(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


پنجشنبه 2 خرداد 1387 - 16 جمادي الاول 1429 - 22 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189092
 

كليد بصيرت
عمل بهشتي
روش هاي تربيت ديني
دشنام گويي و بددهاني از منظر قرآن و روايات
توكل و نقش اسباب طبيعي



كليد بصيرت

قال الكاظم(ع): تفقهوا في دين الله فان الفقه مفتاح البصيره و تمام العباده و السبب الي المنازل الرفيعه والرتب الجليله في الدين والدنيا و فضل الفقيه علي العابد كفضل الشمس علي الكواكب و من لم يتفقه في دينه لم يرض الله له عملاً.
امام كاظم(ع) فرمود: در دين خدا دنبال فهم عميق باشيد، زيرا كه فهم عميق دين، كليد بصيرت و بينايي و كمال عبادت و سبب تحصيل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دين و دنيا است. و برتري فقيه بر عابد، مانند برتري آفتاب است بر كواكب، كسي كه در دينش فهم عميق نجويد، خداوند هيچ عملي را از او نپسندد.

تحف العقول، ص 410

 



عمل بهشتي

روزي عربي صحرانورد نزد پيامبراعظم(ص) آمد و از او درباره عملي پرسيد كه وي را به بهشت نزديك و از دوزخ دورش سازد.
پيامبرگرامي در پاسخ فرمود: راه دور شدن از دوزخ و نزديك شدن به بهشت اين است كه سخن به منطق عدل گويي و مازاد دارايي خود را انفاق كني.
مرد گفت: به خدا سوگند! من توانايي آن را ندارم كه هميشه به منطق عدل سخن بگويم و نمي توانم مازاد مال خود را ببخشم. پيامبراعظم(ص) فرمود: پس به نيازمندان اطعام كن و به مردمان آشكارا سلام گوي. گفت: اين اعمال نيز دشوار است. حضرت فرمود: آيا شتراني داري؟ او گفت: آري. فرمود: پس شتري از شترانت را با مشكي درنظر بگير، آن گاه آهنگ خانواده اي كن كه جز به ندرت آب نمي نوشد، و ايشان را سيراب ساز كه (اگر چنين كني) اميد است پيش از مردن شتر و پاره شدن مشك، بهشت بر تو واجب شود.(1)
رحم و ياري رساني در سبك ترين تكاليف و ساده ترين و سهل ترين صورت هايش تمام آلودگي ها و وزر وبال را از دامان انسان مي شويد و بارهاي گران را از دوش او برمي دارد.

1- پيامبر رحمت، ص27

 



روش هاي تربيت ديني

پرسش:
يكي از مشكلات اساسي جامعه ما بحث تربيت ديني فرزندان توسط والدين است. به راستي چه روشها و سازوكارهايي مي تواند الگوي نظام تعليم و تربيت اسلامي براي مربيان جامعه ما باشد؟
پاسخ:
روش شناسي و بررسي شيوه هاي تربيتي در نظام تعليم و تربيت اسلامي از جايگاه ويژه و مهمي برخوردار است و اعمال سليقه ها و روش هاي شخصي را برنمي تابد. درخت پرثمر تربيت ديني آن گاه به بار مي نشيند كه نكات تربيتي در قالب شيوه هاي درست و مناسب در امر تربيت فرزندان به اجرا درآيد. با الهام از آموزه هاي اسلام و سيره تربيتي معصومين(ع) كه قول و فعل و تقرير آن بزرگواران براي ما حجت است برخي از مهم ترين روش هاي تربيت ديني به شرح زير ارائه مي گردد:
1- روش الگويي
در ميان روشهاي تربيت ديني، روش الگويي به دليل عيني و كاربردي بودن، از نفوذ و تاثيرگذاري فراواني برخوردار است. قرآن كريم از پيامبر اعظم(ص) و حضرت ابراهيم(ع) به عنوان اسوه حسنه ياد كرده و جهانيان را به الگوگيري از آنان فراخوانده است. علاوه بر اينكه در آيات متعددي از الگوها در قالب عناويني كلي، مانند، مؤمنين، متقين، صادقين، محسنين، اولوالالباب، اولي الابصار و عبادالرحمن ياد شده است. در روايت اسلامي به ويژه از قول امام صادق(ع) نيز بر اين نكته تاكيد شده كه مردم را با رفتار خود به حق دعوت كنيد نه با زبان خويش. (سفينه البحار، ج2، ص 278). پايه اصلي شكل گيري شخصيت كودك دوران هفت سال اول زندگي است و تقليد و الگوگيري بنيان يادگيري در اين دوران است.
والدين، اطرافيان، همبازيها، دوستان و همنشينان، معلمان و مربيان الگوهاي تاثيرگذار در تربيت ديني كودكان اند كه در اين ميان نقش پدر و مادر بيشتر است.
نكات ضروري در الگودهي والدين
الف) التزام عملي والدين به دستورات ديني
كودك به طور معمول، سخن گفتن، آداب معاشرت، رعايت نظم يا بي نظمي، امانت داري يا خيانت، راست گويي يا دروغ گويي، خيرخواهي يا بدخواهي و آداب و سنن ديني را در محيط خانه فرامي گيرد. از ميان اعضاي خانواده، مادر نقش بيشتري در تربيت كودك دارد، زيرا او نخستين كسي است كه رابطه مستقيم با كودك دارد، نيازهايش را تامين مي كند و به خواسته هايش پاسخ مي گويد.
ب) دقت در انتخاب مدرسه، معلمان و مربيان
ج) كمك به فرزندان در دوست يابي
د) جهت دهي فرزندان به سمت الگوهاي سالم
2- روش گفتاري
گفتار والدين در شكل گيري افكار و انديشه ها و رفتارهاي ديني كودك تاثير بسزايي دارد. كه اين روش گفتاري در موارد زير كاربرد دارد:
الف) آموزش معارف و آداب ديني
ب) امر به معروف و نهي از منكر
ج) موعظه و نصيحت
د) سخنان متداول و معمولي

 



دشنام گويي و بددهاني از منظر قرآن و روايات

خليل جواهردهي
يكي از نابهنجاري هاي اجتماعي كه در جامعه بسيار رواج يافته و به صورت پديده اي در همه جا حتي در ميان كودكان و نوجوانان بروز پيدا كرده است، مسئله دشنام و ناسزا با واژگان و الفاظ ركيك و زشت است.
در فرهنگ قرآني از كاربرد سب به معناي دشنام و ناسزاگويي نهي شده است. واژه سب در كاربردهاي قرآني همان مفهوم فحش و فحاشي در زبان فارسي را مي رساند. هرچند كه واژه فحش و فحشاء در زبان عربي در حوزه عمل جوارحي به كار مي رود ولي مفهوم آن در عربي غير از مفهوم فارسي آن است؛ زيرا مفهوم فارسي فحش همان ناسزا و دشنام است كه به عنوان يكي از آفات زباني در حوزه علم، اخلاق و اصول تربيتي و هنجاري از آن بحث مي شود. در اين نوشتار ديدگاه قرآن و روايات نسبت به دشنام و ناسزاگويي تحليل و تبيين شده كه ازنظر مي گذرانيم.
مفهوم ناسزا و دشنام
دشنام و ناسزا به معناي به كاربردن الفاظ و واژگان ركيك و عبارت هاي تند و زننده است و آن عبارت از اين است كه انسان از امور قبيح و مستهجن با عبارات و الفاظ صريح تعبير كند و كلمات ناشايست و دور از شأن آدمي را برزبان جاري نمايد كه در اصطلاح به آن سب يا فحش مي گويند. فحش مفهوم وسيعي دارد كه شامل نسبت هاي زشت ناموسي نيز مي شود.
البته الفاظ و عباراتي كه اراذل و اوباش در سخنان خويش به كار مي گيرند داراي مراتب مختلفي است كه بعضي از آن ها از بعضي ديگر زشت تر است و به حسب عادات و موارد باهم فرق مي كند. از اين رو ازنظر حكم شرعي، بعضي از فحش ها و ناسزاها حرام و برخي ديگر مكروه و مذموم شمرده شده است.
متأسفانه بددهاني، دشنام گويي و به كارگيري واژه هاي عاميانه قبيح به گونه فزاينده اي در ميان اقشار جامعه و بخصوص كودكان و نوجوانان معمول گرديده است. البته دشنام گويي و بددهاني تنها منحصر به افراد فحاش نيست بلكه به عنوان يك پديده نابهنجار در تعاملات اجتماعي ميان تمام اقشار جامعه رخنه كرده و در همه جا به اشكال و شيوه هاي گوناگون مشاهده مي شود.
روان شناسان اجتماعي بر اين باورند كه نمي توان دشنام ها را از فرهنگ واژگاني يك زبان به طور كامل حذف كرد، اما مي توان كاربرد آنها را در ارتباطات و كنش هاي ارتباطي تا اندازه اي كاست و آن را تا حد زيادي تحت كنترل و مهار درآورد.
عوامل دشنام گويي
روان شناسان اجتماعي با بررسي شخصيت اجتماعي افراد براي اين پديده نابهنجار و كاربرد آن از سوي افراد، دلايلي را برشمرده اند كه مي توان به چند عامل عمده آن اشاره كرد. برخي از اين عوامل عبارتند از: دشنام دادن به خاطر يك اتفاق دردناك و غيرمنتظره مانند اصابت سر به يك جسم محكم و يا خوردن چكش به انگشتان دست هنگام كوبيدن ميخ؛ دشنام گويي به منظور برقراري هويت گروهي و عضويت در يك گروه خاص و حفظ مرزهاي آن گروه؛ ابراز همبستگي، اتحاد و همدردي با ديگران؛ ابراز صميميت و اعتماد (به ويژه ناسزاگويي زنان در حضور زنان ديگر)؛ دشنام گويي براي افزايش شوخ طبعي، تأكيد و يا غافلگيركنندگي؛ ناسزاگويي براي مستور ساختن ترس ها و ناامني هاي فردي؛ دشنام گويي از روي عادت و يا به منظور برانگيختن خشم ديگران و تحريك آنها و درحقيقت به عنوان ابزاري براي تحقير،توهين و يا ارعاب، دشنام دادن به منظور جلب توجه، خودنمايي و يا خودشيريني و يا دشنام گويي به منظور قدرت نمايي و حتي گاه به عنوان شيوه كنار آمدن با استرس و تنش و تخليه خشم و تسكين استرس.
روان شناسان اجتماعي بر اين باورند كه مردان بيش از زنان دشنام مي دهند. آنان مي كوشند تا از راه دشنام، هويت مردانه خود را ايجاد كنند. به نظر آنان اگر زناني به بددهاني مي پردازند و دشنام مي گويند تلاش مي كنند تا به اين روش مانند مردان باشند و دست كم ازآنان كم تر نباشند. البته تحقيقات نشان داده كه زنان پس از بددهاني و دشنام گويي، بيشتر از مردان احساس شرمندگي و گناه مي كنند؛ به ويژه آن كه در جامعه، دشنام دادن و بددهاني در مردان قابل پذيرش تر است.
پژوهش هاي باليني نشان داده است كه مغز با واژه هاي زننده، ركيك و قبيح، متفاوت با ساير لغات رفتار مي كند. به طور كلي زبان در نيمكره چپ مغز و در قشر مخ، پردازش مي گردد. اما دشنام ها در نواحي پايين تر مغز همراه با غرايز و احساسات پردازش مي شود. از اين رو مي توان گفت كه دشنام ها و ناسزاها بيش از آن كه خاستگاه عقلاني داشته باشد با عواطف و احساسات ارتباط پيدا مي كند و به همين سبب مي تواند بسيار زيانبار باشد؛ زيرا عواطف و احساسات برخاسته از هيجانات زودگذري است كه مي تواند پشيماني و اندوه را به دنبال آورد.
شگفت آن كه تحقيقات نشان مي دهد كه انسان قادر است دشنام و واژه هاي ركيك را 4 برابر سريع تر از ساير لغات و واژگان به خاطر بسپارد و يا به كار گيرد. حتي برخي از روان شناسان بر اين باورند كه دشنام گويي پيش از پيدايش ديگر واژگان زباني پديد مي آيد. از اين رو مي توان گفت كه از نظر زماني و تاريخي نيز دشنام بر زبان مقدم مي باشد. چنان كه افرادي كه اقدام به يادگيري زبان دوم مي كنند ابتدا واژه هاي زشت و ركيك آن زبان را مي آموزند كه اين خود مسئله اي قابل توجه است.
اين تحقيقات بيان مي كند كه بيشتر دشنام ها برگرفته از مسايل جنسي، اعضاي تناسلي، كاركردهاي بدن و يا مرتبط با مسايل و مباحث مذهب مي باشد.
هم چنين ديده شده افراد هر ميزان در جمع دوستان خود احساس صميميت و راحتي كنند، بيشتر دشنام مي دهند. اين عمل آنان بيانگر آن است كه: «من در اين جمع راحت و آزاد هستم و هر چه دلم بخواهد مي توانم بگويم.»
آثار و پيامدهاي دشنام گويي
براي دشنام گويي و ناسزا و بددهاني آثاري را مي توان بيان كرد كه از مهم ترين آن ها كاهش اعتبار و ارزش اجتماعي دشنام گو است. به ويژه اگر دشنام گويي در شخص به عنوان عادت درآيد و شخص نتواند خود را مهار نموده و احساسات و هيجانات خويش را كنترل كند.
با نگاهي گذرا به پيرامون خود، مي توان به سادگي دريافت كه دشنام گويي و بددهاني از اعتبار و شأن گوينده كاسته و شخصيت و اعتبار اجتماعي او را زير سؤال مي برد. از اين رو دشنام گويان در نزد ديگران از احترام كم تري برخوردارند و روابط اجتماعي شان با خطر جدي مواجه مي شود.
كساني كه دشنام و ناسزاگويي به شكل عادت در آنان درآمده است، مي بايست خود را درمان كنند؛ زيرا نشان دهنده عدم تعادل شخصيتي فرد و غلبه احساسات و عواطف بر عقل است. دشنام گويي نشان دهنده آن است كه شخص روي رفتار و هيجانات خود كنترلي ندارد. اين به معناي عدم خويشتنداري و ضعف شخصيتي و نيز عدم بلوغ هيجاني شخص مي باشد كه مي بايست اصلاح و درمان گردد.
گسترش فرهنگ دشنام در جامعه افزون بر نشانه جهل، كم سوادي و نافرهيختگي جامعه، نشانه انحطاط فرهنگي در جامعه نيز مي باشد؛ زيرا دشنام گويي نشانأ افراد بي تمدن، ناپخته و بي نزاكت است كه آثار آن در فروپاشي اجتماعي و ايجاد تضاد و درگيري ها خود را نشان مي دهد و موجب بروز خشونت در جامعه مي گردد و گسترش و تداوم آن شرايط اجتماعي جامعه را بحراني تر مي سازد.
دشنام گويي موجب آزار روحي ديگران مي شود و بي اعتنايي و بي توجهي به حقوق ديگران محسوب مي گردد. دشنام به عنوان فرهنگ عمومي، سبب فساد و به ابتذال كشيده شدن زبان رسمي كشور مي شود به گونه اي كه واژه هاي اصيل، رسا و گوش نواز به فراموشي سپرده شده و واژه هاي ركيك، عاميانه و دشنام ها جاي آنها را پر مي كنند.
در محافل علمي دشنام و ناسزا، بحث ها را به مشاجره تبديل مي سازد. چنان كه مي تواند موضوع بحث آنها را تغيير دهد و از هدف مناظره علمي دور سازد. براي مثال فرض كنيد در خلال بحث، بجاي پاسخ: «نه» از «نه احمق» استفاده شود. از اين لحظه به بعد خواهيد ديد كه ديگر موضوع بحث هر چه كه باشد فراموش و به رد و بدل دشنام ميان مناظره كنندگان بدل مي گردد.
ديدگاه قرآن درباره فحش و ناسزا
خداوند در قرآن مي فرمايد: و لاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم كذلك زينا لكل امه عملهم ثم الي ربهم مرجعهم فيبنهم بما كانوا يعملون(انعام.108) معبود كساني را كه غير خدا را مي خوانند دشنام ندهيد مبادا آنها (نيز) از روي ظلم و جهل خدا را دشنام دهند، اين چنين براي هر امتي عملشان را زينت داديم سپس بازگشت آنها به سوي پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مي كردند آگاه مي سازد (و پاداش و كيفر مي دهد) در تفسير نمونه آمده است: هيچگاه بتها و معبودهاي مشركان را دشنام ندهيد، زيرا اين عمل سبب مي شود كه آنها نيز نسبت به ساحت قدس خداوند همين كار را از روي ظلم و ستم و جهل و ناداني انجام دهند.
به طوري كه از بعضي روايات استفاده مي شود جمعي از مؤمنان بر اثر ناراحتي شديد كه از مسئله بت پرستي داشتند، گاهي بتهاي مشركان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام مي دادند، قرآن صريحا از اين موضوع، نهي كرد و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را، حتي در برابر خرافي ترين و بدترين اديان، لازم شمرد. دليل اين موضوع، روشن است، زيرا با دشنام و ناسزا نمي توان كسي را از مسير غلط باز داشت، بلكه به عكس، تعصب شديد آميخته با جهالت كه در اينگونه افراد است، سبب مي شود كه به اصطلاح روي دنده لجاجت افتاده، در آئين باطل خود راسختر شوند، و براحتي زبان به بدگوئي و توهين نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشايند، زيرا هر گروه و ملتي نسبت به عقايد و اعمال خود، تعصب دارد همانطور كه قرآن در جمله بعد مي گويد ما اين چنين براي هر جمعيتي عملشان را زينت داديم (كذلك زينا لكل امه عملهم).
و در پايان آيه مي فرمايد كه بازگشت همه آنها به سوي خدا است، و به آنها خبر مي دهد كه چه اعمالي انجام داده اند.
ناسزاگويي در روايات
در روايات اسلامي نيز منطق قرآن درباره ترك دشنام به گمراهان و منحرفان، تعقيب شده و پيشوايان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور داده اند هميشه روي منطق و استدلال تكيه كنند و به حربه بي حاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان، متوسل نشوند، در نهج البلاغه مي خوانيم كه علي(ع) به جمعي از يارانش كه پيروان معاويه را در ايام جنگ صفين دشنام مي دادند مي فرمايد: اني اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب في القول و ابلغ في العذر. من خوش ندارم كه شما فحاش باشيد، اگر شما به جاي دشنام، اعمال آنها را برشمريد و حالات آنها را متذكر شويد (و روي اعمالشان تجزيه و تحليل نمائيد) به حق و راستي نزديكتر است و براي اتمام حجت بهتر.(تفسير نمونه396.5.)
ريشه و خاستگاه دشنام و ناسزا
چنان كه گفته شد ريشه ناسزاگويي را مي بايست در عواطف و احساسات جست از اين رو مي توان اصلي ترين عامل را در دشنام گويي، خشم و غضب دانست؛ زيرا وقتي انسان از فردي ناراحت و خشمگين مي شود و قصد آزار او را داشته باشد به او ناسزا و دشنام مي دهد. دومين عامل و خاستگاه ناسزاگويي و دشنام و بددهاني، مسئله عادت است. هنگامي كه انسان با فساق و فجار، اراذل و اوباش، افراد پست و فرومايه، مجالست و هم نشيني كند و با آنها رفيق و مأنوس گردد به تدريج روحيات، خلقيات و عبارات آن ها در او اثر مي گذارد و از آن جا كه سخنان عادي آن ها توأم با هرزه گويي و فحاشي به يكديگر است به او هم سرايت مي كند و ابتدا گهگاهي آن الفاظ ركيك را بر زبان جاري مي سازد و به زشتي آن كلمات توجه دارد ولي بعد از مدتي قبح آن الفاظ از نظرش زائل شده و فحش دادن و فحش شنيدن برايش بصورت امري عادي در مي آيد و بجائي مي رسد كه در شرايط معمولي بطور ناخودآگاه اين الفاظ زشت بر زبانش جاري مي شود و كمتر سخني مي گويد كه چاشني آن فحش و ناسزا نباشد.
راه درمان و معالجه بيماري دشنام گويي
در روايات و اصول اسلامي راهكارهايي براي درمان اين بيماري بيان شده است كه عبارتند از:
1- انسان از مقدمات پيدايش غضب اجتناب كند تا نسبت به مؤمنان به خشم نيايد.
2- غضب خود را فرو نشاند و بر اعصاب خود مسلط شود.
3- از معاشرت با اهل فسق و فساد پرهيز نمايد تا بتواند زبان خود را از فحش باز دارد.
رواياتي چند درباره دشنام گويي
1- امام صادق(ع) فرمود: «فحش دادن ظلم است و ظالم در آتش دوزخ قراردارد.»(1)
2- پيامبر(ص)- فرمود: «خداوند بهشت را حرام كرده بر هر دشنام دهنده بي آبروي بي حيائي كه از آنچه مي گويد و از آنچه به او گفته مي شود باكي ندارد و متأثر و ناراحت نمي شود.»(2)
3- و نيز فرمود: «هرگاه شخصي را ديديد كه نسبت به آنچه مي گويد يا درباره او گفته مي شود بي مبالات و بي تفاوت است پس همانا او يا زنازاده است و يا شيطان شريك او بوده است.»(3)
4- و نيز فرمود: «فحش به مؤمن مانند نزديك شدن به مرگ است.»(4)
5- همچنين فرمود، فحش به مؤمن فسق، و جنگ با او كفر است.»(5)
چند نكته درباره ناسزاگويي
1- بايد توجه داشت كه سب يكي از ائمه به سب پيامبر، و سب پيامبر به سب خدا برمي گردد و سب خدا شرك بخدا و سب به پيامبر كفر به خدا است، و پيامبر(ص) فرمود هر كسي كه علي را دشنام دهد مرا دشنام داده و هر كس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است.(6)
2- پيامبر (ص) فرمود:«مردگان را دشنام ندهيد، زيرا آن ها به آنچه پيش فرستاده اند مي رسند پس اگر مومن باشند كه مثل زندگان دشنام به آنها جايز نيست و اگر فاسق باشند با اعمال بدي كه انجام داده اند خود را گرفتار و محروم از رحمت الهي ساخته اند، بنابراين، شما به آنان دشنام ندهيد.»(7)
3- فحش دادن و هرزه گويي باعث مي شود كه خوبان و نيكان از فحش دهنده تنفر پيدا كنند و در نتيجه از او دوري گزينند و در عوض بدان و پستان دور او را بگيرند و غرق در فساد و تباهي شوند. امير مومنان در اين رابطه مي فرمايد:ازهر كلام زشت و سخن ناروا پرهيز كن زيرا با گفتن آن افراد پست به تو روي مي آورند و كريمان از تو مي گريزند. (8)
4- دشنام دادن باعث كينه توزي و دشمني مي شود. شخصي از قبيله بني تميم به خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد مرا موعظه كنيد. در بين مواعظ حضرت اين جمله بود: به مردم فحش مده كه باعث دشمني آن ها مي شود. (9)
5- كسي كه فحش دادن را شروع كرده از آن كه جواب فحش او را مي دهد ستمكارتر است. (10)
6- يكي از بزرگترين تعاليم اخلاقي اسلام محترم شمردن مقدسات جامعه است. هر فردي وقتي براي چيزي قداست خاصي قايل شد به آن احترام مي گذارد و از حريم آن دفاع مي كند و بهيچ وجه راضي نمي شود كه ديگري به مقدسات او اهانت كند و آن ها را به باد فحش بگيرد و كوچكترين توهيني به مقدسات او (هر چند پوچ و خرافي باشد) باعث مي شود كه او هم بخاطر تعصب جاهلي خود متقابلا به مقدسات مومنين فحش و ناسزا بگويد و به ساحت قدس الهي اهانت كند.
قرآن براي حفظ مقدسات ديني از نيش زبان و گزند مشركان، مومنان را از دشنام دادن به بتها بشدت منع مي كند و مي فرمايد: نبايد شما مومنان به بتهاي آنان دشنام بدهيد زيرا عكس العمل آنان نيز اين خواهد بود كه از روي جهالت و لجاجت معبود حقيقي و پروردگار شما را دشنام دهند. (انعام. 108)
امام صادق- عليه السلام- فرمود:«مراد ازدشنام به خدا دشنام به اولياء خدا است» زيرا هر كس يكي از اولياء خدا را دشنام دهد خدا را دشنام داده است كه در نكته اول به آن اشاره شد.
مسعده بن صدقه از امام صادق (ع) سوال مي كند كه معني كلام پيامبر (ص) چيست كه فرمود:«شرك از حركت مورچه بر روي يك سنگ صاف در شب تاريك مخفي تر است؟!» امام فرمود:«مومنان به بت هاي مشركان دشنام مي دهند و در نتيجه مشركان هم به معبود مومنان ناسزا مي گويند پس خداوند از دشنام به بت ها نهي فرموده تا كافران معبود مومنان را دشنام ندهند پس مومنان به واسطه دشنام به بت ها، مشرك مي شوند در حاليكه خود نمي دانند. (11)
به همين جهت ملاحظه مي كنيم اميرمومنان (ع) هنگامي كه در جنگ صفين شنيد جمعي از اصحاب، معاويه و پيروان او را دشنام مي دهند فرمود:«من دوست ندارم كه شما فحاش باشيد لكن اگر شما بجاي دشنام اعمال و احوال آن ها را ذكر كنيد به حق نزديكتر و براي اتمام حجت بهتر است.» (12)
7- يكي از بدترين موارد دشنام بعد از اولياء الهي، دشنام به پدر و مادر است كه به دو صورت مي-باشد:
الف) فرزند مستقيماً به پدر و مادرش دشنام دهد و به آنان ناسزا گويد كه در قرآن از آن نهي شده است. (اسراء 23.)
ب) فرزند به پدر و مادر ديگري فحش دهد او هم متقابلا به پدر و مادر او فحاشي كند.
پيامبر(ص) فرمود:«كسي كه به پدر و مادرش دشنام بدهد ملعون و دور از رحمت الهي است از حضرت سوال شد، چگونه انسان به پدر و مادرش دشنام مي دهد؟ فرمود: شخص به پدر ديگري فحش مي دهد او هم پدر او را دشنام مي گويد(13) و در جاي ديگر از حضرت سوال مي شود آيا كسي پدر و مادر خود را دشنام مي دهد؟ فرمود:«آري انسان پدر و مادر ديگران را دشنام مي دهد و ديگري هم در مقام پاسخگويي به پدر و مادر او دشنام مي دهد. (14)

پانوشتها
1-كافي، ج2، ص325، وسائل، ج11، ص330
2و 3- كافي، ج2، ص323، تحف العقول، ص416
4-كافي، ج2، ص359، وسائل، ج8، ص611
5-كافي، ج 2، ص360
6-امالي، ص97، عيون اخبار الرضا ص30
7-المحجه البيضاء، ج5، ص224
8-غرر الحكم، ف5، ح91
9-كافي، ج2، ص360، وسائل، ج 8 ص610
10-تحف العقول، ص435
11-وسائل الشيعه، ج11، ص498
12-نهج البلاغه، خطبه 199
13-المحجه البيضاء، ج5، ص218
41-همان ج3، ص377

 



توكل و نقش اسباب طبيعي

سعيد كريم زاده
به نظر مي رسد كه برخي باورها و اعتقادات با واقعيات هستي تناسب ندارند و نوعي تناقص و تضاد ميان آن چه هست و آن چه باور ذهن و نگرش و گرايش آدمي را سامان مي دهد يافت مي شود.
البته برخي اين تضادها و تناقض ها توهم است و به سبب عدم تسلط شخص به موضوع و يا موضوعات پديدار مي گردد و برخي ديگر نيز به سبب آن است كه موضوعات در مجموعه خويش به درستي قرار داده نمي شود؛ زيرا باورهاي ديني كه از منبع وحي و حكمت و علم فرو فرستاده شده نمي تواند متناقض يا متضاد باشد. بنابراين ضروري است تا در يك مجموعه و شبكه ديده شود. نمونه باورها و گزاره هاي ايماني را مي توان به قطعات پازل تشبيه كرد كه هر قطعه گاهي نه تنها معنا و مفهوم درست و كاملي ندارد، بلكه بسيار زشت و نامناسب مي نمايد. اما همين قطعات بظاهر ناجور و نامتناسب هنگامي كه در كنار هم به درستي قرار گيرند و تحليل گردند آن گاه است كه تصوري درست و كامل آفريده مي شود كه همگان را به شگفتي وا مي دارد.
از امور و مسايلي كه به نظر مي رسد در حوزه تناقض ها و تضادها قرار مي گيرد، مسئله توكل و نقش اسباب طبيعي است. نويسنده در اين نوشتار بر آن است تا با بازخواني و تحليل و تبيين مسئله توكل و اسباب طبيعي در زندگي فردي و جمعي، ارتباط آن دو را تشريح كند و نقش هر يك را براساس آيات و آموزه هاي قرآني تبيين نمايد.
چيستي توكل
توكل به معناي اعتماد است. اين واژه هرگاه با حرف جاره علي متعدي شود به معناي اعتماد و تكيه كردن به ديگري است. (لسان العرب: ابن منظور؛ ج 15 ص 388 و نيز مفردات راغب ص 822) بنابراين توكل علي الله به معناي اعتماد و تكيه كردن به خداست. به اين معنا كه خدا را به عنوان تكيه گاه قابل اطمينان و اعتماد پذيرفته و در امور خويش به وي تكيه مي كند. (المصباح ج 1 و 2 ص 670)
توكل در اصطلاح به معناي آن است كه شخص در امور خويش خداوند را به عنوان كسي كه سررشته همه امور و قدرت در دست اوست و اراده وي بر همه چيز حاكم است تكيه گاه خويش قرار مي دهد و به اميد حمايت و كمك و ياري او اقدام مي كند.
برخي آن را اعتماد بدان چه نزد خداي تعالي است و مايوس شدن از آنچه در دست مردمان است، معنا كرده اند كه به نظر مي رسد مراد از نوميدي آن است كه مردم را اصالت نمي بخشد و در حقيقت همه هستي را جنود و لشكر خدايي مي د اند كه هرگونه خدا بخواهد عمل مي كند. در حقيقت به معناي فروا الي الله، به سوي خدا بگريزيد است كه در اين عبارت مشخص نشده است كه از چه چيزي مي بايست به سوي خدا گريخت كه در اين صورت گريز از همه ما سوي الله است. اين گريز به معناي پناهجويي به خداست كه در اين حالت، هيچ چيز در وي تاثير سويي نخواهد گذاشت و در پناهگاه الهي در امان خواهد بود.
توكل در عرفان
توكل در ميان اهل عرفان به عنوان مقامي بلند مورد توجه و ارج است. حافظ در بيان توكل مي گويد:
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافري است
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
بنابراين انسان عارف و مومن كامل در هر مقامي كه قرار دارد و از هر پايگاه و جايگاه بلندي هم كه برخوردار باشد، نيازمند توكل است. قرآن از اين مسئله به عنوان تفويض امور به خدا ياد مي كند. تفويض نوعي واگذاري است. در آيات قرآني به مسئله توكل در مراتب و شرايط مختلف آن اشاره شده و واژگاني چون تفويض و توكيل و حسب براي بيان اين مفهوم و اصطلاح به كار رفته است.
استفاده ، مصداقي از توكل
البته برخي از آموزه هاي ديگر قرآني نيز به نوعي به مسئله توكل اشاره دارد. از جمله اين آموزه ها مي توان به مسئله استعاذه اشاره كرد كه به نوعي بيانگر فرمان و دستور به توكل و اعتمادجويي به خداوند در امور است تا انسان، با اين روش، خود را در پناه خدا قرار داده و با تكيه و اعتماد به قدرت الهي از شر شيطان و ديگر دشمنانش از انسان ها و جنيان در امان بماند. از اين رو قرآن در آيه 98 و 99 سوره نحل مي فرمايد به خدا از شيطان رانده شده پناه بريد؛ زيرا در اين هنگام شيطان هيچ گونه سلطنت و چيرگي بر كساني كه ايمان آورده و ... و بر كساني كه بر خداوند توكل كرده اند نخواهند داشت. اين آيه به روشني بيان مي دارد كه استعاذه مصداقي از توكل و اعتماد كردن به خداست.
از ويژگي هاي توكل آن است كه اختصاص به خداوند داشته و تنها مي بايست به خداوند توكل داشت و هرگونه اعتماد و توكل به ديگري شرك و كفر مي باشد. در حقيقت توكل امري انحصاري است كه اختصاص به خدا دارد. (آل عمران آيه 122 و نيز 160 و آيات ديگر)
معني صحيح اعتماد به نفس و رابطه آن با توكل
توكل با مسئله اعتماد به نفس نيز به مفهومي سازگار نيست. به قول حافظ شيرازي اگر هم شخص صدهنر داشته باشد نمي بايست به خود تكيه و اعتماد كند و در هر مقام و منزلتي است مي بايست خداوند را تكيه گاه خويش قرار دهد. اعتماد به نفس و ناديده گرفتن خدا در امور، خود نوعي شرك و كفر به حق و جايگاه او است. بنابراين اعتماد به نفس زماني مورد تائيد است كه به معناي توجه به ظرفيت ها و توانمندي هاي ذاتي انسان كه خداوند در وي به وديعت نهاده، باشد چنين شخصي با پذيرش توانايي هاي خدادادي خويش مي بايست با توكل و اعتماد به قدرت لايزال الهي كارهاي خويش را انجام دهد و خداوند را با تمام توانايي ها و باورهاي خويش تكيه گاه قرار دهد و در همان حال از تكيه كردن به غيرخدا پرهيز كند. به عبارت ديگر اعتماد به نفس واقعي به معناي تكيه بر ظرفيت ها و توانايي هاي خويش و عدم تكيه و توجه به ديگر به جز خداست. از اين رو قرآن به مردم دستور مي دهد به جاي اين كه بر ديگري تكيه كنند و به سوي ايشان گرايش و تمايل يابند تا آنان را ياري و كمك كنند به سوي خدا بروند؛ حتي فرمان مي دهد كه از تكيه بر مردم بگريزند و تنها خدا را به عنوان تكيه گاه و پناهگاه قرار دهند و او را منبع انحصاري توكل بشمارند.
با اين بيان به خوبي روشن شد كه اعتماد به نفس درست به چه معنايي است و چه معنا و مفهومي از آن شرك و مصداق كفر مي باشد.
هم چنين با اين مطالب جايگاه واقعي توكل دانسته شد. به سخني ديگر، توكل به معناي آن نيست كه شخص خود دست از كار بشويد و كاري را انجام ندهد و تنها با واگذاري و تفويض امور به خدا از راه هاي خارق العاده و بيرون از طبيعت و اسباب آن بخواهد به هدف و مقصود خويش برسد.
خداوند در آيه 159 سوره آل عمران مي فرمايد: فيما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفرلهم و شاورهم في المر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين؛ اي پيامبر به سبب لطف و رحمت خدا بود كه با آنان نرم خويي و مهرباني كردي و اگر درشت خويي و سخت دل بودي به طور قطع از پيرامونت پراكنده شده بودند. پس اكنون هم از خطاهايشان درگذر و از خدا برايشان آمرزش بخواهد و در تدبير امور با آنان مشورت كن و چون بر كاري تصميم گرفتي بر خدا توكل كن كه خداوند توكل كنندگان را دوست مي دارد و آنان را ياري مي كند.
عدم تعارض توكل با اسباب طبيعي
اين آيه به اين مطلب اشاره مي كند كه حاكم و فرمانروا مي بايست پس از انجام مشورتهاي لازم، تصميم نهايي را بگيرد و عزم را جزم كند تا آن چه را بدان رسيده عملياتي كند. با اين همه مشروط شده كه در همان حال كه اراده و عزم بر كاري كرده و مي خواهد آن را انجام دهد توكل كند. بنابراين توكل به معناي ناديده گرفتن اسباب طبيعي نيست؛ بلكه ديدن اسباب طبيعي و به كارگيري آن همراه با تكيه و اعتماد بر خداوند است، همان قادر توانايي كه به حكمت و علم خويش، بهترين چيز را براي آفريده هاي خويش مي خواهد.
مولوي در بيان دخالت دادن اسباب طبيعي در مساله توكل مي فرمايد: با توكل زانوي اشتر ببند؛ به اين معنا كه همراه توكل كردن بر خداوند به اسباب طبيعي نيز توجه كن و همزمان با توكل زانوي اشتر خويش را با طناب و رسن ببند تا نگريزد.
در مساله جنگ ميان بني اسرائيل و كنعانيان ساكن قدس نيز به مساله دخالت اسباب طبيعي اشاره شده است. در آيه 23 سوره مائده آمده: قال رجلان من الذين يخافون انعم الله عليهما ادخلوا عليهم الباب فاذا دخلتموه فانكم غالبون و علي الله فتوكلوا ان كنتم مومنين؛ دو تن از مردان حضرت موسي (ع) از كساني كه از خداوند مي ترسيدند و خداوند به ايشان نعمت خاص خويش را عطا كرده بود گفتند: شما بني اسرائيل از دروازه هاي شهر قدس به درون آن رويد و نيازي به جنگ و خون ريزي نيست (جمعيت شما به اندازه اي است كه همين ورود شما به شهر وضعيت جمعيتي را به نفع شما تغيير مي دهد) و شما حاكمان شهر مي گرديد و بر مردمان آن چيره مي شويد و در همان حال كه وارد شهر مي شويد تنها بر خداوند توكل كنيد اگر شما به خدا ايمان داريد.
در اين آيه ورود به شهر به عنوان سبب چيرگي بني اسرائيل به قدسيان مطرح مي شود اما در همان مساله، توكل به عنوان شرط ايمان عنوان مي گردد. انسان مومن افزون بر اين كه خداوند را خالق و مدير و مدبر عالم مي داند و بر اين باور است كه اراده الهي در هر چيز باشد همان تحقق مي يابد ولي در همان حال خود نيز دست به اقدام مي زند و از اسباب طبيعي بهره مي گيرد.
جريان امور از راه علل و اسباب
در آيات 62 و 64 سوره انفال و نيز 67 سوره يوسف به نقش اسباب طبيعي به عنوان مجراي امور اشاره مي شود تا بر اين نكته تاكيد گردد كه ان الله يابي ان تجري الامور الا باسبابها؛ خداوند اباء دارد كه امور جز از راه اسباب جريان يابد.
مومن بر اين باور است كه مقدرات الهي و مشيت او كه حكمت و علم و قدرت است امور جهان را مي گرداند و چيزي بيرون از مشيت و اراده الهي انجام نمي پذيرد از اين رو توكل بر خدا مي كند و خدا را به عنوان وكيل خويش برمي گزيند و امور خويش را به او واگذار مي كند اما با اين حال از آن جايي كه هستي بر اساس قوانيني مديريت مي شود كه مي بايست از آن ها پيروي كرد و بدان ها توجه داشت، مومن براي رسيدن به امور خويش از اين اسباب به درستي بهره مي گيرد. بنابراين هيچ تناقضي ميان استفاده از اسباب و توكل وجود ندارد.
اصولاً عواملي كه موجب مي شود تا انسان به خداوند قادر و حكيم توكل كند باورها و انديشه هاي وي نسبت به خالقيت (فرقان آيه 58 و 59) ربوبيت (انعام آيه 102) حاكميت (هود آيه 56 و 123) حقانيت راه و هدف خداوندي (نمل آيه 79) حكمت خداوندي (انفال آيه 49) تقدير امور به دست خدا (توبه آيه 51) مالكيت خدا (نساء آيه 132) مشيت او (اعراف آيه 89) و عزت (انفال آيه 49) و كفايت خدا (ال عمران آيه 173) و ضعف و سستي خود (يوسف آيه 67) و مانند آن است. ا ز اين رو خود را به خدا واگذار مي كند و مي گويد تا او به عنوان وكيل، كمك كار وي باشد و هر چند كه اسباب دنيوي به مراد او نرفت در نهايت به جهت وابستگي خود به خدا و گره زدن كارهاي خويش به خدا به هدف خويش مي رسد و با آن كه در مورد خاص به هدف ظاهري نرسيده ولي در نهايت به آن چه مي خواهد رسيده و يا مي رسد.
آثار و فوايد توكل
توكل همراه با توجه به اسباب طبيعي، براي انسان، شجاعت و شهامت(يونس آيه 71) صبر و شكيبايي در برابر مشكلات (ابراهيم آيه 12)، آرامش (آل عمران آيه 172 و 173)، استقامت و پايداري (آل عمران آيه 121 و 122) ، روحيه قوي (همان)، امدادهاي غيبي الهي (آل عمران آيه 160)، رضايت (آل عمران آيه 173و 174) و محبت خداوند (همان و توبه آيه 59) و در نهايت پيروزي (آل عمران آيه 122 و 123) و موفقيت را به دنبال خواهد داشت.
بنابراين اگر تنها به اين فوايد و آثار توكل توجه شود ارزش و جايگاه توكل در زندگي انسان مشخص خواهد شد. به اين معنا كه اگر براي توكل در كنار عمل به اسباب و استفاده از آنها نقشي جز ايجاد آرامش و تقويت روحيه و صبر و شكيبايي و استقامت ندانيم همين اندازه خود نشان مي دهد كه تا چه اندازه توكل و باور به آن مي تواند در زندگي فردي و اجتماعي انسان راهگشا و موثر باشد.
آن چه مهم است كاركردهايي است كه در حوزه رواني براي توكل مي توان يافت هر چند كه كاركردهاي توكل بيش از اين موارد پيش گفته است و به يقين تاثيرات سازنده تر و مفيدتري دارد كه در آيات قرآن به آن ها اشاره شده است.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14