(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387 - 9 جمادي الاول 1429 - 15 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189086
 

رضاخان؛ تهيدستي كه مجنون ثروت شد
مرغ از قفس مي پرد! تيمور بختيار -81

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




رضاخان؛ تهيدستي كه مجنون ثروت شد

عموماً املاك و داراييهاي كساني كه به انحاء گوناگون مورد خشم رضاشاه قرار مي گرفتند ضبط و مصادره مي شد و يا حداقل طي ضرب الاجلي از آنان خواسته مي شد كه، در كوتاه ترين مهلت، املاك خود را به فروش برسانند. معمولاً اين املاك به نفع رضاشاه (آن هم با نازل ترين قيمت) خريداري و ثبت مي شد. چنانكه وقتي سردار اسعد بختياري مغضوب و زنداني شد و سپس به قتل رسيد تمام املاك و علاقجات بختياري در استان خوزستان به فروش رفت و يا از طرف مراجع ذيصلاح حكومت ضبط و مصادره شد. از جمله محمود بدر وزير دارايي وقت در اين مورد طي بخشنامه اي به شرح زير خطاب به سران ايل بختياري چنين هشدار داد:
ورثه جعفر قلي اسعد؛
چون مقرر است كه شما در حوزه خوزستان داراي ملك و علاقجات آب و خاكي نباشيد عليهذا مقتضي است از اين تاريخ تا مدت يك سال به اشخاصي كه صلاحيت آنها براي خريداري املاك شما از طرف كميسيوني كه در محل تشكيل خواهد شد تصديق شود اقدام به فروش تمام املاك خودتان بنماييد. چنانچه پس از انقضاي مدت مقرر اقدام به فروش ننموده باشيد وزارت دارايي املاك مزبور را تصرف نموده و در قبال بهاي آن املاكي براي شما تهيه خواهد نمود.
از طرف وزير دارايي محمود بدر1
در حكم مشابه ديگري از وزارت دارايي خطاب به لطفعلي خان سالار چنين مي خوانيم:
وزارت ماليه
آقاي لطفعليخان (سالار) ملك مرزبان
چون مقرر است كه هرچه زودتر شما به كلي قطع علاقه از نقطه مسكوني اوليه خودتان بنماييد لذا اكيداً به شما اخطار مي شود كه تا اول مهرماه 1314 ش.1935 م بايد به كلي اموال خودتان را هم از آنجا به مسكن فعلي خودتان انتقال بدهيد و چنانچه تا تاريخ مذكور به طور كلي قطع علاقه ننماييد آنچه از اموال شما باقي مانده باشد بلاعوض ضبط خواهد شد. وصول اين مراسله را فوري اعلام داريد.
وزير ماليه2
پس از هشدارهايي از اين قبيل، كه به شدت هم تهديد آميز بود، بلافاصله ضابطان وزارت دارايي همراه با مأموران خشن شهرباني راهي املاك و مكانهاي مربوط به داراييهاي مذكور مي شدند و با هراس آفريني و خشونت مالكان و بستگان آنها را آواره مي كردند؛ و هرگاه اعتراض و انتقادي صورت مي گرفت معترضان بلافاصله دستگير و روانه زندان قصر و ساير بازداشتگاه هاي شهرباني مي شدند. لطفعليخان سالار ملك مرزبان سالها پس از سقوط رضاشاه در نامه اي كه براي مديرمسئول روزنامه مرد امروز مي نويسد به ستمكاري وزارت ماليه و شهرباني براي غصب اموال خود او و افراد طايفه اش در دوره رضاشاه چنين اشاره مي كند:
آقاي مدير محترم روزنامه ملي مرد امروز: اگرچه تعديات مأمورين شاه سابق به اهالي شمال خاصه به اهالي كلارستاق بر احدي از اهل كشور پوشيده نيست ولي يك پرده از غارتگري را خيليها اطلاع ندارند. متمني است عين امريه و قباله را درج فرمايند. چون در 1310 ش.1931م املاك كلارستاق را وزارت ماليه تصرف كرد عده اي از طايفه هاي بنده را آوردند و در قصر حبس كردند. بعد از چند ماه زن و بچه آنها را در كاميونها ريختند با هر خانواده، 5 من تبريز، بار بردند رشت. تمام با زور سرهنگ سهيلي آنها را دور گرداندند آوردند كاروانسراي زال محمد! مردها را به آنها ملحق كردند و بردند كرمان، بعد جيرفت، بعد شيراز. ده خانوار تلف شدند. اموال را هم با احشام هرچه بود مأمورين نظميه و شاه بردند به هرجا كه مي بايست برسد، رسيده بود. در 1313ش.1934م ماليه املاك را فروخت به شاه. بعد در 1314ش.1935 اين كاغذ را به شاه نوشته بودند در صورتيكه نام و نشاني از اموال نبود 4 سال پيشتر به غارت برده بودند. نمي دانم نوشتن اين كاغذ روي چه اصلي بوده. آقاي فروهر معاونت وزارت ماليه آن وقت پدر مديركل آن وقت كه هريك براي فناي ماها پيش قدمي مي نمودند و ابتكار مي كردند ممكن است پرسش شود كه نوشتن اين كاغذها از روي چه سياست و اصلي بود.
سالار ملك مرزبان3
گفته شده است كه بسياري از مردم شمال كشور كه املاكشان از سوي رضاشاه تصرف شده بود و ديگر ممري براي معاش و زندگي نداشتند به تكدي گري و سرگرداني در شهرها و روستاهاي اطراف روي آورده بودند. حسين مكي داستاني حيرت آور و در عين حال غم انگيز از اين گونه رخدادها در آثارش آورده است:
بسياري از مردم كه املاك آنها به وسيله اداره املاك تصرف شده بود ديگر ممر معاشي نداشتند؛ ناچار به تكدي در شهر ويلان و سرگردان مي گشتند به طوري كه در هر نقطه از شهر تعدادي زياد گدا با لباس مندرس مشغول تكدي بودند.
شهردار و حاكم شهر از نظر اينكه هنگام ورود رضاشاه به شهر مواجهه با اين همه مسائل نشود دستور دادند كه تمام آنها را جمع آوري و در حمامهاي عمومي نگاهداري نمايند تا رضاشاه از شهر خارج شود. شهرداري به كمك شهرباني تمام متكديان را جمع آوري و در حمامهاي عمومي محبوس نمودند و در حمامها ]را[ از بيرون قفل نمودند.
قبلاً، طبق برنامه تنظيمي، قرار بود كه رضاشاه بيش از يك روز و يك شب در شهر توقف نكند. اتفاقاً بارندگي شديد شد و شاه تصميم گرفت تا بارندگي ادامه دارد در آنجا بماند شاه سه روز و سه شب در قصر سلطنتي توقف نمود.
پس از رفتن شاه در هر حمامي را كه باز كردند تعدادي به واسطه نرسيدن غذا و نبودن هوا از گرسنگي مرده يا خفه شده بودند كه مجموعاً تلفات به شصت، هفتاد نفر رسيده بود.4
محققان تصريح مي كنند كه اين حرص و آز تمام نشدني رضاشاه به تصرف املاك مردم كشور و به چنگ آوردن املاك و داراييهاي منقول و غيرمنقول پرشمار از عقده هاي روحي دوران كودكي و جواني او ناشي مي شد؛ و اينك كه در رأس قدرت قرار گرفته بود مي خواست هرچه را كه در گذشته آرزوي آن را داشت اين بار در مقياسي بسيار بزرگتر به تصرف درآورد. رضاخان اين شيوه تحصيل مال و ثروت را از همان سالها و بلكه ماه هاي نخست پس از كودتا آغاز كرد:
رضاخان از دوران كودكي و سربازي به قدري تهيدستي و رنج و سختي را كشيده بود كه عقده رواني و بيماري پيدا كرده بود و همين كه به مقاماتي رسيد شروع به جمع آوري ثروت كرد به طوري مبتلا به اين بيماري شده بود كه به حد جنون كشيده شده بود و هيچگونه علاجي نداشت و هرچه بر مكنت خود مي افزود، حريص تر مي گرديد و اگر چند سال ديگر سلطنتش دوام پيدا مي كرد ديگر براي هيچ كس ملكي و تمولي باقي نمي گذاشت. بعضي از دوستان او كه متوجه اين غريزه او شده بودند از باب خيرخواهي به او تذكر مي دادند و ظاهراً براي خوشايند آنها قبول مي كرد ولي در باطن نه تنها كمترين اثري نداشت بلكه او را حريص تر مي كرد كه به جمع آوري ثروت تلاش بيشتر نمايد. حكايت ذيل كه از كتاب رضاشاه گردآورده نعمت الله مهرخواه به سال 1325 در تهران به چاپ رسيده بهترين معرف روحيه و عمل رضاخان سردار سپه است:
«يك روز در زمان رياست وزرائي شاه سابق كه سرلشكر انصاري حاكم تهران بوده است غفلتاً وارد خانه شاه سابق مي شود. در آنجا يك نفر افسر از بستگان شاه كه فرمانفرماي مازندران شده بود و يك نفر از رجال كهنه و وزيران قديم بوده و يك نفر سيدي كه محرر يكي از محاضر آن دوره بوده است
رئيس الوزراء را احاطه و اوراق و اسنادي را به ايشان ارائه مي دادند. ورود سرلشكر انصاري سبب مي شود كه كاغذها را جمع و قضيه را از ايشان مستور مي نمايند. اما سيد محرر كه از اصل موضوع بي خبر و سرلشكر انصاري را يكي از محارم رئيس الوزراء مي دانسته براي ابراز حسن خدمت اسرار را نزد ايشان فاش مي سازد: (فدوي خدمت بزرگي را انجام مي دهم و سه دانگ از يك ملك بسيار مهمي را كه آقاي . الملك براي حضرت اشرف پيدا كرده
مي خواهم قباله آن را تنظيم كنم و شرح مبسوطي راجع به اهميت ملك و اشكالات موجوده معامله آن بيان مي نمايد.»5
غصب و تصرف املاك مزروعي و غير مزروعي در بخشهاي شمالي كشور، كه حاصلخيزتر بود، بيش از ديگر بخشهاي كشور انجام مي گرفت. هر از چند گاه پس از شناسايي اوليه مسئولان امر، مأموران شهرباني يكباره مردم روستاها و مزارع را جمع آوري كرده تكليف مي نمودند املاك و داراييهاي خود را در قبال دريافت مبلغي ناچيز به رضاشاه واگذار كنند. هرگاه مقاومتي صورت مي گرفت مالكان را دسته جمعي به زندانهاي شهرباني در شمال كشور و يا در تهران منتقل كرده تحت شكنجه و فشارهاي روحي و جسمي قرار مي دادند؛ و در همان حال، خانواده، زنان و كودكان را از املاك و علايقشان جدا كرده به شهرهاي اطراف كوچ مي دادند. در اين ميان، افراد پرشماري به عللي جان خود را از دست مي دادند و نجات يافتگان نيز دربه در مي شدند. يكي از افرادي كه به اتفاق گروه كثيري از زمينداران و خرده مالكان استان مازندران در دوره رضاشاه به توسط شهرباني دوران رياست آيرم دستگير و محبوس شده بود تا در قبال واگذاري املاكش به رضاشاه آزادي اش را بازيابد مدت كوتاهي پس از سقوط رضاشاه و در 27 دي 1320 طي نامه مبسوطي به شرح زير از مدير روزنامه ستاره خواست تا با انتشار آن گوشه هايي از ستمگريهاي شاه سابق را به اطلاع افكار عمومي برساند:
آقاي مدير روزنامه ستاره
استدعا دارم به نام نوع پرستي اين شرح حال مختصر بنده را در آن روزنامه مرقوم بفرماييد:
قبلاً خدا و رسول و ائمه اطهار را به شهادت مي طلبم كه آنچه عرض مي كنم به قدر سرسوزن خلاف ندارد و چون روزنامه جا ندارد نمي توانم جزئيات را بنويسم.
روز اول فروردين 1311 در ده خود ميچكار واقع در كلارستاق با زن و بچه خود به شادي عيد نوروز مشغول بودم چند نفر مأمور آمده بنده را گرفتند هرچه خواستم بدانم براي چيست، معلوم نشد. زن و بچه و بستگانم در حال وحشت و هراس بودند كه مرا به نوشهر بردند. در آن جا ديدم 22 نفر ديگر هستند. دوازده روز ما بيست وسه نفر را در يك اطاق كوچك انداخته بودند كه موقع خوابيدن مجبور بوديم همه از پهلو دراز بكشيم. بعد گفتند نفري سي تومان خرج راه تهيه كنيد و يك تاجري را معرفي كردند كه از او پول بگيريم و منزل خود را حواله بدهيم اينكار را كرديم.
در اين 12 روز بلاهاي زيادي سر ما آوردند بعضي را پابند و دستبند زدند، مثل اينكه قاتل يا دزدهاي معروفي را دستگير كرده باشند ما هم نمي دانستيم تقصير ما چيست و براي چه ما را گرفته اند.
روز سيزدهم ما را در دو دستگاه اتومبيل سيمدار باري كه هر كدام شش پاسبان هم داشت مثل مرغ روي هم ريخته به رشت آوردند و به زندان شهرباني تسليم كردند. يك اطاقي به ما 23 نفر دادند كه چند پله مي خورد و شبيه به دخمه بود كه در آن همديگر را به سختي نمي توانستيم ببينيم. در رشت هواي مرطوبي، آن هم اطاق زيرزمين، ببينيد چه مي گذرد. اين اطاق مملو از ساس و شپش بود به طوري كه تا صبح هيچكدام ما نمي خوابيديم. هركدام چندين بار لباس خود را كنده شپشها را مي كشتيم. از رطوبت اطاق كفش خيس بود و در اين اطاق كثيف بدترين روزگار را داشتيم. رئيس شهرباني آن وقت آقاي سرهنگ سهيلي بود كه ما را مثل حيوانات فرض مي كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1-همان، صص12-101
2- محمد زرنگ، پيشين، ج1، صص 393-396
3- ابوالحسن عميدي نوري، پيشين صص 207-208
4- ضياءالدين الموتي، پيشين، ص 140 و حسين مكي، پيشين، ج 6، صص 449-450
5- ضياءالدين الموتي، پيشين، صص 340-.341

 



مرغ از قفس مي پرد! تيمور بختيار -81

نويسنده:سجادي- بختياري
شاپور زندنيا و بختيار
همزمان با دستگيري تيمور بختيار، شاپور زندنيا(90) كارمند سابق شركت نفت نيز بازداشت مي شود. وي در محاكماتش هدف از سفر به بيروت را رفتن به عراق و سپس ايران ذكر مي كند. بختيار نيز علت همراهي زندنيا در اين سفر را، هم مقصدي تا عراق ذكر كرده و مي گويد: چون زندنيا تا لبنان با كشتي مسافرت مي كرد، من يك ماشين لندرور را در كشتي گذاشتم و به او گفتم كه در بيروت با هواپيما به او ملحق خواهم شد.
در مورد زندنيا اقوال مختلفي وجود دارد. سرهنگ پژمان از جمله افرادي است كه مي گفت زندنيا همكار ساواك بوده و پيش از ورود بختيار به بيروت با راهنمايي سرلشكر شقاقي رئيس نمايندگي ساواك در لبنان به پليس مراجعه و گزارش مي دهد كه بختيار با يك لندرور حامل اسلحه و مهمات عازم عراق است.
بعدها زندنيا در مطلبي تحت عنوان سفري از درياي پاريس به درياي رم در مورد چگونگي ارتباطش با بختيار در ژنو و فرانسه توضيحاتي داد. وي در مورد سفرش به بيروت تصريح كرد:
«قرار بود به اتفاق بختيار با شناسنامه جعلي از طريق عراق به ايلات بختياري كه قشلاق خود را نزديك دزفول مي گذرانند ملحق شوند. زندنيا در اين رابطه نوشته است كه مقاديري سلاح ضدتانك اترگا براي تصرف فرودگاه دزفول و تعدادي تاكي واكي، دستگاه استراق سمع، طپانچه پرتاب منور، لوازم و داروهاي طبي و چادرهاي سبك سفري براي وارد شدن به ايران در يك لندرور جاسازي كرده و از طريق فرانسه و ايتاليا با كشتي عازم بيروت مي شود. »(19)
در همين حال قرار بود تيمور بختيار نيز كه با هواپيمايي ايرفرانس عازم لبنان بود، در فرودگاه بيروت به او ملحق شود. اما ظاهراً پليس بين المللي با اطلاع از جاسازي اسلحه ها در اتومبيل، لندرور بختيار را در بيروت توقيف كرد و به اين ترتيب بختيار و زندنيا به جرم قاچاق سلاح بازداشت شدند. به محض دستگيري و زنداني شدن آنها در زندان سجن القلعه تلاش دولت ايران براي تحويل اين دو نفر آغاز مي شود. زندنيا به جرم همدستي با بختيار به سه ماه زندان محكوم شد و پس از پايان محكوميت بنا بر تقاضاي كتبي اش در 52 تيرماه 7134 عازم ايران شد و پس از تحمل سه ماه حبس در زندان قزل قلعه ايران، مورد عفو قرار گرفت. (29)
تغيير موضع دولت لبنان
در آن شرايط به نظر مي رسيد كه همه چيز تمام شده است و تلاش هاي ايران در جهت به دست آوردن بختيار راه موفقي را پيموده است. اما پايان ماجرا اختلاف ژرفي بود كه ميان مسائل حقوقي و سياسي غالباً رخ مي دهد: به بختيار توسط دولت لبنان دستور داده شد ظرف مدت 42 ساعت خاك اين كشور را ترك كند! بدين سان صيدي كه كاملاً اتفاقي به دام صياد افتاده بود از قفس بيرون جست. مقامات ايراني كه بسيار متحير و در عين حال خشمناك از اين اقدام دولت لبنان بودند در واكنش نسبت به اين موضوع، كليه روابط خود را با دولت لبنان قطع نمودند و دولت پرزيدنت شارل حلو را دولتي بي اراده كه از طرف عراقي ها دستور مي گيرد! معرفي كردند!
بعدها در مصاحبه اي كه پرويز ثابتي «به عنوان سخنگوي ساواك» پس از قتل تيمور بختيار با خبرنگاران انجام داد، علت قطع رابطه با دولت لبنان را چنين عنوان نمود:
«ممكن است پاره اي از مردم تصور كنند تيمور بختيار چنين اهميتي نداشته است كه عدم تحويل وي موجب قطع روابط شود البته اين تصور كاملاً صحيح است ولي بايد دانست كه دولت ايران به اين خاطر روابط خود را با لبنان قطع ننمود ]نكرد[ كه حاضر به استرداد بختيار نگرديد بلكه به اين جهت به اين عمل مبادرت ورزيد كه دولت لبنان پس از دريافت پرونده هاي متشكله عليه تيمور بختيار و بررسي آنها و قبول يكي از پرونده ها از دولت ايران خواست كه متعهد شود تيمور بختيار را فقط به استناد يك فقره پرونده محاكمه خواهد كرد تا ترتيب استرداد وي داده شود ليكن پس از داده شدن اين اطمينان از طرف دولت ايران معهذا رئيس جمهور سابق لبنان (شارل حلو) كه رشوه كلاني دريافت داشته و به همسر وي جواهرات گرانبهايي هديه شده بود علي رغم نظر مقامات صالحه قضايي لبنان از امضاي حكم استرداد خودداري نمود و چون اين امر برخلاف ديپلماسي و نسبت به ملت و دولت توهين آميز بود اقدام به قطع روابط گرديد. »(39)
دلايل خشم رژيم شاه از لبنان
به نظر مي رسد علل واقعي قطع روابط ايران و لبنان در جملاتي نبود كه سخنگوي ساواك بدان اشاره نمود. با توجه به اطلاعاتي كه در خصوص مسائل خاورميانه و بحران دهه چهل خورشيدي در اين منطقه وجود دارد، مي توان به تحليل هاي زير در خصوص تحويل ندادن بختيار به دولت ايران توسط دولت لبنان اشاره نمود:
1- دهه چهل خورشيدي «شصت ميلادي» اوج جنگ هاي اعراب و اسرائيل بوده است. در اين سال ها دولت ايران به صورت ضمني حمايت هاي خود را از اسرائيل ابراز مي كرد و دول مسلمان، مسلمانان ايران را به چشم هم پيمان با اسرائيل مي نگريستند. بنابراين دولت لبنان «در موضع گيري راجع به بختيار» به عنوان دولتي عرب و حامي مسلمانان سعي در ايجاد چالش براي دشمن اعراب و دوست اسرائيل كرده است. به همين خاطر از استرداد بختيار به ايران جلوگيري نموده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
09- براي آشنايي با سوابق «شاپور زندنيا» به كتاب روزنامه نگاران جاسوس، جلد 81 از مجموعه كتاب هاي «نيمه پنهان» مراجعه فرماييد.
19- سپهبد تيمور بختيار به روايت اسناد ساواك، چاپ اول، جلد دوم، صص 93-8.3
29- سپهبد تيمور بختيار به روايت اسناد ساواك، صص 93-8.3
39 -روزنامه اطلاعات، 2 دي ماه 7134، شماره 7.1333

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14