(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 22 ارديبهشت 1387 - 5 جمادي الاول 1429 - 11 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189082
 

مردم فهميدند كه در زندان قصرچه مي گذرد
حرف آخر محمدرضا به تيمور تيمور بختيار -51

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




مردم فهميدند كه در زندان قصرچه مي گذرد

نوشته:اقبال حكيميون
وضعيت فرخي اين طور بود، يك پايش از تخت آويزان و يك دستش روي تنه و جلو يقه پيراهن، يك دست ديگر او روي شكم، چشمانش باز، و گودافتاده بود. از مشاهده اين وضعيت دكتر هاشمي و من و علي چنان تكان خورديم كه يزدي و پايور نگهبان كه همراه ما بودند ملتفت به اين موضوع شدند. و پس از اينكه از اطاق خارج شديم دكتر هاشمي با حالت رنگ پريدگي باقي بود، وقتي فرخي را مرده مشاهده كردم، چون انتظار ديدن چنين وضعيتي را نداشتم، تكان سختي خوردم. و دكتر هاشمي مدت يك ساعت در حال بهت بود، و پشت ميز نشسته ولي نمي توانست دفتر نگهباني و نسخه ها را بازديد كند.
روز قبل از فوتش وقتي وارد اطاق فرخي شديم، فرخي به پا ايستاده، تا دم در ما را مشايعت كرد. من با علي سينكي كه خارج شديم، نزديك بانك سپه بوديم به علي گفتم بابا چطور شد كه فرخي مرد و گفتم مگر آمپول كانف فرخي را كه دستور دادم و دكتر هاشمي داده بود به او نزديد؟ در جواب گفت آمپول را دكتر احمدي از من گرفت و گفت من خودم به فرخي مي زنم و آمپول را از من گرفت و آنچه بنده مي توانم از روي ايمان عرض كنم اين است كه فرخي به مرگ طبيعي نمرده، و غيرطبيعي مرده است. و تا آن تاريخ معمول نبوده كه دكتر احمدي آمپول را از علي سينكي يا انفرميه هاي ديگر بگيرد، و مثل مورد فرخي خودش هم به بيمار تزريق كند. (دكتر احمدي صريحاً در بازجويي گفته است كه من هيچوقت آمپولي به بيمار تزريق نكرده ام و اين كار مربوط به انفرميه است.) بنابراين دكتر احمدي فرخي را كشته است.1
محمد فرخي يزدي را پس از قتل در محلي نامعلوم دفن كردند كه گويا هنوز هم اثري از محل دفن او به دست نيامده است.2 عبدالقدير آزاد درباره قتل فرخي يزدي چنين گفته است:
]در دوره رضاشاه كه در زندان بود[ يك روز زنداني تازه اي آوردند، آن زنداني فرخي يزدي مدير روزنامه طوفان بود. با اين كه جرم او سياسي نبود و براي عدم پرداخت مال الاجاره خانه اش بود او را به كريدور سياسي آوردند و در آنجا مثل ساير زندانيان سياسي آزادي مختصري داشت.
يك روز فرخي قصيده اي ساخت كه باعث مرگش شد؛ زيرا در كريدورش محبوسي بود به نام قاسم مهاجر كه به جرم جاسوسي زنداني بود. اين زنداني جاسوس محبس هم بود و اتفاقاتي كه در كريدور مي افتاد به مدير زندان گزارش مي داد. فرخي خيلي بي احتياط بود. غزلي را كه ساخت آن را روي كاغذ نوشت و كاغذ به دست قاسم مهاجر افتاد و آن را به مدير زندان داد بعداً شد آنچه نبايد بشود.3
11. قتل دكتر تقي آراني
دكتر تقي اراني از اعضاي اصلي گروه 53 نفري بود كه به جرم فعاليتهاي كمونيستي از اواخر سال 1315 شمسي دستگير شدند و با پرونده سازيهايي كه براي آنها شده بود، همگي در زندان قصر محبوس بودند. اين تقي اراني، كه در زندان هم نقش رهبري بر عهده داشت، سخت مورد توجه زندانيان سياسي و حتي غيرسياسي بود و در همان حال هم در انتقاد از نظام استبدادي حاكم بر كشور خودداري نمي كرد؛ و بارها به علت سرپيچي از مقررات زندان سخت شكنجه شد. در نهايت امر، او را به بهانه بيماري تيفوس از زندان بيرون بردند، در بيمارستان شهرباني مسموم كردند و به قتلش رساندند. در روز 14 بهمن 1318 دكتر تقي آراني ديگر در قيد حيات نبود:
روز چهاردهم بهمن 1318 نعش دكتر اراني را به غسالخانه بردند. يكي از دوستان نزديك دكتر اراني، طبيبي كه با او از بچگي در فرنگستان معاشر و رفيق بود، نعش او را معاينه كرد و علائم مسموميت در جسد او تشخيص داد. مادر پير دكتر اراني، زن دليري كه با خون دل وسائل تحصيل پسرش را فراهم كرده، روز چهاردهم بهمن 1318 لاشه پسر خود را نشناخت. بيچاره زبان گرفته بود، كه اين پسر من نيست. اينطور او را زجر داده و از شكل انداخته بودند. همين مادر چندين مرتبه دامن پزشك معالج دكتر اراني را گرفته و از او خواسته بود كه پسرش را نجات دهد و به او اجازه دهد دوا و غذا براي پسرش بفرستد. دكتر زندان در جواب گفته بود كه اين كار ميسر نيست؛ براي آنكه به من دستور داده اند كه او را معالجه نكنم. مادر دكتر اجازه نداشت حتي گلابي براي بچه اش بفرستد. كسي تصور نكند كه مقررات زندان و حتي مقررات من در آري زندان رضاخان ورود دوا و غذا را براي زندانيان قدغن كرده است. زندانيان مي توانستند هر روزه از منزل خود غذا دريافت كنند و اگر كسي مريض مي شد طبيب زندان نسخه اي مي نوشت و اين نسخه را زندانيان براي كسان خود فرستاده دارو دريافت مي كردند.
در بعضي موارد حتي اجازه داده مي شد كه پزشك از خارج به عيادت زندانيان بيمار بيايد. من خود در زندان مبتلا به آپانديسيت شدم و چون خودداري كردم از اين كه پزشك زندان مرا معالجه و جراحي كند، پس از يك هفته طبيبي كه من خود انتخاب كرده بودم، به عيادت من آمد و اگر اين طبيب آن روز مرض مرا آپانديسيت تشخيص داده بود، شهرباني حاضر بود حتي اجازه دهد كه مرا در بيمارستان خارج از زندان معالجه كنند. بنابراين اولياي زندان و شهرباني از رفتاري كه با دكتر اراني كردند، هيچ قصدي جز قتل او را نداشته اند. اگر مسموم كردن دكتر اراني مسلم نيست به طور قطع منظور آنها از اين شكنجه و آزار هيچ چيز ديگري جز نابود كردن او نبوده است. ما يكي دو روز پس از 14 بهمن 1318 از مرگ بزرگ خود باخبر شديم. آن روز يكي از شوم ترين ايام دوره زندگاني ما پنجاه و سه نفر بوده است. مردان بزرگ مثل بچه هايي كه مادر خود را از دست داده باشند، گريه مي كردند.4
آمار قربانيان جنايات شهرباني
تعداد كساني كه به انحاء گوناگون به توسط شهرباني مخوف و به شدت فاسد رضاشاه به قتل رسيدند هيچگاه معلوم نشده است. آماري هم در اين باره تهيه نشده است كه تعداد دقيق قربانيان آن روزگار را بشناساند. برخي منابع حدود 24000 تن را آمار داده اند. اگر اين گونه آمارها گوشه هايي از حقايق امر باشد پس تعداد كسان گمنام كمتر شناخته شده اي كه به سبب مخالفت با ديكتاتور، در اثر ستمكاري كارگزاران پرشمار و فاسد او جان خود را از دست داده اند بسيار بيشتر از كساني است كه تاريخ درباره آنان اسنادي ارائه داده است.5 در اين باره حسين مكي چنين نوشته است:
درباره فجايعي كه در زندان قصر نسبت به اشخاص سرشناس و شخصيتها و معاريف اعمال شده پس از شهريور 1320 كم وبيش در جرايد و در ديوان كيفر جزاي عمال دولت منعكس گرديد و مردم تا حدودي فهميدند كه زندان قصر و كساني كه در آن به نام رئيس زندان يا كاركنان آن به كار گمارده شده بودند از چه قماشي بوده و در دستگاه عظيم شهرباني كه مأمور حفظ جان و مال و ناموس و امنيت بوده چه افراد جاني و شقاوت پيشه و ناپاكي بوده است.
ولي درمورد افراد گمنام و غيرمعروف و بيگناهي كه در سلاخ خانه زندان جان سپرده اند هنوز كميت و كيفيت آن در استتار مخفي است و نامي هم از آنها برده نمي شود و كسي نمي داند كه مجموعاً آمار تلفاتي كه هريك به نحوي از انحاء مقتول گرديده و از «در عليم الدوله!» خارج گشته اند چه تعداد مي باشد، مگر نسبت به معدودي كه هم زنجيرهاي آنها پس از خلاصي از زندان ضمن نوشتن خاطرات خود نامي از آنها برده و يا ضمن حكاياتي كه از وقايع و حوادثي كه در زندان رخ داده اسمي از آنها برده باشند. اگر در و ديوارهاي زندان قصر كه به قول فرخي: «اي دژ سنگدل قصر قاجار» اگر در آن چهارديواري دستگاهي بود كه فيلمبرداري مي كرد يا ضبط صوتي وجود داشت كه مي توانست صداي نعره هاي جان خراش زندانيان را منعكس كند آنوقت معلوم مي شد كه وسعت فجايع و جنايات تا چه حدودي بوده و چه افراد بيگناهي معدوم شده كه امروز هيچ نام و نشاني هم از آنها باقي نيست؛ حتي معلوم نيست كه در چه محلي به خاك سپرده شده اند و يا قبر آنان كجاست (مانند قبر فرخي كه در دفتر گورستان مسكرآباد هم نشاني از آن باقي نگذاشته اند).
اگر چنين دستگاه هائي در زندان قصر وجود داشت آن وقت معلوم مي شد كه:
كشته از بسكه فزون است كفن نتوان كرد فكر خورشيد قيامت كن و عرياني چند6
عليم الدوله و پزشك احمدي (قاتلان شهرباني)
علاوه بر مأموراني از شهرباني كه تخصص آنها سم خوراندن و يا خفه كردن كساني بود كه به دستور رضاشاه و رياست محترم شهرباني ديگر ضرورتي به زنده ماندن آنها در اين جهان احساس نمي شد، روش آسان تري هم براي از ميان برداشتن و به قتل رسانيدن مخالفان وجود داشت و آن بهره گيري از تخصص پزشكاني ماهر و حاذق در تزريق آمپول هوا و نظير آن به بخت برگشتگان سياسي و نيز غيرسياسي در بيمارستان شهرباني و يا محلي ديگر بود. در تمام دوران سلطنت مخوف رضاشاه، دست كم، دو تن را مي شناسيم كه به همين عنوان نام آور شدند. اولين آنها دكتر عليم الدوله و دومين آنها پزشك احمدي بود. اين پزشك احمدي، بالاخص، طي دوران رياست مختاري بر شهرباني، قتل درماني مخالفان را بر عهده داشت و در اين وظيفه خطير بسيار هم با موفقيت عمل مي كرد.
بسياري از كساني كه مقرر بود در همان دوران حضور در زندان قصر و يا ساير بازداشتگاهها و شهرباني به حيات او خاتمه داده شود چند روزي قبل از روز موعود به توصيه پزشكان زندان به عنوان بيماري و ضرورت معالجه در خارج از زندان به بيرون از آن انتقال داده شده تختي در بيمارستان اشغال
مي كرد و پس از مقدماتي چند با خورانيدن دواي سمي و يا تزريق آمپول هوا و نظاير آن به زندگي او خاتمه داده مي شد و بعد پزشك محترم زندان گواهي مي داد كه زنداني نگونبخت در اثر سكته، تيفوس، حمله قلبي و يا بيماري ديگري از دنيا رفته است و، بدين ترتيب، جواز دفن او صادر مي شد تا در آرامگاه ابدي به خواب رود. بزرگ علوي، كه خود يك بار به سبب تشخيص دكتر زندان راهي بيمارستان شهرباني شده بود، از سرگذشت خود در آنجا چنين مي گويد:
همينكه طبيب زندان به اتفاق رئيس بهداري شهرباني دم سلول من ايستاد، پزشك زندان به همكار خود چنين اظهار داشت. «آقا هم بيمار هستند.»
رئيس بهداري در جواب گفت: «بسيار خوب، پس گزارش بدهيد كه به بيمارستان برود.»
موقعيكه ملاقات من به پايان رسيد، ج ـ ر به من گفت: «شما مريض هستيد، مانعي ندارد، مي توانيد به مريضخانه زندان برويد.» بعد يادداشتي به زندان نوشت و مرا همان شب از كريدور چهار به مريضخانه زندان انتقال دادند. مريضخانه زندان، كه يكي از قسمتهاي زندان موقت به شمار مي رود، از حيث زرق و برق مانند تمام مؤسسه هاي دوره سياه كامل بود. اولين منظره اي كه در اين مؤسسه نگاه مرا جلب كرد برق چكمه يكي از پرستاران و نيمچه دكترهاي زندان بود كه روي كاشيهاي سمنتي منعكس شده بود و كنار آن زنداني شندره پوشي به زمين چسبيده بود كه لحاف پاره پارهاي را به دور خود پيچيده و ضجه و ناله مي كرد. مرا اول به اطاقي بردند كه در آن نيز يكي از پنجاه و سه نفر خوابيده بود. ولي چند دقيقه اي طول نكشيد كه مرا به بهترين اطاق مريضخانه بردند. اين اطاق نسبتاً بزرگ بود و نرده آهني نداشت. پنجره بزرگ آن رو به حياط باز مي شد. در و ديوار آن سفيد و پاكيزه بود. من از فرط خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم. مردادماه بود. هوا گرم بود. هنوز كتابهاي ما را نگرفته بودند؛ ولي ديگر از خارج براي ما كتاب نمي آوردند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- همان، صص 82-90
2- همان، ج 5، ص 90
3- فرخي يزدي را در اطاق حمام بيمارستان موقت شهرباني بستري كرده بودند و براي اينكه كسي با او ارتباط پيدا نكند شيشه هاي پنجره آن را نيز گل گرفته بودند.
4- محاكمه محاكمه گران، صص 190-192
5- حسين مكي، پيشين، ج 5، صص 90-91
6- خاطرات و مشاهدات، صص 12-13

 



حرف آخر محمدرضا به تيمور تيمور بختيار -51

نويسنده:سجادي- بختياري
همان گونه كه كسب قدرت و اعمال آن توسط بختيار در ابعاد گوناگون بوده و از هر كس و هر چيز و به هر مقدار كه توانسته در جهت نيل به خواسته هاي پليد و شهرت طلبي سيري ناپذير خود استفاده كرده و از ظلم و جنايت و چپاول سرمايه هاي مملكت، كوتاهي نكرده، رقيبان او نيز كه همچون او يا بدتر از او بوده اند، از همان شيوه براي رسيدن به نيات ناصوابشان سود برده اند. حوادث و رويدادهاي فراواني در متن و حاشيأ زندگي او به وقوع پيوسته كه پرداختن به تمام آنها با ذكر شواهد و امثال، مثنوي هفتاد من كاغذ است و اين جزوه بضاعت آن را ندارد. با اين حال نگاهي گذرا بر بخشي از سرفصل هاي مهم و شاخص رويدادهاي فوق، چيزي است كه در بخش پاياني اين مقال قصد پرداختن به آن را داريم.
بهانه اي ديگر. . . .
تيمور خيلي علاقه داشت كه از رفاقت و دوستي فردوست برخوردار باشد، كه چنين نيز بود. ولي خواسته هاي او پاياني نداشت و فردوست با آن همه زيركي نمي دانست كه عاقبت كارهاي بختيار چه خواهد شد. به همين علت، همواره در ديدارهاي خود بختيار را به گونه اي از سر خود باز مي كرد و از قاطي شدن با او پرهيز داشت. در سال 9133 كه «شوراي امنيت كشور» (بعداً شوراي عالي هماهنگي نام گرفت) را تشكيل داد و خود نيز دبير آن شد، بختيار يا به جلسات نمي آمد و يا اگر هم مي آمد، با سپهبد كيا مشاجره و بحث شديد مي كرد. بالاخره فردوست به ستوه آمد و موضوع را با محمدرضا در ميان گذاشت. شاه نيز كه براي از دور خارج كردن بختيار در پي بهانه بود، فرداي آن روز هر دو را بر كنار و بازنشسته كرد. كيا برخلاف بختيار، مطيع فرمان هاي محمدرضا بود، ولي براي اينكه بختيار زياد ناراحت نشود، او را هم بازنشسته كرد. (18)
تيمور بختيار در مهرماه 1134 بازنشسته شد. اختلاف وي و شاه از اين تاريخ به بعد شدت گرفت. علاوه بر مخالفت دكتر اميني با بختيار، كينه شاه از بختيار مربوط به مذاكراتي بود كه وي در سفر آمريكا با مقامات كاخ سفيد براي بركناري شاه و برقراري حكومت جمهوري كرده بود. يكي از نكات ظريف اين ماجرا مربوط به زماني است كه بختيار كاخي براي سكونت خود در نياوران بنا كرده بود و شاه روزي به او مي گويد: «تيمور! شنيدم براي خود كاخ رياست جمهوري درست مي كني؟!» و اين سخن كنايه آميز محمدرضا مبين اين نكته است كه او در قالب شوخي، حرف آخر را به بختيار فهمانده است.
ارتشبد حسين فردوست درباره تيرگي روابط بختيار با شاه كه منجر به اخراج او از ايران شد، مي نويسد:
«تيمور بختيار از چندي قبل در جوار سعدآباد كاخ كم نظيري براي خود ساخته و با اثاثيه كم نظيري تزئين كرده بود و در همين خانه ميهماني هاي كم نظيري هم مي داد. هميشه سفراي كشورهاي عربي را دعوت مي كرد و از ايران نيز رؤساي مجلسين و تعدادي از نمايندگان و وزرا و افسران ارشد را دعوت مي نمود. در موقع ورود و خروج ميهمانان مقام آنها با بلندگوهاي متعدد كه در خيابان سعدآباد قرار داده بود، اعلام مي شد. اين كار مخصوصاً براي اين بود كه به گوش محمدرضا برسد! مرا هم هميشه دعوت مي كرد و اكثراً در ميهماني ها نزد من مي آمد و دست مرا در دستش مي گرفت و محبت مي كرد، ولي يك كلام درباره خواسته اش نمي گفت. ولي من درد او را مي دانستم و سكوت مي كردم. هدف او نخست وزير شدن بود و با پرداخت پول دستور مي داد كه برخي روزنامه هاي درجه دو عكس بزرگش را چاپ كنند و زير آن بنويسند: «نخست وزير آينده ايران!» لذا وقتي كه اميني نخست وزير شد، بناي فحاشي عليه او را گذارد. به اشرف هم نزديك شده و تماس هاي زيادي با او مي گرفت. اشرف نيز فقط به دنبال پول و جواهر و مرد بود و نزد بختيار همه به وفور موجود بود. مدتي اشرف نزد محمدرضا بشدّت اصرار مي كرد كه بختيار نخست وزير شود و محمدرضا با رنج سكوت مي كرد و خود را مي خورد. . . و روزي دستور داد كه تيمور را تحت الحفظ به فرودگاه ببرند و به اروپا بفرستند. »(28)
بختيار در خارج از كشور
بختيار فاز سوم زندگي خود را آغاز مي كند. او با فراهم كردن آدم ها، موقعيت ها و شرايط مناسب داخلي و بخصوص خارجي، به محض خارج شدن از ايران، برنامه از پيش تعيين شدأ مخالفت خود با شاه را اعلام مي كند:
«ساعت هفت صبح ديروز تيمسار سپهبد بختيار تهران را به قصد اروپا ترك گفتند. مسافرت تيمسار بختيار به كشورهاي ايتاليا، سوئيس، اسپانيا و فرانسه براي مدت نامعلومي صورت گرفت. تصميم براي مسافرت تيمسار بختيار پس از حوادث اخير گرفته شد. تيمسار بختيار روز گذشته پس از ورود به رم در پاسخ سؤال خبرنگاران اظهار داشتند: من بيش از دو يا سه روز در رم نخواهم ماند و بعد به ژنو و از آنجا به فرانسه و ساير كشورهاي اروپا سفر خواهم كرد. مسافرت من در اروپا تا ماه مارس آينده به طول مي انجامد و فعاليتي هم نخواهم داشت، زيرا به عنوان يك توريست (سياح) مسافرت مي كنم. »(38)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
18- فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص 914.
28- ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص 914.
38 -روزنامه كيهان، 7.11.1340.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14