(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 - اول جمادی الاول 1429 - 7 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189079
 

تيمور تاش، خونخواري كه بعدها از سايه اش هم مي ترسيد!
بختيار؛ بازارياب قدرت تيمور بختيار -21

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




تيمور تاش، خونخواري كه بعدها از سايه اش هم مي ترسيد!

نوشته:اقبال حكيميون
كاراخان آن شب در خانه سردار اسعد وزير جنگ به شام ميهمان بود. آيرم چند ساعتي از ميهماني غيبت كرد و سپس بازگشت و روز بعد، خبر مرگ تيمورتاش اعلام شد. در هرحال تفضيل قتل تيمورتاش، بدون توجه به زمان آن كه قبل يا بعد از بازديد كاراخان از زندان بود، از اين قرار است كه شبي كه قرار شد تيمورتاش به دار باقي بشتابد پزشك احمدي نسخه اي نوشت كه يكي از داروهاي آن حاوي ماده سمي و كشنده اي بود و پاسباني كه براي دريافت داروهاي اين نسخه به داروخانه سپه رفته بود با امتناع رئيس داروخانه مواجه مي شود. اين زهر كه تصور مي رود سيانور يا سمي قوي تر از آن بوده باشد، همان طور كه بعدها آن پزشك (رئيس داروخانه) در دادگاه متهمين شهرباني اظهار داشت، به قدري كشنده بود كه اگر يك قاشق از آن را در استخر بزرگي مي ريختند، هركس جرعه اي از آب آن استخر مي نوشيد جان مي داد، در حالي كه مقدار سمي را كه مأمورين مي خواستند بيش از يك قاشق و حدود يك بطري كوچك بود.
چون آيرم از ماجراي امتناع رئيس داروخانه از پيچيدن نسخه آگاه شد شخصاً دخالت كرد و با تلفن به مدير داروخانه دستور داد كه نسخه پيچيده شود. غروبي كه اين وقايع رخ مي داد كاراخان در ضيافت رئيس بلديه تهران در كافه شهرداري دعوت داشت و وزرا و بزرگان خود را آماده مي كردند تا به اين ميهماني بروند.
غروب آن روز مأمورين به سراغ تيمورتاش رفتند. تيمورتاش در حبس مجرد تاريكي به سر مي برد و به همين علت كاراخان، هنگامي كه از زندان ديدن مي كرد، او را نديده بود. سم مزبور همان شب در شام تيمورتاش ريخته شده بود. تيمورتاش كه بر اثر محروميت از هواي آزاد، نور آفتاب، گرسنگي و وضع بد زندان بسيار ضعيف شده بود قدري از شام را خورد اما طعم تلخ غذا او را از خوردن بقيه خوراك بازداشت. به روايتي تيمورتاش به وسيله يكي از زندانيان متوجه شده بود كه قصد سويي نسبت به جان او در پيش است. ساعتي كه گذشت تيمورتاش دچار دردهاي شديد معده شد و از شدت درد و زجر به خود مي پيچيد. آيرم از اداره شهرباني هر ساعت يك بار به زندان تلفن مي كرد و مي خواست بداند كه قرباني در چه حال است. رئيس زندان هم شخصاً در حياط زندان حاضر شده بود و منتظر بود مژده مرگ تيمورتاش را هرچه زودتر بشنود.
سرانجام پزشك احمدي وارد سلول شد و با نهايت تعجب ديد كه زهر اثر چنداني نداشته و احتمالاً به علت آميخته شدن با غذا بي تأثير شده است. شايد هم تيمورتاش به علت خوردن ترياك چنان پوست كلفت شده بود كه زهر اثري در او نمي كرد. پزشك احمدي تصميم گرفت باقي زهر را مستقيم و بدون تركيب با هر خوراكي به تيمورتاش بخوراند. بنابراين با زبان چرب و نرمي گفت: چون حضرت اشرف ضعيف و بيمار هستند اين شربت را تهيه كرده ام كه ميل بفرمايند. كمي تقويت بشوند ان شاالله سلامتيشان اعاده خواهد شد. تيمورتاش با صورت نتراشيده و چهره رنگ پريده و دستهاي لرزان در مقابل اصرار و خواهش پزشك احمدي قاشق شربت را كه به سويش دراز شده بود آشاميد و چون تلخ بود از خوردن بقيه آن خودداري كرد. مأمورين كه يقين داشتند تيمورتاش خواهد مرد او را به حال خود رها كردند و از سلول خارج شدند. يك ساعت بعد، پزشك احمدي همراه رئيس زندان و چند پاسبان، وارد سلول شدند و ديدند تيمورتاش روي تخت دراز كشيده و استفراغ زيادي كرده است. شگفت اينكه اين بار هم زهر اثري در او نبخشيده بود و شايد بر اثر استفراغ، محتويات معده و زهر خارج شده و چشم و طرز تنفس او نيز تقريباً به حال طبيعي برگشته بود.
آيرم مرتباً تلفن مي كرد و مي پرسيد با تيمورتاش چه كرديد. پزشك احمدي كه از ديدن اين محكوم جان سخت و نمردن او ديوانه و خشمناك شده بود خواست آمپول هوايي به بدن او تزريق كند اما تيمورتاش در همان حال ضعف و بيچارگي او را با دندان گاز گرفت و بناي فرياد زدن و عربده كشيدن را گذاشت. در اين هنگام كه حدود ساعت هشت شب بود فريادهاي رعشه آور تيمورتاش اكثر زندانيان كريدور مجاور را به تعجب واداشت چرا كه رسم بر اين بود كه اين جنايات در ساعات بعد از نيمه شب كه ساير زندانيان در خواب بودند و آن هم بسيار بي سروصدا انجام شود. احتمال مي رفت كه زهر هنوز اثر نكرده باشد و احتمال مي رفت يكي دو ساعت ديگر تيمورتاش بر اثر آن سم جان سپرد. اما پزشك احمدي و ديگر زندانبانان كه از تشدد و فحاشي آيرم به جان آمده بودند ديگر تأخير را جايز نديدند. همه با هم بر روي تيمورتاش ريختند و آن بدن كوفته و نحيف و آغشته به سم را به باد كتك گرفتند. پزشك احمدي كه از ارتكاب جنايت لذت مي برد بالشي را كه زير سر تيمورتاش بود برداشت و روي دهان او گذاشت و در حالي كه مثل حيوان درنده اي مي غريد و فحش مي داد روي صورت تيمورتاش نشست و در اين حال مأمورين شهرباني هم دست و پاي تيمورتاش را گرفتند كه تكان نخورد.
تيمورتاش بناي دست و پا زدنهاي محتضرانه را گذاشت، صداي خرخري كه از دهانش برمي خاست كم كم خاموش شد و بالاخره زير دستهاي مأمورين زندان قلبش از طپش افتاد. وقتي پزشك احمدي بالش را برداشت كف غليظي از دهان تيمورتاش خارج شده بود. چهره كبود، چشمهاي از حدقه درآمده و نگاه وحشت زده و عجز آلود او حكايت از درد وحشت و حيرت بيكراني مي كرد كه وجود وزير سابق را در آخرين لحظات و دقايق حيات انباشته از سؤال، حسرت، بدبختي و نوميدي كرده بود.
نيم ساعت بعد، دو مأمور نظافت زندان وارد سلول شدند. پارچه اي را كه روي صورت تيمورتاش انداخته بودند كنار زدند و چون برانكارد در دسترس نبود پاي او را گرفتند و نعش او را كشان كشان از سلول مرگ به اتاق سابق بردند و روي زمين گذاشتند. تقريباً در همان دقايق تلفن كافه بلديه تهران زنگ زد. رئيس الوزراء، وزيران، اشراف، اعيان، كر ديپلمات و رئيس شهرباني و عده اي از سرلشكرها و سرتيپهاي ارتش در كافه بلديه حضور داشتند و سر ميز شام بودند. مستخدم به عرض رئيس نظميه، آيرم رساند كه پاي تلفن، ايشان را مي خواهند. آيرم رفت و وقتي بازگشت در چشمانش برق خاصي مي درخشيد. دوباره از جا برخاست، به اتاق تلفن رفت و به جاي نامعلومي تلفن كرد. اين بار ديگر كاملاً سرحال و سبكبار بود. سر ميز شام، پس از صرف غذا، يكي از ميهمانان ضمن صحبت پرسيد: در شهر شايعه مرگ وزير دربار سابق پيچيده است آيا اين شايعه راست است، حضرت اجل؟
سرلشكر آيرم گيلاس شراب خود را برداشت، نگاهي به سرخي آن در زير نور چلچراغها كرد، جرعه اي از آن نوشيد و با لحني بي اعتنا گفت: متاسفانه همينطور است. او به مرض قلبي مبتلا بود و سكته كرد و درگذشت.1
تيمورتاش، كه به هنگام وزارت دربار قدرت و صلابتي بلامنازع داشت و بارها در ستمكاري و اعمال فشار بر مردم كشور از اقشار مختلف سبعيت و بي رحمي زايد الوصفي از خود نشان داده و حتي وجود خدا را منكر شده قدرت و اعتبارش را زايل ناشدني خوانده بود2، وقتي دستگير و مغضوب شد ضعف و فتوري توصيف ناپذير از خود نشان داد و بيچاره تر از آني شد كه قابل وصف باشد تا جايي كه حتي از سايه اش ترس داشت و دائماً مأيوس و در حال گريه بود و وخامت حال او هر روز شديدتر مي شد. بسياري از آگاهان از امور با يادآوري قساوتها و ستمكاريهاي پيشين تيمورتاش اين تغيير حالت سريع او را با تعجب مي نگريستند. زندانياني كه در زندان قصر اين حالت نزار و جبون تيمورتاش را مشاهده كرده بودند، بعدها و پس از آزادي از زندان تعريف مي كردند كه:
ما در بيرون، از قساوت قلب و بي رحمي تيمورتاش خيلي چيزها شنيده بوديم. قصه رقت آور اعدام دكتر حشمت و ساير آزاديخواهان گيلان را بخاطر داشتيم. از طرف ديگر بالاخره او يك مرد سياسي، يك رجل برجسته، يك عنصر فعال تحصيل كرده، يك افسر مدرسه ديده و يك مرد متجدد و معروف بود. انتظار مي رفت كه حوادث و سختيها را اهميت نداده ولو براي حفظ شئونات و مقام خود هم باشد گريه و زاري نكند. زندان حقيقتاً محك بسيار خوبي است. خيلي مردان فقير مردني و بيچاره تر از او را ديديم كه در آنجا كمال تهور و مردانگي را بروز داده سختيها، گرسنگيها، و زجر و شكنجه ها را مسخره مي كردند. اما آقاي وزير دربار پهلوي از همان روز اول زبون، بيچاره و حقير شده بود. از صداي جغد
مي ترسيد. مي گفت: اين جغد بالاخره سر مرا خواهد خورد. جغد حيوان بي آزار را زندانيان ديگر آنقدرها شوم نمي دانستند. مي گفتند دو جور خواندن دارد: يكي قهقهه است كه حتماً خبر مرخصي است و ديگر گريه است كه ورود زنداني تازه اي را اطلاع مي دهد. حتي بعضيها مي گفتند جغد بسيار هم خوب است. بالاي سر هر كس بخواند آزادي او حتمي است، ولي تيمورتاش مأيوس، بدبين و بي اراده شده بود.
هر چيز را به ضرر خود حساب مي كرد، و از پيشآمد كوچكي متوحش مي شد. همان چند روز اول پير و شكسته و فرسوده شده بود. روي صندلي خود نشسته دائماً گريه مي كرد. ماها را نمي گذاشتند به او نزديك شويم ولي، به واسطه نظافتچي، فهميده بود كه سياسي هستيم. لذا هر وقت كه ما را مي ديد با صداي لرزان مي گفت «آقا شما نمي دانيد، والله نمي دانيد» شنيدم هنگام محاكمه گريه كرده بود. اول در بيمارستان نگاهش مي داشتند. يك ماه به فوتش مانده به كريدر مخصوص مجرد انتقالش دادند. مي گفتند اثناي جان دادن خيلي اذيتش كرده اند.
يكي مي گفت: آجوداني سوتي انگشترش را دزديده بود. پسرش را از دور از پنجره بيمارستان ملاقات داده بودند. به هرحال، فوت تيمورتاش در زندان اثر شديدي نكرد. مردم از زبوني و بيچارگي او خوششان نيامده بود حتي تعجب هم نمي كردند.3
7. قتل نصرت الدوله فيروز
نصرت الدوله فيروز فرزند عبدالحسين ميرزا فرمانفر ما مدت كوتاهي پس از آنكه از وزارت ماليه كنار نهاده شد به دستور رضاشاه توسط شهرباني دستگير و بازداشت شد. نصرت الدوله را از مهم ترين كساني برشمرده اند كه در تثبيت و تحكيم موقعيت رضاشاه نقش اساسي بر عهده داشته است. رضاشاه قبل از كودتاي سوم اسفند 1299 و در دوران احمد شاه مدتي زير نظر و تحت فرماندهي عبدالحسين فرمانفرما در مناطق غربي كشور خدمت كرده بود. در آن روزگار نصرت الدوله البته ارج و اعتباري به مراتب بيش از او داشت و شايد در آن زمان بي اعتناييهايي هم نسبت به رضاخان قزاق نموده بود. به هرحال، رضاشاه، چنانكه شيوه او بود، كينه نصرت الدوله را در دل پرورانده و دستور توقيف او را صادر كرد و اين قضيه در ارديبهشت سال 1309 اتفاق افتاد. نصرت الدوله از حدود اسفند 1308 در خانه خود تحت نظر بود. محاكمه نصرت الدوله از روز سه شنبه 9 ارديبهشت 1309 آغاز شد و در نهايت او را به حكم ارتشاء به چهار ماه حبس تأديبي، محروميت از حقوق اجتماعي و پرداخت مبلغي پول نقد محكوم كردند.4 امّا از زمان اين محكوميت نصرت الدوله در سال 1309 تا هنگام قتل او در 20 دي ماه 1316 سالها فاصله افتاد. به هرحال، نصرت الدوله را كه ديگر كاري دولتي و حكومتي نداشت و تا حدي تحت مراقبت و نظارت شهرباني به سر مي برد در 24 مهرماه 1315 به دستور ركن الدين مختاري كه بدون ترديد از شخص رضاشاه فرمان داشت، دستگير و به زندانش افكندند و در 29 فروردين 1316 او را به تبعيد سمنان فرستادند تا تحت مراقبتهاي شديد مأموران شهرباني روزگار بگذراند. اما اين تبعيد مقدمه از ميان برداشتن نصرت الدوله فيروز شد. رضاشاه در نهايت به اين نتيجه رسيده بود كه فقط قتل نصرت الدوله مي تواند آتش خشم و كين او را اندك تسلي بخشد. بدين ترتيب، ركن الدين مختار مأموراني از شهرباني را به سرپرستي عباس بختياري (مأمور شش انگشتي) براي اين امر در نظر گرفت و آنان چنانكه خواسته مختار و رضاشاه بود نصرت الدوله را خفه كرده، كشتند.5
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- همان، صص 189-190
2- همان، صص 220-224
3- خسرو معتضد، پيشين، صص 186-189
4- ابوالحسن عميدي نوري، پيشين، صص 205-206
5- حسين مكي، پيشين، ج 5- صص 483-.484

 



بختيار؛ بازارياب قدرت تيمور بختيار -21

نويسنده:سجادي- بختياري
در اين دوره، ساواك در واقع فاقد هرگونه سازماني است و با حدود 150 پرسنل، وظيفه تثبيت رژيم محمدرضا و سركوب شديد مخالفان را به عهده داشت. به تدريج قدرت و جاه طلبي بختيار و روابط صميمانه او با 10 مستشار آمريكايي مأمور در ساواك، محمدرضا را به وحشت مي اندازد و اين ماجرا به بركناري بختيار مي انجامد. بدين ترتيب تيمور بختيار در اسفند ماه سال 1339 پس از چهار سال رياست ساواك از كار بركنار مي شود در حالي كه به جاي دختر عمويش، فرح ديبا به عنوان ملكه در كاخ شاه جولان مي داد. (62)
بختيار پس از عزل از قدرت، براي مداواي يك بيماري واقعي ناشي از فشار كار يا يك بيماري مصلحتي، به اروپا مي رود تا موضوع هاي گوناگوني را با اربابان قدرت در ميان بگذارد. (63)
وي بعد از گذراندن دو ماه معالجه! و استراحت و گفت وگو و مذاكره درباره همه چيز و همه كس، به ايران مراجعت مي كند. (64)
آمريكا، انگليس و اسرائيل در سازماندهي، آموزش و تجهيز ساواك از ابتداي شكل گيري نقش اساسي را دارا بودند و در واقع اين سازمان را به يكي از ابزارهاي اصلي تداوم وابستگي رژيم شاه به غرب تبديل كردند:
«مأموران ساواك به وسيله موساد و سيا «سازمان آمريكايي براي پيشرفت بين المللي» تربيت مي شدند. . . نخستين رئيس ساواك سپهبد تيمور بختيار بود كه به سنگدلي و لذت بردن از زجر دادن ديگران شهرت داشت. او درنده خوي وفاداري ]براي شاه[ نبود. »(65)
ساواك در دوران بختيار
ارتشبد حسين فردوست وضعيت ساواك در دوره تيمور بختيار را اين گونه به تصوير مي كشد:
«. . . زماني كه وارد ساواك شدم، تيمور بختيار در اين سازمان محبوبيت عجيبي داشت. مقامات عالي رتبه ساواك و مديران كل همه دوران خوشي را در كنار بختيار بودند و در دزدي هاي كلان يكديگر شريك و سهيم. سرتيپ علوي كيا، دلال بختيار محبوب همه بود و بويژه سرتيپ مصطفي امجدي و سرلشكر امجدي فريفته و خدمتگزار واقعي بختيار بودند. . . »(66)
علاوه بر ناآرامي هايي كه در كردستان بود، آثاري از ناآرامي هم در شهرهاي شمال شرقي كشور به چشم مي خورد كه بختيار براي سامان دادن به آن، سفري نيز به آن مناطق نمود:
«به طوري كه خبرنگاران ما از مشهد، گرگان و گنبد قابوس خبر داده اند تيمسار سرلشكر بختيار. . . در چند روز اخير براي رسيدگي به تقاضاي مردم وارد خراسان شده اند. . . »(67)
بعد از اين تاريخ دوباره سفرهاي خارجي بختيار استمرار مي يابد و همزمان با اين رفت وآمدها، آثار كمرنگي از تضاد منافع بختيار و محمدرضا بروز مي كند. بختيار با زيركي هميشگي خود، با اشراف به اين موضوع، در جهت تحكيم شرايط شخصي خويش از طريق انجام مأموريت هاي حكومتي، تلاش مي كند.
مطبوعات آن روزگار در فاصله مردادماه تا اسفندماه، سفر تيمور بختيار به كراچي براي شركت در پيمان بغداد، رياست هيأت حسن نيت در سفر به دومينيكن، همراهي با نخست وزير در سفر به آمريكا براي شركت در كنفرانس پيمان مركزي و سفر به قطر و دبي را ثبت كرده اند.
در اين سال ها ساواك مي كوشيد تا كانال هاي خود را در سراسر كشور بگستراند و در اين راستا به مراكز حساس اداري در تهران توجهي خاص داشت و لذا به گزينش و جلب چهره هاي مستعد و فعال به شبكه خود دست زد. در اين زمان اميرعباس هويدا، عضو هيأت مديره شركت ملي نفت، در شمار همكاران پنهان ساواك و بختيار قرار گرفت. (68)
پايان ضيافت قدرت
بالاخره آن اتفاقي كه به ذهن عام و خاص خطور نمي كرد، حادث شد و حدود 10 روز پس از بازگشت بختيار از مسافرت به آمريكا و ديدار و گفت وگو با سران كاخ سفيد، حكم بركناري او توسط شاه صادر شد. ولي بختيار تحت عنوان كسالت و خستگي از سمت رياست ساواك استعفا كرد و سياست فرار به جلو را در پيش گرفت:
«ساعت هفت بعدازظهر روز شنبه تيمسار سپهبد بختيار كه به علت كسالت و خستگي از سمت رياست سازمان اطلاعات و امنيت كشور استعفا نموده اند در محل باشگاه نخست وزيري حضور يافته و با مقامات اين سازمان توديع نمودند. در اين جلسه كه تيمسار سرتيپ پاكروان رئيس جديد سازمان اطلاعات و امنيت كشور و معاون يكم سابق اين سازمان نيز حضور داشتند. . . »(69)
از اين زمان به بعد، تا خروج اجباري بختيار از ايران، وي به صورت يك بازارياب قدرت، در تمام نقاط ايران به سير و سياحت مي پردازد و با مردم و اقوام و طوايف و عشاير ديدار مي كند. با استقبال زيادي از طرف مردم ايلات و عشاير بختياري روبه رو مي شود. اگر نگوييم كه بختيار مي خواست براي قيام عليه شاه نيرو جمع آوري يا برآورد قدرت كند، حداقل اين است كه مي خواست دهن كجي به حكومت كرده و بگويد كه در عين قدرت و استقبال مردمي از اين سرزمين مي رود تا به نوعي در برابر محمدرضا عرض اندام كرده باشد.
در اينجا پرسشي به ذهن متبادر مي شود و آن اينكه به راستي اگر ثريا دختر عمومي بختيار، با به دنيا آوردن فرزندي جايگاه خود را در خاندان سلطنتي محكم ساخته بود، باز هم سرنوشت بختيار چنين مي شد؟ آيا در آن صورت باز هم محمدرضا او را اين گونه مطرود مي ساخت؟! در هر حال به نظر مي رسد خروج ثريا از كاخ احتمال هرگونه ميانجي گري را از بين برده باشد وگرنه براي شاه آسان بود كه بختيار به شغل سفارت در كشوري دور افتاده بگمارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
62- ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص .423
63 -روزنامه كيهان، .1337.10.20
64- روزنامه كيهان، .1337.12.27
65- آخرين سفر شاه، ويليام شوكراس، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، نشر البرز، سال 69، ص .198
66- ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص .424
67- روزنامه كيهان، .1338.4.19
68- ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد دوم، ص .373
69- روزنامه كيهان، .1339.12.29

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14