(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 24 ارديبهشت 1387 - 7 جمادي الاول 1429 - 13 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189084
 

سقوط رضا شاه و پايان كار پزشك قاتل !
تهمتي كه به قيام اسلامي مردم ايران نچسبيد تيمور بختيار -61

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




سقوط رضا شاه و پايان كار پزشك قاتل !

شب سه نفر زنداني سياسي، كه روزها در فلكه بودند و شبها در حياط مريضخانه مي خوابيدند، با تختخواب خود وارد حياط مريضخانه شدند. من با اين سه نفر در كريدور دو آشنا شده بودم. اتهام اين سه نفر اين بود كه مقالاتي كه در روزنامه هاي فرانسه به زيان حكومت رضاشاه راجع به جنايات عمال دوره سياه منتشر مي شد، به قلم آنها نوشته شده است. با يكي از آنها ابونصر عضد بيشتر آشنا و دوست شده بودم. براي آنكه چون آنها مانند ما در مضيقه نبودند، بيشتر با خارج زندان ارتباط داشتند. عضد براي من از خارج پيغامي آورده بود. در زندان زندانيان سياسي كه با هم آشنا نيستند، به يكديگر بدگمان هستند؛ ولي كوچك ترين مساعدت و مهرباني اطميناني مابين آنها ايجاد مي كند كه نظير آن در خارج زندان غير ميسر است. همينكه ابونصر عضد مرا در بهترين اطاق مريضخانه زندان كه داراي چراغ پرنوري بود، ديد، وحشت كرد و با وجودي كه احتياط مي كرد از اينكه علناً با من صحبت كند، بالاخره به هر وسيله اي بود خود را به من رسانيد و گفت: «اگر نصف شب خواستند به تو انژكسيون بزنند، نگذار. دادوبيداد كن، نگذار به تو انژكسيون بزنند.»
ولي روز بعد كه از قضايا اطلاع حاصل كردم، ديگر آرامش من بر هم خورد. چندين شب متوالي در رنج بودم و هر آن منظره مهيب مرگ را در مقابل خود مجسم و بارز مي ديدم. آني خوابم نمي برد. هر وقت صداي مختصري به گوشم مي رسيد، از جا مي پريدم ـ سر خود را زير لحاف پنهان مي كردم. اگر در كريدور و يا در حياط مريضخانه صداي پائي مي شنيدم، خيال مي كردم كه ميرغضبان زندان وسائل قتل مرا تهيه مي كنند. گاهي پس از نيمه شب صاحبمنصب كشيك زندان در مريضخانه گشت مي زد. موقعي كه وارد اطاق من شد و مرا بيدار ديد، تعجب كرد. من خيال مي كردم كه ديگر همين الان كار من ساخته است. از من پرسيد:
«چرا خوابتان نمي برد؟»
«خوابيده بودم، شما آمديد. بيدار شدم.»
اينك قضايايي كه باعث ترس و وحشت من شده بود. شب قبل از آنكه مرا به اطاق بزرگ، مريضخانه زندان انتقال دهند، مأمورين زندان به دستياري دكتر اـ ي كه اكنون به همين جرم و جرمهاي ديگري از اين قبيل در زندان و تحت محاكمه است، اميراني نامي را با انژكسيون كشته بودند. اميراني جرمش اين بود كه در باغ رضاخان، نمي دانم در سعدآباد و يا باغ ديگري در يكي از شهرهاي مازندران (روايات مختلف است) شبانه نفوذ كرده و خود را بالاي درختي پنهان كرده بود. موقعي كه رضاشاه وارد باغ شده است، اميراني از درخت پريده است پايين، و رضاخان از فرط وحشت فرار كرده است. اميراني به دنبال شاه دويده و گفته است: «قربان عرض دارم!» و مراسله اي را كه همراه داشته شخصاً به دست شاه داده است. اميراني را فوري توقيف كردند.
اينك وقايعي را كه در شب قبل از ورود من به اطاق بزرگ مريضخانه زندان موقت رخ داده، عيناً آنچه از ا-ع و دكتر م-ن كه در آن شب در مريضخانه خوابيده بوده اند، شنيده ام، نقل مي كنم. نيمه شب در مريضخانه معروف به «عليم الدوله» كه از آن نعش زندانيان را بيرون مي بردند، باز شد و مرد كوتاه قد و عينك داري (همان دكتر اـ ي) وارد مريضخانه شد و به اطاق بزرگي كه در آن اميراني خوابيده بود رفت. صبح روز بعد دكتر م ن و اـ ع ديده بودند كه چگونه اميراني پس از آنكه فاصله اي به طول سي تا چهل قدم را از اطاق بزرگ مريضخانه تا نزديكي شير آب كه در گوشه مريضخانه است طي كرده، در حالي كه يك دستش به طرف شير دراز و دست ديگرش را روي سينه قرار داده بود، خشكش زده بوده است. آنها از ديدن اين وضعيت متوحش شده و فوري متوجه شدند كه با جنايتي روبرو هستند، و به زودي به رختخوابهاي خود رفتند و برخلاف هميشه براي آنكه خود را كاملاً بي اطلاع قلمداد كنند، ساعت نه از خواب برخاستند. همان روز نائب م ي صاحب منصب كشيك زندان يا واقعاً از روي بي اطلاعي و يا براي اين كه استمزاج كند كه آيا زندانيان سياسي از اين واقعه ديشب اطلاع حاصل كرده اند، يا خير، چنين اظهار داشته بوده است:
«چيز غريبي است. يك نفر زنداني كه حكم مرخصي او ديشب آمده بود و قرار بود همين امروز صبح مرخص شود، ديشب فوت كرد.»
زندانيان سياسي، متهم به اينكه مقالات روزنامه هاي فرانسه راجع به جنايات زمامداران ايران به قلم آنها منتشر مي شود، صلاح خود را در آن ديدند كه از وقوع مرگ اميراني اظهار بي اطلاعي كنند.
اما من از شنيدن اين واقعه متوجه مطلب بزرگتري شدم كه اوضاع خرتوخرتر از آن حدي است كه ما و من تصور مي كرديم. من با وجودي كه در حياط مريضخانه راحت بودم و تمام روز مي توانستم يا به طور قاچاق و يا با پول در حياط مريضخانه راه بروم و از عضد و رفقايش كتابهاي خوبي به زبان فرانسه به دست مي آورم و تقريباً تمام روز مشغول بودم، باز ميل داشتم در سلول به سر ببرم و با پنجاه و سه نفر با هم باشيم و وقتي كه بعضي از آنها بعدازظهرها براي هواخوري به مريضخانه مي آمدند و ما اطلاعاتي را كه به دست آورده بوديم رد و بدل مي كرديم، گويي بر قدرت من افزوده مي شد و ما به هم پشت گرمي داشتيم.1
پزشك احمدي، كه اساساً درس پزشكي هم نخوانده بود، قبل از آنكه به خدمت شهرباني وارد شود در مشهد داروفروشي مي كرد و از اوايل دوران آيرم وارد خدمت پزشكي شهرباني شده بود و مأموريتش را هم از همان دوران آغاز كرد و در دوران مختاري نام آورتر از گذشته شد. ابوالحسن عميدي نوري درباره اين پزشك احمدي چنين نوشته است:
داستان تزريق آمپول هواي پزشك احمدي در زندان شهرباني تهران را تصور نكنيد كه خيالبافي است بلكه حقيقتي است كه پس از رفتن رضاشاه از ايران در زمان سلطنت محمدرضا شاه يعني در سالهاي 21 و 1322 پرونده امر تشكيل گرديده و اين پزشك آدمكش به امر مختاري كه البته امر رضاشاه بود، اعتراف به جرم خود نموده، محكوم به اعدام گرديد كه به دار كشيده شد و مختاري رئيس شهرباني و بعضي از مأمورين محكوميتهاي حبس يافتند!2
طي سالهاي رياست مختاري بر شهرباني پزشك احمدي از مشهورترين چهره هاي دهشتناك و مرگبار زندان شهرباني شد و نام او بيش از ساير جنايتكاران بر سر زبانها افتاد. نام آورترين رجال مغضوب آن روزگار به دست پزشك احمدي شربت مرگ نوشيدند. عبدالحسين تيمورتاش، سردار اسعد بختياري، محمد فرخي يزدي و دهها تن ديگر كه اسامي آنان در صفحات تاريخ ضبط نشده در زمره مقتولان اين عنصر تبهكار هستند. هنگامي كه كار قتل يك زنداني و يا مغضوب سياسي به پزشك احمدي سپرده مي شد مسئولان امر ديگر ترديدي در موفقيت مأموريت محول شده نداشتند:
پزشك احمدي يكي از چهره هاي شوم و خوف انگيز زندان سياسي قصر بود كه آوردن نامش بي اختيار چهره قربانيان نگونبخت او، از جمله تيمورتاش، را تداعي مي كند.
پزشك احمدي را مي توان همانند هيملر يا لاورنتي بريا، رؤساي پليس مخفي سياسي و امنيتي كشورهاي آلمان و روسيه شوروي، قبل و بعد از جنگ جهاني دوم، يك قاتل حرفه اي انگاشت با اين تفاوت كه هيملر معروف به قصاب و برياي معروف به آدمكش هيچ كدام پزشك نبودند.
قدرت، در عين شيريني و لذت سرگيجه آور مي شود و حتي افراد ضعيف و زبوني را هم كه در مسير حوادث عجيب و بازيهاي سرنوشت براي چند گاهي قدرتمدار مي شوند به گرگهاي درنده و خونخواري بدل مي كند. پزشك احمدي نيز يكي از اينان بود.
پليس سياسي براي نابود كردن زندانيان بلندآوازه و خطرناك كه نابود كردنشان به صورت عادي و قانوني امكان پذير نبود چند نفري را در اختيار داشت كه با استفاده از محيط ساكت و قبرستاني زندان موقت تهران يا بخشي از زندان قصر مي توانستند قربانيان را كه قرعه مرگ به نامشان اصابت كرده بود به آساني و بدون زحمت و سر و صدا از بين ببرند.
شيوه پزشك احمدي در كشتن قربانيان، تزريق هوا در رگ بود كه البته اين كار را بعدها آموخته بود و در مورد تيمورتاش از خوراندن زهر و گذاردن بالش بر چهره و خفه كردنش استفاده كرده بود.
پزشك احمدي به قدري در اين كار ورزيده بود كه آيرم و مختاري كاملاً به او اطمينان داشتند و مي دانستند مريضي را كه به دست او بسپارند، يكسره بدون ترديد روانه گورستان خواهد شد. پزشك احمدي با اينكه پزشك بود و بايد درمان كننده بيماران و تسكين دهنده آلام و دردهاي جسماني و روحي مردم باشد با نهايت بي شرمي و سنگدلي براي دريافت چند تومان بيشتر حقوق و مزايا و مواجب و لبخند رضايت بخش حضرت اجل رياست كل تشكيلات شهرباني كل كشور، حاضر به سر بريدن پسر و دختر و عروس و داماد خود نيز بود و برايش خودي و بيگانه فرق نمي كرد. حتي اگر روزي بخت از خود آيرم و مختاري برمي گشت و فرمان سر به نيست كردن محرمانه آنان صادر مي شد پزشك احمدي آن دو حضرت اجل را يكي پس از ديگري با آمپول هوا به قبرستان مي فرستاد و به شيون و ضجه و التماس آنان توجهي نمي كرد.
پزشك احمدي گرگي در پوست گوسفند و شيطاني در لباس انسان بود. اين مرد كوتاه قد و گوژپشت كه چهره اي شبيه موش داشت تكيه كلامش «به مرگ عزيزت» و «به مرگ عزيزم» و «قسم به قرآن مجيد» و «قسم به ايزد منان» بود و ظاهراً بسيار نمازخوان و اهل دعا و عبادت بود و همه اين كارها را براي فريب مردم و در عين حال گول زدن خود و تسكين و آرامش وجدان پليدش انجام مي داد و در باطن به چيزي اعتقاد نداشت و فقط براي كسب زر و زور خدمت مي كرد. احمدي مردي پرحرف و زبانباز و به اصطلاح شلوغ بود. او، با اينكه مردي عامي و بيسواد و نادان بود، سعي مي كرد كلمات زيبا در سخنان خود به كار ببرد و چند اصطلاح را كه از رؤساي خود آموخته بود مرتباً مثل ورد روي زبان داشت. چند كلمه فرانسوي را هم آموخته بود و در هر محاوره اي و به هر مناسبتي به كار مي برد. 3
پزشك احمدي، پس از سقوط رضاشاه از سلطنت، به سرعت از كشور متواري شد و به عراق رفت تا از محاكمه و مجازاتي كه احتمال مي داد درباره اش اعمال شود، در امان بماند. امّا مقامات عراقي در هماهنگي با مسئولان امر در ايران، او را دستگير كرده به ايران بازگردانيدند تا همراه با ساير زندانيان و آدمكشان شهرباني محاكمه شود. او كه وانمود مي كرد صرفاً براي زيارت بارگاه امام حسين(ع) راه عراق را در پيش گرفته است و مسلماني متدّين و خداترس است به جنايات پرشمارش اعتراف كرد، و در نهايت، به اعدام محكوم شده در ميدان توپخانه به دار آويخته شد. ارسلان خلعتبري، كه امر وكالت ورثه مرحوم سردار اسعد بختياري را در دادگاه جنايتكاران شهرباني بر عهده داشت، در معرفي پزشك احمدي كه سردار اسعد را به قتل رسانيده بود سخنان مبسوط و در عين حال جالب توجهي ايراد كرد كه در شناخت شخصيت پليد و سنگدل پزشك احمدي و نقش او در قتلهاي بي رحمانه دوران سلطنت رضاشاه كبير! بسي سودمند است. بخشهايي از بيانات خلعتبري را در اين باره مرور مي كنيم:
اگر كوه آتشفشان «وزو» با آن عظمت و بزرگي جثه، شهر تاريخي پمپي را زير آتش و خاكستر خود منهدم و ويران كرده، سوزن كوچك و باريك اين شخص، يك مملكتي را متزلزل ساخته بود، و آوازه شهرت سوزن انژكسيون او از آوازه شهرت كوه آتشفشان «وزو» كمتر نبوده.
چنين كنند بزرگان چو كرد بايـد كـار چنيـن نمايـد شمشير خسروان آثار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- بزرگ علوي، پيشين، ص 206
2- محمد علي صفري، پيشين، ج 4، صص 622-626 و حسين مكي، پيشين، جلد 5، ص485
3- حسين مكي، پيشين، ج 5، صص 477-478 و صص 478-483

 



تهمتي كه به قيام اسلامي مردم ايران نچسبيد تيمور بختيار -61

نويسنده:سجادي- بختياري
ارتشبد «حسين فردوست» روايت خود را از سفر «بختيار» به خارج كشور و ارتباط وي با «حقيقي» رئيس نمايندگي ساواك در «ژنو» را اين گونه بيان مي كند:
«. . . بختيار با «قدرت» ]زن مطلّقه يمني، سرهنگ بازنشسته[ و دو بچه كه از «قدرت» پيدا كرده بود به ژنو رفت و مدتي در آنجا ماندگار شد و مبارزه خود را با محمدرضا علني كرد و به زدوبند با باندهاي معيني در انگليس و آمريكا پرداخت. در آن موقع، رئيس نمايندگي ساواك در ژنو فردي بود به نام «سرهنگ حقيقي» (بهايي متعصب) كه مريد واقعي بختيار بود. ساواك كه موضع او را مي دانست پنهان از «حقيقي» افرادي را به ژنو اعزام داشت كه مراقب بختيار باشند. براي تعطيلات عيد (فكر مي كنم سال 41 بود) به ژنو رفتم. حقيقي به استقبالم آمد. از تيمور بختيار سؤال كردم (آن موقع به جنوب فرانسه رفته بود). پاسخ داد: «جز تعريف از او از من سؤالي نكنيد!» گفتم: «منظورم همين بود!» با اين يك جمله، حقيقي در تمام مدتي كه در ژنو بودم خدمتگزار واقعي من بود و ارادت زياد پيدا كرد! حقيقي موقعي كه فوت كرد، در حساب بانكي اش 32 ميليون فرانك سوئيس موجود بود. او آه در بساط نداشت و معلوم بود كه اين مبلغ از پول هاي بختيار است كه نزد او به امانت گذارده، ساواك ادعا كرد و به بانك سوئيس نامه نوشت كه اين پول متعلق به دولت ايران است. بانك سوئيس حتي جواب نامه ساواك را هم نداد. تيمور از ژنو به جنوب فرانسه رفت. دولت فرانسه به محمدرضا قول داد كه تا موقعي كه در خاك فرانسه است، پليس مخفي فرانسه مراقب او خواهد بود و به ساواك گزارش روزانه خواهد داد و به قول خود عمل كرد. بختيار سپس به لبنان و بعد به عراق رفت. »(84)
در اين ميان رژيم محمدرضا در جهت خدشه دار ساختن حركت اصيل اسلامي مردم ايران در سال 1342 ادعا كرد قيام اسلامي مردم در 15 خرداد با بختيار و جريانات حواشي او ارتباط دارد و كوشيد تا كه افكار عمومي داخلي و خارجي را به اين سو بكشاند كه اين دو موضوع از يك جنس هستند:
«يونايتدپرس گزارش مي دهد، سپهبد بختيار در جريانات اخير دست داشته است.
به موجب اظهار منابع سياسي گروهي از روحانيون و هواداران آنها كه با قانون اصلاحات ارضي و آزادي نسوان مخالف بوده و در حوادث اخير دست داشته اند دستگير و بزودي محاكمه خواهند شد. انتظار مي رود كه مقررات حكومت نظامي در تهران به مدت يك ماه ادامه يابد تا محاكمه سران اغتشاش اخير كه غالباً روحاني هستند و در تهران، شيراز و شهر مقدس قم دستگير شده اند در يك دادگاه نظامي ميسر گردد. ضمناً مقامات دولتي اظهار مي دارند كه سپهبد تيمور بختيار. . . در اغتشاشات اخير دست داشته است. »(85)
در حالي كه اين ادعا حتي با مندرجات اسناد ساواك در آن روزها به طور كامل مغايرت دارد. چنانكه بر اساس سندي به تاريخ
42.4.20، امام خميني، فرستاده بختيار را كه خواستار تعويق سخنراني امام از عصر عاشورا (13 خرداد 42) به روز اربعين شده و از هماهنگي بختيار با روحانيت سخن به ميان آورده بود از بيت خود بيرون انداخته بودند. (86)
دربار محمدرضا تا زماني كه بختيار در اروپا بسر مي برد، هيچ گونه تحرك و اقدامي عليه او نمي كند و افكار عمومي داخلي را نيز عليه او نمي شوراند و به محض اينكه بختيار از اروپا به طرف خاورميانه سرازير مي شود و نيز مشخص مي شود كه او واقعاً مي خواهد عليه حكومت تهران دست به اقدام بزند، از همأ توان سياسي و اطلاعاتي خود سود مي جويد تا او را ابتدا از طريق روابط دوستانه با كشورهاي خاورميانه به ايران بكشاند و ضمن محاكمه و مانور قدرت براي مخالفان، وي را براي هميشه از صحنه رقابت براندازي و تغيير رژيم حذف كند. اما چون اين حربه مؤثر واقع نمي شود، كار آخر را اول مي كند و از طريق مأموران نفوذي خود به ترور فيزيكي او دست مي زند. البته تا رسيدن به اين مرحله، هزينه هاي زياد سياسي - اقتصادي به رژيم شاه تحميل مي شود. در ذيل به قسمت هايي از فعاليت هاي بختيار در خارج از ايران اشاره مي كنيم:
انتقال به خاورميانه و لبنان
بختيار از جنوب فرانسه راهي بيروت شد و ساواك هم به دنبالش. اين مقارن با قيام اسلامي مردم در 51 خرداد 24 بود و ساواك عكسي در ساحل دريا از تيمور و فرد ديگري مخفيانه برداشت و مقدم مدعي شد كه بختيار توسط اين فرد با ارسال دو ميليون تومان جريان 51 خرداد را به راه انداخته است. در حالي كه حضرت امام(ره) چه در دوران مبارزه در ايران و چه دوران تبعيد، هيچ گاه حاضر به پذيرش نماينده تيمور بختيار نشدند و اين مسئله بجز تهمتي بزرگ در راه قلب حقيقت نهضت امام خميني(ره) نبود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
48- فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، خاطرات، جلد اول، صص 042-9.41
58- روزنامه كيهان، مورخه 8.1342.3.1
68- ر. ك؛ سپهبد تيمور بختيار به روايت اسناد ساواك، جلد اول، ص 6.19

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14