(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 22 ارديبهشت 1387 - 5 جمادي الاول 1429 - 11 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189082
 

آزاد مرد
به مناسبت پنجم جمادي الاول؛ سالروز ولادت حضرت زينب(س) اوج معراج زينب(س)
متواضعي با ابهت
استاد نمونه



آزاد مرد

سيد محمد حسيني خامنه اي
مردان خدا و خدا باوران عرصه علم و عمل پيروان صالح و شايسته اي به اجتماع هديه مي كنند و با اين وسيله نام و ياد خود را جاودانه تر و افكار و آثار خود را پايدارتر مي سازند و يكي از اين مردان خدا شيخ هاشم قزويني است كه توانست شاگردان و بزرگاني همچون مقام معظم رهبري را در علم و تقوا سرآمد معاصران نمايد. مطالب حاضر برگ زرين ديگري از حيات طيبه اين استاد فرزانه است كه در بعد تواضع ، آزادمردي و تدريس توسط سه تن از شاگردان آن عالم فرهيخته در گفت وگويي كه در كيهان فرهنگي به چاپ رسيد ه بيان شده است. اينك با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
آشنايي
پدرم مرحوم آيت الله آقا سيدجواد خامنه اي، يا تبريزي درمسجد صديقي ها معروف به مسجد ترك ها و مسجد جامع گوهرشاد نماز مي خواند، ايشان از علماي فاضل و باسواد و حوزه ديده زمانه ما بود كه با مرحوم آيت الله حاج شيخ هاشم قزويني ارتباط نزديك داشتند و مرحوم حاج شيخ هاشم به مناسبت رفاقت با ايشان منزل ما رفت و آمد داشت.
من بعد از اتمام درس شرح لمعه نزد مرحوم آقا سيد احمد يزدي به درس مرحوم حاج شيخ هاشم رفتم. مدرسه نواب پر مي شد از جمعيت. مكاسب و كفايه را خدمت ايشان خواندم. من اواسط يا اواخر كفايه بودم كه مرحوم آيت الله ميلاني سال 1333 به مشهد آمد. شروع به گفتن درس خارج اصول كرد. پدر من گفت درس ايشان بروم. چون مرحوم ميلاني از رفقاي قديمي پدرم بود. خودش مي گفت كه ما و پدرتان مكتب مي رفتيم و كشتي ها مي گرفتيم. آندو خيلي با هم نزديك و خيلي رفيق بودند. وقتي آمد مشهد، ارتباطش با پدر من زياد بود. هفته اي يك بار مي آمدند مي نشستند. از تبريز با هم آشنا بودند، با هم نجف رفته بودند. سال 1334 بنده از مشهد به قم آمدم و تا حدود 1344، در قم بودم.
آزادگي
مرحوم حاج شيخ هاشم به جز سطح، درس خارج هم شروع كرد. مدرسين گاهي اوقات از مكاسب يا از شرح لعمه شروع، بعد كفايه را تدريس مي كنند. بعد از اتمام كفايه، شاگردان در درس خارج ايشان حضور مي يابند و استاد ارتقاء رتبه پيدا مي كند.
مرحوم حاج شيخ هاشم خيلي وارسته بود اصلاً اهميتي به اين مسايل نمي داد ولي شاگردان شان اهميت مي دادند. ايشان مثل يك قطعه دربسته اي بود، نه حرف مي زد نه خنده مي كرد، من خنده ايشان را نديدم و نه خيلي گرم مي گرفت. مشي ايشان در محافل عمومي و معابر عمومي مثل كسي بود كه با هيچ كسي كار نداشت ولي در درسش و درمحافلي كه مي نشست صحبت مي كرد، مثلاً منزل ما مي آمد، با پدر من صحبت مي كرد، شوخي داشت ولي خنده نداشت. پدر من ايشان هم دوره بودند. ايشان به نظر مي رسد از شاگردان مرحوم ميرزا جهانگير خان قشقايي باشد. به نظر من در زندگي مرحوم حاج شيخ هاشم مهمترين چيز، شخصيت روحي و زهد و باطن و كمالات معنوي ايشان بود. يك حريت مخصوصي داشت. آزاد مرد بود.
روشنفكر
دومين نكته روشنفكري ايشان بود. در آن زمان، داشتن روزنامه و مجله جرم بود. ما گاهي مثلا مجله اي مي خريديم مي برديم. منزل، مواظب بوديم كسي نبيند. اگر دست كسي روزنامه بود بايد قسم مي خورد كه سبزي خريده و در آن پيچيده بود. ولي ايشان ترس نداشت روزنامه مي خواند و با علوم جديد درحد داده هاي روزنامه آشنايي داشت. هنر استادي ايشان آدم فاضل و آدم درس خوانده اي بود، علاقه به طلبه پروري و درس داشت.
اگر مي رفت يك گوشه اي مي نشست يا رساله اي تدوين مي كرد، قزويني ها را دور خودش جمع مي كرد، مرجعيتي مي يافت.
چون هر كس از قزوين و حومه مي آمد، مي رفت پيش ايشان ولي ايشان اهميت به هيچ كدام از اينها نمي دادند و مي خواست درس بدهد و علم را منتقل كند. به همين دليل، طلبه هايي كه سراغ ايشان مي آمدند سراغ كسي ديگري نمي رفتند، چون ايشان حق مطلب را ادا مي كرد.
هستند كساني كه فاضل هستند ولي نمي توانند درس بگويند. نمي دانند از كجا شروع كنند و به كجا ختم. وقتي كه وارد بحث مي شوند، مثل كسي هستند كه توي آب افتاده، هي دست و پا مي زند و راه حركت نمي داند. ولي يك شناگر مي داند كه از كجا شروع كند چه حركاتي انجام بدهد و به كجا برسد.)او با خونسردي عمل مي كند و حركت اضافي انجام نمي دهد. ايشان در معلمي استاد بود و يك جاذبه هايي هم ايجاد كرده بود و يك ضمائمي هم داشت. ايشان وقتي وارد مي شد اوايل روي تشك مي نشست، بعد يك صندلي هم گذاشته بودند روي صندلي مي نشست، گاهي اوقات زودتر مي آمد زمين مي نشست.
هيبتي داشت كه كسي جرات نمي كرد با ايشان حرف بزند. صورتش هم چاق و بزرگ بود با وقار مخصوص مي نشست فكر مي كرد، نگاه مي كرد، مي ديد كه همه آمده اند. مي نشست و درس را شروع مي كرد. متن را اول يك دور درحد يك صفحه با لهجه قزويني آميخته به تركي مي خواند. اگر كسي نسخه غلطي هم داشت مي توانست تصحيح كند، گاهي هم توضيح مي داد كه اين كلمه اين جور هست. بعد شروع مي كرد به تقرير كتاب و همه مثل كساني كه مجذوب باشند با دهان هاي باز به او مي نگريستند. جاذبه بسيار داشت. انسان نكته سنجي هم بود. وسط حرف داستاني نقل مي كرد. از هنر استادي بي نظيري برخوردار بود.
دروس جديد
روزي ايشان وسط درس گفت: ما يك روزي سوار ماشين اتوبوس بوديم. ماشين خراب شد، چند ساعت تعمير آن وقت لازم داشت، به ما گفتند پياده شويد، ما همه پياده شديم، من رفتم آن طرف ايستادم ولي كشيشي هم در ماشين بود او لباس هايش را درآورد رفت زير ماشين، ماشين را درست كرد. هندل زدند ماشين روشن شد و كشيش، دست هايش را شست و لباسش را پوشيد و سوار شد.
مي گفت آخوند اين نيست كه بيايد فقط فقه بخواند، اصول بخواند، برويد فيزيك بخوانيد، شيمي بخوانيد، علوم ديگر بخوانيد. اين يكي از درس هاي ايشان بود، ايشان مربي آزادانديش، نوانديش و متجدد بود، در آن حد، داراي معلومات هم بود.
تربيت
جوان بيش از درس و بيش از كسب علوم، احتياج به تربيت دارد. وظيفه معلم است كه درحين درس، شخصيت خودش را منتقل كند و آموزش بدهد.
ايشان يك بار گفت آقايان، آخوندي و دين به عمامه و عبا نيست. اگر حضرت صاحب الزمان(عج) ظهور كند خيال نكنيد يك عمامه دارد به اين گندگي...
ممكن است كلاه شاپو به سرش گذاشته باشد، ممكن است كت و شلوار داشته باشد. گفتن اين حرف ها در آن زمان در حكم كفر بود. ايشان ترس نداشت، عجيب هم اين بود كه با اين وصف هيچ كس پشت سرايشان بدگويي نمي كرد. مزه اي در كار ايشان بود همه را راضي مي كرد. جنبه هايي در شخصيت ايشان بود كه هر كدام را ممكن بود كسي داشته باشد ولي مجموعه يك چيز خيلي ويژه اي از ايشان ساخته بود.

 



به مناسبت پنجم جمادي الاول؛ سالروز ولادت حضرت زينب(س) اوج معراج زينب(س)

¤ خليل منصوري
در مقاله حاضر نويسنده ضمن ارائه تحليلي كوتاه و گويا پيرامون معراج هاي حادثه كربلا از مقطع عاشورائي زندگي زينب(س) به عنوان زيباترين الگوي بشريت در طول تاريخ ياد مي كند و او را به عنوان يك انسان كامل معرفي مي نمايد. با هم آن را از نظر مي گذرانيم :
برخورد گزينشي خداوند با زندگي پيامبران
بي گمان براي هر كسي و يا هر چيزي اوجي است كه اگر تنها آن بخش از حيات وي وجود داشته باشد و براي آن پيش و پسي نباشد همان بخش از زندگي او براي درك فضيلت و مقام وي كافي خواهد بود. اگر به قرآن و آيات آن نگاه كنيد درمي يابيد كه قطعه اي از زندگي پيامبران(ع) در آن مطرح مي شود. گاه در آيه اي از آن همه زندگي، تنها اوجي انتخاب و گزينش مي شود كه بتواند الگو باشد. خداوند در آيات قرآن به شكل گزينشي با زندگي پيامبران برخورد مي كند و تنها اوجي را برمي گزيند كه قابليت و شانيت الگوسازي و الگوپردازي را دارا باشد. آن بخشي كه تضاد با الگوسازي دارد به شكل نقد طرح مي شود و از مردم خواسته مي شود كه آن بخش را ناديده انگارند و همان راهي را نروند كه در تفسير و تحليل الهي نتيجه آن جهل به مفهوم قرآني و دوري از حقانيت و دست يابي به كمال و معراج است. آيات بسياري را مي توان يافت كه به اين شكل به مسايل مي پردازد.
از اين شگفت انگيزتر آن كه قرآن از ميان هزاران پيامبري كه به عنوان الگو و راهنما فرستاده است تنها به شماري محدود مي پردازد كه بيش از سي نفر نمي باشند. اين شمار اندك نيز زندگي شان به گونه اي مورد بررسي و تحليل قرار مي گيرد كه قابليت الگوسازي و الگوپردازي را دارا باشد. گزارش كوتاهي كه گاه از پيامبران بزرگ ارايه مي شود بخش هايي است كه بتوان آن را اوج هر حركتي دانست كه ديگران در زندگي طولي خويش بدان نيازمند مي شوند. بخش هايي كه به زندگي فردي و شخصي و يا اجتماعي افراد مرتبط و مربوط است به صورت گزينشي انتخاب شده است.
پيامبر خاتم؛ الگوي صد درصد قرآني
در روان شناسي وقتي به الگوها مي رسند هرگز الگوي كامل واحدي در همه حوزه ها معرفي نمي شود بلكه از افراد خواسته مي شود كه در هرحوزه اي از حوزه هاي زندگي، شخصي را الگو قرار دهند. اين مساله در آيات قرآني نيز مورد توجه است و قرآن هرگز همه پيامبران را به شكل الگوي كامل مطرح نمي كند و حتي از ميان پيامبران اولوالعزم حضرت ابراهيم(ع) را به عنوان الگوي قابل پيروي مطرح مي سازد اما در عين حال استثنايي را در آن بيان مي كند. تنها شخصي كه در قرآن به عنوان الگوي صد درصد كامل مطرح مي شود پيامبر اكرم(ص) است كه خداوند مي فرمايد: لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه (احزاب.21) براي شما در زندگي، پيامبر(ص) به عنوان الگو و سرمشق كامل مطرح است.
الگوهايي كه قرآن مطرح مي كند از ميان بشر است. از اين رو همواره بر جنبه بشري بودن الگوها و به ويژه پيامبر(ص) تاكيد مي شود و بارها از زبان آن حضرت بيان مي گردد كه انما انا بشر مثلكم يوحي الي؛ من همانند شما بشري هستم با اين تفاوت كه به من وحي مي شود.
در حقيقت قرآن مي كوشد تا اين معنا را تاكيد كند كه اين الگوها و نمونه هاي برتر، انسان هايي فوق العاده هستند نه اين كه اينان فوق انسان و بيرون از حوزه انسانيت باشند و قابل پيروي و الگوبرداري براي ديگر انسان ها نباشند. به قول استاد مطهري در حماسه حسيني(ج2ص 292) اين كه معرفت امام و پيشوا لازم است، براي اين است كه فلسفه امامت، پيشوايي و نمونه بودن و سرمشق بودن است. امام، انسان مافوق است نه مافوق انسان. به همين دليل مي تواند سرمشق بشود. اگر مافوق انسان بود به هيچ وجه سرمشق نبود. از اين رو به هر نسبت كه ما به شخصيت ها و حادثه ها جنبه اعجازآميز و مافوق انساني بدهيم از مكتب بودن و از رهبر بودن خارج كرده ايم.
بنابراين انسان هايي كه به عنوان الگو و سرمشق مطرح مي شوند انسان هائي همانند ديگر انسان ها هستند با اين تفاوت كه تمام ظرفيت و توانمندي خويش را آشكار كرده اند ولي اين موجب نمي شود تا از انسان بودن بيرون روند و به قول شهيد مطهري فوق انسان شوند بلكه انسان هاي مافوقي هستند كه توانستند به مقام انساني خويش دست يابند و سرمشق و الگو شوند.
قطعه اي از اوج
بايد توجه داشت كه اين قطعه اي كه انتخاب مي شود و به عنوان الگو و سرمشق مطرح مي گردد داراي دو معنا و دو جنبه اساسي است. يكي آن كه بيان گر اوج كمالي شخص در آن بعد است. چنان كه درباره برادري و وفاداري و شهامت و شجاعت عباس(ع) در كربلا مي نگريم. اين قطعه، اوج شخص را نشان مي دهد. بخشي كمالي است كه كوتاه ولي گوياست. ما از حضرت عباس در تاريخ، چيز زيادي به ياد نداريم و از جنگ ايشان نيز تنها بخشي كوتاه و اندك كه در كنار نهر علقمه رخ مي دهد بيان مي شود. ولي همين تكه ها و قطعه هايي كه تاريخ از آن گزارش مي كند اوج ها را بيان مي كند كه مي تواند الگو باشد. الگويي در فداكاري و گذشت و مهر و محبت و شجاعت و وفاداري و اطاعت از فرماندهي كه برادر اوست.
جنبه ديگر آن كه اگر تنها همين قطعه از تاريخ بود و براي آن پيش و پسي را تاريخ گزارش نمي كرد همين قطعه كوتاه و گويا، اوج انسانيت و برتري وجود آن الگوست. ديگر نيازي نيست كه براي زندگي او تاريخي بسازيم و يا با تحريف و يا گردش در جزئيات و وقايع خرد و نادر بخواهيم زندگي كاملي از او ارايه دهيم؛ زيرا همين اوج ها و قطعه هاي اوج، بيان گر روح بلندي است كه اين قطعه ها را مي سازد و به عنوان الگو به جامعه انساني پيش كش مي كند.
حركت حر بن يزيد رياحي اين گونه است و ما از ايشان تنها همين ديدار را مي دانيم و اين كه چنين حركتي زماني معنا و مفهوم خواهد يافت كه زندگي وي سرشار از اموري بوده است كه او را به چنين شخصيتي رسانده است.
آدمي وجودي دارد كه در يك فرآيند شكل مي گيرد و به تعبير قرآن كل يعمل علي شاكلته؛ هركس بر طبق شخصيت وجودي شكل گرفته اش، عمل مي كند. عمل حر بن يزيد و يا عباس بن علي(ع) خود گوياي كمال شخصيتي آنها است؛ بنابراين نيازي نيست كه در ديگر قطعات زندگي آنها جست و جو كنيم. اين اوج ها هستند كه مي تواند شخصيت كامل نسان را بيان كند. از اين رو تاريخ همانند كاري كه قرآن كرده تنها اوج ها را براي الگوبرداري و الگوسازي بيان مي كند.
كربلا ميدان اوج ها و عروج ها
در كربلاست كه بسياري از اوج ها خود را نشان مي دهد. گويي همه شخصيت هاي كامل و انسان هاي برتر در اين ميدان مي بايست اوج هايي از زندگي را نشان مي دادند تا هر يك الگويي عملي شوند. عباس و حر مي بايست آن گونه مي رفتند و اوج شخصيت خود را نشان مي دادند تا وفاداري و شهامت و فداكاري معناي درستي يابد. در كربلاست كه معراج ها معناي واقعي پيدا مي كند.
هر يك از شخصيت هاي هفتادگانه رخداد كربلا الگويي براي فضيلت ها هستند. برخي اوج يك فضيلت را نشان مي دهند و برخي اوج چند فضيلت انساني را و عده اي كامل ترين الگوي شگفت را از خود براي جامعه انساني به ارمغان مي گذارند.
از نمونه هاي كاملي كه مي توان ارايه داد حضرت زينب است. شگفت اين كه از اين بانوي بزرگوار جز همين قطعه هاي تاريخي ميدان كربلا و كوفه و عاشورا داستان بسياري گزارش نشده است، به گونه اي كه اگر ميدان كربلا و نهضت حسيني نبود شايد تاريخ از اين بزرگوار چيزي به يادگار نمي گذاشت كه بتوان الگويي چنين براي همگان از مرد و زن باشد. تاريخ از گذشته و يا آينده زينب(س) سخني به ميان نمي آورد كه بتوان براساس آن اسناد معتبري را جست و جو كرد و الگويي را ارايه داد. تنها زماني كه در كربلا قرار مي گيريم و با داستان كربلا همراه مي شويم الگويي را تاريخ روايت و گزارش مي كند كه اوج حركت هايي است كه حتي نمي توان از مردي انتظار داشت، حال آن كه حضرت زينب(س) مسئوليت پيام رساني بزرگ ترين حادثه بشريت را در اوج رذالت ها به نمايش مي گذارد. اين الگويي است كه بشريت را متحول و جوامع بشري را تا پايان تاريخ تحت تاثير خود قرار داد. اگر پيام رساني زينب(س) و امام علي بن حسين(ع) نبود شايد و بلكه به يقين حادثه كربلا در كربلا مي ماند و از آن صحراي تفتيده تهديد و ارعاب بيرون نمي رفت. اما حضور موثر و قوي آن بزرگواران بود كه حادثه را از قطعه كربلا و زمان عاشورا كند و به همه زمان ها و مكان ها برد.
نمايشگاه اوجها و رذالتها
حادثه اي كه امام حسين(ع) و حضرت زينب(ص) و ديگران آن را آفريدند، نمايشي از اوج ها از سوي آنان و رذالت ها از سوي دشمنان بود. بي گمان همه عقده هاي سرخورده ابليس و شياطين در كربلا سرباز كرد و در برابر همه اوج ها و عروج هاي انساني در آن جا نمودار شد. اين گونه است كه استاد مطهري در اين باره مي فرمايد: حادثه امام حسين(ع) گويي براي ايجاد يك نمايش حماسي و پرخاشگري و تراژدي و وعظي و عشق الهي و مساوات اسلامي و عواطف انساني، همه در آخرين اوج به وسيله قهرمان هاي مختلف از پير و جوان، زن و مرد، آزاد و برده، بالغ و كودك به وجود آمده و همه ابعاد اسلام را نشان مي دهد. هم توحيد و عرفان و عشق الهي و تسليم و رضا و نرد محبت با حق باختند و پاكبازي با خدا و در عين حال جنبه اعتراض و پرخاشگري شديد و همدردي با محرومان و هم حماسه اخلاق تحرك و تمحس و شجاعت و حماسه انساني و هم وعظ و اندرز و سكون خاص به آن و هم برابري و مساوات اسلامي و هم تجلي عالي ترين عواطف اخلاق اسلامي مثل ايثار داستان ابوالفضل(ع) و فداكاري و سبقت در آن. اين است جامع بودن قيام حسيني (همان ص 344)
با اين همه اوج ها و عروج ها مي توان گفت كه تمام حقانيت در برابر تمام باطل ايستاد و در آن سرزمين است كه شخصيت ها آن چه را در طول عمر خويش آموخته بودند به نمايش گذاشتند و الگوهايي را براي جوامع بشري پديد آورده اند.
زينب(س) كاري كرد كه زن در جامعه اسلامي نقش واقعي خود را يافت. ديگر تاريخ از مردانگي بيرون آمد و انديشه هاي فمينيستي نيز سركوب شد؛ زيرا زن و مرد در تاريخ كربلا مكمل يك ديگرند و يكي در كارزار مردانه اسلحه بر دوش مي كشد و آن ديگر در ميدان فصاحت، اسب بلاغت پيام ها را براي فردايي روشن مي تازاند.
سخنان وي آن چنان بود كه همگان را يادآور علي(ع) و خطبه هاي استوار و شيوا بود. گاه ايشان را ملامت كرد و گاه به آنان هشدار داد. گاه بر ايشان سركوفت زد و گاه ديگر آنان را با هدف انساني و اسلامي آشنا كرد. گاه بشارت داد و گاه انذار نمود. گاه عقل و خرد ايشان را برانگيخت و گاه ديگر عواطف ايشان را به حركت آورد. گاه از اوج رذالت ها گفت وگاه ديگر از اوج و عروج ها و الگوهاي عملي در ميدان كربلا سخن راند.
معراج انساني زينب
اگر ميدان كربلا را اوج معراج مردان بدانيم در كربلا و كوفه و شام است كه زينب(س) چند بار به معراج انساني مي رود و در اين راه جامعه اي را به رشد اجتماعي مي برد. آنان را كه در شهوت دنيا راه را گم كرده اند به تازيانه كلام بر مي انگيزد.
اين گونه است كه هر مجلسي براي زينب(س)، معراج مي شود و جامعه مي تواند هم از خود او و هم از سخنان وي كه سخنان معراجي است درس ها بياموزد. آن گاه كه مي فرمايد: ما رايت الا جميلا يادآور كلام معصومان مورد ستايش قرآن در سوره انسان است كه جز به وجه الله كاري را انجام نمي دهند. اكنون او دوباره الگوسازي مي كند كه ما جز وجه و رضاي الهي نمي خواهيم و جز او نمي جوييم.
اين ها نشان گر آن است كه آن شخصيت پيش از آن كه به كربلا برسد كمال انساني را پيموده بود. در روان شناسي اثبات شده است كه آدمي در هنگام خشم و در زمان فرو ريزش عواطف و احساسات تند، هر آن چه را در ذات و شاكله وجودي اش است نمايان مي سازد. اين گونه است كه زينب(س) اين چنين در اوج زخم ها و زخمه ها سخن از جمال و جميل مي گويد. اگر از آن همه تاريخ گفته و ناگفته تنها همين قطعه از بهشت زينبي بود، همان ما را بس كه اين بخش را به حكم برترين ها و اوج ها الگو قرار دهيم و بدانيم كه در پس اين زن كربلايي چه زن كاملي نشسته است.

 



متواضعي با ابهت

حيدر رحيم پور ازغدي
شروع آشنايي منزل حاج هاشم با منزل ما دويست متر فاصله داشت، وقتي كه با ايشان روبرو مي شدم سلام مي دادم و ولي جرأت نداشتم بگويم سلام عليكم، حال شما چطور است. ايشان با داداشم حاج ماشاءالله، رفيق بود و مي رفت در كاروانسراي علافي يك اتاق كوچك بود با هم مي نشستند و حرف مي زدند. من از سال 1331 شاگرد شيخ هاشم شدم. پنج، شش سال نزد ايشان بودم. وقتي ايشان فوت كردند من كفايه را به آخر رسانده بودم.
روزنامه در آستين
دم كوچه ما يك روزنامه فروش بود. و پدرم به مطبوعات علاقه داشت، يك روز گفت حاج شيخ هاشم مي گويد چرا روزنامه مي خري، اجاره كن تا هم پولت به ظالم داده نشود، هم اين كه روزنامه ات را خوانده باشي. حاج شيخ خودش مي رفت دو تا، سه تا روزنامه اجاره مي كرد باباي من هم از ايشان ياد گرفت بود، هر روز چهار، پنج روزنامه اجاره مي كرد مي آمد مي خواند، صبح مي رفت مي داد. حاج شيخ هميشه در آستينش يا جيب هايش دو، سه تا روزنامه بود، او واقعا مرجع راستين و خيلي روشن فكر بود.
طي الارض
ميرزا مهدي اصفهاني به ايشان مي گويد مي خواهيد خوابت كنم و بعد هر جا دلت بخواهد بري؟ ايشان حاضر شده بود و ظاهرا ميرزا ايشان را وقت صبح در مدرسه نواب به خواب برده بود. ميرزا از او پرسيده بود كجا مي خواهي بروي، آقا شيخ مي گفت من گفتم اگر مثلا من بگويم مي خواهم به هندوستان، آلمان، آمريكا بروم، اين جاها را نديده ام، يك چيز هپروتي جلوي چشمم مي آيد. لذا روستاي خودش را گفته بود. مي گفت: خوابيدم. ديدم، دارم وارد روستا مي شوم، كسي داشت آب مي گرفت. فلان كس هم آمد، بعد اين دو دعوايشان شد. اولي يك بيل زد، دومي افتاد و اولي بيلش را در آب شست و برداشت رفت. نيم ساعت ديگه آمدند، جيغ و داد كردند كه فلاني را كشتند.
بعد حاج شيخ هاشم نامه اي مي نويسد: از فلاني چه خبر و مي فهمد آن واقعه اي كه ديده، اتفاق افتاده است. بعد كه به روستا مي رود به قاتل مي گويد برو ديه خون مقتول را به بچه هايش بده.
ابهت
منظم بود، يك جوري بود، يك ابهتي داشت، كه هيچ كس به خودش اجازه نمي داد كه زياد با او راحت باشد، در صورتي كه هيچ بداخلاقي نداشت. ولي هيچ كس جرأت حرف زدن نداشت. روزي طلبه اي به قصد اشكال تراشي پاي درس ايشان شركت كرده بود. وقتي اشكال كرد، او خيلي ساده و باوقار جواب داد، دوباره اشكال كرد، دفعه سوم گفت نگاه كن اگر نفهمي من مي توانم بهفمانمت، اما اگر قصد كرده باشي نفهمي، از من هيچ كاري بر نمي آيد. كسي كه هر چهار سال تقريبا سيصد تا نخبگان ايران شاگردش بودند. دستكم چهل سال تدريس كرد و در اين مدت دستكم دوازده هزار از بهترين فضلاي ايران را تربيت كرد.
شاگردان
چهره هايي مانند آيت الله خامنه اي، دكتر شفيعي كدكني، آيت الله خزعلي، آيت الله مرواريد، آيت الله واعظ زاده خراساني، سيدجواد سبزواري، آيت الله واعظ طبسي، سيدمحمود مجتهدي، سيدجعفر و سيدعباس سيدان، مدير شانه چي، شيخ محمدرضا توكلي قوچاني، احمد واعظ نيشابوري، رضازاده، عباسپور، شيخ رضا مهامي، شيخ مرتضي مهامي، ميرزا احمد اشكذري، شيخ رضا كريمي، شيخ غلامحسين مهدي خاني معروف به مصباح، سيدمحمد موسوي نژاد، شيخ عباس بروجردي، شيخ محمدحسين بروجردي، آيت الله سيستاني همه از شاگردان ايشان هستند. در بين شاگردان ايشان از كشورهاي هند و پاكستان نيز كساني بودند.
پايان كار
يادم مي آيد چهار بعدازظهر بود، آفتاب يك كم تابيده بود، ما در مدرس نشسته بوديم. او آخرين درس را از كفايه گفت، بعد يك آهي كشيد و گفت نوبت من تمام شده، آقايان بروند براي خودشان استاد بگيرند. يك دقيقه وقت شان را ضايع نكنند كه من مسوول شما نيستم.
او خودش جوري بود كه اگر يكر وز از آسمان آتش مي باريد، يا يخ مي باريد، سر درس بود و تعطيل نمي كرد. يك روز محمدرضا حكيمي گفت بيا برويم ديدن استاد به خانه اش، رفتيم و گفتيم آقا حالتون چطور است، گفت هرچه هستش همين يكي بس است. دو، سه روز ديگر او را به بيمارستان امام رضا بردند. محمدرضا حكيمي گفت برويم ديدنش، رفتيم مثل دو تا رفيق احوالپرسي كرد، خيلي نگاه كرد و دعا كرد، خوشحال بود و گفت: خوب درس بخوانيد، حكيمي گفت آقا ما دعا مي كنيم شما را خدا شفا بده. گفت دعا نكنيد. گفت براي چي، گفت من ديگه به درد نمي خورم، من يك انگل هستم. گفت دعا كنيد خدا بيامرزه و ببرد. هر دو گريه كرديم. در راه حكيمي گفت، آقا شيخ با همين مرض مي ميرد، حالتي كه اين دارد برگشتني نيست. حاج شيخ هاشم مي گفت تو بايستي استعداد داشته باشي، استنباط داشته باشي، راهت را انتخاب كني. مي گفت آن كه مي خواهد فقيه شود، آن كه مي خواهد متكلم بشود، آن كه مي خواهد كار بكند، اگر فيلسوف نباشد به درد نمي خورد.

 



استاد نمونه

علي سيفي
حاج شيخ هاشم قزويني استاد نمونه و شايد كم نظير، خوش بيان بود، قدرت تفهيم شان بسيار خوب بود، در عين حال خيلي عميق و استادانه درس مي گفتند. من كفايتين و مكاسب را خدمت ايشان خواندم.
قدرت تفهيم
معمولا شاگردان ايشان احساس كسالت نمي كردند. ايشان صبح به مدرسه نواب مي آمد، فضاي تاريكي بود آن جا مي نشست. ابتدا جلد اول كفايه را مي گفت بعد جلد دوم را شروع مي كرد. روش تدريس ايشان چنين بود كه اول مقداري از متن را قرائت مي كردند، بعد از خارج، ماحصل آن متن را تقرير مي كردند و بعد شروع مي كردند به تطبيق خارج با متن. در واقع 3 مرتبه ذهن شاگرد متوجه درس مي شد: يكي در متن، دوم در تدريس كه از خارج بود و سوم در تطبيق متن با خارج. لذا طلبه ها معمولا مطلب را درك مي كردند. كم تر نقطه ابهامي باقي مي ماند و پاي درس ايشان كمتر كسي اشكال مي كرد. استاد رضازاده از كساني بودند كه در درس ايشان خيلي اشكال مي كرد و مرحوم حاج شيخ هاشم گوش مي دادند. از نظر فرهنگ حوزوي هميشه دو مساله از نظر طلبه ها نسبت به استاد مدنظر بوده است: يكي تعليم و ديگري تربيت. هركس از اساتيد در اين دو موفق تر باشد قهراً موقعيتش بهتر و جذبه اش نسبت به طلبه ها بيشتر بوده است مرحوم آيت الله حاج شيخ هاشم قزويني به اتفاق همه، در اين دو بعد سرآمد بودند. اما در بعد تعليم تسلط ايشان بر كتاب هاي درسي مثل كفايه بي نظير بود تمام مطالب كفايه در اختيارشان بود. از طرفي هم داراي قدرت بيان شيوا بودند و مي توانستند مطالب را به راحتي آموزش بدهند. از نظر تربيت هم، آن چه كه مهم است اعتقاد طلبه است. همه طلبه ها ايشان را به عنوان يك شخص متقي و پرهيزگار مي شناختند و ايشان را به عنوان اسطوره تقوا و پرهيزگاري قبول داشتند واين امر به خاطر زهد و بي اعتنايي ايشان به دنيا و حالت تعادلي شان بود. ظرف 30، 40 سال تغييري در زندگي ايشان پيدا نشده بود. ايشان واقعا خودش را حفظ كرده بود.
سرمشق
ايشان داراي قيافه گيرا و جبروت بود. جاذبه اشان واقعا انسان را مي گرفت. در مساله تربيت تعمد داشتند. من يادم هست ايشان در درس كفايه معمولا به مسايل تربيتي مي پرداختند. گاهي ممكن بود يك ربع، 20 دقيقه در مباحث اخلاقي و عقيدتي و يا سير و سلوك صحبت كنند. طلاب هم گوش مي دادند. حرف هاي ايشان را همه مي پذيرفتند و تحت تاثير قرار مي گرفتند. لذا به عقيده شاگردان شان، مرحوم آيت الله حاج شيخ هاشم قزويني هم معلم خوبي بودند و هم مربي خوب. يعني اصلاً سلوك شان، رفتارشان، حرف شان، تدريس شان، اياب و ذهاب شان به مدرسه، سرمشق بود. طلبه ها از ايشان سرمشق مي گرفتند.
ايشان براي پرورش طلبه ها و تدريس در حوزه احساس وظيفه كرده بودند. به اين وظيفه ايشان خوب قيام كردند. علي رغم سن شان مقيد بودند در هواي سرد زمستان، در يخ و برف يا در هواي گرم تابستان، درس شان تعطيل نشود و كسي گمان نمي كرد كه ايشان درصدد تبليغ از خودش هست.
ان شاءالله خداوند روح ايشان را عالي است و بر علو درجاتشان بيافزايد و به ماها هم توفيق تبعيت و پيروي از اخلاق و رفتار و سيره و روش ايشان را عنايت كند.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14