(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 24 ارديبهشت 1387 - 7 جمادي الاول 1429 - 13 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189084
PDF نسخه

طعم افتاب
بازتاب گسترده شب هفت ميرزا
شيراز دلم باز بهاري شده است هفت ديدار از حضور مسافر مهتاب در استان فارس
كارخودمان است
گذر كتاب فروش ها
روز و شب...
به بهانه 25مين روز ارديبهشت فردوسي و شاهنامه اش
برفك..........
خنده ماهتاب



طعم افتاب

خرد رهنماي و خرد دلگشاي
خرد دست گيرد به هر دو سراي
چه گفت آن خردمند مرد خرد
كه دانا ز گفتار از برخورد
كسي كو خرد را ندارد ز پيش
دلش گردد از كرده ي خويش ريش
حكيم ابولقاسم فردوسي عليه الرحمه

 



بازتاب گسترده شب هفت ميرزا

بعد از انتشار گزارشي در شبكه خبري بي بي سي كه به سرعت به تيتر يك روزنامه هاي واشنگتن پست، لوموند، الشرق الاوسط، نيويورك تايمز، گاردين و روزنامه هم ميهن تبديل شد، خبرگزاري رويترز در تماس هايي جداگانه به بررسي ابعاد شخصيتي ميرزا و راز قتل مرموز او پرداخت. گزيده اي از اين مصاحبه ها بدين شرح است:
نوام چامسكي: ميرزا يك تحليل گر موفق و به روز بود. گمانم اين است كه روزهاي افول آمريكا را حدس زده بود كه اينگونه ترور شد.
عباس عبدي: حقيقتا به يادداشت هاي او مشكوكم. تفاوت است بين تملق و واقعيت. من خودم هفته اي چهار بار در همين زمينه با روزنامه هاي متعددي چون اعتماد، اعتماد ملي، باز هم اعتماد، باز هم اعتماد ملي و بعضي وقت ها هم روزنامه اعتماد گفتگو مي كنم و اگر هم نشود، يادداشت مي نويسم. واقعا ميرزا آني نبود كه بعضي ها مي گويند.
ولاديمير پوتين: يكي از گره هاي ارسال سوخت هسته اي به ايران، همين جناب ميرزا بود، از اين به بعد فكر كنم محموله هاي سوخت هسته اي راحت تر و منظم تر به ايران برسند.
كاندوليزا رايس: خيلي دلش مي خواست با ما مذاكره كند، اما... الان هم فكر كنم در راه پناهندگي به آمريكاست؛ من بارها برايش اس ام اس زده بودم كه در خانه ما هميشه به روي تو باز است... البته او هم جواب هاي مختلفي داده بود، مثل اينكه يكبار گفته بود در توالت خودمان هم هميشه باز است. البته من منظورش را هنوز هم نفهميدم!
محمدعلي ابطحي: يادش بخير... سال 1327، حدود يكسالگي اش بود كه رفتم خونه شون، پدرش مرد بزرگي بود ولي اين ميرزا اوني نشد كه بايد مي شد.حتي من يكي دوبار با خودم بردمش كافي نت اما زياد اهل اين حرف ها نبود، انقلاب كه شد راهمون از هم جدا شد! منظورم از انقلاب، دوم خرداده! من سرجريان كودتاي 28 مرداد هم باهاش خاطره دارم...
آنجلا مركل: پيف پيف پيف! همون بهتر كه ترورش كردن. خيلي بي چاك و دهن بود، بدمصب! اصلا ادب حاليش نمي شد، مرتيكه! ]به خاطر به كاربردن برخي الفاظ از نوشتن باقي مطالب خانم مركل؛ ديپلمات باادب آلمان ها، معذوريم.[
محسن آرمين: من روزه سكوت گرفتم ازبس امام رو تحريف كردن. همين ميرزا خودش يه نمونه. ترورش هم دست غيب الهي بوده.
ملكه انگلستان: خوب مي نوشت، من كه كلي حال مي كردم با نوشته هاش.
عبدالكريم سروش: ميرزا مخلوق خداوند بود و نوشته هايش نيز جاري از چشمه جوشان عقل خودش.
عباس كيارستمي: به زودي ميرزا را به روايت خودم منتشر مي كنم.
حسن شايانفر: من از شدت غصه، نمي تونم حرف بزنم!
وزير اطلاعات: ما داريم پيگيري مي كنيم، سرنخ هاي جديدي هم... ]تلفن تركيد![
روزنامه اعتماد: تخريب خاتمي، اين بار در مراسم شب هفت ميرزا.
چلچراغ: محسن نامجو از اختلافات خود با ميرزا پرده برداشت...
شايان ذكر است، گزارشگر سي ان ان قول داده است تا هفته آينده آخرين اخبار خود را از رابطه جوان 19ساله هندي و ميرزا به نسل سوم بفروشد...

 



شيراز دلم باز بهاري شده است هفت ديدار از حضور مسافر مهتاب در استان فارس

محسن حدادي
قرار نبود. يعني قرار بود كه اين هفته يك مصاحبه جنجالي با يك نخبه جوان داشته باشيم؛ اما چه مي شود گفت وقتي كه «همه اش كار دل است». به قول حاج كاظم عزيز: دلم سوخت؛ شيشه شكست؛ مامور آوردن، اسلحه اش چفت شد به دستم...ما هم دلمان سوخت، قلم مان شكست و مامور شديم به نوشتن و اسلحه مان ... اين شد كه خواهيد خواند...صفحه امروز تقديم به همه آنهايي كه چند روزي ضربان قلبشان با شيراز ضرب گرفته بود و نفس هاشان در نفس نفيس مسافر شيراز گره خورده بود؛ باقي هم مي توانند هفته بعد سري به دكان عاشقي «نسل سوم» بزنند كه اين هفته و اين صفحه مملو است از طعم واژه هاي باران خورده دلتنگي و حكمت هاي نابي كه نسيم بهاري روي كاغذ كاهي، به رقص شان واداشته است.
ديدار اول؛ باران كه مي بارد...
از جمعيت و استقبال و اينكه برخي خانم ها براي بهتر ديدن روي ماشين ها ايستاده بودند و توي ورزشگاه هم از ديواره هاي فلزي بالا رفته بودند، از موتوري ها و ويراژ دادن كنار ماشين رهبر و تك چرخ زدن از ذوق مفرط و سه تركه نزديك شيشه ماشين شدن و بوسه پرت كردن براي رهبر، از دانه هاي اشك پيرمرد و پيرزني كه توي پياده رو فقط چشم نازك مي كردند و حسرت مي خوردند از اينكه مثل آن جوانك سمج نمي توانند مسافتي را «صورت چسبانده» به شيشه ماشين بدوند... از آن يك جفت كبوتر توي جايگاه كه هنگام سخنراني، آرام نشسته بودند و دل داده بودند به يكديگر و يا از آن گروه كر كودكانه اي كه قبل از ورود رهبري به جايگاه سرود
مي خواندند...از همه اينها اگر بگذريم، از دخترك هفت ساله شيرازي كه «سين»اش مي زد و داشت براي «آقا» شعر مي خواند نمي شود گذشت: تو مث سرماي شيرازي...واسه ديدن گلا خوش اومدي! از ته دل داريم مي گيم به شاچراغ خوش اومدي...آسيد علي خوش اومدي...خودتان لطفا دستهايتان را باز و بسته كنيد و كش و قوس بدهيد به كلمات تا ناخودآگاه لبخند گوشه لبتان بنشيند و ناز اين صداي كودكانه را در كام مزه مزه كنيد...همينطور كه لبخند روي لبتان نقش بسته و دلتان از شيريني اين چند بيت كودكانه قنج مي رود، تصور كنيد كه حضرت «آقا» كمي خم شده اند و با دست دخترك را نوازش مي كنند و دستشان مي آيد تا چانه دخترك و بعد...« خانوما شما كلاس چندين؟ »و حالا نسيم، شميم شرم را مي نشاند روي لبهاي دخترك و او همينطور كه دارد از ذوق، لبش را گاز مي گيرد مي گويد: دوم! بايد ذوق و شوق اطرافيان اين گروه كوچك همخواني را مي ديدي...
عطر بهارنارنج توي تك تك پلك زدن هايشان جاري شده تا مرواريد واژه هاي دلتنگي و دلدادگي از مژه هاي خمارشده روي گردي صورتشان متولد شود...آخر مي دانيد كه...باران كه مي بارد، تو مي آيي...باران گل، باران نيلوفر...
ديدار دوم؛ يك حرف بس است؟
اصولا سفرهاي رهبري و همچنين جلسات و سخنراني هايشان، محض گردش و پر كردن اوقات فراغت نيست! آنچنان برخي مي پندارند كه ايشان هر از گاهي براي هواخوري به استاني مي روند و به برخي مسائل اشاره مي كنند و بر مي گردند! همين مي شود كه برخي از مسئولان محترم با خود كاغذ و قلم مي برند و تند تند مي نويسند و...برخي هم كه حرفه اي(!) شده اند ديگر چيزي نمي نويسند و از حفظ مي كنند همه نكات را! در حاليكه اين سخنان در جلسات مختلف عنوان؛ در واقع نقشه راه است كه متاسفانه هم در اخباري كه گزيده اي از مشروح مطالب است، شهيد مي شود و هم در ميان رسانه ها گمنام مي ماند و هم برخي مسئولان فراموش مي كنند اين خطوط نقشه راه را...لطفا كمي با ما همراه شويد و نوش جان كنيد اين سطرهاي نقشه راه را تا بعد بگوييم چطور مي شود با همين خطوط، مچ مسئولاني را كه همه كار مي كنند جز حركت بر مدار اين نقشه، گرفت...
اخوي! هواي موريانه ها را داشته باش
موريانه را كه مي شناسيد؟ موجودي ظريف كه از درون «مي جود و نابود مي كند»...
«موانع دروني يعني آن چيزهائي كه در درون خود ما انسانها - چه تصميم گيرانمان، چه آحاد مردممان، چه ناظرين بيرون از گود مبارزه و انقلاب - وجود دارد. موانع دروني، ضعفهاست؛ ضعفهاي فكري، عقلاني، راحت طلبي، آسان گرائي، آسان پنداري... گريز از چالش هم يكي از ضعفهاي دروني ماست. به گريز از چالش، به غلط مي گويند عافيت طلبي. عافيت طلبي چيز خوبي است. عافيت يكي از بزرگترين نعمتهاي الهي است؛ يا وليّ العافيه نسئلك العافيه ؛ عافيه الدّنيا و الأخره . عافيت به معناي پنجه نيفكندن نيست؛ به معناي درست عمل كردن، به جا قدم گذاشتن، به جا ضربت زدن و بجا عقب كشيدن است.»
صبر كنيد! اين قسمت را هم لطفا...
«عنصر مياندار و ميداندار در حادثه انقلاب مردم بودند. حادثه ي عظيم بي نظير تاريخي انقلاب اسلامي را مردم رقم زدند. انكار نقش مردم و بي اعتنائي به حضور مردمي - كه متأسفانه امروز در بعضي از نگاههاي شبه روشنفكرانه، انسان مشاهده مي كند - خطاست. وقتي مردم به يك سمتي گرايش پيدا مي كنند، كساني كه از اين گرايش خود را منتفع نمي بينند، اسمش را مي گذارند حركت پوپوليستي و حركت عوام گرائي!»
و اين قسمت: «در هر حادثه اي عوامل معارض و مزاحم با آن حادثه يا با آن حركت وجود دارد كه هزينه هائي را تحميل مي كند. در ماجراي انقلاب اسلامي هم همينطور است؛ از اول عنصر معارض وجود داشت. اين معنايش اين است كه ملت هزينه اي بايد بپردازد و مي پردازد. هر انساني كه بخواهد براي آن چيزي كه به دنبال آن هست هزينه اي نپردازد و زحمتي را بر دوش نگيرد، هرگز به آن هدف نخواهد رسيد. با نشستن و عافيت طلبي و به دنبال تلاش و خطر نرفتن، هرگز انسان به آرزوهايش نمي رسد. ملتها هم همين طور...»
خب نتيجه گيري اين چند بخش با خودتان؛ كه تو خود مي خواني حديث مفصل از اين مجمل.
ديدار سوم؛ چه خيال ها گذر كرد
شيراز، شهر سروهاي ادبيات ايران، شهر اسطوره هاي قند پارسي و شهر شيرين سخنان حكمت و معرفت است و مگر مي شود، فرزانه اي كه خود اهل فرهنگ است به حافظيه و سعديه برويد و خاطراتي را زنده نكند...
« من دبستان كه مي رفتم، گلستان را هم خواندم و هم نوشتم...
- به عنوان مشق شب؟
- بله...البته حالا يادم نيست همه اش را خواسته بودن يا بعضي اش را...اما همان وقت گلستان جزء دروس رسمي ما بود.
- كدام دبستان؟
- دبستان دارالتعليم ديانتي...حالا دليلش را بعدا بپرس!
و اين ديالوگ رهبري با يكي از خبرنگاران راديو جوان بود كه چند قدم مانده به مقبره سعدي اتفاق افتاد و آن عبارت پاياني - بعدا بپرس - باعث شد همه با لبخند بر سر مزار مصلح الدين سعدي شيرازي حاضر شوند...«تجليل سعدي، تنها تجليل شعر و نثر شيوا نيست، تجليل اخلاق و حكمت و معرفت بليغ و رسا نيز هست، و در اين دوران كه انقلاب مبارك اسلامي پهنه ي زندگي ما مردم ايران زمين را قلمرو ارزشهاي اسلامي ساخته، و حكمت و معرفت را در جايگاه شايسته خود نشانيده، به جاست كه ذكر جميل سعدي بر زبان ارزش گزاران آن ارزشها و ياد او در خاطر رهروان آن واديها مكرر و مؤكّد گردد. بي شك سعدي يكي از پايه هاي بناي استوار ادب پارسي و محصول شعر و نثر و تشكيل دهنده ي يكي از برازنده ترين اندامهاي پيكره ي شكوهمند فرهنگ كنوني ماست. پند سعدي كه مايه گرفته از معارف قرآن و حديث است همواره نقش زرين خاطر پندآموزان، و زبان فصيح و صريح او، رازگشاي گنجينه هاي معاني براي دلهاي جوينده و مشتاق بوده است. و امروز مانند هميشه عزيزترين هديه ي احباب سخن و ارباب خرد را مي توان در بدايع طيبات ديوان او و زيباترين گلهاي انديشه ي بشري را در گلستان مصفاي نظم و نثر او جست و يافت.» 1
و هنگامي كه شكوفه هاي نارنجي و صورتي حافظيه در يك صبح دل انگيز بهاري، ميزبان مسافر شيراز مي شوند، بايد هم بي قرار شوند از حضور يك حافظ شناس و حافظ خوان حرفه اي...
« بدون شك حافظ درخشانترين ستاره فرهنگ فارسي است: در طول اين چند قرن تا امروز هيچ شاعري به قدر حافظ در اعماق و زواياي ذهن و دل ملت ما نفوذ نكرده است. او شاعر تمامي قرن هاست و همه قشرها از عرفاي مجذوب جلوه هاي الهي تا اديبان و شاعران خوش ذوق، تا رندان بي سر و پا و تا مردم معمولي هركدام درحافظ، سخن دل خود را يافته اند و به زبان اوشرح وصف حال خود راسروده اند شاعري كه ديوان او تا امروز هم پر نشرترين و پر فروش ترين كتاب بعد از قرآن است و ديوان او در همه جاي اين كشور و در بسياري از خانه هاي يا بيشتر خانه ها با قداست و حرمت در كنار كتاب الهي گذاشته مي شود.
شاعري كه لفظ و معنا و قالب و محتوا را با هم به اوج رسانده است و در هر مقوله اي زبده ترين و موجزترين و شيرين ترين گفته را دارد...
موسيقي الفاظ حافظ و گوش نوازي كلمات آن نيز يكي ديگر از خصوصيات برجسته شعر اوست. شعر او هنگامي كه به طرز معمولي خوانده مي شود گوش نواز است. چيزي كه در شعر فارسي نظيرش انصافا كم است. بعضي از غزليات ديگر هم البته همين گونه است. در معاصرين و خواجو نيز همين طور است. بسياري از غزليات سعدي بر همين سياق است. بعضي از مثنويات نيز چنين اند، اما در حافظ اين يك صبغه كلي است و كثرت ظرافت ها و ريزهكاري هاي لفظي از قبيل جناس ها و مراعات نظيرها و ايهام و تضادها، الي ماشاءالله. شايد كمتر بتوان غزلي يافت كه در آن چند مورد از اين ظرافت ها و ريزه كاري ها و ترسيم ها و صنايع لفظي وجود نداشته باشد:
جگر چون نافه ام خون گشت و كم زينم نمي بايد
جزاي آنكه با زلفت سخن از چين خطا گفتم
يكي ديگر از خصوصيات شعر حافظ رواني و رسايي آن است كه هر كسي با زبان فارسي آشنا باشد شعر حافظ را مي فهمد. وقتي كه شما شعر حافظ را براي كسي كه هيچ سواد نداشته باشد بخوانيد راحت مي فهمد:
پرسشي دارم زدانشمند مجلس بازپرس . توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند»2
ديدار چهارم؛ ملاقات در شب آفتابي
حضور سرزده در خانه خانواده هاي شهدا، از ماندگارتين و خاطره انگيزترين ديدارهاي رهبري است؛ خصوصا كه خانواده هايي انتخاب مي شوند كه...پيرمرد به هواي حضور برنامه سازان روايت فتح، خانه را آراسته بود و گرم صحبت شده بود. خودش جانباز بود و دو فرزند جانباز داشت و دو فرزند شهيد هم. اما وقتي به او گفتند ميهمان داري و پشت در خانه...اتفاقا بهاري شده بود و مي باريد اما گريه امانش را نبريده بود و در عوض، جان داده بود به پيرمرد تا هر چه در سينه دارد بگويد؛ با خيالي آسوده و صدايي لرزان و بغضي شيرين...حضرت «آقا» هم كه همان اول خيالش را تخت كرد و گفت: «بنشينيم تا تفاسير رو ازتون بشنويم...» بعد قرآن را كه برايش يادگاري نوشت و تقديم كرد؛ جواني با اصرار خواست كه دعايي بدرقه اين نگاه هاي خيس و خرسند از حضور يار داشته باشند؛ آن هم وقتي دو سال بود كسي به اين خانواده شهيد سر نزده بود و پدر شهيد مي گفت اگر بسيجي ها هم چند وقت يكبار مي آمدند، ديگر دلم اينطور نمي گرفت...
«...به جوان ها بگوييد به نمازشان اهميت بدهند، راهش هم اين است كه وقتي نماز مي خوانند، از اول تا آخر نماز يادشان باشد كه دارند با يك نفر حرف مي زنند؛ مخاطب دارند. هر چه بتوان اين را رعايت كنند، اين نماز مي شود معراج...پله پله آدم مي رود بالا...آقا مي فرمائيد بريم؟»
مگر پيرمرد دلش مي آيد كه اجازه(!) مرخصي بدهد...تازه يادش افتاده بايد پذيرايي كند و شيريني مي آورد...در اين فرصت ياد حرف هاي صبح افتادم:
« در ميان اين حوادث شگفت انگيز دوران انقلاب تا امروز، مسئله ي شهيد يك ويژگي استثنائي دارد. هر آنچه كه مربوط به وجود نوراني شهيد است، شگفتي است. انگيزه ي او براي حركت به سمت جهاد - كه در دنياي مادي و در ميان اين همه انگيزه ي رنگارنگ جذاب، يك جواني برخيزد، قيام للّه كند و به سمت ميدان مجاهدت حركت بكند - اين خود يك شگفتي است. در ميان همين شهداي عزيز شما شيرازي ها و فارسي ها، در يك وصيت نامه اي خواندم كه شهيد مي گويد: من بي قرارم، بي قرارم! آتشي در دل من است كه مرا بي تاب كرده است؛ به هيچ چيز ديگر آرامش پيدا نمي كنم مگر به لقاء تو؛ اي خداي محبوب عزيز! اين سخن يك جوان است! اين همان چيزي است كه يك سالك و يك عارف، بعد از سالها مجاهدت و سالها رياضت ممكن است به آن جا برسد؛ اما يك جوان نوخاسته، در ميدان نبرد و در ميدان جهاد آن چنان مشمول تفضل الهي قرار مي گيرد كه اين ره صد ساله را يكشبه مي پيمايد و اين احساس بي قراري و شوق، از سوي پروردگار پاسخ مناسب مي يابد.»
و البته توصيه اي قابل تامل: « پسران و دختران شهيد، برادران و خواهران شهيد و آنهائي كه نسبتي با شهيد دارند... هر چه به شهيد نزديكتريد، افتخارتان بيشتر و مسئوليت تان سنگين تر است. آنهائي كه رفتند، رفتند و راهها را گشودند؛ من و شما كه مانديم بايد از اين راههاي گشوده حركت كنيم و پيش برويم. والّا اگر آنها راه را باز كنند و ما بنشينيم و دست روي دست بگذاريم و تماشا كنيم، اين قدرنشناسي و نمك نشناسي است.»
ديدار پنجم؛ زرنگ باشيد لطفا!
در جلسات دانشجويان و نخبگان؛ هميشه يك نكته اي فراموش مي شود و آن اينكه اينجا محل دفاع از پايان نامه دانشجويي نيست، اينجا يگانه فرصت بي نظيري است كه مي تواني مشكلات را در كنار راهكارهايي كه به ذهن خلاق و روشن دانشجويي ات رسيده، بيان كني؛ اما... شايد اين توصيه هاي رهبر فرجي شد براي جلسات پيش رو... « ببينيد، شما مي گوئيد كه ما شعار عدالت مي دهيم؛ دانشجو را مي گيرند، اما آن كسي را كه به عدالت صدمه زده، نمي گيرند. قوه ي قضائيه چنين، يا دستگاه مسئول چنان. خوب، اينجا شما بايد زرنگي كنيد؛ يك لحظه از درخواست و مطالبه ي عدالت كوتاهي نكنيد؛ اين شأن شماست. جوان و دانشجو و مؤمن شأنش همين است كه عدالت را بخواهد. پشتوانه ي اين فكر هم با همه ي وجود، خودم هستم و امروز بحمداللّه نظام هست. البته تخلفاتي هم ممكن است انجام بگيرد؛ شما زرنگي تان اين باشد: گفتمان عدالت خواهي را فرياد كنيد؛ اما انتقاد شخصي و مصداق سازي نكنيد. وقتي شما روي يك مصداق تكيه مي كنيد، اولاً احتمال دارد اشتباه كرده باشيد؛ من مي بينم ديگر. من مواردي را مشاهده مي كنم - نه در دانشگاه، در گروه هاي اجتماعي گوناگون - كه روي يك مصداق خاصي تكيه ميك نند؛ يا به عنوان فساد، يا به عنوان كج روي سياسي، يا به عنوان خط و خطوط غلط. بنده مثلاً اتفاقاً از جريان اطلاع دارم و مي بينم اينجوري نيست و آن كسي كه اين حرف را زده، از قضيه اطلاع نداشته است. بنابراين وقتي شما روي شخص و مصداق تكيه مي كنيد، هم احتمال اشتباه هست، هم وسيله اي به دست مي دهيد براي اينكه آن زرنگ قانوندان قانون شكن - كه من گفته ام قانوندان هاي قانون شكن خطرناكند - بتواند عليه شما اقدام كند. شما از دادستان چه گله اي مي توانيد بكنيد؟ اگر يك نفري به عنوان مفتري يك شخصي را معرفي كند و بگويد آقا او اين افتراء را به من زده. خب، شأن آن قاضي اين نيست كه برود دنبال ماهيت قضيه. اگر اين افتراء گفته شده باشد، زده شده باشد، ماده ي قانوني آن قاضي را ملزم به انجام يك كاري مي كند؛ لذا نمي توانيم از او گله كنيم. شما زرنگي كنيد، شما اسم نياوريد، شما روي مصداق تكيه نكنيد؛ شما پرچم را بلند كنيد. وقتي پرچم را بلند كرديد، آن كسي كه مجري است، آن كسي كه در محيط اجراء مي خواهد كار انجام دهد، همه حساب كار خودشان را مي كنند. آن كسي هم كه فرياد مربوط به محتواي اين پرچم را بلند كرده، احساس دلگرمي مي كند و كار پيش خواهد رفت. همشهري شما هم كه از او شعر خوانديد، مي گويد: وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم .كه در طريقت ما كافري است رنجيدن...
نرنجيد! دنبال كار برويد.»
ديدار ششم؛ تخت جمشيد ملي!
يك دعوايي ميان اهل هنر و سياست به اشتباه بوجود آمده كه هنوز هم در بخش هايي وجود دارد؛ در واقع يك نگاه بي اعتماد به يكديگر... اما آب پاكي را داشته باشيد:
«بعضي خيال مي كنند هنر مساوي است با لااباليگري و بي ديني و بي بندوباري؛ اين غلط است. هنر از جلوه هاي زيباي خلقت الهي است در انسان. آنچه در هنر ايراد دارد و اهل بصيرت هميشه ايراد گرفته اند، جهت غلط هنر بوده است. هنر را كشاندن به جهت اغواي انسان و بي بندوباري انسان، اين بد است؛ والّا هنر اگر با روح دين، با جهتگيري دين باشد، از برجسته ترين پديده هاي وجود انساني است...
من همين جا اشاره بكنم به اين بناهاي باستاني مربوط به قبل از اسلام؛ تخت جمشيد و بقيه ي چيزهائي كه در اين استان هست. انسان از دو نظر ممكن است به اين مراكز باستاني نگاه كند؛ اينها را بايد از هم تفكيك كرد. يك نگاه اين است كه اينها متعلق به جباران تاريخ بوده. هر كدامي كه نگاه مي كنيم، به يك نحوي به يكي از جباران تاريخ و طاغوتهاي بشري ارتباط پيدا مي كند. بله، از اين جهت نگاه منفي به اينها هست. غالب متدينين و انسانهائي كه نفرت طبيعي از استبداد و از جباريت دارند، با اين ديد وقتي به اين بناهاي باستاني نگاه ميكنند، طبعاً براي آنها جاذبه اي ندارد. ليكن يك جنبه ي ديگر هم وجود دارد و آن اين است كه اين بناها محصول سرپنجه ي هنرمند ايراني است؛ محصول فكر راقي و روشن بين ايراني است در سالها و قرنها پيش از اين؛ اين جنبه ي مثبت قضيه است. همه ي بناهائي كه از لحاظ تاريخي - چه در اينجا، چه در اصفهان، چه در بقيه ي نقاط كشور - وجود دارد، از اين قبيل است. درست است كه جباران استفاده كردند، اما خالق و آفريننده ي اين مجموعه ها كيست؟ ذهن ايراني است، سرانگشت هنرمند ايراني است، روحيه ي بلندنظر ايراني است، ابتكار و ذوق ايراني است؛ اين براي يك ملت افتخار است. با اين ديد وقتي نگاه بكنيم، مي بينيم اينها مثبت است؛ چه تخت جمشيد، چه بقيه ي مناطق ديگر. اينها را نشان بدهيد. يك نفري براي من نقل مي كرد، مي گفت رفته بوديم يونان. ما را به مراكز گردشگري گوناگون مي بردند و آنها را به ما نشان مي دادند؛ از جمله به نقطه اي بردند، گفتند اينجا همان جائي است كه سپاهيان ايراني آمدند اينجا، از ما شكست خوردند. مردم را به يك بيابان خالي مي برند و نشان مي دهند كه اينجا آنجائي است كه ايراني ها در آن دوره لشكركشي كردند و در اينجا شكست خوردند. يك فضاي خالي را نشان مي دهند، يك ماده هاي تاريخي را با يك فضاي خالي اثبات مي كنند.
خوب، اينجا نزديكي كازرون - آنطوري كه شنيدم - مجسمه ي والرين است، امپراتور روم، كه زانو زده در مقابل پادشاه ايران وجود دارد. خيلي خوب، اينجا را برويد نشان بدهيد؛ اين به آن در!»
نيازي هست بگوئيم اين بخش آخر مربوط است به سازمان ميراث فرهنگي و...؟ فعلا خصوصيت جالب مردم هنرمند و متواضع فارس را بخوانيد تا بعد: «مردم فارس اهل قال نيستند؛ اين را آدم احساس مي كند. گفته مي شد مردم فارس اهل حالند؛ منظورشان اين بود كه اهل كار نيستند. بنده مي گويم نه، اهل حالند، يعني اهل قال نيستند؛ والّا بحمداللّه اينجا خيلي اهل كارند؛ مردم فارس اهل قال نيستند، اهل گفتن و جنجال كردن و مردم را به خود متوجه كردن نيستند؛ اين بايد يك جوري جبران شود. در گذشته هم حافظ مي گويد:
من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمي ميكشم از براي تو
از نفس فرشتگان ملول مي شود. قال و مقال عالم را هم كه مي پذيرد، براي او مي پذيرد. آدم مي بيند اين روحيه همچنان در شيراز هست؛ اهل قال و مقال و به رخ كشيدن و تظاهر كردن نيستند. اما استعداد خيلي زياد ست كه از اين استعدادها بايد استفاده شود.»
ديدار هفتم؛ كجا برم؟
وقتي توي صفحه جا كم باشد و قرار باشد از شيريني هاي يك سفر 9 روزه بگويي، معلوم است كه كم مي آري. خصوصا كه لحظه هاي ناب حضور در امامزاده شاه چراغ و مزار شهدا، مانده باشد...حضور بر سر مزار شهيد عباس دوران. راستي تا يادم نرفته است خدمتتان عرض كنم كه كتاب خاطرات سرلشگر شهيد عباس دوران، شانزدهمين جلد از مجموعه خاطرات شهيدان حماسه دفاع مقدس منتشر شد؛ در بخشي از اين كتاب مي خوانيم: دوران، عاشقانه در حالي كه به كابين عقب خود دستور خروج اضطراري داده و دستگيره خروج آن را كشيده بود، جنگنده شعله ورش را به يكي از ساختمان هاي نظامي بغداد كوبيد و از حجم انبوه دود و آتش برافروخته در دل دشمن براي مشاهده جمال و جلال الهي به آسمان ها پر كشيد...صدام حسين در سال 1361 قصد داشت براي امن جلوه دادن عراق به ويژه بغداد، اجلاس غيرمتعهدها را ميزباني كند و از تمام امكانات و تسهيلات رسانه اي غرب بهره گرفت كه... خبرنگاران به جاي مخابره خبر «بغداد امن» مجبور به ترك عراق شده و اجلاس غيرمتعهدها نيز لغو شد... حرف كه زياد مانده اما به قول اس ام اسي كه يكي از بچه ها براي تيتر برايم فرستاده: كجا برم كه عطر تو نپيچه توي لحظه هام...قصه مو از كجا بگم كه پا نگيري تو صدام...ولي خودم يك مصرع ديگر پيشنهاد مي دهم: در نمازم همه ي عمر شهادت دادم. كه به پيغمبر چشمان تو ايمان دارم...اگرچه دوستي مي گفت بايد اهل دل بود و قلبا طلبه، كه: معناي سوختن به تماشا نمي شود. آتش بگير تا كه بداني چه مي كشم! البته كه اين سوختن خيلي هم آسان نيست و به حرف هم نمي شود چرا كه:
پيش آئينه پيشاني تو هر شب و روز
ماه و خورشيد تقاضاي ملاقات كنند
پي به يك غمزه اشراقي چشمت نبرند
گرچه صد مرحله تحصيل اشارات كنند...
ـــــــــــــــ
1. چهارم آذرماه 1364
2 . 28 آبان 1368

 



كارخودمان است

تلفن هم براي خودش عالمي دارد، حتي نوع همراهش و آن موسيقي اميدبخش و دلواپسي افكن پيامكش.
اينها همه يكطرف، اينكه يك سفر9 روزه، كلي پيام و پيامك براي روزنامه و نسل سوم داشته باشد، يكطرف پيام هايي كه... خودتان بخوانيد:
- سلام! مي شه از صدا و سيما بپرسين چرا تصاوير بازديد رهبر از حافظيه رو كامل نشون نداد؟
- مي خواستم به مسئولين فيلمبرداري سفر آقا بگين، بدنيست نوآوري رو از خودشون شروع كنن، خسته شديم از بس چند تا تصوير كليشه اي و ثابت از رهبر به مون نشون دادين...
- سلام. با تشكر از خبرنگاران محترمي كه همراه رهبري به شيراز رفته بودند، مي خواستم بدونم چرا ديگر حاشيه هاي ديدار ايشان در روزنامه ها و راديو و تلويزيون منتشر و پخش نمي شود؟
- من مي خواستم بپرسم واسه چي ديدارهاي سرزده مقام معظم رهبري از خانواده شهداي شيراز پخش نشد؟
- من يه سؤال داشتم. چرا توي ديدار رهبر انقلاب با نخبگان استان فارس، وقتي برگزيدگان براي سلام وعليك از نزديك مي رفتن پيش آقا، تلويزيون تصوير مردم رونشون مي داد؟ واسه من هم سؤاله، هم تعجب. تازه ما هيچ صدايي از دو سه نفري كه از وسط جمعيت بلند شدن و حرف زدن نداشتيم!
- سلام كاكو! من خودم شيرازي ام. شما نم دوني چه حالي داشت، اين دختر كوچيكه مو، جلو آقو، شعر خوند،... آقو خنديد اين قلب مو جون گرفت... فقط نم دونم چرا اي فيلمهاش پخش نشد!
- ببخشيد اگر مي تونين از مسئولين همراه رهبري بپرسين، فيلم هايي كه از ايشون، سفرهاشون و جلسات و ديدارهاشون ضبط مي شه، كي قراره پخش بشه؟ نكنه مثل بقيه سفرها فقط ضبط مي شه بره توي بايگاني.
- سلام! مي خواستم ساعت پخش بازديد رهبر انقلاب از مزار شهداي شيراز و امام زاده شاهچراغ روبرامون منتشر كنيد تا لذت ديدنش رو از دست ندهيم.
- سلام، مي شه درخواست منو به رهبري عزيزم برسونين. من مي خواستم فيلم استقبال ايشون رو كه از توي ماشين حامل شون گرفته شده ببينم. تلويزيون كه نشون نداد، البته يه بخش هايي اش بود اما موسيقي روش گذاشته بودن و.. من مي خوام صداي آقا روبشنوم...
- مي بخشيد، ديدارهاي رهبري، پشت صحنه هم داره؟ از تداركات تا حفاظت و رفت وآمد خود ايشان...چرا هيچ وقت اين بخش ها از تلويزيون پخش نمي شه، مگه اشكالي داره كه ما ببينيم؟
پيام و پيامك كه زياد آمده ولي نه من يادداشت نويسم و نه اين ستون خيلي جا دارد. گرچه بين خودمان باشد، خيلي جا دارد يعني خيلي جا داشت كه از يك سفر 9 روزه آن هم به شهر شعر و ادب، تصاوير، عكس ها و نوشته هاي بيشتري در تقويم روزهاي ارديبهشتي مردم ثبت شود. بويژه وقتي سفري چند سال يكبار اتفاق مي افتد... فكر مي كنم اين چند خط نيازي به نتيجه گيري نداشته باشد، اينطور نيست آقاي رييس؟! بالاخره اين كشور به قول همان يار سفر كرده به شيراز «براي ما جوان هاست». آينده را از بين همين خطوط آنطور كه بايد مي سازيم...

 



گذر كتاب فروش ها

كتاب براي بعضي ها مثل نان شب است؛ مهم حياتي. براي برخي هم مثل تنقلات است؛ جالب و نمكي و براي عده اي عذاب آور است و الكي! طيف هاي رنگارنگ تركيب انسان و كتاب در هر نقطه اي از زمين، پرچم فرهنگي آن كشور خواهد بود. اين دو خط را بدون نتيجه گيري مي گذارم. شما كلاه مبارك را قاضي و بعد اين چند پيشنهاد ناقابل را نوش جان كنيد!
فصل اول؛ «آيين نگارش اداري» كتابي است كه از نويسنده گرامي آن به دستم رسيده است. درسنامه ي مهارت هاي نوشتار اداري حاصل تدريس و تحقيق جمشيد غلامي نهاد در كلاس هاي چند ساله اخير او در جمع مديران وزارت نيرو و ديگر مراكز آموزشي است. كتاب برنده جايزه نفر اول دومين همايش معلمان مولف شهر تهران است و اين روزها در موسسه تحقيقات و آموزش مديريت و دانشگاه آزاد تدريس مي شود. چاپ دوم اين كتاب 345 صفحه اي نشر نيايش رو به پايان است.
فصل دوم؛ «مردار خوار» جديدترين اثر «احمد شاكري» است كه به تازگي از سوي نشر تكا (توسعه كتاب ايران) منتشر شده است. من چهار داستان كوتاه از ميان اين مجموعه شانزده تايي را قبلا از او خوانده و از داستان جانانه «كلمه سنگ» خيلي لذت بردم. شاكري در نوشتن وسواس و دقت به جايي دارد و «مردار خوار» با همين توجه، بعد از كتاب هاي «عريان در برابر باد»، مجموعه داستان «نفس»، «باران نيمروز» و «سرزمين پدري» تهيه شده است. كتاب 271 صفحه كاغذ و 3300 تومان قيمت دارد و پر است از نماهاي ايراني- اسلامي كه اين روزها كم تر در داستان «كوتاه هاي جايزه اي» ديده ايم.
فصل سوم؛ «سواد آينه» نام دفتر جديدي از تازه ترين سروده هاي آييني رضا جعفري است. اين روحاني باصفا كه در شاعري نيز به حد مدرس و منبر خبره و سرشناس است در اين مجموعه 176 صفحه اي 83 غزل رازآميز اهل بيتي را به مواليان آن يگانه پاكان روزگار هديه كرده است. غزل واره هايي كه پيش از اين، هم در اين صفحه و نيز در ستون شعر روزنامه نمونه هايي از آن را ديده ايد. هديه كتاب 2700 تومان است و مي توانيد در كنار چندين دفتر شعر در يك بسته زيباي شعر آييني امروز تهيه كنيد. كتاب مقدمه كوتاه و عالمانه اي دارد و با بي دقتي نشر «آرام دل» تنها از نداشتن فهرست رنج مي برد. البته اگر اهل شعرخواني هستيد «نشر شاني» اكثر شعرهاي جوانان خوش قريحه كشورمان را كه اتفاقا زياد در صفحه نسل سوم، اشعارشان را زيارت كرده ايم، منتشر كرده است.
فصل چهارم؛ «مرزبان وحي و خرد» يادنامه مرحوم علامه سيدمحمدحسين طباطبايي به مناسبت يكصدمين سالگرد ولادت آن حكيم فرزانه است. اين كتاب مفصل و متقن را بوستان كتاب يعني همان اتشارات پر كار دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم تهيه كرده و جامع ترين كتابي است كه درباره علامه طباطبايي ديده ام. در جمع آوري كتاب هم به فهم عمومي مخاطبان توجه داشته اند و هم به مقتضاي شخصيت سترگ علمي علامه از مقالات و يادداشت هاي تخصصي نمونه هاي خوبي فراهم آمده است. الحق كتاب شورانگيزي است.
فصل پنجم؛ «هديه مسيح» هم كتاب تازه اي از زندگي شهيد مهدي (ادواردو آنيلي) است. مصطفي غفاري عزيز با حمايت مركز اسناد انقلاب اسلامي اين دفتر را به مجموعه پر افت و خيز «دانستني هاي انقلاب براي جوانان» اضافه كرده است و در آن از تشرف ادروارد آنيلي به اسلام تا شهادت او و نيز بررسي بازتاب حواشي رويدادهاي منجر به شهادت سخن گفته است. اگر يادتان باشد فيلم مستند پر درد سري هم از او در تلويزيون ديده ايد.
راستي پنج شنبه اي كه مي آيد تولد صدراي شيرازي، پهلوان نامدار سلسله جبال حكمت اسلامي است. صدرا خود براي نسل سوم انقلاب ما كتابي ننوشته تا بزرگتران ما هم البته از او براي ما كتابي ننوشته اند. پس تنها به خاندان صدرا، شاگردان مكتب و همه ارادتمندانش تبريك مي گوييم. درباره كتاب هايي كه از نمايشگاه خريديد و يا هر كتابي كه دوست داريد به ديگران توصيه كنيد، براي ما بنويسيد. اگر خودتان هم نويسنده يا ناشر هستيد كه براي ما دو نسخه ارسال كرده و منتظر حركت هاي حساب شده ما باشيد! تا بعد...

 



روز و شب...

اين ماجراي«كتاب» هم در كشور ما، ماجراي عجيبي است. از ضعف مفرط نهادهاي فرهنگي بويژه مذهبي هاي عزيز كه بگذريم به هيچ وجه نمي توان از ظلمي كه برخي نهادها در قبال توليدات عرصه دفاع مقدس دارند، گذشت. سالانه مجموعه اي عظيم از آثار ريز و درشت - ضعيف و قوي-در اين حوزه توليد مي شود كه حتي به دست مخاطب خاص هم نمي رسد؛ خب علت دارد! حالا نمي خواهيم دوباره غمنامه كتاب برايتان قرائت كنيم؛ مهم اين است كه هر گاه رهبر عزيزمان از كتابي، ياد كردند و يا درباره اش يكي دو خط نوشتند، آن كتاب به سرعت به تيراژ ميليوني رسيد. نمونه اش كتاب «خاك هاي نرم كوشك» و يا «فرمانده من»...اين هم يك نمونه ديگر، سوغاتي نسل سوم از سفر به شيراز! البته با تشكر خيلي ويژه از برو بچه هاي سايت wwwkhameneiir. البته اينكه باقي مسئولين چرا هيچگاه كتابي معرفي نمي كنند؛ جاي سوال دارد كه كارشناسان ما مشغول كارند...كتاب نمي خوانند؟ اين چه حرفي است آخر...يادداشت حضرت آقا را بخوانيد و صفا كنيد؛
در اين نوشته بر كتاب «همپاي صاعقه» كارنامه ي عملياتي لشكر 27 محمد رسول الله(ص) كاري از «حسين بهزاد» و «گل علي بابايي» آمده است:اين يك كتاب منبع بسيار غني و ارزشمند است كه از آن مي توان ده ها كتاب و فيلمنامه و زندگينامه استخراج كرد. لحظات و حالات ثبت شده در سراسر اين كتاب، همان ظرافت هاي حيرت انگيزي است كه از مجموع آن، تابلوي پرشكوه و باعظمت عملياتي چون فتح المبين و بيت المقدس پديد آمده و برترين هاي هنر جهاد و ايثار و شجاعت و ابتكار را در مجموعه ي نمايشگاه بي نظير هنرهاي انقلاب اسلامي، نشان مي دهد. اين مردان بزرگي كه نام آن ها بسي آسان بر زبان و دل غافل ما مي گذرد، از جنس همان اخوان صفا و فرسان هيجائند كه سيد شهيدان سلام الله عليه آن ها را با عظمت و سوز و مهر، مخاطب ساخت و از فقدان آنان غمگين بود. سلام خدا و بندگان برگزيده و فرشتگان و رسولان او نثار روح مطهر آنان باد. در روز و شب هايي از آبان و آذر 86 صفحه به صفحه و سطر به سطر مطالعه و نيوشيده شد

 



به بهانه 25مين روز ارديبهشت فردوسي و شاهنامه اش

حميد برقباني
آخرين باري كه از فيوضات جناب حكيم ابوالقاسم فردوسي بهره مند شدم، هنگام خروج از نمايشگاه كتاب بود. چند صدمتري مانده به در خروجي، فرهنگسراي كتاب. جماعت اين فرهنگسراي تازه متولد شده مراسم پرده خواني شاهنامه راه انداخته بودند. «نقال» سخت مشغول روايت پرده هايي از شاهنامه بود و «بچه هاي دبستاني» دور تا دور او را گرفته بودند و آن قدر جذب ادا و اطوار او شده بودند كه يادشان رفته بود، پدر و مادرشان پشت سرشان ايستاده اند و منتظر...
¤¤¤
انگار كه بعضي ها هنوز هم شك دارند كه شاهكار ادب فارسي، شاهنامه، با وجود گذشت اين همه سال (اوووووف...) مي تواند مرجع و ملجايي باشد براي تغذيه محتوايي فرهنگ ايراني- اسلامي كشورمان. كاش يك نفر پيدا مي شد و برايمان بيشتر توضيح مي داد كه آخر، اين بنده خوب خدا، هدفش از اين همه رنج و زحمت 30ساله چه بوده است... بله؟ چهل سرباز؟ خدا خيرتان بدهد با آن مجموعه هر چه را هم كه دست و پا شكسته بلد بوديم، فراموش كرديم. لطفاً كمي به سخن من گوش فرا دهيد: اصلاً قرار نيست در اين صفحه خندان و خوشحال باشيم و اندك مقداري از دستاوردها و فعاليت هاي فرهنگي را بستاييم و برايشان هورا بكشيم .
اگر مثل اين حقير، خاطرات و بهره مندي شما دوستان هم از شاهنامه و فردوسي، علاوه بر ديدن پرده خواني نمايشگاه! خواندن ابياتي از اين مثنوي بلند بالاي فردوسي، آن هم به زور نمره و ترس از معلم است كه واويلا! اما... مي دانيد؟ رسم ما همين است و چه قدر هم در اجراي اين رسم، موفق بوده ايم: در صدور مفاخر و نخبه هاي مملكتمان، در جهان اوليم؛ مفاخري كه علاوه بر به ارمغان آوردن سربلندي و افتخار براي كشورمان، مرجعي هستند براي ايجاد تحول و تغيير. «حكيم ابوالقاسم فردوسي» هم از اين دست مفاخر است. تا الان كه هنوز صادر نشده؛ در واقع هيچ يك از كشورهاي همسايه و غيرهمسايه او را از آن خود نكرده اند... البته كه هنوز وقت هست براي صادرات او! داشت يادم مي رفت كه موضوع يادداشت چيست! هنوز هم اين سؤال در ذهنم هست كه خداوندگار ادب فارسي در شاهنامه چه گفته است كه تا اين قدر براي او جايگاه و منزلت به بار آورده است. آيا صرف سرايش مقدار معتنابهي شعر در قالب مثنوي هر كسي را به فردوسي و خداوندگار تبديل خواهد كرد؟ راستي! «شاهنامه» براي اين روزهاي ما هم حرفي براي گفتن دارد؟ فردوسي در اين نامه قرار است چه به ما بگويد؟ نامه شاه را براي چه بايد بخوانيم؟
كاش مديران فرهنگ و آموزش ما، اندازه بال مگس كه مختصات پروازش در عرصه سيمرغ نيست؛ فكري مي كردند و علاجي مي يافتند براي آنچه كه در مدارس از ابتدايي تا پيش دانشگاهي به نام كلاس ادبيات مي گذرد و اينكه چرا همه از ادبيات فراري اند. اصلاً آيا همه چيزي كه ما بايد از شاهنامه و فرهنگ آن بدانيم همين است كه هست؟ خواندن زوري چندين بيت و حفظ كردن تاريخ تولد و وفات و...
نمي دانم وجود 100عنوان كتاب درباره شاهنامه و فردوسي، در نمايشگاه كتاب قابل دفاع است يا نه. مايه دلگرمي است يا دلسردي و يا گرما در سرما و بالعكس! اما هر چه هست، در ميان اين ها، كتاب هاي خوب هم كم نيست. «تأثير قرآن و احاديث بر شاهنامه» از اين قبيل است... اينكه بدانيم فردوسي در سرودن شاهنامه از قرآن و احاديث تأثيراتي گرفته است، جاي تحسين دارد. «فمينيسم و شاهنامه»! دو نويسنده زن اين كتاب را نوشته اند. (بايد هم همينطور مي بود!)
اگر كسي فكر مي كند اطلاعاتش در مورد فردوسي و شاهنامه آن قدرها كه بايد باشد نيست، استاد ندوشن به همراه غلامحسين اميرخاني، كتابي را تأليف كرده اند به نام «سرو سايه فكن.» فيه ما فيه فردوسي و شاهنامه را پيش چشمانتان مي آورد. «فانتزي در شاهنامه» هم هست خدمت شما. اين كتاب را سه نويسنده، با هم نوشته اند. بعله! رمان كيلويي كه نيست كه بعضي از اين فهيمه ها سري دوزي كنن و هفته اي يكي بدن بيرون! پژوهشه! كتاب درباره خيال پردازي ها در شاهنامه و شخصيت هايش است. «جايگاه اجتماعي سياسي زنان در شاهنامه» خداييش شاهكاري است براي خودش. «نقد تطبيقي اديان و اساطير در شاهنامه فردوسي، منطق الطير و خمسه نظامي» هم هست. كتاب ديگري هم از استاد محمدعلي ندوشن وجود داشت؛ زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه . يك كتاب جمع وجور هم هست كه كل شاهنامه را در 72صفحه پالتويي گردآورده است؛ با اين اسم: شاهنامه وقتي كوچك بود! چه دوره و زمانه اي شده است...
الان فرض مي كنيم كه مسئول فرهنگي وجود ندارد. نمي شود دست روي دست گذاشت. بد نيست دور از چشمان مسئولين، بياييم و اين كتاب ها را تورقي بكنيم. بله؟ مگر بيكاريم؟ خب نه، ولي فردوسي خواني هم عالمي دارد...
دل روشن من چو برگشت از وي
كه اين نامه را دست پيش آورم
بپرسيدم از هر كسي بيشمار
مگر خود درنگم نباشد بسي
و ديگر كه گنجم وفادار نيست
برين گونه يك چند بگذاشتم
سوي تخت شاه جهان كرد روي
ز دفتر به گفتار خويش آورم
بترسيدم از گردش روزگار
ببايد سپردن به ديگر كسي
همين رنج را كس خريدار نيست
سخن را نهفته همي داشتم

 



برفك..........

به قلم شيرين بانو و رفقا
بالاخره بعد از ماه ها حرف و حديث و خبرسازي و تكذيب و تاييد، در يكي از صبح هاي گرم ارديبهشت، بهرام شيرآبادي يا همان شهرام گيل آبادي، محترمانه از راديو جوان بركنار شد و به سمت مترقي مديركل نمايش راديو (چي هست؟!) منصوب شد. من نمي دانم اينها اصلا به فكر ما و ستون ما نيستند؟ خب ما از حالا به بعد به كي گير بديم؟ هر چي بنويسيم اين جديده مي گه من ميراث گذشته رو تحويل گرفتم و...مي بينيد؟ با اين همه در هفته گذشته، يك ابتكار جديد از راديو جوان، باعث شد تا ذوق مرگ بشويم و...سه عدد خبرنگار و يا علاقمند به خبرنگاري (با صداهايي از جنس ماندگار؛ مثل صداي كلنگ بر آسفالت)، با عنوان «اين سه نفر» راهي شيراز مي شوند و قرار مي گذارند كه هر روز گزارش هاي كوتاهي از حاشيه هاي سفر رهبري به راديو برسانند...مدير روابط عمومي راديو جوان هم كه در اينگونه ابتكارات : اول سالي و پخش مستقيم رونمايي از گنبد حضرت جواد(ع) كه يادتان هست؟ : يك پاي ثابت است، در كنار باقي بروبچ كمي طعم حاشيه به گوش هايمان ريخت وگرنه كامران نجف زاده كه از 9روز سفر به شيراز 9 گزارش خبري تحويل مردم داد؛ خيلي خب 7 تا! دوتاش يه خورده مزه حاشيه داشت... تازه حاشيه هاي اين سه نفر از انتقاد هم خالي نبود . نقدا خانوما و آقايون براي شادي روح مدير رديف راديو جوان، صلوات! براي مدير جديد هم آرزوي طول عمر!!

 



خنده ماهتاب

پير عشقي، شباب را ماني
جوهر التهاب را ماني
اي شكوه هميشه دريا
آبي روح آب را ماني
بر سرت تاج سبز ياسين است
كوثري، در ناب را ماني
اي حضور نهان ز مرغ چمن
در رگ گل، گلاب را ماني
در شبستان زندگاني من
خنده ماهتاب را ماني
اي رخت مصحف رسول سحر
رهبر انقلاب را ماني
او سراپا كتاب عرفان است
تو كليد كتاب را ماني
اي بلوغ هزاره گل سرخ
غيرت بوتراب را ماني
سيد عارف خراساني!
مهر زير نقاب را ماني
در دل گمرهان شب باور
تير سرخ شهاب را ماني
تو در آيينه شقايق ها
غزل آفتاب را ماني
راز سربسته كتاب دلي
احدي، شعر ناب را ماني
وقتي شعرخواني اش تمام شد، آقا گفتند: آقاي ده بزرگي اگر مخاطب اين شعر بنده نبودم بدونيد خيلي تحسين تون مي كردم. غزل زيبايي بود، فقط عيبش هموني است كه عرض كردم. احد ده بزرگي گفت: شما بزرگوارين...البته اين معناي ولايت به طور...كه آقا گفتند: ديگه تفسير نفرماييد! واقعيت را گفتم...جمعيت مي خنديد، آقا هم!

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14