(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


شنبه 28 ارديبهشت 1387 - 11 جمادي الاول 1429 - 17 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189087
 

ما هيچ، ما نگاه¤
چهار ديواري شيشه اي حريم عمومي در قلمرو مالكيت خصوصي



ما هيچ، ما نگاه¤

منصور ايماني
فكرش را كه مي كردم، مي ديدم واقعاً كار سختي است.اين كه بعد از ماهها تعطيلي قلم، مي خواستم به چند سطر ناقابل، روي كاغذ سفيد را سياه كنم. با خودكارم نگاه مي كردم و مي گفتم: «به تو هم مي گويند خودكار؟! خودكار يا به قول فرنگي ها اتوماتيك، به چيزي مي گويند كه تا اشاره كني راه بيفتد. اواخر پاييز پارسال بود كه آخرين مطلب دلخواسته ام را نوشته بودم. بعد از آن زمستان آمد و رفت، برف ها آب شدند و برفاب ها به طرف دره و دشت راه افتادند و من هر قدر كه تقلا مي كردم تا دو كلمه با پير سپيدموي فصل ها اختلاط كنم و از او راجع به خواب زمستاني باغچه كوچك حياطمان بپرسم و چيزكي از اسرار «يحيي و يميت» سردر بياورم، تا بلكه اين قلم روي كاغذ بلغزد و سطري بنويسد، اما او كلامي نگفت كه نگفت. شايد هم با آن زبان بي زباني اش مي گفت و من نمي شنيدم. خلاصه قافله سپيدپوش زمستان رفت و كاروان سبز جامگان فروردين به پرچين باغ همسايه رسيد، ولي چشم هاي خواب زده ام نشور شورانگيز باغچه خانه يا باغ بغل دستي اش را نمي ديد و قلم همچنان در غلاف خواب، روياي خوش روزهاي نوشتن و شكفتنش را مي ديد.بهار يا زمستان، مثل نگارخانه اي بود كه من به تماشاي آن نمي رفتم و ناگزير اين نگارخانه، چيزي از نگارينه ها و دست نگارگر پشت پرده اش، به من نمي گفت و لاجرم قلم نيز چيزي براي نوشتن نداشت. حكايت من، حكايت پسركي بود به نام «ديگو» كه اصلاً دريا را نديده بود و نمي شناخت. روزي پدربزرگش او را برد تا اقيانوس كشورشان رابه اين نوه كنجكاو نشان بدهد. آنها روزهاي زيادي راه رفتند تا اين كه به منطقه موردنظر رسيدند.پيرمرد در نقطه اي ايستاد و به پسرك خردسال گفت: «دريا پشت آن تپه ها است.» ديگو اسم دريا را كه شنيد، قلبش از هيجان تپيد و بي آن كه منتظر پدربزرگ بماند، به ميان شن ها دويد. اقيانوس چنان عظيم و درخشان بود كه پسرك، گنگ ومبهوت ماند. لحظه اي كه خود را پيدا كرد، فرياد زد: «خدايا چقدر بزرگ است! پدربزرگ كمكم كن تا نگاهش كنم!» پيرمرد لبخندي زد و گفت: «ديگو، پسرم! ازچشم كسي كاري ساخته نيست. براي ديدن دريا چشم هاي خودت را باز كن!»
و حالا با خودم هستم: در اين چند ماه هم، مثل همه ماه ها و سال هاي خدا، همه چيز براي ديدن تو و دويدن قلم فراهم بود. هم دشت سپيد و سرشار از سكوت زمستان حرف ها داشت و هم نگارخانه بهار. كاش به اين آيات مصور خدا نگاه مي كردي، تا به سر دويدن قلم را هم مي ديدي.
پي نوشت:
¤ عنوان شعري از سهراب سپهري

 



چهار ديواري شيشه اي حريم عمومي در قلمرو مالكيت خصوصي

قاسم حداد اصفهاني
از قم كه راه مي افتيم بحث داخل تاكسي شروع مي شود. كمي درباره گراني برنج و مسكن صحبت مي شود تا اينكه دختر جوان كه در صندلي عقب و پشت سر راننده نشسته مي گويد: «تازگي ها مي خواهند در حريم خصوصي مردم هم وارد شوند و ببينند چه خبر است. به بهانه اينكه بعضي شركت هاي خصوصي محل فساد است به آنها چه مربوط. من اگر عقل داشته باشم مي فهمم كه به صلاحم هست در يك شركت كار كنم يا نه.» پسر جواني كه ميان من و دختر جوان نشسته و صورتي استخواني و عينكي ظريف بر صورت دارد سخنان دختر جوان را پي مي گيرد: «وقتي دخترها و زن ها راضي هستند در اين شركت ها كار كنند به ديگران چه مربوط. مي گويند شادي هم نكنيد. مي خواهند پارتي ها را جمع كنند.»
پارتي در آپارتمان
راننده تاكسي هم حرف دختر و پسر جوان را تاييد مي كند اما بحث گراني روغن و لاستيك را وسط مي كشد. تابلوي تهران 115كيلومتر را كه رد مي كنيم بحث همچنان ادامه دارد. صداي هق هق زن ميانسالي كه در صندلي جلو نشسته شنيده مي شود. راننده مي پرسد: «حاج خانم طوري شده؟»
زن بر خود مسلط مي شود و مي گويد: «اشتباه اينجاست كه ما فكر مي كنيم هر چيزي كه نام خصوصي دارد مي توان از همه قيدها رها باشد و اگر هر ضرري براي جامعه داشت كسي نبايد دخالت كند شما جوان ها از دل ما پدر و مادرها چه خبر داريد. من يكي از آن كساني هستم كه جگرگوشه ام را در همين حريم هاي خصوصي از دست دادم. من هم مثل شما فكر مي كردم اما مثل اينكه تا بلايي سرمان نيايد قبول نمي كنيم كه بايد بر حريم هاي خصوصي هم نظارت وجود داشته باشد.»
اتوبوس پشت سر، چراغ مي زند اما راننده تاكسي كه حالا سرعتش را كمتر كرده و در باند دوم حركت مي كند حواسش نيست مي گويم: «اتوبوس نمي تواند به لاين سرعت و سبقت برود لطف كنيد به آن راه بدهيد.» راننده حرف مرا تأييد مي كند و راه باز مي كند و اتوبوس شتابان مي رود. هق هق زن بار ديگر شنيده مي شود، مي گويد: «دخترم دانشجو بود در شهرستان، عاشق سفر با اتوبوس و قطار...» بعد كمي نيم رخ مي نشيند و ادامه مي دهد: «من در خيابان جردن زندگي مي كنم. چند سال قبل يك زن و شوهر جوان در همسايگي ما آپارتماني خريدند و از چند روز بعد آنجا را تبديل كردند به محل مهماني هاي شبانه. تا نيمه هاي شب بزن و بكوب داشتند و خواب و راحتي را از ما گرفته بودند. هرچه اعتراض كرديم فايده نداشت به پليس گفتيم. چند بار آمدند تذكر دادند اما افاقه نكرد. كم كم پاي جوانان و نوجوانان محل هم آنجا باز شد از جمله دختر دانشجوي من. هرچه كردم كه آنجا نرود گوش نداد. وقتي به آنها اعتراض مي كرديم مي گفتند چهار ديواري اختياري است اما معني چهار ديواري اختياري اين است كه درون يك خانه، محل آزار ديگران نشود.»
يك واقعه تلخ
زن حالا كمي آرام گرفته و شمرده سخن مي گويد او مي افزايد: «جذابيت كاذب اين مكان، به معناي دير آمدن جوان ها به خانه بود و سر و صداي شبانه. كم كم به دخترم پيشنهاد كار دادند. تحقيق كرديم اما گفتند كه شركت موجهي است. دخترم سه ماه تابستان را آنجا كار مي كرد و شب ها هم به مهماني مي رفت. با اعتراض همسايگان و دخالت پليس، برنامه آنها به هفته اي يك شب كاهش يافت اما حالا صحبت از اكس و مشروب بود. همسايه هاي ما از وضع ناهنجار فرزندانشان هنگام بازگشت از مهماني نگران بودند. من و همسايه ها به خيال اينكه آزادي فرزندانمان را سلب نكنيم، با هفته اي يكبار مهماني مخالفت نمي كرديم تا اينكه در يك صبح شنبه ديدم كه دخترم سركار نمي رود. او گفت كه ديگر تمايلي ندارد كار كند من هم مخالفتي نكردم. رنگ صورتش اما پريده بود. گفتم شايد بيمار است و با استراحت خوب مي شود.»
تابلوي تهران 75 را هم پشت سرمي گذاريم. هوا رو به تاريكي مي رود. راننده ضبط صوت را خاموش و راديو را روشن مي كند. صداي قرآن مي آيد. زن ادامه مي دهد: «چند روزي گذشت تا اين كه يك غروب گرم شهريورماه دخترم به خانه نيامد. هرجا كه بگوييد زنگ زديم اما پيدايش نكرديم بالاخره به پليس خبر داديم.» زن شرح مفصلي از تلاش ها براي پيداكردن دخترش را مي گويد. راننده، من و دو مسافر ديگر كنجكاو شده ايم و سكوتي محض بر تاكسي حكمفرما است. تنها صداي زن، موتور سمند و كولر ماشين مي آيد. زن چشمانش پر اشك مي شود و ادامه مي دهد: «بالاخره از پزشكي قانوني تماس گرفتند و اطلاع دادند جسد او را يافته اند. البته به پدرش گفتند بعد به من هم اطلاع دادند.
دليل مرگ را خفگي اعلام كردند و گفتند كه پليس او را تحويل پزشكي قانوني داده است. زني كه آن جا بود مشخصات همسر دخترم را خواست. اما من با تعجب گفتم كه دختر من ازدواج نكرده است. زن گفت كه دخترم بارداربوده و آثار چنگ روي بدنش ديده شده است.
پليس گزارش داد كه دخترم را از يك خرابه پيدا كرده اند درحاليكه طنابي دور گردنش بوده است. آنها حدس زدند كه دخترم خودكشي كرده باشد. ما به گردانندگان مهماني هاي شبانه مظنون شديم و به پليس اطلاع داديم.
از آنها بازجويي كردند اما زيربار نرفتند. تا اينكه دختر يكي از همسايه ها به دليل مورد تجاوز قرارگرفتن در آن پارتي از آنها شكايت كرد. صاحبخانه در اعترافات خود به تجاوز به چهار دختر از جمله دخترمن اعتراف كرد...»
گريه امانش نمي دهد. دختر جوان هم منقلب مي شود. راننده تاكسي به زن آب تعارف مي كند. پسر جوان حرف نمي زند و به فكر فرو رفته.
خدشه بر فضاي حريم خصوصي
صداي زن با گريه مخلوط مي شود و مي گويد: «وقتي به صاحب آن مهماني گفتند كه چرا اين كار را كردي با وقاحت گفت كه حريم خصوصي اوست. معلوم شد كه به يكي از دختران هم در محل كار تجاوز كرده است.» پسر جوان مي گويد: «به خاطر يك نمونه فساد بايد همه خانه ها را بگردند؟!»
زن با غيظ مي گويد: «چند نمونه مثل دختر خودم نشانت بدهم.» بعد با برافروختگي ادامه مي دهد: «تو از آنهايي هستي كه تا سرت نيايد نمي فهمي...» دعوا مي رود كه بالا بگيرد اما راننده همه را به آرامش دعوت مي كند. از عوارضي تهران عبور مي كنيم و...
حد حريم خصوصي در كشورما مخدوش معرفي شده است. خانه اي كه در ساعات استراحت، از آن صداي جشن يا عزا بلند است، كاروان هاي عروسي كه راه بندان و سر و صدا ايجاد مي كنند ، خودرويي كه صداي موسيقي آن همه را عاصي مي كند، شركتي كه در آن به دختران جوان پول مي دهند تا پاكي خود را به تجارت صاحب آن تجارتخانه بفروشد و زني كه در خودرويش بي حجاب مي نشيند همه از مصاديق چهارديواري هاي اختياري است كه جامعه را با خطر مواجه مي كند. بنابراين آنجا ديگر حريم خصوصي نيست بلكه يك محل عمومي با مالكيت خصوصي است.
يادم مي آيد كه يكي از دوستان مي گفت: «در اروپا اگر شخصي به هر دليلي از خانه، خودرو يا هر محل خصوصي اش به ضرر جامعه استفاده كند، مثلا مهماني شبانه برپا كند يا صداي موسيقي خودرويش بالا باشد با جريمه هاي سنگين، توقيف خودرو و ابطال گواهينامه مواجه مي شود يا ساكنان خانه هاي محل پارتي، محكوميت هاي سنگيني را بايد تحمل كنند.»
وقتي اين را مي گويم، پسرجوان پاسخ مي دهد: «آنجا براي خالي كردن هيجانات جا و مكان دارد. دولت بايد جايي را براي خالي كردن هيجانات ايجاد كند.» زن مي گويد: «دولت دارد براي خصوصي سازي، كارخانه هايش را مي فروشد، بيايد متولي مهماني هاي شبانه شود آن هم در مملكت اسلامي- ايراني. اين همه باشگاه ورزشي و... تفريحگاه دولتي و خصوصي وجود دارد. صحبت سر اين است كه حريم خصوصي نبايد مزاحم ديگران باشد در همه جاي دنيا تفريحگاه ها خصوصي است اما تحت نظارت پليس قرار دارد.» راننده تاكسي حرف من و زن ميانسال را مي پذيرد و تاييد مي كند و بر سرعتش مي افزايد.
كرايه ها را مي دهيم و پياده مي شويم. زن كه به گفته خودش 45 سال دارد، نمي تواند درست راه برود. او مي گويد كه داغ دخترش، پيرش كرده.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14