماندهي نيروهاي مردمي پرداخت و شخصاً به ماموريت هاي شناسايي رزمي و دشوار مي رفت. آزادي منطقه پرحادثه و خطرناك «دب حردان» به فرماندهي وي و در راس يك گروه متشكل از 100 رزمنده فداكار، يكي از اقدامات اوست.
مرحوم ابوترابي سرانجام در روز 26 آذرماه سال 59 در جريان يكي از ماموريت هاي شناسايي كه براي تكميل شناسايي قبلي خويش انجام داد تا نيروهاي ستاد جنگ هاي نامنظم آماده يك عمليات گسترده شوند، بر اثر اشتباه يكي از همراهان خود، در حالي كه هفت كيلومتر از نيروهاي خودي دور شده و تا 200 متري دشمن پيشروي كرده بود، هنگام بازگشت مورد شناسايي دشمن بعثي قرار گرفت و گرچه مي توانست خود را از دام دشمن برهاند، اما چون قصد داشت همراهان خود را نجات دهد، با تانك و نفربر به تعقيب وي پرداختند و نهايتاً به اسارت دشمن درآمد. مرحوم ابوترابي پانزده ماه اول اسارت را در سلول هاي زندان هاي بغداد و تحت شديدترين شكنجه ها گذراند ودر اراده پولادين اين مرد خدا خللي ايجاد نشد تا پس از سپري كردن سختي هاي فراوان و دوبار تا پاي چوبه دار رفتن با لطف و رحمت الهي و امدادهاي غيبي، ايشان به اردوگاه و جمع اسيران ايراني منتقل شد.
حجت الاسلام ابوترابي پس از حضور در جمع ساير اسيران، با رهبري حكيمانه خود و با تمسك به ائمه معصومين(ع) و با معنويت و سعه صدر و حلم و بردباري فوق العاده مكر و حيله دشمنان بعثي را بي تاثير كرد و شمع محفل اسيران شد و در جهت تقويت روحيه مقاومت و ايمان آنان از هيچ اقدام و ايثاري دريغ نورزيد، هدف و راه را به آنان نشان مي داد و چون ابري فياض، اميد و ايمان را بر آنان مي باريد. اردوگاه هاي عنبر، موصل 1، 3، 4 و رماديه و تكريت 5، 17، 18 و نيز سلول هاي زندان هاي بغداد شاهد خوبي ها و مجاهدت هاي خستگي ناپذير آن عارف حكيم هستند. اين عارف مجاهد، پس از 10 سال اسارت سرانجام در سال 1369، همراه با خيل آزادگان سرافراز به ميهن اسلامي بازگشت و به جاي آنكه پس از 30 سال مبارزه و تلاش طاقت فرسا به استراحت بپردازد، راهي دشوارتر را در پيش گرفت و همراهي آزادگان و پي گيري مشكلات آنان را وظيفه خود مي دانست و در اين راه تمام تلاش و توان خود راصرف كرد و در تاريخ 69.7.7 با حكم رهبر معظم انقلاب در جايگاه نماينده ولي فقيه در امور آزادگان قرار گرفت و تمام سعي خويش را به كار بست تا آزادگان، مايه عزت و تقويت نظام جمهوري اسلامي باشند.
در دوره هاي چهارم و پنجم مجلس شوراي اسلامي، با رأي بالاي مردم قدرشناس تهران به عنوان نفر دوم و سوم به مجلس راه يافت و در خانه ملت، با نطق هاي خود، مسئولين و كارگزاران نظام را به رعايت عدالت، توجه به توده مردم و حفظ ارزش هاي ديني نمود. مرحوم ابوترابي، تقويت و دفاع از نظام اسلامي و ولايت فقيه را واجب مي دانست و نسبت به شخص مقام معظم رهبري ارادت و اعتقاد ويژه اي داشت و اطاعت از ايشان و تقويت معظم له را در هر مجلس و محفلي متذكر مي شد. آن مجاهد خستگي ناپذير، سرانجام در تاريخ دوازدهم خرداد 79 در حالي كه همراه پدر بزرگوارشان عازم مشهد مقدس و زيارت حضرت ثامن الحجج(ع) بودند، در جاده بين سبزوار و نيشابور، بر اثر تصادف جان به جان آفرين تسليم كرد و ارواح آن عالمان وارسته از خاك به افلاك پر كشيده و به لقاءالله پيوستند. اين بزرگوار در صحن آزادي حرم مطهر امام رضا(ع) غرفه 24 به خاك سپرده شد.
سياست و اسارت
حاج آقا ابوترابي براي نمايندگي مجلس چهارم شوراي اسلامي در تهران كانديدا شدند. درست زماني كه همه كانديدها سرگرم انجام كارهاي تبليغاتي بودند ايشان براي زيارت مرقد حضرت زينب(س) به سوريه سفر كردند. وقتي از سفر برگشتند به ايشان گفتيم: «در موقعيتي كه همه دارند كار تبليغاتي مي كنند شما به سوريه سفر كرديد» و تعجب خود را از اقدام حاج آقا ابراز كرديم. ايشان در پاسخ گفت: «آقاجون من به سوريه رفتم و به حضرت زينب(س) متوسل شدم و آن حضرت را قسم دادم اگر كانديدا شدن من و رفتنم به مجلس و ورود به عرصه سياسي، لحظه اي به دامان پاك شما به عنوان قافله سالار اسرا خدشه اي وارد مي كنم مانعي برايم پيش آيد و وارد اين عرصه نشوم».
جذب شكنجه گران
در اردوگاه ما سربازي عراقي به نام كاظم حضور داشت. او شيعه بود. يك برادرش در جبهه كشته شده بود و دو برادر ديگرش در ايران اسير بودند. سياست بعثي ها اين بود كه سربازان و درجه داراني را به اردوگاه ها بياورند كه از ما كينه به دل داشته باشند و ما نتوانيم با آن ها ارتباط برقرار كنيم.
روزي كه حاج آقا را به اردوگاه ما آوردند كاظم با قساوت تمام او را شكنجه كرد. به گونه اي كه سر تا پاي آن بزرگوار غرق خون شد. بچه ها كه از پشت پنجره ها شاهد اين صحنه فجيع بودند ناله مي كردند و اشك مي ريختند. بعدها هر وقت آن سرباز از مقابل حاج آقا رد مي شد به احترامش بلند مي شد و به او سلام مي كرد. يكي از ويژگي هاي ايشان احترام قلبي به افراد بود و بر همين اساس به شكنجه گر خود احترام مي گذاشت. يكي از شكنجه هاي كاظم رد شدن مكرر از مقابل حاج آقا بود تا بدين وسيله او را مجبور كند كه از جايش بلند شود و حاج آقا نيز اين كار را مي كرد.
ماه ها گذشت با تعجب ديديم كه هر وقت حاج آقا مي رود كه لباس هايش را بشويد كاظم نيز به بهانه شستن دست هايش كنار آن بزرگوار مي ايستد و با ايشان صحبت مي كند.
روزي از حاج آقا پرسيديم: «چرا هر وقت براي شستن لباس هايتان مي رويد كاظم كنار شما مي آيد و به بهانه شستن دست هايش با شما صحبت مي كند؟» ابتدا از پاسخ سؤال ما طفره رفت ولي وقتي اصرار كرديم فرمود: «كاظم شيعه است، مسائل شرعي خود را از من سؤال مي كند.»
وقتي مي خواستند حاج آقا را از اردوگاه ما ببرند يكي از كساني كه خيلي ناراحت بود همين كاظم بود. او از شدت ناراحتي گريه مي كرد و وقتي ماشين آماده حركت شد به سمت افسر رفت و چيزي به او گفت، بعد متوجه شديم از آن افسر خواست اجازه دهد به عنوان محافظ حاج آقا همراه او برود (به بهانه جلوگيري از فرار حاج آقا) در طول مسير، بين كاظم و حاج آقا چه گذشت خدا مي داند. قدرت نفوذ حاج آقا در افراد فوق العاده بود.
نه گاز، نه بوق!
منزل حاج آقا در طبقه سوم يكي از مجتمع هاي مسكوني خيابان سهروردي واقع بود. چون فرصت نداشت، ما براي مشورت درخصوص بعضي مسائل مربوط به آزادگان، ساعت چهار صبح با ايشان قرار مي گذاشتيم.
ايشان به ما توصيه مي كردند: «وقتي با ماشين مي آييد سعي كنيد از بالاي خيابان كه شيب دارد بياييد تا مجبور نشويد براي عبور از سربالايي، به ماشين گاز بدهيد، ماشين را هم خاموش كنيد و بوق نزنيد تا مبادا همسايگان ما از خواب بيدار شوند و اين كارها موجب آزار آنها شود». وقتي هم از طبقه سوم به پايين مي آمد كفش هاي خود را از پا درمي آورد تا مبادا صداي پاي ايشان، همسايگان را از خواب بيدار كند.
تعجب صليب سرخ
معمولاً هردو ماه يك بار هيئت صليب سرخ به اردوگاه مي آمد و با اسرا گفت و گو مي كرد حاج آقا در اين ديدارها با رفتار و منشي كه داشت، با رئيس هيئت به گفت وگو مي پرداخت و گاهي ساعت ها با آنها صحبت مي كرد. او در صحبت با صليب، انگشت روي دردهاي اصلي مي گذاشت و نقاط لازم و ضروري را مطرح مي كرد و صليب بيش ترين توجه را به سخنان سيد داشت و معمولاً همه مسائل را با حاج آقا مشورت مي كرد و هر مطلبي را كه نظر سيد بود، پيگيري مي كرد و سيد حتي شيوه مطرح كردن با عراقي ها را نيز به آنها ياد مي داد كه چگونه مطرح نمايند تا عراقي ها بپذيرند. سخنان منطقي سيد چنان تأثيري در آنها گذاشته بود كه آنها به سيد به عنوان يك اسير نگاه نمي كردند، بلكه به عنوان يك انسان جامعه شناس عاقل كه نظريات مفيدي درباره جامعه بشر دارد نگاه مي كرد و گاهي مشكلات خود را با سيد درميان مي گذاشتند و از او راه چاره مي خواستند و بعضي مواقع هم از روحيه و صلابت اسرا تعجب كرده، سؤال مي كردند كه چرا جمع شما از روحيه بالايي برخوردار است، درحالي كه در نقاط مختلف دنيا با اسراي زيادي ملاقات، ديدار و گفت وگو داريم هربار كه مي رويم مسئولان در گزارش هاي خبري از ديوانه شدن تعدادي و خودكشي جمع ديگري خبر مي دهند، ولي در اينجا از اين خبرها نيست، چرا؟ سيد جواب داد كه اين ها چون در راه عقيده و ايمان خود قدم برداشته اند و آن سختي و اسارت را هم در راه ايمان وعقيده تحمل مي كنند اين سختي ها بر آنها آسان مي شود و ياد خدا دل ها را آرام مي كنند.
مسئول صليب سرخ مي گويد: اي كاش همه انسان هاي عالم، بخشي از روحيه اين اسرا را داشتند. رابطه صليب سرخ با سيد به دوران 10ساله اسارت پايان نيافت، بلكه پس از آزادي نيز آنها با سيد رابطه داشتند و آن روز كه سيد چشم از چشم فروبست، رئيس صليب سرخ جهاني پيام داد و از او به عنوان يك انسان آزاده و بزرگوار ياد كرد.
خاطرات به نقل از آزاده، سعيد اوحدي

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14