(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 29 ارديبهشت 1387 - 12 جمادي الاول 1429 - 18 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189088
 

سفر«همپاي صاعقه»
به روايت سرهنگ عراقي شلمچه نگاهي به كتاب «من در شلمچه بودم»



سفر«همپاي صاعقه»

محمد صرفي
گفت و گو با «گل علي بابايي» نويسنده دفاع مقدس
12 سال از زماني كه «گل علي بابايي» و «حسين بهزاد» تحقيق و نگارش كتاب «همپاي صاعقه» را آغاز كردند مي گذرد. كتابي كه تنها بايد خواند تا به ارزش هايش پي برد، اما در كمال تاسف و تعجب اينك در بازار پيدا نمي شود.
«همپاي صاعقه» (اثر برگزيده ششمين جشنواره كتاب سال دفاع مقدس) داستان مستند تشكيل لشگر 27 محمد رسول الله(ص) در دي ماه 1360 تا اسارت «حاج احمد متوسليان» در تير 1361 است.هر داستاني نقطه اوج و فرودي دارد اما«همپاي صاعقه» سراسر اوج است.
چهارشنبه 15 ارديبهشت 1361 در طي عمليات بيت المقدس، سپاه سوم عراق با انبوهي از نيروهاي پياده و كماندويي و 140 دستگاه تانك در غرب كارون به سوي تيپ تازه تاسيس محمد رسول الله(ص) هجوم مي برند تا كار آن را براي هميشه يكسره كنند. ساعت چهار بعد از ظهر، نبرد در جاده اهواز- خرمشهر به اوج خود مي رسد. كسي جرات ندارد سرش را از پشت خاكريز بلند كند.
حاج احمد انگار نه انگار كه تنها 140 تانك روبروي او صف كشيده اند مي رود بالاي خاكريز و شروع به شليك مي كند و فرياد مي زند: «با شرف هايش بيايند بالاي خاكريز»! (صفحه 569)
و يا داستان مكالمه بي سيم شهيد «علي اصغر بشكيده» فرمانده گردان عمار و شهيد «محمود شهبازي» جانشين لشگر، هنگامي كه گردان عمار در محاصره مي افتد و خودي ها هم به اشتباه آنها را مي زنند و اين در حالي است كه مهمات آنها هم تمام شده است.
بشكيده: سلمان، سلمان، سلمان- دو هستم!
شهبازي: سلمان- دو چه كار مي كني؟ هر كاري مي خواهي بكني زودتر. به خدا ما معطل تو هستيم!
بشكيده: آقا جان، من روي خاكريز هستم. اگر بخواهم روي جاده بروم بچه هاي خودي به اشتباه مرا مي زنند. الان هم توي محاصره هستم. نارنجك هايم تمام شده، فشنگ هايم تمام شده، بچه ها گلوله آر.پي.جي شان تمام شده.
شهبازي ]با عصبانيت[: چرا اينطور فاش داري پشت بي سيم حرف مي زني؟ دشمن دارد شنود مي كند.
بشكيده: اين حرف ها را نزنم چه كار كنم؟ بچه ها دارند قتل عام مي شوند. به چراغي]فرمانده گردان حمزه[ بگو بچه هايش را توجيه كند به سمت ما شليك نكنند. ما از همه طرف داريم مي خوريم. من الان روي خاكريز هستم...(صفحه 602)
آنچه خوانديد دو برش كوتاه از «همپاي صاعقه» بود و آنچه در ادامه مي آيد گفت و گو با «گل علي بابايي» است. «عقابان بازي دراز» ، «نبردهاي جنوب اهواز» و «ققنوس فاتح» از جمله آثار اين محقق و نويسنده دفاع مقدس است. به گمانم مقدمه مصاحبه كمي طولاني شد اما براي كتابي كه بيش از 800 صفحه حجم دارد، اين مقدمه خيلي هم طولاني نيست!
تقريظ رهبر معظم انقلاب بر كتاب«همپاي صاعقه»
بسم الله الرّحمن الرّحيم
اين يك كتاب منبع بسيار غني و ارزشمند است كه از آن مي توان ده ها كتاب و فيلمنامه و زندگينامه استخراج كرد. لحظات و حالات ثبت شده در سراسر اين كتاب، همان ظرافت هاي حيرت انگيزي است كه از مجموع آن، تابلوي پرشكوه و باعظمت عملياتي چون فتح المبين و بيت المقدس پديد آمده و برترين هاي هنر جهاد و ايثار و شجاعت و ابتكار را در مجموعه ي نمايشگاه بي نظير هنرهاي انقلاب اسلامي، نشان مي دهد.
اين مردان بزرگي كه نام آن ها بسي آسان بر زبان و دل غافل ما مي گذرد، از جنس همان اخوان صفا و فرسان هيجائند كه سيد شهيدان سلام الله عليه آن ها را با عظمت و سوز و مهر، مخاطب ساخت و از فقدان آنان غمگين بود. سلام خدا و بندگان برگزيده و فرشتگان و رسولان او نثار روح مطهر آنان باد.
در روز و شب هايي از آبان و آذر 86 صفحه به صفحه و سطر به سطر مطالعه و نيوشيده شد.
¤ نويسندگي را چطور آغاز كرديد؟
- در مدت 50 ماهي كه در جبهه بودم يادداشت هاي روزانه اي داشتم كه دو سال بعد از جنگ اينها را دادم به دفتر ادبيات حوزه هنري كه به صورت كتاب خاطرات با نام «نقطه رهايي» چاپ شد. اين شروع كار بود.
¤ چطور در جنگ و در آن شرايط خاطرات روزانه مي نوشتيد؟
- علاقه شخصي دليل اين كار بود. قبل از جنگ هم روزانه مي نوشتم و اين بر مي گردد به كلاس انشاء كه علاقه زيادي به آن داشتم و سعي مي كردم نوشته هاي متفاوت و پرمحتوايي بنويسم.
¤ كتاب بعدي؟
- چند سال بعد از چاپ «نقطه رهايي» احساس كردم، حق بعضي از مطالب ادا نشده است. چون دفترهاي خاطراتم به صورت خام و بدون ويرايش چاپ شده بود. اين باعث شد كه روي خاطرات كار كنم و نتيجه اش كتاب «غربت هور» شد كه به نوعي تكميلي «نقطه رهايي» بود.
¤ همپاي صاعقه چطور آغاز شد؟
- اواسط دهه هفتاد لشگر 27 در تدارك كنگره شهداي لشگر بود. كنگره هم سال 1376 در دانشگاه تهران برگزار شد. از همان زمان قرار شد دو پروژه انجام شود. پروژه اول كارنامه عملياتي لشگر از منظر تاريخ نگاري بود و بعدي هم تهيه آلبوم عكس كه كارش به عهده شهيد جان بزرگي بود كه با شهادت ايشان كار به نوعي ديگر پيگيري شد. عكس هاي
جمع آوري شده به صورت كار هاي نمايشگاهي درآمد و در اختيار مراكز و نهادهاي مختلف قرار گرفت.
در مورد كارنامه عملياتي هم كارهاي مختصر و پراكنده اي قبلاً انجام شده بود كه ما دنبال كرديم. كار پژوهش و تاليف كتاب حدود چهار سال طول كشيد و بالاخره در سال 79 چاپ شد.
وقتي كار پژوهش و نگارش تمام شد، لشگر كه يك يگان نظامي بود نمي توانست آن را چاپ كند بنابراين رفتيم سراغ دفتر ادبيات مقاومت حوزه هنري و با آنها صحبت كرديم.
آنها هم بررسي كردند و موافقت شد و كتاب با دو آرم لشگر و حوزه هنري چاپ شد. چاپ اول هم زود ناياب شد.
براي چاپ مجدد هم خيلي تلاش كرديم اما نشد تا اينكه سال گذشته از طريق شهرداري و فرهنگسراي پايداري موفق شديم تجديد چاپ كنيم. كتاب كه از زير چاپ درآمد، مصادف شد با تغييرات مديريتي در فرهنگسرا.
كتاب از چاپخانه رفت داخل انبار و در نمايشگاه هم نبود.
¤ يعني كتاب ها توقيف شده. چرا؟
- البته با كلي رايزني ما دو روز قبل موفق شديم هزار نسخه بگيريم و بقيه در انبار است.
مي گويند ما از توافقات شما با مديريت قبلي خبر نداريم. بالاخره سيستم ما اينجوري است ديگر!
¤ چاپ دوم چند نسخه است؟
- پنج هزار نسخه.
¤ چرا حوزه هنري خودش چاپ نكرد؟
- نمي دانم. نظرشان اين بوده.
¤ از چه اسناد و مداركي در تاليف كتاب استفاده كرديد؟
- نوارهاي صوتي باقيمانده از زمان جنگ كه به نوارهاي «با فرماندهان» معروفند.
راوي هايي بودند كه هميشه با فرماندهان بودند و حرف هايشان را ضبط مي كردند.
منبع ديگر نوار مكالمات بي سيم بود كه همه ضبط شده بود. افرادي هم بودند كه آنها هم راوي بودند و در بحبوحه عمليات به سراغ افراد مهم و تاثيرگذار مي رفتند و همانجا با آنها مصاحبه مي كردند. مثلاً بعد از مرحله اول عمليات
بيت المقدس يك مصاحبه سه ساعته با شهيد همت انجام شده است.
البته ما خودمان هم با افراد مختلف مصاحبه و اطلاعاتمان را تكميل كرديم.
¤ كيفيت نوارها چطور بود؟
- وحشتناك. هم خيلي بد ضبط شده بود و خيلي هم بدتر نگهداري شده بودند. بعد از اين همه سال خودتان فكر كنيد كه ديگر چي شده بودند.فقط كسي مي توانست آنها را پياده كند كه با فضاي كلي موضوع و آن عمليات آشنايي داشته باشد.
يك روز صبح رفتم پيش حسين بهزاد. سيگار روشن را گذاشت پشت دستش و گفت ببين! گفتم چي شده؟! گفت ديشب سكته كردم. بيا گوش كن. نوار مكالمه بي سيم بشكيده و شهبازي بود. حسين از شدت هيجان و اضطراب سكته كرده بود و تا مدت ها نصف بدنش حس نداشت.
بالاخره ذات كار اينطور بود. ما مي خواستيم كار مستند و دقيق باشد و براي همين خيلي سخت بود.
¤ تيمي هم داشتيد؟
- تقريباً نه و قسمت اعظم كار را خودمان دو نفر انجام داديم. البته چند نفري در مصاحبه هاي جديد كمكمان كردند.
¤ در طول كار پيش آمد كه به بن بست بخوريد و ببريد؟
- از اين اتفاقات در كارهاي تحقيقاتي و پژوهشي زياد پيش مي آيد. ما هم خيلي وقت ها از اينكه كتابي دربيايد نااميد مي شديم اما مدد خود شهدا مشكلات را حل مي كرد و بالاخره كار يكجوري پيش مي رفت. قهرمان كتاب حاج احمد متوسليان است و كتاب خيلي مديون ايشان است. ]در اينجا ماجرايي از حسين بهزاد نقل مي كند كه نمي شود نوشت.مي پرسيد چرا؟ آخرش مي فهميد. اما خيلي حيف شد![
¤ بايد يك مصاحبه هم با آقاي بهزاد داشته باشيم تا از شما بگويد. شما فقط از او گفتيد.
- حسين تا مرحله تحقيق و فيش برداري كاملاً همراه بود و بعدش نگارش را سپرد به من و گفت كار را جمع و جور كن. من از صبح تا غروب درگير كار سنگين اجرايي بودم و هستم. با آن خستگي روحي و جسمي تازه شب بايد مي رفتم سراغ كتاب. كار خيلي دشواري بود اما مشكلاتش هم شيرين بود.
¤ از دستنوشته آقا كي مطلع شديد؟
- پنج شنبه]19.2.78[ بود. دوستي گفت و در روزنامه جوان ديدم.
¤ چه حسي داشتيد؟
- البته قبل از اين هم يك چيزهايي شنيده بودم. چند ماه قبل دوستي گفت با فلاني دردفتر آقا تماس بگير. تماس گرفتم و خودم را معرفي كردم. آن بنده خدا هم گفت، تولد امام رضا(ع) آقا در يك جمع خصوصي بعد از نماز جماعت در مورد شهدا صحبت و از اين كتاب تعريف مي كنند.
ما خيلي تلاش كرديم نوار آن سخنراني يا پياده شده اش را گير بياوريم كه نشد تا اين كه اين دستنوشته منتشر شد. خيلي مايه خرسندي و خوشحالي ما شد.
¤ به نظرتان دليل اين تعريف ايشان چيست؟
- فكر مي كنم اين بر
مي گردد به آدم ها و مسائلي كه در اين كتاب به آنها پرداخته شده است. بچه بسيجي هايي كه با آن شرايط و نبود امكانات آن حماسه ها را خلق كردند كه در اين كتاب به صورت مستند و دقيق ذكر شده.
براي نوشتن رمان جنگي هميشه وقت هست اما كار پژوهشي را بايد زودتر انجام داد. منابع انساني و غير انساني كه تاريخ جنگ هستند، دارند ضعيف مي شوند و حتي از بين مي روند. بايد به سراغ اينها برويم. به همين دليل ايشان
مي نويسند كه از اين كتاب مي توان ده ها كتاب، زندگينامه و فيلمنامه ساخت.
¤ يك قسمت از كتاب را مي خوانيد؟
- در صفحه 659 و 660 سندي آمده كه مربوط به يك روز قبل از آزادي خرمشهر است. اين سند اطلاعيه اي است كه واحد «توجيه سياسي» عراقي ها بين نيروهايشان در خرمشهر توزيع مي كند.
به: همه رزمندگان مستقر در محمره ]خرمشهر[
براي شهري كه هم اينك از آن در مقابل حملات دشمن وحشي دفاع مي كنيد، ارزشي والا در جان همه عراقي هاي بزرگوار و اعراب وجود دارد.
آزاد سازي اين شهر از دست نژادپرستان مجوس توسط شما، نقطه عطفي تاريخي در حيات اين شهر و ساكنان آن است... بدانيد كه دفاع از محمره ]خرمشهر[ و حومه آن مانند دفاع از بغداد و حومه آن و دفاع از همه شهرهاي عزيز عراق است و براي اين، اعتبار سياسي و روحي و نظامي است... اين شهر حكم بالشي را دارد كه بصره بر آن آرميده است. يا همان گونه كه رئيس جمهور و رهبر، صدام حسين، در نامه اش به فرمانده سپاه چهارم گفته است؛ « همانا بصره بدون محمره ]خرمشهر[ امنيت و استقرارش مورد تهديد است.»
... خدا نكند كه دشمن به نيت خود دست يابد كه در اين صورت دروازه هاي نكبت به روي عراق باز خواهد شد...زنده باد فرمانده شجاع ارتش صدام حسين.
¤ در مورد كتاب «ضربت متقابل» بگوئيد.
- هدف ما در پروژه حماسه 27 اين بود كه كار ار به يك جايي برسانيم. همپاي صاعقه تا تير 61 را بررسي مي كند و تا پايان جنگ بايد بررسي
مي شد.
هدف ما در كتاب «ضربت متقابل» اين بود كه تا عمليات والفجر در آبان 62 را بررسي كنيم اما وقتي شروع كرديم ديديم نمي شود و كار خيلي گسترده است. عمليات رمضان خودش حماسه اي است هر چند به ظاهر ما توفيق نداشتيم در اين عمليات.
در «ضربت متقابل» فقط به همين عمليات پرداختيم كه آن هم خودش 800 صفحه شد. كار تحقيق و نگارش آن هم چهار پنج سالي طول كشيد.
¤ فكر مي كنيد چند جلد ديگر بايد بنويسيد كه به پايان جنگ برسيد؟
- مي شود همه جنگ را در دو سه كتاب جمع و جور كرد اما گر بخواهيم ريز و دقيق شويم كار خيلي وسيع است خمير مايه آن هم وجود دارد. مثلاً «كربلاي5» و «والفجر مقدماتي» هر كدامشان يك كتاب مي خواهند.
نپرداختن به اين مسائل ظلم به تاريخ است. جنگي كه با محاسبات معمول و رايج نظامي در دنيا قابل تشريح نيست و اين كارها تنها از بسيجياني كه امام راحل رهبرشان بود، برمي آمد.
¤ به نظرتان چرا لشگر 27 در اين كارهاي فرهنگي پيشتاز و شاخص است؟
- شايد پايتخت نشيني و روحيه نوانديشي دليلش باشد. در همان زمان جنگ هم خيلي از بچه هاي لشگر از دانشجويان بودند و الان هم خيلي از نويسندگان جنگ بچه هاي گردان مالك هستند. دستنوشته آقا براي اين كتاب شايد يك تلنگري هم به بقيه يگان ها باشد كه آنها هم وارد گود شوند.
¤ كار بعديتان؟
- يكي كتاب گردان حبيب لشگر 27 است و ديگري هم بچه هاي استان همدان در جنگ.
¤ با اين همه گستردگي كار چرا يك تيم تشكيل نمي دهيد؟
- اين كه كار من نيست. اين همه نهاد مسئول داريم. آنها بايد اين كار را بكنند ما هم در خدمتشان هستيم.
¤ اين يعني بروكراسي. اگر مي خواستيد اين فكر را داشته باشيد همپاي صاعقه هم بدون شك در نمي آمد. منظورم كار خود جوش است.
- خب بايد آدمش پيدا شود.
¤ يعني آدمش نيست؟
- حتماً نيست ديگر!
¤ چرا اسم كتاب را همپاي صاعقه گذاشتيد.
- اين بر مي گردد به نوع و روش جنگيدن رزمندگان ما كه مثل صاعقه، ناگهاني، سريع و غافلگيرانه مي جنگيدند.
¤ موهايتان را كجا سفيد كرديد؟
- ]با خنده[ در آسياب! جنگ كه تمام شد هنوز سياه بود. فكر كنم پاي همين كتاب ها سفيد شد.
]وقتي گفت و گو با گل علي بابايي تمام شد بخت يارمان بود و حسين بهزاد زنگ زد و من هم نيم ساعتي با او صحبت كردم. بهزاد زماني از همكاران كيهان بوده است.
بهزاد خوش صحبت است حرف هايي در مورد كتاب
مي زند و تاكيد مي كند كه اينها را ننويس.
حالا فهميديد كه چرا نتوانستيم همه چيز را بنويسيم. حرف هاي بهزاد حرف دل است و رازهايي كه دوست ندارد فاش شود. ما هم امانتداري مي كنيم و چيزي نمي نويسيم. وقتي به اين حرف ها فكر مي كنم بهتر
مي فهمم چرا «همپاي صاعقه» دل ها را با خود
مي برد.[

 



به روايت سرهنگ عراقي شلمچه نگاهي به كتاب «من در شلمچه بودم»

صابر عظيمي
محرمانه و فوري
زمان درج 1981.1.10
از. ك 822
به. بط .2 بط 3 ك م م 8
شماره بايگاني .232 (0) ق.ص
متن پيام سپاه سوم، محرمانه 5500 مورخ 1.4 كه طي نامه فرمانده لشكر (1) پياده، بسيار محرمانه شماره 398 مورخ 1.5 به ما ابلاغ گرديده است.
اخيرا مشاهده گرديده بعضي گردان ها، مجروحيني كه از پاسداران خميني هستند به بيمارستان ها انتقال مي دهند اين عمل اكيداً ممنوع است و هريك از پاسداراني كه به اسارت گرفته مي شوند بايد كشته شوند.
سروان
.4 فرمانده ك م م. 87
بعضي از كتاب ها كم حجم اما پرمغزند و نمي توان به سادگي از كنارشان گذشت.
نامه فوق يكي از اسناد منتشر شده در كتاب خاطرات يك سرهنگ ارتش عراق است كه گوشه هايي از واقعيت هاي هشت سال جنگ را روشن مي كند.
سرهنگ «ثامر عبدالله» در كتاب «من در شلمچه بودم» با زباني ساده به بيان خاطرات خود از نبرد با رزمندگان ايراني طي دوره اي حدودا چهار ساله مي پردازد.
اگرچه بيان حوادث يك جنگ تمام عيار در كمتر از 50 صفحه نمي تواند كامل و جامع باشد اما همين مختصر نيز خود غنيمتي بزرگ است.
«ثامر عبدالله» دراين كتاب تا حدودي نشان مي دهد چگونه رزمندگان اندك ايران در برابر ارتش بزرگ و تا بن دندان مسلح عراق ايستادگي مي كردند.
اين كتاب در حيطه ادبيات «ضدجنگ» دسته بندي مي شود و در پايان نيز برخي اسناد راارائه مي كند.
«ثامر عبدالله» در سطور پاياني مقدمه كتاب خود، اينگونه مي نويسد: «ميزان عظمت و بزرگي كه اين دفتر به سربازان ايراني مي دهد چقدر است؟ به هرحال بسيار با عظمت است.»
كتاب «من در شلمچه بودم» توسط «فاتن سبزپوش» ترجمه و نشر «سوره مهر» آن را چاپ كرده است.
اين كتاب 64 صفحه اي سال گذشته به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد آزادي خرمشهر منتشر شد و طي يك ماه به چاپ دوم رسيد.
طراحي جلد كتاب اگر چه عالي نيست اما در ميان كتاب هاي حوزه جنگ جزء خوب هاست.
فصل پاياني كه عنوان كتاب نيز از آن گرفته شده است را با هم مي خوانيم.
«شلمچه، سرزمين گسترده اي است كه لابه لاي سنگرها قرار دارد. دراين منطقه، سيستم هاي دفاعي بي نظيري ساخته شده است. اين مواضع، در يك منطقه بياباني به مساحت ده تا سيزده كيلومتر مربع ساخته شده است؛ به اين صورت كه آن را مين گذاري كرده، سپس آب بستند و بعد، سنگرهاي خالي كوچكي كنار آب ساخته شد كه دراين سنگرها، مواضعي هم جهت انتقال نيرو و موادغذايي ديده بان ها نيز دراين جا فعال بودند و سلاح هاي سنگين نيز آماده آتش مستقر شد.
اين، تصويري كلي از جغرافيايي شلمچه است؛ منطقه اي كه لشكر يازدهم به فرماندهي آل رباط در آن عمليات موفقي انجام داده بود.
در تاريخ 1987.1.17، تيپ ما به منطقه رسيد. اين منطقه با تهديدي جدي روبه رو بود. به فرمانده گردان- عزت القره غولي- گفتم: «فكر مي كني چه اتفاقي مي افتد؟»
گفت: «با نشان هاي شجاعت از ما تقدير خواهند كرد!»
گفتم: «اما من فكر مي كنم دراين نبرد كشته مي شويم.»
گفت: «نه، من از آينده خودم با خبرم و مي دانم كه زندگي ام طولاني است.»
تيپ ما براي آماده سازي گروهان هاي خود در منطقأ الچباسي، در نزديكي شلمچه مستقر شد.
در شب 91987.1.، تمام واحدها در اين منطقه گرد آمدند؛ طوري كه منطقه دچار كمبود موادغذايي شد؛ چون يك سوم ارتش عراق در اين جا گرد آمده بودند.
ساعت شش و نيم همان شب بلدوزرها از منطقه عقب نشيني كردند. علت عقب نشيني آن ها را از يكي از راننده ها سؤال كردم. جواب داد: «امشب درگيري سختي در پيش است.»
ساعت هفت و نيم همان شب، توپخانأ ايراني بسيار دقيق آغاز به كاركرد؛ به طوري كه توانست پنج نفربر عراقي در منطقأ الچباسي را با يك گلوله به آتش بكشد. اين نفربرها متعلق به تيپ 814 بود. در اين گلوله باران، ستوان حامد البياتي- مسئول تجهيزات تيپ- كشته شد.
ساعت هشت و ربع، قايق هاي ايراني به سمت درياچأ شلمچه حركت كردند؛ اما غواصان ايراني موفق نشدند به سنگرهاي ما راه يابند. از طرفي، در منطقأ كوت سوادي، شكافي ايجاد شده بود كه ايراني ها از آن جا پيشروي كردند. در اين درگيري، گردان اول و دوم تيپ 924 منهدم شدند.
در آغاز درگيري به ما دستور رسيد كه به منطقأ استقرار تيپ 924 برويم. فرماندأ تيپ، عطاءالله ايوب خلف در مرخصي بود و فرماندهي به عهدأ سرهنگ دوم ستاد رمزي الربيعي گذاشته شده بود.
فرمانده تيپ با فرمانده لشكر- آل رباط- تماس گرفت. فرمانده لشكر گفت: «فوراً از منطقه حركت كن. يك دقيقه هم تأخير نكن.»
ما حركت كرديم؛ در حالي كه فرمانده گردان خود را براي كسب درجأ جديد آماده كرده بود. من به دنبال پناهگاهي بودم تا به آن پناه ببرم.
نفربرها، ما را به سوي خط مقدم پيش مي بردند. پس از اين كه به منطقأ درياچأ ماهي رسيديم، واحدهاي تيپ 924، تيپ 814 و تيپ 570 به طرف ديگر درياچه عقب نشيني كرده بودند.تا ساعت دوازده، به همراه ديگر تيپ ها كه از درياچه عقب نشيني كرده بودند، در قسمت عقب درياچه مانديم.
ساعت يك نيمه شب، ايراني ها با استفاده از شكاف كوت سوادي پيشروي كردند. هدف آن ها، محاصرأ نيروهاي جلوتر از ما بود. درگيري بسيار شديدي روي داد. تمام تيپ ها براي نبردگرد آمده بودند و همگي مي جنگيدند.
در اين هنگام، فرمانده گردان به فرماندهان گروهان ها گفت: «به سوي گروهان هاي خود برويد.»
فرماندهان نمي دانستند گروهان خود را تشخيص بدهند.
فرمانده گردان مانند ديوانه ها به سوي آتش حركت مي كرد. گويي به دنبال چيزي مي گشت، به من گفت: «گردان من كجاست؟»
گفتم: «قربان، واحدها به يكديگر آميخته اند.»
به حرف من اهميتي نداد و به سوي آتش حركت كرد تا اين كه گلوله اي به شكم وي اصابت كرد و به اين ترتيب، او به جاي نشان شجاعت، نشان مرگ دريافت كرد.
پس از كشته شدن او، فرمانده تيپ به من گفت: «تو بايد مسئوليت گردان را به عهده بگيري.»
صبح روز 01.1.7891، درگيري از سرگرفته شد. همراه تيپ 507 به ايراني ها حمله كرديم؛ اما كاري از پيش نبرديم؛ چون ايراني ها در اين نبرد از گردان زرهي استفاده كردند.
در روز 21.1.7891، درگيري بسيار گسترده اي در منطقه شلمچه روي داد؛ تا آن جا كه مجبور به جنگ تن به تن شديم. در اين درگيري، فرمانده تيپ، سرهنگ ستاد احمد الرميثي- و فرمانده گردان يكم- سرهنگ دوم سلمان الربيعي- كشته شدند. فرمانده گردان سوم هم اسير شد.
روز 41.1.7891، پس از درگيري هاي خونين، ايراني ها به منطقأ تل محمد در نزديكي پل الخوره در بصره رسيدند.
در روز 51.1.7891، نيروهاي اسلامي، پايگاه لشكر يازده را منفجر كردند. در اين عمليات، مهندسان نظامي در پايگاه لشكر بمب كار گذاشتند و توانستند آن را منهدم كنند.
انفجار اين پايگاه، در كار لشكر يازده خلل ايجاد كرد؛ چون اين پايگاه حاوي اسناد مهمي بود.
من از راه درياچه به منطقأ تنومه فرار كردم و بعد به پل خالد رفتم و از مرگ نجات يافتم.

 

(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14