(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 22 ارديبهشت 1387 - 5 جمادي الاول 1429 - 11 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189082
 

امدادگر... امدادگر... گفت و گو با «مرتضي ابوفاضل» از امدادگران دفاع مقدس
مكزيكي ها، آمريكايي ها لهستاني ها و ما...
تو كودكي هايت شهيد شده اندبراي كودكان ديروز دهلران
وصيت نامه منتشر نشده شهيد ميثمي



امدادگر... امدادگر... گفت و گو با «مرتضي ابوفاضل» از امدادگران دفاع مقدس

محمد صرفي
مي خواستم مقدمه اي براي اين مصاحبه بنويسم اما ديدم چه چيزي بهتر از اين داستانك مهدي قزلي.
ته خاكريز. هركس
مي خواست او را پيدا كند، مي رفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس مي افتاد، داد مي زد »امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نمي توانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد مي زدند: »امدادگر...! امدادگر...»
¤¤¤
خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نمي دانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: » يا زهرا...! يا زهرا...»
¤ چه سالي به جبهه رفتيد ؟
- هفدهم مهرماه سال 59 بود كه به عنوان بسيجي به كردستان رفتم. آنجا با نيروهاي ارتش براي مقابله با ضد انقلاب همكاري داشتيم. تا سال 60 در كردستان بودم تا اينكه كم كم عمليات هاي بزرگ و آفندي در جنوب آغاز شد و من هم با چند نفر از رفقايي كه آنجا با هم بوديم راهي جبهه جنوب و در لشگر 14 امام حسين(ع) مشغول خدمت شدم. آن زمان هم 17 سال داشتم.
¤ از همان ابتدا كارتان امدادگري بود؟
- در عمليات بيت المقدس در لشگر 14 به عنوان امدادگر گردان معرفي شدم كه آن زمان به ما مي گفتند امدادگر-تفنگدار.
از همان زمان به اين كار خيلي علاقه داشتم. بعد از عمليات فتح المبين بحث امدادگري جدي تر و منسجم تر شد. هر رزمنده اي مطمئن بود كه اگر زخمي شود علاوه بر بسته درماني و كمك هاي اوليه اي كه همراه داشت، فردي به عنوان امدادگر هست كه به او كمك كند و خدمات درماني به او بدهد و اين قضيه مهمي بود.
¤ چطور به كار امدادگري علاقه مند شديد؟
- وقتي يكي مجروح مي شد و به زمين مي افتاد، اولين لفظي كه مي گفت، امدادگر بود. مثلاً نمي گفت پدرم يا مادرم، مي گفت امدادگر. امدادگري يك لذت خاصي دارد. وقتي شما به يك كسي كه دارد درد مي كشد كمك مي كني و او را نجات مي دهي، حال خاصي به شما دست
مي دهد كه قابل توصيف نيست. امدادگر براي مجروح نقش فرشته را دارد. فرشته اي كه وقتي او را مي بيند خيلي احساس آرامش مي كند.
¤ بحث بهداري و امدادگري در جنگ از كجا شروع شد؟
- قبل از شروع جنگ
بهداري هايي كوچك و محدود در سپاه تشكيل شد و دوره هاي شش ماهه مي گذاشتند و به بچه هايي كه اغلب هم ديپلم تجربي داشتند، آموزش مي دادند. همين حركت را مي توانيم
پايه گذار تاسيس بهداري در سپاه بدانيم.
با شروع جنگ در مناطق عملياتي بهداري هايي به صورت ابتدايي راه افتاد. مثلاً اوايل جنگ در منطقه دارخوين اطراف آبادان، حاج آقاي كشفي گروهي را از بندر عباس آوردند و يك بهداري ايجاد كردند.
حاج آقاي كشفي فرمانده و مسئول ما بود. ايشان واحد هاي مختلف بهداري مثل موتوري بهداري را تشكيل دادند. اين واحد كارش اين بود كه بايد مجروح را به عقب منتقل مي كرد و او را به بيمارستان مي رساند.
¤ در عمليات امدادگرها از كي وارد عمل مي شدند؟
- از همان ابتداي عمليات. هر گرداني و هر دسته اي به طور ثابت تعدادي امدادگر داشت كه به طور طبيعي از ابتداي عمليات همراه گردان بودند و در كنار رزم، كارهاي امدادي را انجام
مي دادند. امدادگرهاي بهداري ها هم معمولاً صبح عمليات وارد منطقه مي شدند و به مجروح ها مي رسيدند.
هرگرداني در آفند دو آمبولانس با خود داشت كه همراه نيروها جلو مي رفتند و هميشه همراه آنها بودند.
اين آمبولانس ها هم بنا به شرايط منطقه عملياتي مختلف بودند. مثلاً در جاهايي كه خاكريز نبود يا كوتاه بود، آمبولانس ها سقف نداشتند يا از جيپ استفاده مي شد. يا مثلاً در عمليات آبي- خاكي قايق هايي مخصوص كار امدادي بود كه به آنها آمبولانس- قايق مي گفتيم و اولين بار هم در عمليات بدر از آنها استفاده شد.
در گردان ها دو برابر تعداد امدادگر، تخليه مجروح وجود داشت. امدادگر كارش بستن زخم و جلوگيري از خونريزي و اين طور مسائل بود اما تخليه مجروح ها بايد فرد را به جاي امني منتقل مي كردند تا از آسيب بيشتر جلوگيري شود. اين كار خيلي سختي هم بود چون معمولاً مجروحين در نقاط خطرناكي و در تيررس بودند و نزديك شدن به آنها خطر بالايي داشت.
¤ به نظر مي رسد كار امدادگري خيلي سخت باشد، چون رزمنده فقط مي جنگد و درصدد نجات جان خود است اما امدادگر هم بايد بجنگد، مواظب خود باشد و ديگران را هم نجات بدهد.
- بله همينطور است. در يك منطقه اي كه نيروها در حالت آفند يا پدافند هستند و آتش شديدي هم روي آنها مي ريزد، هر كسي به فكر يافتن جانپناهي است. حالا اگر يكي زخمي بشود همه فرياد مي زنند؛ امدادگر...امدادگر...و امدادگر هر چقدر هم كه آتش شديد باشد و او مشغول هر كاري حتي نماز هم كه باشد، بايد كوله اش را بردارد و خودش را بالاي سر مجروح برساند و به او رسيدگي كند.
عبارت بي سنگر را براي سنگر سازان به كار مي برند اما واقعاً امدادگر ها از آنها هم بي سنگرتر و مظلوم تر بودند. حتي همانجا زير آن آتش شديد به مجروه سرم وصل مي كردند.
¤ نقش روحي و رواني امدادگر ها چه بود؟ اصلاً چنين نقشي داشتند؟
- رزمنده ها به امدادگر به چشم فرشته نجات نگاه مي كردند. شما تصور كنيد كه در آن معركه و شرايط سخت يك نفر بيايد بالاي سر مجروح و به او رسيدگي كند چه حالي به مجروح دست مي دهد. امدادگرها به مجروحين روحيه
مي دادند، با آنها صحبت مي كردند و مثلاً مي گفتند چيزي نيست، خوب مي شي!
¤ اگر بالاي سر مجروحي مي رسيديد و مي ديديد كه او آنقد ر وضعش وخيم است كه به زودي شهيد خواهد شد، عكس العملتان چطور بود؟ چه مي كرديد؟
- يك مسئله اي در حيطه پزشكي هست كه اگر حتي يك درصد امكان احياء و نجات وجود داشته باشد بايد وارد عمل شد و هر كاري مي توان انجام داد. در عمليات بدر آقاي آقا خاني كه يكي از فرماندهان برجسته لشگر 14 بود، مجروح شد و من بالاي سرش رفتم. طوري بود كه مي دانستم شهيد مي شود اما با اين حال همه زخم هايش را بستم، مسكن به او تزريق كردم و حتي سرم هم وصل كردم در صورتي كه ايشان لحظاتي بعد به شهادت رسيد. هيچوقت در طول جنگ پيش نيامد كه بگويم اين مجروح رفتني است و برايش كاري انجام ندهم.
¤ امدادگري در جنگ با چه محدوديت ها و مشكلاتي مواجه بود؟
- شايد بتوان گفت اين تنها بخش جنگ بود كه ما در آن مشكل خاصي نداشتيم. چه از لحاظ امكانات و تجهيزات وچه از لحاظ نيرو و نفر.
دليلش هم اين بود كه ما از يك عقبه قوي و مستحكمي برخوردار بوديم كه همان بيمارستان هاي ما بودند و هر چه در جنگ پيش رفتيم وضع ما مطلوب تر شد. سپاه دوره هاي امدادي و پزشكي مختلفي
مي گذاشت و بچه ها واقعاً كارآزموده و مجرب بودند.
بهداري بعد از عمليات
بيت المقدس رو به كادر سازي و كار منظم رفت و شاكله قوي و مستحكمي را تشكيل داد.
از سال 63 به بعد بيمارستان هاي صحرايي در مناطق مختلف جبهه هاي جنوب و غرب تاسيس شد و اواخر جنگ آنقدر كار امدادي كامل بود كه خيلي از مجروح ها وقتي به بيمارستان هاي شهرها منتقل مي شدند، آنجا كار جديدي برايشان نمي كردند چون همه كارهاي لازم قبلاً انجام شده بود.
بزرگترين اورژانس جنگي را در كربلاي پنج به نام بقيه الله (عج) در منطقه دوعيجي راه انداختيم كه اوج كار و هنر بهداري در جنگ بود.تعداد زيادي پزشك متخصص آنجا بودند و نزديك خط مقدم بود و به همين خاطر آتش سنگيني هم روي آن ريخته مي شد. اين بيمارستان از شاهكارهاي جنگ بود و جان خيلي ها را نجات داد.
¤ برايتان پيش آمد كه مجروحي داد و فرياد راه بيندازد كه چرا به من رسيدگي نمي كنيد؟
- من در جنگ خيلي مجروح ديدم و با آنها سر و كله زدم. آنهايي كه بار اولشان بود مجروح مي شدند و كم تجربه بودند بعضي وقت ها پرخاش مي كردند. البته اين هم به دليل شرايط خاص منطقه بود. شرايطي كه شما بايد در آن صحنه بوده باشي تا بفهمي چطوري است.
البته اين پرخاش هاي احتمالي تاثيري روي كار امدادگر نمي گذاشت و امدادگر با كار درماني و حرف هايي كه به مجروح مي زد، حالت عصبي او را تلطيف مي كرد.
ما در جنگ ممكن بود كم توجهي به مجروح داشته باشيم اما بي توجهي نداشتيم. همان كم توجهي هم اصلاً عمدي نبود و زماني پيش مي آمد كه مجروح خيلي زياد بود و چاره اي نبود.
¤ صحنه اي بود كه آنقدر مجروح زياد باشد كه اصلاً ندانيد چه كار كنيد و به كدامشان برسيد؟
- يك اصلي در كار امدادي است كه وقتي شما با چند مجروح مواجه هستيد اول بايد سراغ كسي برويد كه اصلاً صدايي از او بلند نيست. چون معمولاً كساني كه آه و ناله مي كنند، همين نشان مي دهد حالشان وخيم نيست. مثلاً ممكن است شكستگي داشته باشند و درد زيادي بكشند اما آن كسي كه ساكت است ممكن است در حال خفگي باشد. پس او در اولويت است.
در چنين شرايطي تقسيم كار مي كرديم و سعي مي كرديم با خونسردي و با توجه به اولويت به همه رسيدگي كنيم.
¤ شما خودتان هم مجروح شديد؟
- بله. سه بار اين افتخار را داشتم. اولين بار در فتح خرمشهر بود كه يك شب رفتيم براي كمك به چند مجروح در يك ميدان مين كه خودمان هم گير افتاديم و عراقي ها آمدند بالاي سرمان و به همه تير خلاص زدند. يك تير هم به سر من زدند كه از گونه سمت چپم وارد شد و پشت گردنم نزديك نخاع گير كرد، آنها هم كه فكر كردند همه را كشته اند رفتند اما من زنده ماندم.
در آزاد سازي فاو دستم مجروح شد و در كربلاي پنج هم شيميايي شدم.
¤ ويژگي خاص بچه هاي بهداري و امدادگر چه بود؟
- اغلب آنها اوايل جنگ محصل بودند كه بعد از جنگ تحصيلاتشان را ادامه داده و به مراحل بالايي در امور پزشكي و علمي رسيدند. ويژگي ديگر آنها اين بود كه خيلي در جنگ ماندگار بودند. يعني اين طور نبود كه يك مدت چند ماهه اي بيايند و بعدش بروند.
¤ مجروحيني كه به آنها رسيدگي مي كرديد، بعدها كه شما را مي ديدند برخوردشان چطور بود؟
- يك بار يك آقايي به من رسيد و شروع كرد به بوسيدن. حالا ببوس كي نبوس. چند سال قبل در ماووت زخمي شده بود و من اولين كسي بودم كه به او امدادرساني كردم. مجروحيتش هم خيلي ناجور بود. فك پايينش كلاً كنده شده بود و حالش وخيم بود. بعداً فك مصنوعي برايش گذاشته بودند.
افراد وقتي بعداً ما را
مي ديدند ابراز لطف مي كردند و مثلاً مي خواستند بدانند در آن شرايط چه ذكري مي گفته اند. اين هم بستگي داشت به حالات عرفاني بچه ها كه دقيقاً در اين شرايط خودش را نشان مي داد. مثلاً وقتي ما به اينها مي گفتيم آب نبايد بخوريد، خودشان رعايت مي كردند و نمي خوردند. در صورتي كه خيلي سخت بود و مجروح خيلي احساس تشنگي مي كند.
¤ كار امدادگر ها تنها محدود به رسيدگي به مجروحين بود؟
- نه، اين تنها يك بخشي از كارشان بود. بهداشت منطقه، بهداشت فردي و جمعي، آموزش هاي بهداشتي و جلوگيري از بيماري هاي مختلف از ديگر مسئوليت هاي ما بود كه هر كدام از آنها به نوبه خود خيلي گسترده و موثر بودند.
¤در بحث بهداشت رواني هم كار مي كرديد؟
- به صورت كلاسيك كاري نمي شد. البته نيروهاي تبليغات به نوعي همين وظيفه را داشتند اما به دليل روحيه هاي مذهبي رزمندگان، مشكل خاصي در اين زمينه ديده نمي شد.
¤ سخت ترين صحنه براي شما كجا بود؟
- كربلاي پنج بود كه دشمن شيميايي زد و همه شيميايي شدند. مجروح ها و حتي امدادگرها هم شيميايي شده بودند و صحنه عجيبي بود. مجروح ها را با هر وسيله اي كه گيرمان مي آمد مي فرستاديم عفب.
¤ پيش آمد به عراقي ها هم امداد رساني كنيد؟
- بله. خيلي هم زياد. در
بيت المقدس هفت كه اواخر جنگ بود خيلي عراقي ها زخمي و اسير شده بودند و ما
زخم هايشان را بستيم.
¤چه حسي داشتيد؟
- عراقي ها به دليل تبليغاتي كه رژيم صدام كرده بود فكر
مي كردند اگر اسير شوند شكنجه مي شوند و هر بلايي سرشان خواهد آمد و خيلي
مي ترسيدند. اما ما وقتي به مجروحين آنها
مي رسيديم همان كاري را كه براي بچه بسيجي هاي خودمان مي كرديم براي آنها هم
مي كرديم. در كار امداد رساني هيچ فرقي نمي گذاشتيم. البته در دلمان هم مي دانستيم كه همين چند ساعت قبل داشته رفيق ما را مي كشته است. با اين حال فرقي نمي گذاشتيم و تندي نمي كرديم. البته تاثير خودش را هم مي گذاشت.
بي زبان ها مي خواستند هر طور شده تشكر كنند. مثلاً يكيشان پاهايش قطع شده بود و آب برايش مضر نبود. وقتي من به او آب دادم انگار كه دنيا را به او داده اند.
¤در كار امدادي موارد خنده دار هم برايتان پيش آمد؟
- بله. مثلاً درعملياتي رفتم بالاي سر مجروحي اما هر كار كردم نمي گذاشت زخمش را ببندم. يك غنيمتي در جيبش بود و مي ترسيد آن را از دست بدهد. سال ها بعد رفتم به خانه شان و ديدم آن را دارد. غنيمت با ارزشي هم نبود اما براي خنده نمي گذاشت ببندمش.
يا مثلاً يك مجروحي بود كه اصلاً تبش پايين نمي آمد و همه تعجب كرده بودند و هر كار مي كرديم فايده نداشت. بعد فهميديم تب سنج را به جاي اينكه بگذارد در دهانش
مي گذاشته در ليوان چاي داغ!

 



مكزيكي ها، آمريكايي ها لهستاني ها و ما...

م. عابر
دوشنبه هفته گذشته مكزيكي ها روز ويـژه اي داشتند. دراين روز خيابان هاي مركز ايالت «پابلا» شاهد جنگ و جدال بود. اما اين جنگ نه كشته اي داشت و نه مجروحي.
اين جنگ نمادين كه بسيار زيبا و مفرح و درعين حال جدي نيز به نظر مي رسيد براي بزرگداشت جنگي بود كه 146 سال قبل ميان مكزيكي ها و متجاوزين فرانسوي درگرفت.
هرساله در اين روز عده اي لباس سربازان مكزيكي و عده اي يونيفورم دشمن فرانسوي را مي پوشند و درخيابان ها به جان هم مي افتند، تا يادشان باشد روزي عده اي از خاك كشورشان دفاع كرده اند، هرچند 146 سال از آن جنگ گذشته باشد!
آمريكايي ها هم با آن كه هيچ گاه درهيچ جنگي مدافع نبوده و هميشه متجاوز بوده اند، 11نوامبر هر سال براي بزرگداشت سربازان و بازماندگان جنگ هاي خود برنامه هاي ويژه اي دارند.
اين روز در آمريكا تعطيل است و راس ساعت 11 تمام وسايل نقليه توقف مي كنند. كهنه سربازان مدال ها و نشان هاي خود را به سينه مي زنند و سرشان را بالا مي گيرند و به خيابان مي آيند، حتي اگر قاتل زنان و كودكان بي گناه ويتنامي، افغاني و يا عراقي باشند. مردم به آنان گل سرخ هديه مي دهند و آنان خاطرات خود را بازگو مي كنند.
در لهستان هم دانش آموزان به مناسبت روز آزادي كشورشان از اشغال طي جنگ جهاني دوم، جشن مي گيرند و كيك مي پزند. كيكي به شكل نقشه كشورشان.قسمت هاي اشغالي را با فلفل درست مي كنند تا هميشه طعم تلخ اشغال را در ياد داشته و طعم شيرين مقاومت را فراموش نكنند.
اينها نمونه هايي از برنامه ها و بزرگداشت هاي مربوط به جنگ در برخي از كشورها بود. كشورهاي ديگر نيز هر كدام به نوبه خود اين مقوله و انسان هاي مرتبط با آن را گرامي مي دارند.
به زودي سالروز فتح خرمشهر فرا خواهد رسيد و احتمالاً مانند سال هاي گذشته روزنامه ها و مطبوعات مقاله مي نويسند، مصاحبه مي كنند و صدا و سيما هم تصاويري پخش خواهد كرد. اما آيا اينها كافي است؟
مقام معظم رهبري امسال را سال نوآوري و شكوفايي ناميده اند و به نظر مي رسد مقوله جنگ بيش از ساير موضوعات احتياج به نوآوري دارد. بايد ازرويكردها و برنامه هاي تكراري، شعاري، دستوري و ملال آور پرهيز كرد.
نام گذاري كوچه ها به نام شهيدان امر پسنديده اي است اما اكتفا به اين گام ما را به سرمنزل مقصود نمي رساند و عطر شهدا را در كوچه ها نمي پراكند.
سوم خرداد حماسه اي است كه امسال تبديل به آزموني شده است تا نشان دهيم چگونه مي خواهيم از «گنج جنگ» محافظت كنيم.
تاريخ و آيندگان درمورد ما قضاوت خواهند كرد كه با جنگ و بازماندگان و آثار آن چه برخوردي داشتيم. تاريخ قاضي بي رحمي است. آيا ما شايسته سپاس خواهيم بود يا داستان ما را در صفحه ملامت خواهند نگاشت.

 



تو كودكي هايت شهيد شده اندبراي كودكان ديروز دهلران

مي گويند: خاكش دامن گير است، اما من مي گويم آهش دامن گيرتر است. نه اين كه زمينش نفت دارد و زود گرم مي شود؟ تابستان هايش آتشت مي زند. منظورم دهلران است. تا دلت بخواهد در جنگ بوده است و انگار اصلا... آثار جنگ بر پيشاني اش حك است. حتي بازسازي هم نتوانسته است كه زخم هاي توپ و خمپاره را پاك كند. به فرض هم كه توانسته باشد، آن همه خاطره را چه مي توان كرد؟ كوچه كوچه اش نام شهيدي از همان كوچه است. بچه هايي كه سن شان كم بود اما ارتفاع غيرت شان از قله ها هم عبور كرده بود. هر دهلراني يك رزمنده است. اگر كمتر از سي و پنج سال سن نداشته باشي؛ مي فهمي چه مي گويم. حتي اگر سي و دو سال هم از عمرت گذشته باشد، ديگران آن روز را به يادت خواهند آورد. وقتي دشمن آمد و تو به اتفاق خانواده به كوه ها پناه بردي، نجنگيدي اما كمين گرفته بودي، پايت از تيزي سنگ ها خليده بود اما زخم هاي دستت آن ريز- زخم ها را به حاشيه برده بود. وقتي كه شب شد و تو در غار كوچك دامن كمرگاه كوه خوابيدي، سوزش جراحت هاي پايت را احساس كردي... نگفتم يادت مي آيد. تو سه يا چهار سال داشتي اما در جنگ بودي، درست است نامت در ليست رزمنده ها نيست اما تو در جنگ دويده بودي از بمب ها لرزيده و از دوري پدر گريسته. با پتويي كوچك سر پناهي برايت درست كردند، سنگر خوبي شده بود... بگذريم زمان گذشت اما تو در كنكور هم قبول نشدي.
حالا بزرگ شده اي و ياد آوردن آن روزها برايت داستان تلخ و شيريني شده اند. تلخند؛ چرا كه هيچ كس نمي داند بر كودكي هايت چه گذشته، آوارگي ات را كسي شعر نكرده است، پاهاي جانبازت را نسروده اند و دستان كوچكت را در هيچ صفحه جنگي نقاشي نكرده اند. اما شيرينند؛ از آن رو كه به هر حال چه كسي بداند و چه كسي نداند تو در جنگ سهمي داشته اي، سهمي كه هيچ جان فشاني، در سه يا چهار سالگي نداشته است. تو كودكي هايت شهيد شده اند. من هم بي نسبت با تو نيستم يادم مي آيد كه درس «كودك آواره فلسطيني» را در زير چادرهاي آوارگي خوانده ام. خوب به يادم مانده. آوارگان، آوارگان را خوب مي فهمند و من آن دانش آموز فلسطيني را درك كرده بودم. يك بار باد سختي وزيد و چادرمان كه نقاشي كوچكي از خانه به جا مانده مان بود را با خود برد. ديرك هايش افتادند روي من و هم كلاسي هايم، هم ترسيديم و هم خنديديم. حالا آن خنده ها را مي گريم و آن ترسيدن ها را در رخسار هيچ كودكي نمي بينم. كلاس دوم ابتدايي بودم اما هر شهيدي را مي شناختم. يا همسايه مان بودند يا همسايه هم كلاسي هايم. يك روز پدر هم كلاسي ام شهيد شد، من هم به اندازه او گريستم، اما آخر سر، هي او را نوازش مي كردند و هيچ كس به خاطر آن همه گريه راست راستكي دستي به موهايم نكشيد. مثل بغض در گلويم ماند و الان مي گريمشان. من هم مي توانستم شهيد بشوم، كافي بود يك دقيقه بيشتر در جاي اولم مي ماندم يا دو دقيقه زودتر راه مي افتادم. خمپاره ها فرود مي آمدند و من تا بهشت راهي نداشتم. در بين جهنم و پاي درخت هاي انگور خدا، اتفاقي پرسه مي زدم. تمام گناهانم با اولين قطره خونم پاك مي شد. حيف خون تراويده از پاهايم، راهي به پاك كردن سلام هايي را كه در كودكي نداده بودم نمي برد. به هر حال درست است شهيد نشدم، اما بوي شهادت را در همين چند لحظه پيش هاي آن روزها حس كرده بودم، بوي گلاب امامزاده مي داد و كمي هم بوي خانه كاه گلي پدر بزرگم در روز اول باران. خلاصه جنگ بود و تو در جنگ، سهمي داشتي به اندازه «صدقه هاي حاجي» كه فقط خودش مي دانست و بس. حالا تو هم فقط خودت مي داني كه چقدر بي دفتر مشقت، تكاليفت را انجام داده اي. چقدر براي دانش آموز بودنت، معلمي كرده اي. چقدر به جاي اين كه در پارك ها تاب بخوري، در بيابان ها تابيده اي. چقدر به جاي اين كه كارتون ببيني، بر روي كارتن ها خوابيده اي. يادت مي آيد؟ براي پيدا كردن هيزم از چادر بيرون زدي، دستان كوچكت را روي موهايت چتر كرده بودي و باران از لاي انگشتان كلاس دومي ات چگونه تا نوك بيني ات راه يافته بود و تو با چشمان از هم دريده دنبال هيمه براي تيار كردن آتش ساج مادر... چه تلاشي كه نكردي؟ من هم يادم مي آيد اما خدا همه آن ثانيه ها را نوشته است و پرندگاني شبيه جبرئيل قابشان كرده، تا يك روز آنها را به دست راستت بدهد.
جنگ بود اما جنگ تنها براي بزرگ ترها نبود. منظور از بچه هاي جنگ ما بوديم. هم از هواپيما مي ترسيديم هم از اين كه بابايمان نيايد.
يادت هست آن روز كه بابا رفت و تا دو روز دير كرد، چگونه اهل خانه بي قراري مي كردند؟ اما تو هي به زيور مي گفتي بابا با پا مي آيد. بايد هم دير كند. و او مي گفت «بابا چي مياره؟» تو الكي مي گفتي: بستني. بعد مادر تسبيح را از روي مچش باز كرد و سه حلقه كوچك درست كرد و براي آمدن بابا فال گرفت و تو از بوسيدن تسبيح اش كمي آرام شدي. شب كه همه خوابيده بودند، تو بي آن كه از رعد و برق بترسي تا درخت «كنار» رفتي و از نبش كوه راه كوچك بزرو را پاييدي، اما نه راه معلوم بودو نه چراغ به دستي. با كمي ترس، - حالا من مي گويم كمي- برگشتي و براي اين كه تنها بيدار آن تاريكي نباشي، خودت را به خواب زدي و با پا زدي توي شكمم كه بيدار شوم، اما من خواب نبودم و همه درد شكمم را به نفهمي زدم. تو زيرچشمي نگاهم كردي و من چشمانم را بردم زير مژه هايم. خواستي دوباره با پا بزني كه خنده ام گرفت. فردا به مادر گفتي: كه «پسر بزرگت تو خواب مي خندد» ولي من همه اش به اين فكر مي كردم؛ اگر بابا نيايد، مرد خانه منم. اما من كه سني نداشتم. هنوز ترسم از پارس سگ ها نريخته، چطوري از زوزه گرگ ها بي خيال باشم؟ ديگر به خاطر شهيد شدن پدر نگران نبودم از بعد از شهادتش مي ترسيدم. باران مي آمد و بابا نمي آمد. كاش آن مرد در باران مي آمد و از اين همه فكر و خيال راحتم مي كرد. باور كن اين هم خودش سهمي در جنگ است. كدام كودك اندازه ما به اين چيزها فكر مي كرد؟ علي پسر عمويم الان با يك استكان شير دارد چي تماشا مي كند و من با يك بيست ليتري خالي از كجا نفت بياورم؟
با اين همه صداي بمب و خمپاره و باران آتش، داشتم از سرما مي لرزيدم. كه آتش خانه با آمدن پدر روشن شد. نفت آورده بود و آرد. زندگي ما مثل نفت و آرد هيچ ربطي به هم نداشت مثلاً نخ آورده بوديم اما سوزن نه. قوري و كتري همراه مان بود، اما به جاي چاي در دست ديگرمان پمپ دوچرخه بود و دوچرخه را فروخته بوديم. دو دست داشتيم، اما آن چه حمل مي كردند هيچ ارتباطي باهم نداشتند. خنده دار آن جا بود؛ وقتي داشتيم هول هولكي فرار مي كرديم، با يك دستم پنج تا نان برداشته بودم و با دست ديگرم، كاردستي شب و روزي كه با چاي و نفت درست كرده بودم. زندگي ما يك جوري با نفت گره مي خورد. دختر همسايه مان با نفت خودش را سوخت، پدرم با گاري، نفت كشي مي كرد، نفت نان مان مي داد، نفت، نفت، نفت...
آخر هم بمب به بشكه نفت خورده بود و پدرم را شهيد كرده بود.
كيومرث مرادي

 



وصيت نامه منتشر نشده شهيد ميثمي

شهيد حجت الاسلام «عبدالله ميثمي» 12خرداد سال1344 در اصفهان چشم به جهان گشود.
در نوجواني وارد حوزه علميه اصفهان و از آنجا راهي قم شد. به دليل مبارزه با رژيم پهلوي سر از زندان قصر تهران درآورد. براي آن كه اذيتش كنند، با يك كمونيست هم سلولي اش كردند.
بعد از آزادي براي مبارزه و تبليغ راهي شهركرد شد. جنگ شد. ازدواج كرده بود اما به قول خودش زندگي او جبهه بود.
در جبهه نمازش را كامل مي خواند. مي گفت؛ اينجا وطنم است. نماينده حضرت امام در قرارگاه خاتم الانبياء شده بود. كربلاي پنج بود كه تركش خورد. چند روز بعد 12بهمن 65، شهيد شد. آن روز، روز شهادت حضرت زهرا(ع) بود.
متن زير آخرين وصيت نامه اين شهيد بزرگوار است كه به تازگي توسط مؤسسه «ميقات» كشف شده و براي اولين بار منتشر مي شود.
لازم به توضيح است كه تنها چند جمله كه در مورد مسائل شخصي بوده، درج نشده و به جز اين مورد، متن كامل و بدون دخل و تصرف است.
«اعوذ بالله من الشيطان الرجيم»
«بسم الله الرحمن الرحيم»
الحمدلله رب العالمين و الصلوه والسلام علي اشرف الانبياء والمرسلين ابي القاسم محمد صلي الله عليه و علي اهل بيته الطيبين الطاهرين
و اما بعد از حمد خداي تبارك و تعالي و درود به پيغمبر و اهل بيتشان عليهم السلام خداوند توفيق عنايت فرمود كه در شب شانزدهم اسفندماه سال هزارو چهارصد و شصت شمسي مطابق با جمادي الاول در ايام وفات فاطمه زهرا سلام الله عليها وصيتنامه اي بنويسم. و خدايا تو گواهي در اين لحظه كه در خدمت مقام وحدانيت، اين كلمات را مي نويسم بسي شرمنده و شرمسارم، چرا كه بندگان تو را مي بينم كه در جبهه هاي حق بر عليه باطل مي جنگند و در سنگرهاي خود وصيتنامه هاي شهيد وارانه مي نويسند. خدايا دلم مي سوزد كه چرا به زمين چسبيدم. خدايا اگر من بيچاره در اين لحظه بميرم فردا در مقابل اين جواناني كه از لذت و عيش و نوش دنيا بريدند و رو به تو آوردند سرافكنده خواهم بود.
اشهد ان لااله الاالله وحده لاشريك له و اشهدان محمدا صلي الله عليه و آله عبده و رسوله و ان عليا اميرالمؤمنين و حسن بن علي المجتبي و حسين بن علي السيدالشهدا و علي بن الحسين زين العابدين و محمدبن علي باقر علم النبين و جعفربن محمد الصادق و موسي بن جعفر الكاظم و علي بن موسي الرضا و محمدبن علي التقي و علي بن محمدالنقي والحسن بن علي العسگري و حجه بن الحسن المهدي صلواتك عليهم اجمعين ائمتي و سادتي بهم اتولي و من اعدائهم اتبري و ان ما جاز به النبي حق و ان الله بعث من في القبور.
اي پدر بزرگوار و مادر مهربانم و اي خواهران و برادران و اي همه كساني كه با شما در دنيا مأنوس بودم از شما عاجزانه مي خواهم كه پيوسته از برايم طلب مغفرت كنيد چرا كه با رويي سياه از دنيا مي روم. شما نمي دانيد خدا چقدر لطف كرده گناهان مرا از شما پوشانده.
آنچه در دوران زندگيم بيش از همه چيز مرا رنج داد و باعث خون دل خوردن من شد، اخلاص نداشتنم بود و الان نمي دانم در مقابل خداي بزرگ چه عملي را همراه خود ببرم.
دومين مسئله اي كه مرا در زندگي عقب انداخت كه موفق نشوم از فيض هاي بزرگتري بهره مندتر گردم، بي نظمي و بز صفتي من بود كه جسته گريخته كار مي كردم و به هر كشتزاري دهاني مي زدم. اين است كه دستم از حسنات تهي است. و سومين چيزي كه گوشت بدنم را آب كرد و در دنيا مرا سوزاند تا قيامت چه بر سرم آورند غيبت بخصوص غيبت علما بود. خدا كند كه با دعاي شما پروردگار همه كساني را كه برگردن ماحق دارند از دست ما راضي گرداند...
]پدر[ فراموش نمي كنم وقتي كه آمديد پشت ميله هاي زندان قصر و گفتيد خدايا من از اين فرزند راضي هستم تو هم راضي باش و من چقدر آسوده شدم...
اي مادرم، شما آن مادري هستيد كه در اولين برخورد هنگام ملاقات در زندان حماسه اي همچون حضرت زينب آفريديد. همانجا كه گفتيد فرزندم ناراحت نباش تو سرباز امام زمان هستي درسهايت را بخوان و مرا از آن گرداب هولناك به ساحل اطمينان خاطر آورديد. و اگر اين فرزند كوچك شما فاتحانه و پيروزمندانه با چهره سفيد از دنيا رفت بدانيد همان دعاي شماست كه در اولين سال عروسي خود جهت فرزندي صالح كرديد مستجاب گشته و خدا اين فرزند صالح را از شما پذيرفته است.
اي خواهرانم طاهره خانم و اكرم خانم، شما از يادتان نرود كه شما از پستاني پاك شير خورده ايد و بايد با پستاني پاك به فرزندانتان شير بدهيد. فرزندانتان را با حب اهل بيت بار بياوريد. آنها را آشنا با ولايت فقيه كنيد مگر نمي دانيد كه پيغمبر خدا ما را به دست اهل بيتش سپرد و امام زمان ما را به دست فقها سپردند مبادا در راهي به جز راه مرجع تقليد قدمي برداريد كه در اين صورت در مقابل خداي تبارك و تعالي هيچ حجتي نداريد.
برادران عزيزم. اي رحمت خدا و اي امين خدا و اي عطا خدا شما سربازي امام زمان را فراموش نكنيد. برادرتان كه لياقت نداشت اما اميدوارم شما جزو انصار و ياران امام زمان باشيد. بكوشيد با تقواي الهي تا از منبع اهل بيت بهره مند شويد. نكند خداي ناكرده در دسته بنديها و جبهه بندي هاي مذهبي بيفتيد كه معنويت روحانيت از شما گرفته مي شود. كه ناگهان مي بينيد از روحانيت به جز لباسش برايتان نمانده است. به اين طرف و آن طرف ننگريد. فقط نگاه كنيد به نائب امام زمانتان تا فريب نخوريد. در گرداب غيبت ها و تهمت ها نيفتيد. خدا گواه است كه اين بدگويي ها ايمان را مي خورد و انسان را از روحانيت اخراج مي كند. لذت مناجات با خدا را از بين مي برد و شما به بچه هاي خواهرانتان بيشتر سر بزنيد مخصوصا فرزندان طاهره خانم كه سيد هستند بايد جزء رهروان راه حسيني باشند. من از همه رفقايم التماس دعا دارم. فقط دو نفر از دوستانم را بگوئيد به سر قبرم بيشتر بيايند يكي آقا مصطفي رداني پور و يكي هم سيدمرتضي صاحب فصول و از جانب من بر سر قبر سيداحمد حجازي برويد و شب هاي جمعه قبر مرحوم مجلسي را فراموش نكنيد. زيارت قبر آقاي مطهري علم و حكمت و زيارت قبر آقاي مدني تقوي و زهد و زيارت قبر آقاي بهشتي سوز و گداز به انسان مي دهد. زيارت اين قبور را فراموش نكنيد. و با اجازه پدر بزرگوارم اخوي رحمت اله را به عنوان قيم انتخاب كردم باشد كه بدهي هاي مرا بدهد...
خدايا ما را جزو ياران امام زمان محسوب بدار. خدايا رهبر كبير انقلاب امام خميني را در پناه خودت از همه بلاها مصون و محفوظ بدار. خدايا رزمندگان ما را در جبهه هاي حق بر عليه باطل بر دشمنانشان فاتح و پيروز بگردان. خدايا ما را به شهدا ملحق بگردان. پروردگارا عاقبت امر ما را ختم به خير بگردان. خدايا پدر و مادر را از دست ما راضي و خشنود بگردان. پروردگارا مهر و محبت اهل بيت را از ما و فرزندان ما مگير.
افسوس كه عمري پي اغيار دويديم
از يار بريديم و به مقصد نرسيديم
سرمايه ز كف رفت و تجارت ننموديم
جز حسرت و اندوه متاعي نخريديم
عبدالله ميثمي

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14