(صفحه(12(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 - 28 ربيع الثاني 1429 - 5 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189077
 

هركس حقيقت را بگويد اعدام خواهد شد!
زد و بند رئيس ساواك تيمور بختيار -10

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




هركس حقيقت را بگويد اعدام خواهد شد!

نوشته:اقبال حكيميون
.4 قتل عبدالحسين ديبا
از ديگر كساني كه به دست مأموران رضاشاه خفه شد و به قتل رسيد، عبدالحسين ديبا بود. عبدالحسين ديبا نماينده مجلس شوراي ملي و رئيس محاسبات وزارت دربار بود. قبل از آنكه مورد غضب واقع شود از محارم نزديك رضاشاه محسوب مي شد. با تيمورتاش وزير دربار هم دوستي نزديكي داشت. تيمورتاش او را به اتهام اخذ رشوه از كار بركنار كرد و به دستور وي مجلس هشتم شوراي ملي ديبا را سلب مصونيت سياسي كرد. ديبا در زير شكنجه هاي شديد شهرباني به ناچار اقرار كرد كه از امير منصور فرزند سپهدار اعظم رشوه اي به مبلغ 2000 تومان اخذ كرده است تا ترتيب انتخاب او را از حوزه انتخابيه رشت به نمايندگي مجلس شوراي ملي بدهد. به هرحال، ديبا در دادگاهي كه به همين منظور تشكيل شده بود به ده ماه حبس تأديبي محكوم شد1.
عبدالحسين ديبا وكيل الملك فرزند فضل الله خان وكيل الملك وزير حكومت و برادر كوچكتر حشمت الدوله والاتبار بود. ديبا در ايران و پاريس تحصيلاتي كرده بود و تا زمان محكوميتش مشاغل زير را عهده دار شده بود: پيشخدمتي شاه، رياست محاسبات مركز كنسولي ايران در تفليس، رئيس محاسبات خزانه و كنسول ايران در باطوم. عبدالحسين ديبا به چند زبان خارجي آشنا بود. ديبا در سال 1306 ق در تبريز متولد شد و در سال 1317 شمسي در حالي كه فقط 54 سال سن داشت در شهر ملاير به دست مأموران شهرباني به قتل رسيد و در همان جا دفن شد.2
عبدالحسين ديبا پس از پايان ده ماه حبس تأديبي اش به دستور مختاري رئيس وقت شهرباني كماكان در زندان باقي ماند و در اول ارديبهشت 1316 به زندان ملاير منتقل شد و در 26 خرداد 1317 به دست مأموران شهرباني به قتل رسيد. دادستان ديوان كيفر در گزارشي كه به دادگاه و جنايتكاران شهرباني (پس از سقوط رضاشاه) ارائه مي دهد به شرح زير بر نقش مأموران شهرباني در قتل عبدالحسين ديبا اشاره مي كند:
رياست دادگاه هاي ديوان كيفر كاركنان دولت
ياور محمدكاظم جهانسوزي پسر محمدحسين، 59 ساله، داراي عيال و اولاد، مسلمان، تبعه ايران، اهل و ساكن تهران، بخش 9 عودلاجان، كوچه آبشار، پايور شهرباني، رئيس پيشين شهرباني ملاير و رسدبان 2 محمود فدوي پسر رمضان، 45 ساله، داراي زن و فرزند، مسلمان تبعه ايران، اهل اصفهان، ساكن تهران رئيس پيشين زندان ملاير و عسگر فروتن پسر حسين، چهل وشش ساله، داراي عيال و اولاد، مسلمان، تبعه ايران، اهل تهران، ساكن همدان، رئيس پيشين آگاهي و هادي نظمي پسر حسن، چهل وپنج ساله، داراي زن و فرزند، مسلمان، تبعه ايران، اهل و ساكن ملاير، سرپاسبان سابق شهرباني ملاير و سرپاسبان 2 فتح الله چوبين پسر اسدالله، چهل دوساله، داراي زن و فرزند، مسلمان، تبعه ايران، اهل و ساكن ملاير، پاسبان پيشين شهرباني ملاير، به معاونت ركن الدين مختار فرزند كريم، داراي زن و فرزند، مسلمان، تبعه ايران، اهل و ساكن تهران، خيابان بوعلي، 50 ساله، رئيس پيشين اداره كل شهرباني كه همگي به دستور دادستان كيفر در بازداشت مي باشند، مرحوم عبدالحسين ديبا (وكيل الملك) را در شب 26 خردادماه 1316 در ملاير كشته اند.
شرح قضيه و دلايل آن، طبق رسيدگي هايي كه به عمل آمد، اين است كه طبق دستور تلگرافي شماره 3281-16.2.1 به امضاء سرپاس مختار به عنوان شهرباني ملاير، ديبا به ملاير اعزام مي شود. عين عبارت تلگراف نامبرده اين است: «عبدالحسين ديبا از زندان مركزي تحت الحفظ به زندان آنجا انتقال داده مي شود. مشاراليه بايد در زندان منفرداً توقيف و حتي با زندانيان آنجا هم تماسي نداشته باشد. مأمورين مخصوص طرف اطمينان براي مراقبت او در زندان بگماريد و نهايت مواظبت را بكنيد كه به هيچ وجه مكاتبه با خارج نداشته و همچنين پيغام به خارج ندهد و از انتقال مشاراليه به آنجا كسي حتي مأمورين دولت هم نبايد اطلاع پيدا كنند. هركس از شما سؤال كرد تكذيب كنيد و از مراقبت او غفلت نكنيد كه موجب مسئوليت شديد خواهد بود.
ديبا به شرح مندرج در دستور مختار در ملاير زنداني و از حقوقي كه حتي زندانيان طبق آئين نامه هاي مصوبه داشته اند، محروم مي گردد. تا شب 26 خرداد 1317 كه به دست متهمين نامبرده در صدر ادعانامه كشته مي شود.3
ولي الله شادمان، پاسباني كه در زمان قتل ديبا در شهرباني ملاير كشيك مي داد، براي دادگاه توضيح داد كه مأموران شهرباني در محل شهرباني ملاير عبدالحسين ديبا را خفه كرده به قتل رسانده اند. شادمان ديده ها و شنيده هاي خود را از واقعه قتل ديبا به شرح زير به دادگاه ارائه داده است:
در دو سه سال پيش، يك شب فتح الله چوبين سرپاسبان وكيل كشيك شهرباني بوده، بنده هم در آن شب آنجا بوده و خدمت داشتم و پاس بخش بودم. ساعت 12 نصف شب بود كه بنده خوابيده بودم. فتح الله خان بنده را بيدار كرد كه بيا موقع كشيك توست؛ تحويل بگير كه من بخوابم.
كشيك را از او تحويل گرفتم. گفت دفتر كشيك را مهر كن و مراقب باش چون كه رئيس هم آمده و با لباس شخصي به زندان رفته. هوشيار باش كه خواب نروي و چرت نزني برايت مسئوليت پيدا شود.
بنده تازه نشستم پشت ميز، ديدم يكي با شلاق زد به شيشه. در اطاق نگاه كردم ديدم رئيس شهرباني، ياور جهانسوزي، است. بنده را صدا كرد بيرون؛ گفت چوبين را بگو بيايد. چوبين را صدا كردم ياور جهانسوزي است. به من گفت تو برو دم در شهرباني اگر كسي عارض و معروض آمد برگردان و بگو صبح بيايند. در همان موقعي كه رئيس شهرباني بنده را خواست بفرستد دم در كه مراقب باشم كسي نيايد، ديدم ديبا نشسته است توي اطاق رئيس شهرباني، همان اطاقي كه نزديك در زندان است و فروتن رئيس آگاهي هم نشسته است پشت ميز و دارد از او تحقيقات مي كند و ديدم كه پايش هم پابند داشت. ياور جهانسوزي و نايب فدوي هم دم در اطاق ايستاده بودند و فدوي دستهايش پشت سرش بود و يك دستمالي دستش بود. هادي نظمي وكيل كشيك زندان هم پايين پله ها ايستاده است. بنده را فرستادند دم در ايستادم و به طوري كه عرض كردم بعد از نيم ساعتي چوبين آمد كه رئيس ترا مي خواهد. رفتم خدمتشان كه چه فرمايشي داريد؟ با چوبين هم رفتيم آنجا. بنده ديدم كه ديبا را انداخته اند و فدوي و فروتن و هادي خان افتادند رويش.
بنده و فتح الله كه وارد اطاق شديم، جهانسوزي به فتح الله گفت كمك كن. فتح الله هم رفت، نمي دانم سرش را گرفت يا دستش را. بنده ديدم دولا شد. در همين موقع ياور جهانسوزي به من گفت برو زود تابوت و مرده شور را خبر كن بيايد و تابوت را خودت بياور؛ فقط من بدانم و تو. بنده آمدم به جهانسوزي اطلاع دادم كه تابوت حاضر است. ديدم همگي توي حياط ايستاده اند. جهانسوزي به فدوي گفت برو ببين كارش تمام است يا نه. رفت توي اطاق و برگشت گفت تمام است. بنده كه وارد شدم. يك پاي جهانسوزي به گرده ديبا بود. فدوي هم يك پايش را گذاشته بود روي سينه ديبا يك دستش هم به گلو و دهان ديبا بود. هادي نظمي هم شانه هاي ديبا را گرفته بود؛ فروتن هم روي پاهايش نشسته بود. چوبين هم وقتي وارد اطاق شد و رئيس گفت برو كمك كن رفت آن طرف سر ديبا نمي دانم سرش را نگهداشت يا دستش را.4
عبدالحسين ديبا قبل از كشته شدن زندگي بسيار خفت بار و فقيرانه اي در زندان ملاير داشت و «با نهايت سختي و ذلت» عمر مي گذرانيد و وقتي اجازه خواسته بود تا با فروش قرآن خطي و انگشتري اش اندك تغييري در خورد و خوراكش بدهد، رضاشاه ضمن مخالفت با اين خواسته تصريح كرده بود كه «مگر آنجا مهمانخانه است كه مي خواهد خوش بگذراند؛ بايد آنقدر بماند تا بميرد».5
الله مراد يوسفي سنندجي، پاسبان ديگري كه شب قبل از حادثه قتل ديبا در شهرباني ملاير نگهبان كشيك بود، دانسته هاي خود درباره چگونگي و كيفيت قتل عبدالحسين ديبا به دست مأموران شهرباني رضاشاه را براي دادگاه چنين شرح داده است:
آنچه كه من اطلاع دارم مرحوم عبدالحسين ديبا را در شهرباني ملاير كشتند و تفصيل آن از اين قرار است كه يك شب كه كشيك بنده بود و در اطاق نگهباني بودم، تقريباً نيم ساعت بعد از نصف شب بود كه خوابيده بودم، ياور جهانسوزي، رئيس شهرباني؛ عسكر فروتن، رئيس آگاهي؛ سيد محمود فدوي، رسدبان يك در حالتي كه گيوه در پا داشته، آمدند بالاي سر بنده. فدوي و جهانسوزي رفتند درب زندان توقف كردند. عسكر فروتن به بنده گفت بدون اينكه كسي بفهمد قراول در شهرباني را بكن توي يك اطاق درش را ببند و كمك كن يك نفر را بياوريم اينجا، مي خواهيم از بين ببريم. هرچه برايت مي گيرم و انعام هم مي دهيم. يك دست بند هم دست عسكر فروتن بود. من خيلي اصرار كردم كه كيست كه مي خواهيد از بين ببريد؟ گفت حاجي آقا است و مقصود از حاجي آقا ديبا بود كه در شهرباني بين خودمان اسمش را حاجي آقا گذاشته بوديم. گفتم كشيك را تحويل بگيريد من بروم؛ خودتان مي دانيد والا پايور نگهباني بنده هستم و تمام شهر و مردم طبق دفتر تحويل بنده است. من نمي گذارم چنين كاري بكنيد. رفت آهسته به جهانسوزي، رئيس شهرباني، مطلب را گفت او هم آمد بالاي سر بنده و دو سه تا فحش به بنده داد و شلاقي هم زد به سر من و از در رفتند بيرون. آن شب گذشت فردا ساعت هشت صبح عسكر فروتن باز من را صدا كرد توي اطاق خودش و گفت ديشب ما با شما شوخي كرديم خواستيم ترا امتحان كنيم، اگر اين حرفها از دهانت بيرون بيايد اعدام مي شوي. شب بعد كه آمدم نصف شب بروم گشت وقتي رسيدم دم شهرباني ديدم قراول دم شهرباني نيست. ساعت تقريبا يك و نيم بعد از نصف شب بود؛ رفتم توي شهرباني پشت درخت بيد به اطاق رئيس نگاه كردم ديدم عسكر فروتن و جهانسوزي و فدوي توي اطاق هستند و يك جنازه را كه دستهايش هم بسته بود توي گوني مي تپاندند وحشت كنان آمدم بيرون. صبح كه آمدم كشيك را تحويل گرفتم ديدم اغلب پاسبانها چشمهاشان اشك آلود است و خداداد پاسبان كه مصدر ديبا و قراول بود، آمده سر خدمت و در اطاق ديبا توي زندان بسته است. شهرت بين حبسيها افتاده بود كه مدعي العموم تهران شب آمده و ديبا را برده است. جهانسوزي فرداي آن روز همه پاسبانها را به خط كرد و گفت اگر يك موقعي كسي اسرار اداري را دروغ يا راست فاش بكند، اعدام مي شود و بايد همه محرم باشيد. ولي در حضور همه آنها به من رو كرد و گفت اگر تو درويش علي هستي من اولاد شمرم ترا دربه در مي كنم كه متمردي.6
بلافاصله پس از قتل ديبا، سيد جعفر غسال در همان نيمه شب ترتيب غسل و شست وشوي او را داده قبل از آنكه آفتاب طلوع كند، جنايتكاران شهرباني جسد را به خاك سپردند:
سيد جعفر مي گويد: به من گفتند اين مرده را ببر بشوي. من گفتم شب نمي شود؛ بماند تا صبح. ياور جهانسوزي گفت: فضولي مكن؛ پدرت را درمي آورم. آنگاه من حاضر شده و چهار نفر پاسبان مرحوم ديبا را از كيسه كشيده (گويا اول بنا بود با كيسه بدون تشريفات دفنش كنند) در تابوت نهاده حمل نمودند، به غسالخانه رسيديم. جهانسوزي و فدوي و فروتن هم با ما تا غسالخانه آمدند. من عمل شستشو را انجام دادم و آفتاب نزديك بود طلوع كند كه به دفن مبادرت نمودند. سيد جعفر در پاسخ بازپرس كه از او پرسيده بود آيا علامات و آثاري در بدن او بود، پاسخ داد: فقط روي او سياه بوده ولي بدنش مثل بلور سفيد بود.7
روز پس از قتل ديبا، شهرباني شايع كرد كه ديبا در انتقال به زندان كرمانشاهان سكته كرده و درگذشته است. و براي اين كه پاسبانان و مأموران مطلع شهرباني از واقعيت امر اسرار آن قتل فجيع را مكتوم داشته به جايي بروز ندهند از اعتبارات سري شهرباني مبلغ سيصد تومان ميان آنان تقسيم شد و ياور جهانسوزي در هشداري شديداللحن مأموران حاضر در شهرباني ملاير را تهديد كرد كه هرگاه كمترين اطلاعي در اين باره انتشار دهند «اعدام» خواهند شد.8
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- همان، صص 799-800
2- همان، صص 800-829 و جهانگير موسوي زاده، پيشين، جلد اول، صص 113- 120
3- حسين مكي، تاريخ بيست ساله ايران، ج 5، ص 175
4- همان ص 176
5- جهانگير موسوي زاده، پيشين، ج 1، صص 195-196
6- همان، صص 197- 198 و حسين مكي، پيشين، ج 5، صص 178- 179
7- حسين مكي، پيشين، ج 5، ص 177
8- جهانگير موسوي زاده، پيشين، ج 1، صص 198- 199

 



زد و بند رئيس ساواك تيمور بختيار -10

نويسنده:سجادي- بختيار
بختيار كه تا اين تاريخ از قدرت زيادي برخوردار بود، با اعلام تشكيل وزارت امنيت، نه تنها فاز جديدي از بال گستري و كسب قدرت را مدنظر قرار مي دهد، حتي تا مرحله پيش عمل هاي قطعي و آماده سازي شرايط قدم برمي دارد. او اگر قرار است علاوه بر مناصب قبلي، در منصب جديد نيز كه بسيار پراهميت است، قرار گيرد، بايد براساس ماهيت شغل جديد - تأييد و تأكيد سرسپردگي - برنامه خود را با اربابان و برنامه ريزان اصلي هماهنگ كند. بدين منظور سفرهاي خارجي خود را آغاز مي كند:
«صبح ديروز تيمسار سرتيپ بختيار فرماندار نظامي تهران و راه آهن سرتاسري كه 10 روز قبل با كسب اجازه از پيشگاه شاهنشاه به منظور استفاده از مرخصي به سوئيس مسافرت نموده بودند با هواپيما به تهران مراجعت كردند. »(46)
علي رغم همكاري ارتش و شهرباني با فرمانداري نظامي در جهت ايجاد امنيت و حفظ و ثبات پايه هاي لرزان رژيم، هنوز رابطه اي منسجم و سازمان يافته بين كليه ارگان هاي ضدمردمي و سركوبگر - كه از ديد رژيم لازم به نظر مي رسيد - به وجود نيامده بود. حمله و يورش ها عليه مخالفين و مبارزين، به صورت پراكنده و غالباً بدون طرح و نقشه بروز و ظهور مي يافت اما هنوز سازمان نيافته بود. (47) از اين رو وجود تشكيلاتي منسجم، ضروري به نظر مي رسيد كه در 23 اسفند 1335 با تصويب قانون تشكيل سازمان اطلاعات و امنيت كشور (ساواك) اين امر تحقق يافت.
شايد پيش از تشكيل رسمي ساواك، در نظر گرفتن بختيار براي اين سمت و رايزني هاي داخلي و خارجي او - با توجه به داشتن مناصب مهمي چون فرمانده لشكر دوم زرهي، فرماندار نظامي تهران و راه آهن سراسري ايران - براي اين بود كه جهت فعاليت او تغيير يابد و در شغل محدودتري - از لحاظ قوانين، چارچوب و پاسخگويي - فعاليت كند و در عين حال بتواند سبعيت و خشونت و قدرت طلبي اش را در يك چارچوب محدود اعمال كند. به اين صورت هم براي بختيار يك نوع تنوع ايجاد مي شد و هم براي محمدرضا اين امكان فراهم مي گرديد كه دست او را از مناصب نظامي كوتاه كند و خيالش از احتمال يك كودتاي نظامي درآينده راحت شود:
«تيمور كه اكنون سرلشكر و محبوب مستشاران آمريكايي اداره دوم بود، در سال 1335 به پيشنهاد آنها رئيس ساواك شد و در اين مقام زدوبند خود را با ارتشبد هدايت، وزير جنگ (اولين ارتشبد ايران) محكم كرد و به درجه سپهبدي رسيد. ولي در واقع محمدرضا او را رئيس ساواك كرد تا از فرماندهي واحدهاي نظامي به دور و سرگرم كار ديگر باشد. »(48)
مؤيد اين موضوع، خبري است كه همان روزها در مطبوعات به چاپ مي رسد و خيال مردم و بيشتر خود بختيار را راحت مي كند كه با ارجاع شغل مهم رياست ساواك، وي ديگر سمتي در نيروهاي نظامي و انتظامي ندارد.
«يك مقام موثق و مهم ارتش امروز گفت: اداره امنيت صرفاً جنبه سياسي خواهد داشت و وظايف آن از وظايف فرمانداري نظامي جداست. رياست اين اداره را تيمسار بختيار به عهده خواهند گرفت. »(49)
در آستانه تشكيل ساواك و رياست بختيار، براي تشكر از خدمات - بخوانيد خيانت - او به كشور و نظام، به دستور شاه تيمسار سرتيپ تيمور بختيار به درجه سرلشكري مي رسد. (50)
ساواك در خدمت بختيار
هسته اصلي سازمان اطلاعات و امنيت كشور در سال 1335 در فرمانداري نظامي شكل گرفت و در مطبوعات روز چهارشنبه 11 مهرماه 1335 خبري انتشار يافت كه حاكي از تشكيل ساواك بود. اين خبر حكايت از اين داشت كه تأسيس سازمان امنيت به تصويب دولت رسيده و معاونان سازمان امنيت از روز گذشته در فرمانداري نظامي مشغول كار شدند. (51)
بختيار همان گونه كه در زمان تصدي فرمانداري نظامي تهران اقدام به يارگيري و رايزني هاي داخلي و خارجي فراوان كرد، در شروع به كار در پست جديد و مهم و بدون رقيب و بلامنازع رياست ساواك، رايزني هاي خارجي بخصوص با اربابان آمريكايي را در رأس تمام اقدامات خود قرار داد:
«تيمسار سرلشكر بختيار ديروز به آمريكا عزيمت كردند. فرماندار نظامي مدت 45 روز از تأسيسات ارتش آمريكا ديدن خواهد كرد. »(52)
با وجود اظهارات منطقي و مستدل مخالفان لايحه تشكيل ساواك، به دليل فشار آمريكا و شاه و دولت بر سناتورها، قانون تشكيل ساواك با اكثريت آراء به تصويب مجلس سنا رسيد و سپس در مجلس شوراي ملي به صورت كاملاً فرمايشي مطرح شد و بدون مخالفت و هيچ گونه اعتراضي به تصويب رسيد. با تصويب نهايي قانون تشكيل ساواك، سازمان اطلاعات و امنيت فعاليت خود را به رياست تيمور بختيار رسماً آغاز كرد و در طول دوران حيات خود ظلم و جنايت هاي زيادي را به اسم ايجاد امنيت براي مردم ايران در كارنامه سياه خود ثبت نمود. (53)
همانطور كه بختيار در اولين روزهاي تصدي پست فرمانداري نظامي با گفت وگوها، اعمال و حركات و رايزني هاي گوناگون، منش فكري خود را به همه شناساند، در اولين روزهاي تصدي پست رياست ساواك نيز با انجام همان رفتار و حركات و رايزني هاي مشابه، منش فكري و خط سير حركتي خود را به اطرافيان شناساند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
46- روزنامه كيهان، .1335.6.10
47 -افراسيابي، بهرام، ايران و تاريخ، تهران، انتشارات زرين، 1364، ص .45
48- فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، صص 418-.417
49- روزنامه كيهان، .1335.6.12
50 -روزنامه كيهان، .1335.6.31
51- ساواك و نقش آن در تحولات داخلي رژيم شاه، ص .36
52 -روزنامه كيهان، .1335.7.9
53- ساواك و نقش آن در تحولات داخلي رژيم شاه، ص .40

 

(صفحه(12(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14