(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 31 ارديبهشت 1387 - 14 جمادي الاول 1429 - 20 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189090
PDFنسخه

3 صفحه خصوصي!
فرار شكلاتي اگر پايان خدمت داشتم،مي رفتم مخترع و دانشجوي رشته برقي كه در شيريني فروشي
كار مي كندفرهاد موسيوند: براي وام اختراع مرا به كميته امداد معرفي كردند!
در ستايش بانوي ايراني
گذر كتاب فروش ها
وقتي «استاد» همه را سر كار مي گذارد
هي دست مي رود به كمرها يكي يكي
خيال شور



3 صفحه خصوصي!

درست روز شنبه 10 ارديبهشت ماه بود كه سازمان حمايت از مخترعين بسيجي استان فارس با منزل تماس گرفتند و گفتن كه شهرام براي ديدار نخبگان با رهبر انقلاب آماده باشد! خدا شاهد است كه من از آن روز، لحظه شماري مي كردم تا روز قرار . غروب همان روز من با كارواني كه با پاي پياده به عشق ديدار رهبر از داريون به سمت ورزشگاه حافظيه شيراز حركت مي كردند همراه شدم. صبح روز سه شنبه 17 ارديبهشت ماه به سازمان حمايت از مخترعين بسيجي رفتم تا كارت ورود به جلسه را بگيرم، به آقاي زارع مسئول سازمان گفتم كه من امروز به خدا توكل كرده و در سالن همه حرف هاي دل مخترعين جوان (مخترعيني كه بين 15 تا 20 سال داشتند وبا هم يك گروه 60 تا 70 نفري را تشكيل داده بوديم) را به حضرت آقا مي گويم. بعد رفتم و جلوي در تالار جهاد دانشگاهي نشستم تا شد ساعت 4 بعد از ظهر. هنوز سالن پر نشده بود كه رفتم و روبروي آقا نشستم. با صندلي آقا نيم متري بيشتر فاصله نداشتم و سر از پا نمي شناختم . سالن پر شد و متاسفانه جا براي نشستن برخي از مسئولين كم آمد و كل آن رديفي كه ما نشسته بوديم را خالي كردند تا مسئولين بنشينند! از صندلي كه بلند شدم، ديدم كه تمام سالن پر شده و فقط رديف آخر خالي ست و حالا فاصله نيم متري من با آقا20 متر شد! و اين يعني ديگر صدايم به آقا نمي رسيد در همين لحظه بود كه آقا وارد سالن شدند و ... مراسم شروع شد و مجري از چند نفري كه هماهنگ شده بودند از جمله خانم مريم اسلامي خواست براي سخنراني بيايند. بعد از صحبت هاي ايشان دستم را بلند كردم كه يكي از اعضاي سازمان ملي جوانان گفت: دستت را بياور پايين، مي خواهي چه كار كني؟ گفتم مي خواهم با آقا صحبت كنم و گفت كه كار غير منطقي نكن، محافظ ها تو را با تشر سر جايت مي نشانند و آبرويت مي رود ولي من از روي صندلي بلند شدم و به سمت آقا حركت كردم و همه در سالن به من نگاه مي كردند كه من مي خواهم چه كار كنم، فشارم افتاده بود و ضربان قلبم ده برابر شده بود تا 2 متري آقا رسيدم، آقا نگاه شان به سمت مجري بود و مرا نديدند تا آمدم حرف هايم را بزنم يكي از محافظان آمد و دستم را گرفت و مرا بر روي يكي از صندلي هاي رديف جلو نشاند و پرسيد كه چرا مي خواستي نظم جلسه را به هم بزني؟ گفتم كه من مخترع هستم و در چندين نوبت از جشنواره خوارزمي رتبه آوردم و در مسابقات
بين المللي بلژيك ديپلم افتخار گرفته ام و به نمايندگي از 70 نفر از هم سن و سال هاي خودم مي خواهم با آقا از مشكلات مان صحبت كنم و سه دقيقه بيشتر وقت
نمي خواهم. محافظ گفت كه فعلا اين جا باش و بعد از چند دقيقه اي آمد و من را به بيرون سالن برد و ديگر به داخل راهم نداد، گفت كه ممكن است تو نظم جلسه را به هم بزني. رفتم پيش رئيس گروه حفاظت آقا و گريه ام گرفت كه حداقل بگذاريد بروم داخل سالن كه اجازه دادند. داخل سالن كه شدم باز هم گريه مي كردم كه محافظ ها آمدند و با هم صحبت كرديم و گفتند هنگامي كه آقا خواستند سوار ماشين بشوند برو و حرف هايت را بگو. سخنان آقا كه تمام شد يكي از محافظ ها در خروجي سالن را براي من باز كرد و من با سرعت زياد به سمت آقا حركت كردم، هنوز اشك هايم روي صورتم بود و تنم مي لرزيد، رفتم جلو سلام كردم، آقا هم به گرمي جواب سلامم را دادند، كنار ايشان استاندار و امام جمعه شيراز و ديگر مسئولان هم بودند، جريان را توضيح دادم و خودم را معرفي كردم و گفتم: من شهرام كرمي هستم از داريون آمدم تا به نمايندگي از ديگر دوستانم صحبت كنم، ما امكاناتي نداريم ولي كارگاه ها و آزمايشگاه ها در دانشگاه ها دارد خاك مي خورد، گفتم براي هزينه اختراعات هم كسي از ما حمايت نمي كند. سال گذشته آقاي احمدي نژاد در سفري كه به شيراز داشتند، يك ميليارد تومان به جوانان فارس اختصاص دادند اما وقتي كه دوستان من و يا خود من كه به استانداري يا سازمان ملي جوانان و ديگر سازمان هاي مربوطه رفتيم جواب دادند كه بودجه اي براي اين جور كارها نداريم! و به آقا گفتم كه بعضي از مسئولان متاسفانه فكر مي كنند كه ما براي گدايي به آن ها مراجعه مي كنيم و آن پول را براي كارهاي شخصي مان مي خواهيم، همين طور با آقا صحبت مي كردم و او با چهره اي متبسم و مهربان سكوت كرده بود و حرف هاي مرا با دقت و حوصله مي شنيد. حرفهايم كه تمام شد آقا دست شان را بر روي صورت من كشيدند و مرا در آغوش گرفتند و من باز هم گفتم كه ما
ايراني ها هر ساله در مسابقات اختراعات بين المللي مقام اول تا سوم را مي آوريم، چرا يك نمايشگاه در خود ايران نمي زنيم تا آن پولهايي كه بايد ببريم و در كشورهاي خارجي خرج كنيم را خارجي ها بياورند و در كشور ما خرج كنند... آقا به مسئولان كنارشان نگاه كردند و گفتند كه اين جوان ديد وسيعي دارد و از اطرافيان شان خواستند تا شماره تماسم را بگيرند و بعد هم خداحافظي كرديم... محافظ ها با شوخي
مي گفتند كه هم خارج از نوبت آقا را ديدي و هم از همه بيشتر حرف زدي... فرداي آن روز از بيت رهبري با من تماس گرفتند و بعد من به دفتر آنها ـ مستقر در شيراز ـ رفتم و در سه صفحه مشكلاتمان را نوشتم و گفتم كه اينها تنها مشكلات من نيست. امروز هم آمده ام تهران براي ثبت اختراع و چند كار اداري ديگر و مي خواهم سري به بيت رهبري بزنم تا ... چه روز شيريني بود؛ خواستم نسل سومي ها هم از اين شيريني ميل كنند!

 



فرار شكلاتي اگر پايان خدمت داشتم،مي رفتم مخترع و دانشجوي رشته برقي كه در شيريني فروشي
كار مي كندفرهاد موسيوند: براي وام اختراع مرا به كميته امداد معرفي كردند!

ليلا سادات باقري
گاهي چه قدر اين اشاره نوشتن سخت مي شود بويژه كه دلت پر از حرف و گلايه و فرياد باشد و بداني كه از جنس حرف هايت زياد گفته و زيادتر شنيده شده است و باز هم انگار كه نه حرفي گفته شده و نه گوشي شنيده است؛ حرف هايي از جنس درددل هاي تكراري مغزهايي كه اين روزها سوژه خوبي براي محافل علمي و گاه مطبوعاتي شده، اما در همان محافل و برگه ها پس از انتشار مدفون مي شوند؛ درست مثل حكايت طرح ها و ايده هاي ناب و بكري كه در همسايگي هركدام مان و در همين مغزهاي در حال فرار(؟) ايجاد مي شود و بعد به خاطر مشكلات مالي و حمايتي در همان طرح مي ماند كه مي ماند و يحتمل كه قرار است اين مغزها ظرفيت داشته باشند و در مقابل همه سختي ها و غفلت ها صبوري كنند و فراري هم نشوند! البته فرار دو مرحله دارد؛ يك مرحله اش فرار از منطقه خود به تهران است آن هم براي جمع كردن پول و دادن قرض هاي پدر و ديگري هم فرار از تهران و...
متولد ماه دي
متولد بروجرد و روزي از روزهاي سرد خدا يعني 12 دي ماه 1365 است. به خاطر شغل پدرش چند سالي را در ورامين بوده و بعد در اراك ساكن شده است و همراه خانواده اش همان جا ماندگار. البته خودش يك سالي مي شود كه پايتخت نشين شده و دور از خانواده مشغول به كار و كار! او تا به حال چندين اختراع ملي و فراملي را به ثبت رسانده است؛ تيغ گريدر هوشمند كه وصل مي شود به ماشين گريدر و مشخصات زمين و... را به راننده اعلام مي كند. همين اختراع رتبه سوم مسابقات جهاني مالزي را همراه با ديپلم افتخار به نام «فرهاد موسيوند» و ايران عزيز ثبت كرد.
دستگاه مساحت شمار كه مساحت زميني را كه شخم خورده با جزئيات ذخيره كرده و اعلام مي كند ؛ اين اختراعش هم در كويت مدال نقره كسب كرد و چند اختراع و رتبه ديگر كه داشته و البته دو طرح گوشي پزشكي هوشمند كه هنوز توليد نشده ولي به عنوان طرح برتر اعلام شده است. عصاي هوشمند نابينايان را هم به ليست اختراعات فرهاد كه البته هنوز به توليد نرسيده(!) اضافه كنيد به... ضرب و تقسيم هم داريم، لطف كنيد و گفتگو را بخوانيد!
چي شد كه نخبه شديد؟!
خودم هم نمي دانم (مي خندد) شايد براي اين است كه ما برخي مسائل را كنار مي گذاريم و همه هم و غم مان را روي طرح و ساخت اختراع مي گذاريم كه البته چيزهايي را هم از دست مي دهيم و مي شويم نخبه.
چه چيزهايي را از دست مي دهيد؟
خيلي از كارها و تفريحاتي كه جوان هاي هم سن و سال مان انجام مي دهند. بعلاوه اينكه از درس هم مي افتيم.
خب چرا؟
ببينيد من با يك طرح خيلي ساده شروع كردم؛ در مورد گياهان دارويي و اصلا هم آن موقع نمي دانستم جشنواره خوارزمي وجود دارد. فقط دوست داشتم كه طرحم به نتيجه برسد و كارايي داشته باشد. پژوهش را خيلي دوست داشتم و خب همين انگيزه بالايي بود و مي ارزيد به از دست دادن آن چيزها.
با وجود مشكلاتي كه براي نخبگان بوده و هست و شايد خواهد بود(!) باز هم حاضريد ادامه دهيد؟
(مكث مي كند) اگر بگويم مي مانم واقعيت را نگفتم. من اگر كارت پايان خدمت و هزينه رفتنم را داشتم، مي رفتم پيشنهادهايي هم از آنطرف دارم، چون آن امكانات و رفتارهايي كه من در يكي از مسابقات از آن ها ديده ام، ترغيبم مي كند كه بروم اگرچه گاهي همين امكانات در اين جا هم وجود دارد كه يا مديريت خوبي ندارد و يا به من ارائه نمي شود.
يعني معتقديد امكانات را به افراد ديگري مي دهند؟
بله! مثلا در اراك كه بودم حدود 6-5 تا سمينار با حضور مسئولين برگزار شد كه معاون رئيس جمهور هم حضور داشت. گفته بودند كه ليست نخبگان استان را بدهند كه چون من اصالتاً و شناسنامه اي بچه اراك محسوب نمي شوم نه تنها اسم مرا نداده بودند كه اصلا من خبردار هم نشدم و...
براي چه كاري رفته بوديد استانداري؟
من درخواست يك وام يك ميليون توماني داشتم؛ يك ماه بعد از درخواست رفتم كه خود استاندار را ببينم؛ نتوانستم و من را معرفي كردند به معاونت اجتماعي(!) و آنها هم گفتند كه براي شما يك نامه مي نويسيم كه ببريد كميته امداد(!) كه خب من هم ناراحت شدم گفتم من هر روز خودم در صندوق صدقات كميته امداد پول مي اندازم و حالا مي خواهيد پول امثال خود من را به من بدهيد؟
چرا از بنياد ملي نخبگان كمك نخواستيد؟
واردشدن به بنياد ملي نخبگان كه آنقدر شرايط عضويتش سخت گرفته شده تقريبا براي من محال است... من هم در سايتشان ثبت نام كردم و هم درخواست كتبي برايشان فرستادم كه تا به حال هيچ خبري نشده است. حتي در پارك علم و فن آوري هم كه برويم بايد يك طرح را با تمام جزئياتش ارائه بدهيم كه آن معلوم نيست بعد از يك شور چند ماهه حالا تاييد شود يا نه! آن هم طرحي كه اگر هزينه ساختش باشد، مي شود كه يك هفته اي توليدش كرد. اما با شيوه دوستان نخبه پرور بايد حداقل يك سالي تازه در نوبت بماني. به ويژه كه الآن در بين بچه ها يك رقابتي به وجود آمده كه همه دنبال اين هستيم طرح مان را زودتر ثبت كنيم در صورتي كه همين ثبت هم در حال حاضر ارزش چنداني ندارد.
يعني ثبت اختراع مزايايي هم دارد؟
تنها مزيتش اين است كه اين اختراع تا آن مدت زماني كه تعيين شده يعني بيست سال در مالكيت شخص است كه اين ثبت هم به علت آن كنوانسيون هايي كه ما عضوش نيستيم، فقط در كشور خودمان اعتبار دارد كه خب اين براي بچه ها خيلي مشكل ساز شده يعني مي روند براي مسابقات و چون اختراع شان پتنت بين المللي (مالكيت معنوي) ندارد خارجي ها به راحتي مي توانند از روي آن كپي كنند. ما در ايران اين مالكيت معنوي را نداريم، ما مالكيت صنعتي داريم.
چه فرقي بين اين مالكيت ها وجود دارد؟
در مالكيت معنوي وقتي شخص اختراعي را ثبت كرد «اختراع» در تمام دنيا به نام او شناخته مي شود و چون مخترع مالكيت معنوي دارد هيچ كسي نمي تواند از روي آن كپي كند ولي در مالكيت صنعتي اگر يك تغيير جزئي هم در طرح داده شود به راحتي مي شود كه يك اختراع جديد ديگر و به نام يك فرد ديگر ثبت شود.
با اين اوصاف بنياد نخبگان كلا بايد متحول شود.
به نظر من بايد روالشان را عوض كنند و يك روال بين المللي در پيش بگيرند. من خودم يك مقاله نوشتم در مورد ارتباط صنعت و دانشگاه كه در كشوري مثل آمريكا چه نوع برخورد و خدماتي با مخترعين مي شود. اين بنياد هم بيايد همچين كارهايي را بكند كه خيلي از اين كارها هزينه مالي اي هم ندارد، از آسمان كه كسي براي اتصال صنعت و دانشگاه نمي آيد؛ بچه هاي ايراني ايده هاي خوبي دارند اما اكثرا به دليل حمايت نشدن به ويژه داشتن مشكلات مالي به بن بست مي خورند در حالي كه در ساير ممالك برعكس است؛ با همه حمايت هايي كه وجود دارد، آنها با مشكل فكري و ايده مواجه اند. همين مي شود كه طرحي كه آنها پنج ساله توليد مي كنند ما مي توانيم با داشتن امكانات در زمان كوتاه تري توليد كنيم. من حتي يكي از طرح هايم را با قرض، يك هفته اي ساختم.
چه قدر قرض گرفتيد؟
آن موقع يك ميليون تومان از همسايه مان قرض گرفتم كه تماما صرف ساخت آن طرح شد براي يكي ديگر از مسابقات هم سه ميليون و باز يك، يك ميليون ديگر. در يكي از مسابقات داخلي هم خواسته بودند كه از طرح به طور كامل و با جزئيات كاركردش فيلم بفرستيم كه مجبور شدم كامپيوترم را بفروشم تا هزينه فيلمبرداري را بدهم و جالب اين جا بود كه من با همين دستگاه در مالزي شركت كردم و آنها گفتند اصلا نياز به فيلم و... نيست. خودتان كه توضيح بدهيد كفايت مي كند كه در آن جا سوم شدم و در كويت هم مدال نقره را گرفتم البته همانجا پيشنهاد همكاري و رفتنم را دادند كه به خاطر مشكلات نشد كه بروم!
فكر نمي كنيد با عنواني كه امسال دارد، شرايط براي نخبگان و مخترعين بهتر شود؟
من خيلي خوشحال شدم وقتي رهبري امسال را سال شكوفايي و نوآوري معرفي كردند. عنواني كه خيلي زياد به نخبگان اشاره دارد؛ جمعيتي كه تا به حال زياد اهميت نداشته اند. خيلي از دوستان هم معتقدند كه امسال سال ماست اما تا امروز كه اتفاق خاصي نيافتاده است. ]چقدر عجوله اين آقا فرهاد؛ تازه دو ماه گذشته، ده ماه ديگه مونده![
بعضي معتقدند كه نخبگان هم ديگر شورش را درآوردند ازبس غر مي زنند و... شرايط چه طور باشد، شما راضي مي شويد؟
امكان ادامه تحصيل داشته باشم. چون من فرصت درس خواندن قبل كنكور را ندارم بنابراين نمي توانم دانشگاه سراسري شركت كنم و دانشگاه آزاد هم كه... به خصوص كه تحصيلات براي امثال ما خيلي مهم است چون قرار است ما در سطح بين المللي قرار بگيريم و من نمي دانم با اين وجود چرا تسهيلاتي براي ادامه تحصيل نخبگان در نظر گرفته نمي شود. من مي گويم اصلا يك دانشگاه داشته باشيم مخصوص مخترعين كه آزمايشگاه اين دانشگاه مثلا يك كارخانه دولتي باشد كه هم درس خوانده شود و هم فعاليت ها و ايده ها عملي شود؛ مي دانيد اين طوري چه قدر سرعتمان در پيشرفت بيشتر خواهد شد؟
اگر به شما همين حالا 20 ميليون تومان پول بدهند، چه كار مي كنيد؟
با 7-6 ميليونش قرض هايم را مي دهم (مي خندد) و بعد سريع براي دانشگاه ثبت نام مي كنم كه اين وقفه سه چهار ماه خيلي اذيتم مي كند.
و به شهر خودتان برمي گرديد؟
نه! اين جا با همه مشكلاتش بهتر است.
الآن كجا ساكنيد؟
با چند تا از دوستان دانشجويم يك اتاق در ولي عصر كرايه كرديم. پانسيوني كه ماهانه نفري هفتاد هزار تومان مي دهيم، اتفاقاً به ذهنم رسيده كه تجارت پانسيون هم بد نيست يك اتاق نسبتاً كوچك را به چند نفر مي دهي و درآمد خوبي هم دارد، نه؟! ]طرف تازه اومده تهران ولي راهشو ياد گرفته ها! يحتمل از نخبه بودن كه بهتره![
نخبه ها چه طوري به زندگي نگاه مي كنند؟
محيط روي آنها تأثير مي گذارد مثلا با ديدن يك نابينا به فكر راه حلي براي مشكلش مي افتند. در واقع اجازه مي دهند كه فكرشان از چارچوب هاي مرسوم خارج شود؛ بگردد و خوب ببيند. بيشترشان هم زندگي را زياد سخت نمي گيرند. مثلا براي من مهم نيست كه دوستم فلان ماشين مدل بالا را دارد، اين چيزي نيست كه در ذهن من باشد. خيلي از واقعيت هايي كه در ذهن ماست بعضاً در مردم ديده نمي شود.
مثلا چه واقعيت هايي؟
مثلا من معتقدم انسان اگر قرار است و هدف دارد كه به جايي برسد، تدريجي و با پشت سر گذاشتن مشكلات و يا همان آزمون و خطا، برسد ولي در جامعه، خيلي زياد مي بينيم كه شخصي كه با من شروع به كار كرده است و هر دو در يك مرحله قرار داريم بعد از يك سال به صورت ناگهاني! ره صد ساله را طي مي كند.
يعني نبايد به آن جا مي رسيده و يا حقش نبوده است؟
بله بايد مي رسيده اما چه مي شود كه اين همه جلوتر از زمان منطقي اش به آن موقعيت مي رسد؟! اين خيلي اذيت كننده است. ببينيد مني كه دارم با اين همه مشكلات تلاش مي كنم وقتي در سن پنجاه- شصت سالگي تلاشم نتيجه دهد و به موقعيتي برسم كه براي ديگران تصميم گيري كنم خيلي متفاوت خواهم بود با آن كه يك شبه به مرز تصميم گيري براي ديگران مي رسد.
خب چه طوري مي شود كه آن شخص يك شبه به آن موقعيت مي رسد و شما نمي رسيد؟
خيلي ساده است، چون من وقتم و هزينه ام را صرف ايجاد رابطه با ديگران نمي كنم، همين.
چه ديگراني؟
چطور بگويم؟ من بارها ديده ام كه كسي مي آيد در نظام تصميم گيري براي همين بچه هاي نخبه قرار مي گيرد كه خودش كه نخبه نيست هيچ اصلا صلاحيت علمي هم ندارد، من معذرت مي خواهم اما نمي فهمد مني كه اين كار را انجام مي دهم بايد چه مراحلي را طي كنم تا به توليد برسم كه اگر مي دانست مطمئناً در تصميم گيري هايش، كار ما هم آسان تر مي شد يا در همين بچه هاي نخبه خودمان كه با هم كار را شروع كرديم و در يك سطح بوده ايم ولي با رابطه ها...(!) عكس هاشان را نشان مي دهند كه با چه اشخاص مهمي نشسته اند آن هم دست در دست هم و بعد من احساس مي كنم كه چه قدر عقب مانده ام چون كه همه آن جاهايي كه من تازه دنبال شان هستم او با رابطه اش! همه را گرفته و دارد.
شما چرا نرفتيد و دست در دست آن شخصيت مهم! نداديد؟
باور كنيد من هم دوست داشتم كه بروم و كنار آن شخصيت مهم بنشينم. برايش نامه هم نوشتم اما آن شخصيت مهم جواب نامه ام را داد كه شما شخصيت غيرمهم، براي گرفتن وام آن هم براي توليد طرح تان برويد صندوق... و دو ميليون وام بگيريد البته با داشتن عقدنامه! تازه قيد شده بود كه تاريخ عقدنامه نبايد از يك تاريخي جلوتر باشد. ضمن آن كه در يكي از جلسات مسئولين كه بنده را با وجود يك كارتن مداركي كه برده بودم، راه ندادند، بعداً در تلويزيون ديدم كه يكي از دوستان داشتند از حمايت هايي كه شده اند، تشكر مي كردند و دريغ از يك جمله كه حرف دل ما باشد و اين خيلي سخت است... و چند باري هم براي نمايندگان مجلس نامه نوشتم كه جوابي نگرفتم و در كل قيد رابطه با مسئولين را زده ام، البته دوست دارم رهبري را ببينم و مشكلاتم را به ايشان بگويم.
البته هر رابطه اي هم مشكل دار نيست، قبول نداريد؟
چرا قبول دارم. مثلاً من هميشه تلاش مي كنم كه با مردم يك رابطه خوبي داشته باشم. حتي شده كه وقتي در خيابان تبليغات شركت هاي مختلف را مي بينم شماره تماس شان را برمي دارم و تماس مي گيرم و مثلاً مي گويم كه مشكل تبليغاتي شركت شما اين است... چون برايم مهم است، اگرچه كه يك بار با شركت اتوبوسراني تماس گرفتم و يك پيشنهاد براي راحت تر بودن مسافرين در سفرهاي بين شهري دادم و مسئول محترم! آن جا مرا به باد مسخره و خنده گرفت ولي باز هم اگر مشكلي ببينم يا پيشنهادي داشته باشم بدون هيچ چشم داشتي مي گويم.
خب اين جا يك تناقض بزرگ وجود دارد، چطور ممكن است شمايي كه برايتان كوچك ترين مشكل فلان شركت، اهميت دارد درعين حال آماده سكونت در خارج از كشور هم هستيد؟
ببينيد با وجود اين كه براي كشور و ملتم خيلي اهميت قائلم اما كشور من هيچ اهميتي برايم قائل نيست. من بارها و بارها بدرفتاري ديده ام. مثلاً در همين دانشگاهي كه درس مي خواندم تا مرز اخراج شدن رفتم.
چرا؟
از همان دانشگاهي كه مشغول به تحصيل بودم براي ساخت يكي از طرح هايم كمك خواستم ولي گفتند در صورتي كمكت مي كنيم كه اسم دانشگاه را براي ثبت اختراع بياوري نه اسم خودت را، براي من هم خيلي سخت بود چون 99درصد يك كار ابتكاري، ايده است و نقدينگي سهم كوچكي دارد؛ خب من هم نپذيرفتم مبلغي هم كه مي خواستيم 300هزار تومان بود، رفتم يك دانشگاه ديگر كه رئيس دانشكده آن جا قبول كرد كه اگر در كنار اسم خودم اسم دانشگاه را بياورم، كمكم مي كند و قول داد كه اگر طرحم پذيرش بگيرد، حتماً مقدمات رفتن مرا به مسابقات سوئيس فراهم كند كه اتفاقاً طرح من در بين 800طرح، رتبه 20 را آورد و پذيرش هم گرفتم. اما وقتي رفتم پيش همان رئيس دانشكده گفت كه من اصلاً همچين قولي نداده بودم و هرچه اصرار كردم كه شما در روز دانشجو، 16آذر پيش دانشجوها اين قول را داديد، نپذيرفت. از آن طرف هم رئيس دانشگاه خودمان صدايم كرد و گفت كه من نمي گذارم كه از اين دانشگاه مدرك بگيري كه با كلي اين طرف و آن طرف زدن و واسطه اين مشكل را حل كرديم. اين درحالي بود كه من به عنوان پژوهشگر برتر كشور در دانشگاه آزاد به خاطر همان طرح شناخته شده بودم اما جرمم اين بود كه چرا از يك دانشگاه ديگر كمك گرفتم.
چه قدر تلخ شد اين گفتگوي ما، كمي فاصله بگيريم از اين همه مشكلات، نمايشگاه كتاب رفتيد؟
نه! نمي روم. چون هم هزينه بر است و هم خيلي شلوغ.
اهل خواندن كتاب هم هستيد؟
بله! به خصوص كتاب هايي در رابطه با ملي شدن صنعت نفت را خيلي دوست دارم و خوانده ام.
بهترين كتابي كه خوانده ايد؟
نهج البلاغه، كتاب بسيار قابل تأملي است كه زياد مي خوانمش.
و يك جمله از نهج البلاغه؟
نا اميدي بزرگ ترين گناه است.
رابطه تان با شعر چطور است؟
گاهي خيام مي خوانم.
يك بيت برايمان مي خوانيد؟
غم مخور گر نبود كار جهانت به مراد
كار دنيا به مراد دل دانا نشود
و سينما؟
حاضرم از همه چي بزنم ولي سينما بروم.
با پيامك چطوريد؟ خودتان هم در اين زمينه ابتكاراتي داريد؟!
بيشتر براي انجام كارها پيامك مي دهم و اهل پيامك اختراعي نيستم.
دلتان هم كه خيلي براي خانواده تنگ مي شود؟
مطمئنا. مادرم كه يك بار صبح تماس مي گيرد و يك بار شب، اتفاقا براي اين مصاحبه هم خيلي سفارش كرده كه چيزي نگويم به هر حال مادر است و نگران. يك بار كه از راديو براي مصاحبه تماس گرفته بودند تا من آمدم از مسئولين انتقاد كنم، صدايم را قطع كردند و مادرم خيلي ناراحت و نگران شده بود. واقعا پدر و مادرم از هيچ كمكي براي من دريغ نكرده اند و فقط در سختي ها و مشكلات من سهيم بوده اند.
برنامه از صبح تا شب فرهاد موسيوند چيست؟
صبح ساعت 5 بيدار مي شوم و 6مي زنم بيرون. تا 30:4 در شركت هستم و بعد بلافاصله مي روم سركار دوم تا ساعت 12 شب كه حدودا هر روز 4 ساعتي را هم در راه هستم و بعد هم مي خوابم و فردا 5 صبح دوباره...
شغل دومتان چيست؟
در يك مغازه كار مي كنم. شكلات فروشي.
ر اضي هستيد؟
چاره اي ندارم، هم به پولش نياز دارم و هم با اين شغل رابطه خوبي دارم. اكثر خريدارانم افرادي هستند كه خيلي شادند و من هم هوايشان را خيلي دارم. معتقدم مشتري هايم فرشته هستند و تمام سعي ام را مي كنم كه مشتري مداري را حفظ كنم. گاهي بدون اجازه از صاحب مغازه، تخفيف هم مي دهم! (مي خندد)
از شيريني هاي مغازه خودتان هم مي خوريد؟
گاهي كه ضعف مي كنم. شكلات تلخ، كاكائو 52 درصد.
شكلات ها را هم كه خوب مي شناسيد، نه؟
بله! زماني كه كار در اين مغازه برايم جور شد، قبل از اين كه شروع به كار كنم، مطالعه كردم و در اينترنت از طرز تهيه و بسته بندي شكلات ها مطلع شدم و حتي به مشتري ها به توجه مزاج شان شكلات هاي خاصي را پيشنهاد مي دهم.
بهترين شكلات؟
شكلات وطني، البته خيلي دوست دارم در يكي از مسابقات سوئيس كه يك بار هم دعوت شدم و نتوانستم بروم، بروم و از آن شكلات 90 درصد كاكائويي شان بخورم، بايد خوش مزه باشد!
¤¤¤
ساعت از 30:4 دقيقه پايان وقت اداري شركت هم گذشته است و بايد گفتگوي مان را با فرهاد موسيوند تمام كنيم كه برود سراغ شغل دومش. زندگي ادامه دارد و او هنوز اميدوار و بدون خستگي از 5 صبح تا نيمه شب بيدار است و تلاش مي كند و احتمالا يك ماه بعد بنياد ملي نخبگان او را صدا كند و بگويد اين يك ميليون تومان رو بگير و برو شكلات خارجي بخر! همان كاري كه... مزه مصاحبه مان هم مثل شكلات قهوه؛ تلخ تلخ شد.

 



در ستايش بانوي ايراني

اولين دفعه اي كه فيلم را در جشنواره ديديم، با بهتي همراه با شك به همديگر نگاه مي كرديم و هيچكدام جرات ابراز نظر درباره آخرين ساخته سيدرضا ميركريمي را نداشتيم. بيشتر دوست داشتيم ديگران حرف بزنند تا خودمان! باورمان نمي شد كه آنچه در 98 دقيقه ديده بوديم فيلمي از كارگردان «زير نورماه» و يا «خيلي دور، خيلي نزديك» باشد. شب اختتاميه اما نه تنها ميركريمي را آگاهانه و نه از روي موج شب هاي اختتاميه، تحسين مي كرديم؛ بلكه در دل به او به خاطر ساخت چنين فيلمي دست مريزاد مي گفتيم. ميركريمي و فيلمش از سه جهت قابل تحسين و تقدير است؛ اول آنكه فيلم او بي ادعا ساخته و پرداخته شده است، نه از ستاره خبري است و نه از ويترين زيباي بدون كالا؛ دوم آنكه فيلم حركتي است كاملا برخلاف جريان مرده سينماي ايران، به زعم بسياري يك خودكشي آگاهانه است در زمانه اي كه 70 درصد فيلم هاي جشنواره فيلم فجر، حول موضوع ازدواج و خيانت و مثلث هاي عشقي و رمانتيك دور ميزند. و سومين عاملي كه باعث مي شود سيدجوان خوش فكر و خوش آتيه سينماي ايران را تحسين كنيم؛ دقت او در ساخت فيلمي است كه به شدت ظرفيت روشنفكربازي (!) و يا پز روشنفكرنمايي را داشته و او با حركت بر لبه باريك اين يك مرز «روشنفكرنمايي و روايت قصه»، به سلامت از اين ورطه تازه مدشده ميان طيف كارگردانان سينماي ايران عبور كرده است.
«به همين سادگي» روايتي است ساده و به اصطلاح خطي از 24 ساعت زندگي يك زن خانه دار. همين روايت ساده و بي اتفاق در دل فيلم باعث جبهه گرفتن برخي منتقدان نسبت به آخرين ساخته ميركريمي شده است. اين عده معتقدند چرا در سرتاسر فيلم اتفاق خاصي نمي افتد و مخاطب تا ثانيه هاي پاياني منتظر چيزي است كه هيچگاه به او نمايانده نمي شود. «طاهره» شخصيت اصلي داستان تصميم گرفته است كه برود؛ شايد به اين علت كه ديده نمي شود؛ تصميم او يك اعلام حضور است و رفتنش يك شليك آغاز جنگ؛ يك اعتراض زنانه ساده. اين خستگي و فرار از روزمرگي را شايد در سكانس آغازين فيلم بهتر درك كنيم؛ آنجا كه در ابتداي صبح، طاهره در ميان ديش هاي ماهواره آواز مي خواند، يك آواز تركي غمناك (ساري گلين) و از همين نقطه تقابل سنت و مدرنيته آغاز مي شود...
فيلم، زندگي موجودات نازنيني است كه همه چيز را به همين سادگي براي اطرافيان مهيا مي كنند تا آنها در خانه احساس امنيت و آرامشي بي حساب داشته باشند؛ آنقدر ثبات دارد اين احساس، كه ديگر برايمان يك عادت شده است، مثل همان توقع منتقدان از فيلمساز. همين مي شود كه ديگر دنبال خالق اين آرامش و هارموني بي نظير در خانه نيستيم؛ اصلا حس مي كنيم در خانه كاري انجام نمي شود چرا كه همه چيز به سادگي و در زمان خودش، كارمان را راه مي اندازد. يگانه موجود هميشه مسئول و هميشه نگران زندگي همه ما، همان فردي است كه بي ادعا و بي چشم داشت نگران ما مي شود؛ روايت ميركريمي فصل كوچكي است از اين دغدغه مقدس... از سوي ديگر «به همين سادگي» يك اعتراض اجتماعي- سياسي است؛ به همه نهادها و موسسات و مسئولاني كه قرار بود براي بانوي ايراني معتقد به «خانواده» شاني ويژه قائل شوند. قرار بود جمهوري اسلامي ايران با انقلاب شكوهمندش، زن ايراني را به بانوي الگو براي جهان تبديل كند؛ چه با وضع قوانيني كه زن را «فرماندهي مقتدر» براي خانه و خانواده مي داند و چه راهكارهاي حمايتي كه از مادر به عنوان يك «خانه دار» با افتخار حمايت كند. اما در واقع هيچ يك از آن اتفاقاتي كه بايد براي اين نام «بانوي خانه دار» مي افتاد، نيفتاد تا نسل سوم و چهارم جامعه شهري زده ما، دغدغه اش شغل مادر باشد، چرا كه خانه داري، شغل محسوب نمي شود!
اين فرياد هنرمندانه ميركريمي كه در 30سالگي انقلاب روي پرده سينماها به نمايش درآمده، هنوز از سوي منتقدان و مسئولان ديده نشده است. در حقيقت ميركريمي با فيلمش يك دفاعيه بلند سياسي اجتماعي از مقام زن در نظام اسلامي را به تصوير كشيده است، مقامي كه هنوز نه برايش بيمه اي درنظر گرفته مي شود و نه به عنوان يك شغل مقدس در آيين اسلام، جدي گرفته مي شود. مي توان گفت «به همين سادگي» يك تجليل هنري است از مقام بانوي مسلمان و خدمتي است به همه مسئولاني كه هنوز درخواب اند.
«به همين سادگي» ذره بيني است براي بزرگ نمايي جزئيات هنرمندي بانوي ايراني، براي نمايش همه كارهايي كه او از يك صبح زود تا نيمه هاي شب دنبال مي كند، ولي ديده نمي شود؛ نمايشي متفاوت از دغدغه ها و دلخستگي هاي يك مادر و همسر. به ياد بياوريد جزئيات هنرمندانه اي كه در فيلم روي آنها تأكيد شده است؛ از جمع كردن لباس هاي چرك و بو كردن جوراب ها- كاري كه همه مادران ما قبل از ريختن لباس ها به ماشين لباسشويي انجام مي دهند- تا امتحان كردن چايي كه براي همسايه درست شده با خالي كردن دوباره آن از استكان به داخل قوري و يا وقتي كه گريه امان طاهره را بريده است اما او پودر لباسشويي را با دقت در محفظه ماشين لباسشويي صاف مي كند و يا تزئين منحصر به فرد غذاي دوباره آماده شده علي در بشقاب و همچنين جايي كه طاهره منتظر رسيدن برادرش است اما با دلسوزي ناخودآگاهانه لكه غبار روي شمعداني را پاك مي كند!
با اين همه فيلم ميركريمي اگر در همين جزئيات مي ماند، شايد مي شد گفت كه يك دردنامه ديگر از وضعيت زن در ايران است كه اتفاقاً جشنواره هاي خارجي برايش سر و دست مي شكنند. اما برگ برنده فيلم، حضور اجتماعي طاهره است؛ او مركز ثقل مجتمع آپارتماني است، چه آنكه بهجت- همسايه بالايي- او را محور تصميم گيري ها و مشورت هايش قرار مي دهد با وجوديكه بيش از يك دهه از طاهره بزرگتر است و قرار است دخترش را به خانه بخت بفرستد، و چه آنكه ركسانا- همسايه روبرويي و تازه وارد- با وجود تفاوت فاحش فرهنگي و اجتماعي كه با طاهره دارد او را امين و مورد اعتماد مي پندارد و به او رجوع مي كند. از سوي ديگر طاهره به خاطر شخصيتي كه دارد- او نسل دوم انقلاب است و جنگ را لمس كرده، اگر انقلاب را به خوبي حس نكرده باشد- اعتقاداتش آن هم در دل كلان شهر پرزرق و برق تهران عوض نشده و رنگ نباخته است.
فيلم ميركريمي به نوعي تصويري از ظرافت ها و قرينه سازي هاست؛ خانواده اي كه با ديش ماهواره علقه اي عجيب(!) دارند كه قبل از اسباب كشي كامل، آن را روي پشت بام نصب مي كنند و خود را به نوعي متجدد عرضه مي نمايند، در ساده ترين امور زندگي ناتوان اند چه درست كردن چاي باشد، چه سوار شدن بر آسانسور- نمادي از تجدد- و چه آماده كردن بيگودي! يا از سويي ديگر طاهره كه از صبح براي گرفتن استخاره تلاشش بي نتيجه مانده، در انتهاي شب و يا انتهاي درگيري دروني خودش، مجبور مي شود براي همسايه «استخاره» بگيرد.
ميركريمي با «به همين سادگي» از بانوان ايراني كه همه هنرشان ايجاد آرامش و خلق انگيزه براي اعضاي خانواده است، به سادگي «قهرمان» مي سازد. قهرماني كه نه قرار است در يك تعقيب و گريز عجيب دست شوهر خيانت كارش را رو كند و نه با نمايش قدرت برابري با مرد، او را به بردگي درآورد و نه حتي قرار است با بروز تصنعي هنرهايش، مردان زيادي را شيفته خود گرداند.
با وجود برخي ضعف هاي روايي فيلم به خصوص در فصل ابتدايي، با قاطعيت مي توان گفت كه اين فيلم در برهوت تولد سوژه و خلاقيت در سينماي ايران، ارزش دوبار ديدن را دارد، خاصه آنكه ميركريمي تمام تلاش خود را كرده كه شعارزدگي و سياست زدگي در فيلمش راه نيابد تا بازيگر اصلي فيلم، ظاهر و اعتقاداتش چنان باورپذير شود كه در انتهاي فيلم در هر سن و سالي كه باشيد؛ هواي مادر و يا همسر، تكاني به دلتان دهد كه دوباره بي اختيار عاشق شويد و...
محسن حدادي

 



گذر كتاب فروش ها

«قطع كتاب» شروع مناسبي به نظر مي رسد.«قطع» به معني اندازه كتاب و عبارت است از دفعات و اندازه هايي كه كاغذ چاپ به منظور تشكيل اوراق كتاب، تا شده و يا برش مي خورد. قطع كتاب ايراني با استانداردهاي جهاني تفاوت هايي دارد. نمونه هاي مشهور آن از اين قبيلند: رحلي (22 در 25 سانتيمتر). وزيري (23.5 در 16سانتيمتر)، رقعي (14در 22 سانتيمتر). پالتويي (20 در 12سانتيمتر). البته در چاپ كتاب ايراني، همواره با اعمال سليقه ناشر و چاپخانه و صحافي به اين موارد چهارگانه و ابعاد اشاره شده آن، اكتفا نمي شود. اين باشد تا هفته ديگر كه نحوه محاسبه قيمت برپايه «قطع كتاب» را بگويم.با آشكار شدن اسرار گذر كتاب فروش ها، اين قصه جالب تر خواهد شد!
فصل اول؛ دفتر نشر فرهنگ اسلامي كتاب به نام «روان شناسي سياسي اسرائيل» به كتابفروشي ها فرستاده است. اين كتاب به قلم دكتر «محمد احمد النابلسي»، روانپزشك و استاد دانشگاه در رويكردي نوين به بررسي وضعيت رواني اذناب و مزدوران رژيم اشغالگر قدس پرداخته است. وي البته از طرح مباحث و موضوعات تاريخي، اجتماعي و سياسي اشغالگران سرزمين زيتون هم غافل نشده ولي همواره نگاه روان درماني خود را حفظ كرده است! زحمت فارسي كردن اين كتاب را دكتر «حجت رسولي»، استاد دانشگاه شهيد بهشتي، كشيده است و كتاب در كل قيمت معقولي دارد. كتابي هم انتشارات موسسه كيهان درسال 65 دراين زمينه دارد كه شايد پيدا نكنيدش. «تروريسم مقدس اسرائيل» اثر «ليويا روكاچ» با ترجمه «مرتضي اسعدي» را اگر يافتيد، از دست ندهيد كه پر است از اسناد و ناگفته هاي تاريخي سرگذشت فلسطين! كه با توجه به شصت سالگي حضور مردگان اسرائيلي در فلسطين خواندنش خيلي به وقت است.
فصل دوم؛«حق با صداي توست»- بله با صداي خود شما! -عبدالجبار كاكايي اين نام را براي جديدترين مجموعه شعري اش انتخاب كرده است. كتابي ديگر از نشر تكا كه با حمايت معاونت فرهنگي وزارت ارشاد فعاليت پرحجمي را آغاز كرده است. اين دفتر كاكايي عزيز 242صفحه دارد و شامل گزيده اي از اشعار نيمايي و سفيد، غزل، چهارپاره، مثنوي و ترانه است. طبع موزون اين شاعر و ترانه سراي 44ساله پيوند عميقي با ارزش هاي انساني و نسبت ديرينه اي با انقلاب دارد. اين كتاب با چاپ و صحافي نفيس، 2450 تومان پشت جلد خورده است و يك مجموعه كامل اما جمع وجور مسافرتي است كه البته از يك مجموعه با حمايت دولت، كمي گران به نظر مي رسد، نه؟
فصل سوم؛ «28 اشتباه نويسندگان» پيشنهاد ديگر ستون امروز است. خانم «جودي دلتون» كه يك نويسنده پر كار آمريكايي و صاحب پرتيراژترين كتابهاي عامه پسند است در كتابي 29اشتباه و اشكال نويسندگان جوان را ليست كرده و درباره هريك توضيحاتي داده است. محسن سليماني هم دركسوت مترجم. يكي از اين اشكالات كه مربوط به بازاريابي كتاب در آمريكا (وغير مرتبط با ايران) است را حذف كرده تا بدينوسيله نام كتاب را هم تغيير داده باشد. سوره مهر اين خودآموز 184صفحه اي را به قيمت 1550تومان عرضه كرده است كه احتمالا مربوط به باقي مانده هاي چاپ اولش باشد. 28 اشتباه نويسندگي، شامل همه نوع نوشته اي مي شود و منحصر در سبك وژانر خاصي نيست. دنبال اينكه آيا استعداد داريد يا نه نباشيد، ببينيد اثرتان را براي چاپ دقيقا به كجا بايد بفرستيد، موقع نوشتن ويرايش نكنيد، با حرف زدن درباره موضوعي نوشتنش را به تاخير نيندازيد و 24 خطاي ديگر كه اي مي خريد و مي خوانيد و يا از كتابخانه...
فصل چهارم؛ مجموعه گفتارهاي تازه اي از آيت الله فاضل لنكراني، غلامعلي حداد عادل، ناطق نوري، سيد احمد خاتمي، مرحوم هادي مروي، حسن رحيم پور ازغدي، علي لاريجاني و علي مطهري كتابي شده است به نام «مطهري كه بود؟» انتشارات صدرا اين كتاب را با طرح جلدي زيباتر از كارهايي كه قبلا از او ديده بوديم، ارديبهشت ماه سال جاري منتشر كرده و در همايش ملي حكمت مطهر هم آن را رونمايي كرده است. برخي از نكات موجود در كتاب «سيدحميد جاويد موسوي» براي اولين بار بيان شده وتعدد و تكثر ديدگاه هاي ده نفر از دوستان، شاگردان، محققين و بستگان آن شهيد، كار در خور توجهي را روانه گذر كتاب فروش ها نموده است.
فصل پنجم؛«از نفرين زمين» نام تحقيق ادبي جديدي از«مجتبي حبيبي» است. كتاب آنگونه كه نويسنده اش مي گويد تلاشي است براي بازخواني مجدد جلال، نه آن سان كه ديگران گفته و شنيده اند، بلكه آن گونه كه او در نوشته هايش گفته است. حبيبي درچهار بخش آثار جلال را موشكافي مي كند. دربخش اول سفر نامه هاي خارجي جلال، دربخش دوم تمام آثار داستاني او، در بخش سوم يادداشت ها و بخش چهارم اختصاص به مقالات و تقارير سياسي آل احمد دارد. كتاب ضمايم خوبي هم دارد و هركجاي كشور كه باشيد با رجوع به سايت مركز اسناد انقلاب اسلامي، مي توانيد تهيه اش كنيد.
براي معرفي كتاب هايتان هم كافي است به ما ايميل بزنيد. اگر خودتان هم نويسنده يا ناشر هستيد كه براي ما دو نسخه ارسال كرده و منتظر حركت هاي حساب شده ما باشيد! تا بعد...

 



وقتي «استاد» همه را سر كار مي گذارد

حميد برقباني
گرامي داشت روز فيلم نامه نويس، درحالي برگزار شد كه متوليان اين مراسم علاقه زيادي به استفاده از جشن فيلم نامه نويس در عنوان برنامه را نداشتند و اين ها همه از نارضايتي و شكوه كانون فيلم نامه نويسان از سياست هاي سينمايي كشور خبر مي داد.
«خيابان شريعتي. نرسيده به خيابان سميه، كوچه سمنان»
كوچه سمنان بيشتر از آن كه خبر از برگزاري يك همايش بدهد، شبيه بود به محله اي كه انگار نه انگار در آن «خانه سينما»ي كشور وجود دارد. اطلاعيه اي كه خبر برگزاري مراسم را به اطلاع ما مي رساند، ساعت شروع مراسم را 5 بعدازظهر اعلام كرده بود. اما اين ساعت 5 و اين هم خانه سينما! زن و شوهري كه يكي از صندلي هاي 3 نفره حياط «خانه» را براي خنديدن و گذراندن وقت، انتخاب كرده بودند، تنها كساني بودند كه در بدو ورود به چشم مي آمدند. جالب اينجاست كه پوسترهاي مراسم، ساعت شروع را 6 بعدازظهر نشان مي دادند! كت و شلوار انگليسي اش، با تي شرتي كه عوض پيراهن پوشيده بود، خبر از «يك كاره» بودن اين مرد ميانسال مي داد. «ببخشيد مگه قرار نبود مراسم ساعت 5 شروع بشه؟» سريع مي پيچاند و پاسم مي دهد به خانم جواني كه تا آخر مراسم هم فاميلش را نفهميدم! «درسته! اول قرار بود كه 5 شروع بشه... اما ساعت مراسم به 6 تغيير پيدا كرد.» با عكاس نشسته ايم روي يكي از همان صندلي هاي 3 نفره. «وااااي... من با همه تماس گرفتم و اين تغيير رو اعلام كردم. فكر كنم فقط به شما زنگ نزدم!» در كمال خونسردي و آرامش اين دروغ بزرگ را به همه تحويل مي دهد و دلش خوش است كه يك اطلاع رساني عالي را انجام داده است و ما غافل از اينكه اين يك «ترفند» بوده است براي حل كردن مشكل عدم حضور و تأخيرات پيش بيني شده!
ساعت5 دقيقه مانده به 6 بعدازظهر. خانه سينما
حالا همه حياط پر است از قشر هنرمند(؟) كشور كه هر كدام رابطه اي با گيشه و روي صحنه و پشت صحنه سينماي كشورمان دارند.هميشه در گوشه ها اتفاق جالبي مي افتد. نمي دانم، اين، رابطه اي با گوشه گير بودن ما ايراني ها دارد يا نه؟! از در- كه مثل دالاني مي ماند- وارد مي شوي گوشه سمت چپ، 2خبرنگار زن و يك خبرنگار مرد هستند كه جمع شان جمع است. براي اينكه خجالت ها از بين برود، آن آقا سيگارش را روشن مي كند و همين مقدمه اي ست براي اينكه خواهرمان شرم و حيا را كنار بگذارد و... خب خستگي همواره از عوامل دودكردن سيگار است؛ خستگي كه زن و مرد نمي شناسد، مي شناسد؟
گوشه سمت راست هم محل جدال محترمانه رضاداد و مدير مسئول مجله «هفت» بود. خيلي از حرف هايشان را شنيدم حتي حرف هايي كه اولش پيشوند «پيش خودمان بماند» را داشت! آخر بلند حرف مي زدند، فكر بد نكنيد! گوشه هاي شمالي راست و چپ هم در اين يك ساعت، محل مناسبي بود براي مرتب كردن موها و روسري هاي افتاده. به گونه اي مزمن اعتقاد دارم قدرت جاذبه زمين در اين حياط، چند برابر ديگر نقاط زمين است. چون هرچند دقيقه يك بار يك روسري تا فرق سر پايين مي آمد و صاحبش را به زحمت مي انداخت... به نظر مي رسيد برخي فعالان و علاقمندان عرصه سينما علاقه چنداني به حجاب ندارند، غير از همان خانمي كه فاميلش را ياد نگرفتم.احتمالاً يا فيلم نامه نويس مذهبي نداريم و يا اينگونه جشن ها جاي بچه هاي مذهبي نيست! گرچه مشكل از خود بروبچ هم هست؛ هميشه ديگران بايد جشن برگزار كنند؟ خب آقايان و خانم هاي متعهد سينما هم دور هم جمع شوند و براي يكديگر نوشابه باز كنند؛ مثل اين جماعت خيلي هنري! خودمان مشكل داريم... توي همين افكار بودم كه...دينگ دينگ! يعني بفرماييد داخل. مراسم مي خواهد شروع شود.
مراسم با پخش تلاوت غيرزنده(!) قرآن و پخش سرود ملي كشورمان شروع مي شود... از مسئولان كانون است دلشان خيلي پر است. مخصوصاً از بنياد فارابي و نحوه تعامل مديريت آن با كانون فيلم نامه نويسان. نصرت الله تابش، مديرمسئول ماهنامه فيلم نگار. مثل «كنه» به او چسبيده ام!
«راست مي گن! مسئول بنياد فارابي خيلي بد باهاشون تا كرد. منم بودم ناراحت مي شدم.» توحيدي پشت تريبون هنوز در حال شكايت كردن است كه نوبت به مديران سينمايي مي رسد. «تعجب نكنيد كه هيچ كدام از مديران سينمايي حاضر نيستند. الان در جشنواره كن به سر مي برند. آقايان دارند رسالت سينمايي خود را آنجا به منصه ظهور ميرسانند.»
در همان تاريكي سالن به تابش مي گويم: چي ميگن آقاي تابش؟!
«بازم راست ميگن... چند ده تا تا مدير دولتي رفتن كن! منم هنوز تو اين فكرم كه چه ضرورتي داشت اين لشگركشي. شما جوونا روش كار كنيد. سوژه خوبيه.»
همه ورود خروج ها از جايي كه من نشسته ام قابل رصد كردن است. كنار در نشستن اين مزيت ها را هم دارد. صحبت ها و گله ها تمام شد. «حاضرين گرامي از شما دعوت مي كنم به برنامه بعدي كه يك برنامه هنري است توجه فرماييد!» با لباس هاي محلي و گيوه سفيدش آمد داخل. رفت روي سن. در جاي مخصوصش نشست و با آن تنبورش حاضرين را به فيض رساند. موسيقي زنده و تلاوت قرآن...
آمفي تئاترخانه سينماي ايران. ساعت 6 و 45 دقيقه بعد از ظهر.
«خب! مهمانان عزيز. نوبت ميرسه به يك قدرداني بزرگ از فيلم نامه نويسي بزرگ... عباس كيارستمي» يك لحظه به چشمانم شك كردم. كيارستمي آمده و من نديده ام؟!
«من از يكي از دوستان و هم صحبتان آقاي كيارستمي دعوت مي كنم تا كارت عضويت افتخاري در كانون رو خدمت ايشون تقديم كنند!»
دوست كيارستمي آمد و از هوش وافر و ذهن سيال و قابليت هاي كيارستمي گفت: «نگذاشتند خيلي از فيلم نامه هاي كيارستمي فيلم شود از جمله «كليد». كيارستمي داراي هوش وافر و ذهن سيالي هست كه كسي قدر آن را نمي داند... البته آقاي كيارستمي براشون سفر خارجه (!) پيش اومد كه نتونستن در اين جلسه شركت كنن كه من به نمايندگي از ايشون، اين هديه دوستان رو دريافت مي كنم.»
در واقع طرف مي خواست بگه آقاي كيارستمي كه هميشه در خارج هستن، سفر داخله براشون پيش نيومد كه بيان! البته برخي شنيده ها حاكي از آن است كه طرف، اين جشن را آدم حساب نكرده و نيامده است! برخي شنيده هاي ديگر هم حاكي است كه «استاد» دارد روي افلاطون كار مي كند و مي خواهد كتاب تازه اش را با نام «افلاطون به روايت كيارستمي» تمام كند.
ادامه اين جلسه خنده دار هم به همين تعريف و تمجيدها گذشت. آن هم با چاشني انتقاد از وضعيت سينماي كشور... اين «گوشه» از خانه سينماي كشور هم، براي خود اتفاقات جالبي را ضبط كرد. شايد اين ادعا را كسي نشنيده بود اما در همين «گوشه» بود كه اولين فيلم نامه نويس ايراني، فردوسي نام گرفت و با سرنوشتي كه در مورد مسائل مالي خود پيدا كرد، ديگر فيلم نامه نويسان بعد از خود را هم به عاقبت خود، دچار كرد. فيلم نامه نويسي كه پولش را ندادند. البته هيچ كدام از حضار ارجمند نگفتند كه فردوسي هيچ وقت تعهد قلمش را به شاهان و عوام نفروخت و براي فروش فيلم نامه اش، هر چيزي را روي كاغذ نياورد... آخر چرا مرا به اين مراسم فرستادند كه بعد از كلي علافي با دست خالي برگردم روزنامه؟!

 



هي دست مي رود به كمرها يكي يكي

وقتي كه مي رسند خبرها يكي يكي
خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتي كه مي رسند پسرها يكي يكي
باب نياز باب شهادت در بهشت
روي تو باز شد همه درها يكي يكي
سردار بي سر آمده اي تا كه خم شوند
از روي دارها همه سرها يكي يكي
رفتي كه وا شوند پس از تو به چشم ما
مشت پر قضا و قدرها يكي يكي
رفتي كه بين مردم دنيا عوض شود
درباره بهشت نظرها يكي يكي
در آسمان دهيم به هم ما نشانشان
آنان كه گم شدند سحرها يكي يكي
آنان كه تا سحر به تماشاي يادشان
قد راست مي كنند پدرها يكي يكي

 



خيال شور

پارسا بيدل
هميشه اخباري هست كه آدم را وادار به واكنش مي كند و آدم ها از «وا» گفتن تا «اه ه ه ه» گفتن مختارند كه واكنش نشان دهند. ما اما خيلي تخيلي تر واكنش مان در مي رود! تا چه پيش آيد...
- خبر: فوتبال ايران چهارمين ليگ بي اخلاق دنيا
تماشاگر نما، تكل دوپا!
ترقه، حرف هاي ذيد و بالا!
جميعا ليگ برتر را نمودند
چهارم ليگ بي اخلاق دنيا
- خبر: برق حاصل از زباله مشهد امسال وارد مدار مصرف مي شود
پريشب اتصال لامپ خانه
فيوز برق را هي زير و رو كرد
سپس تركيد و دودي زرد برخاست
تمام خانه مان را غرق بو كرد
- خبر: قيمت برنج تايلندي طي 4ماه، 3برابر شد
همينطوري كه مي خندي، بياموز
ازين ابيات كج، پندي بياموز
عزيزم راه و رسم رشد را از
برنج ريز تايلندي بياموز!

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14