(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 15 ارديبهشت 1387 - 27 ربيع الثاني 1429 - 4 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189076
 

به ياد شهيد«علي رضا موحد دانش» داستان آن دست داستان آن دست

راوي روز هاي حماسه گفت و گو با «محمود نجيمي» از راويان دفاع مقدس
«حاج علي» مرا ببخش!



به ياد شهيد«علي رضا موحد دانش» داستان آن دست داستان آن دست

عليرضا اولين فرزند خانواده درسال 1337در تهران به دنيا آمد. درسال 1355 بعد از اخذ ديپلم به سربازي اعزام شد و پس از فرمان امام خميني مبني بر فرار سربازان از پادگان ها، وي نيز از پادگان گريخت و به جمع انقلابيون پيوست.
پس از پيروزي انقلاب، در كميته انقلاب اسلامي شميران به فعاليت مشغول شد. عليرضا در فروردين ماه 1358 به عضويت سپاه پـاسداران درآمد و ابتدا مأموريت حراست ازبيت امام خميني را برعهده گرفت. با آغاز غائله كردستان، به كردستان رفت و درچند عمليات پاكسازي عليه ضد انقلابيون شركت كرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشين «محسن وزوايي» درعمليات بازي دراز حضور يافت و در همين عمليات، يك دستش قطع شد. پس از عمليات «مطلع الفجر» به مكه معظمه مشرف شد. قبل از عمليات فتح المبين ، به تيپ 27محمد رسول الله(ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبيب بن مظاهر مأموريتش را انجام دهد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهي تيپ 10سيد الشهدا(ع) را برعهده گرفته، در عمليات «والفجر1» با اين تيپ وارد عمليات شد و درهمان عمليات نيز مجدداً مجروح شد.
عمليات «بازي دراز» بود. صبح عمليات،حاج علي، براي بيدار كردن بچه ها، به سمت يكي از چادرها رفت، غافل از اينكه شب قبل دشمن پاتك زده، چند تا چادرها را گرفته بودند. هنگاميكه حاجي وارد چادر شد، سربازان عراقي او را رگبار بستند، خيلي سريع پشت يكي از صخره ها سنگر گرفت. اما لغزش پا روي ريگ ها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگي، براي مدتي بيهوش شد.پس از به هوش آمدن. يكي از عراقي ها نارنجكي را به سمت او پرتاب كرد. حاجي كه قصد داشت نارنجك رابه سمت دشمن بازگرداند. آن را به دست گرفت اما نارنجك منفجر شد و دست حاج علي را قطع كرد. در همين حين ما با شنيدن صداي تير انفجار متوجه جريان شديم و به سمت چادرها رفتيم و پس از به عقب راندن عراقي ها حاج عليرضا موحد دانش را يافتيم.
پرواز
سيزدهم مرداد سال 1362و عمليات والفجر 2بود. عليرضا كه زخمي شده بود، در آخرين لحظات به سختي خودش را به بيسيم عراقي ها رسانده، سيم آن را با دندان جويد تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد.پس از قطع سيم كه دشمن متوجه اين كار حاج علي شد، او را به رگبار بسته، راهي ديار بهشت گرداند. پيكرش، همانطور كه آرزو داشت پس از مدت ها، به وطن بازگشت و در گلزار شهدا به خاك سپرده شد.

 



راوي روز هاي حماسه گفت و گو با «محمود نجيمي» از راويان دفاع مقدس

صابر عظيمي
يكي از راه هاي گسترش و حفظ ارزش هاي دفاع مقدس روايت شفاهي جنگ است و براي اين كار هيچ كس بهتر از آنهايي كه خود در جنگ بوده اند وجود ندارد.
«محمود نجيمي» كه خود سال ها جنگ را از نزديك تجربه كرده و از خيل جانبازان هم هست اينك نيز به نوعي ديگر در خدمت دفاع مقدس است و روايت روزهاي حماسه و مردان آتش و خون را براي نسل جوان بازگو مي كند.
¤آقاي نجيمي از رفتنتان به جبهه بگوييد.
- تازه كلاس پنجم ابتدايي را تمام كرده بودم كه رفتم جبهه، البته به همين سادگي هم نبود. با كلي دردسر موفق شدم. برادر بزرگم موافق نبود و مي گفت هنوز بچه اي. گفت اگر مي خواهي بروي بايد يك امتحان را پشت سر بگذاري.
امتحانش هم اين بود كه بايد نيمه شب
مي رفتم و يك ميخ را به ديوار غسالخانه يك قبرستان مي زدم.
خيلي ترسناك بود.
¤ چرا شما هر موقع مي خواهيد روايتگري كنيد، قبلش يك بيوگرافي از خودتان
مي گوييد؟
- ببينيد، اغلب كساني كه در اين دوره براي بازديد از مناطق جنگي مي آيند نسل جوان هستند. نسلي كه به اقتضاي سنشان جبهه و جنگ را نديده اند و معمولاً اطلاعات زياد و دقيقي هم در اين مورد ندارند.
من خودم را به آنها به عنوان بچه جبهه و جنگ معرفي مي كنم. كسي كه از 11 سالگي وارد جنگ شده و در جبهه بزرگ شده است و در 17 عمليات بزرگ و سرنوشت ساز حضور مستقيم داشته است.شايد كسي بگويد اين تعريف از خود است اما من اينها را مي گويم كه جوان ها بدانند اين كسي كه جلويشان ايستاده و از جنگ مي گويد خودش اهل جبهه است و اينها را با چشم خودش ديده و از نزديك لمس كرده است.
اين باعث مي شود اعتماد مخاطب جلب شود. بالاخره فرق مي كند كه شما خودت در يك ماجرا حضور داشته اي و حالا آن را روايت مي كني يا اينكه چيزي شنيده باشي و بگويي.
¤ چه مسئوليتي در جنگ داشتيد؟
- مسئوليت من در جبهه از فرماندهي دسته شروع شد و تا فرماندهي گردان هم رسيد. بعد از آتش بس هم در شلمچه مانديم و خط پدافندي داشتيم. بعد از آن هم با بچه هاي تفحص مشغول جمع آوري پيكر مطهر شهدا شديم. الان هم كه بازنشسته شده ام و مشغول روايتگري هستم.
¤ روايتگري جنگ را از كي شروع كرديد؟
- سال 65 بعد از آزاد سازي فاو بود كه عده اي از اساتيد و دانشجويان دانشگاه اصفهان را به فاو بردم و آنجا ماجراي درگيري خودمان با گارد رياست جمهوري بعثي را برايشان تعريف كردم.
آن زمان بيان خوبي هم نداشتم و دست و پا شكسته يك چيزهايي گفتم اما انگار آنها خيلي خوششان آمده بود.
¤ اصلاً چرا روايتگري؟
- به نظر من اين موضوع براي ما يك ريشه ديني و تاريخي دارد كه آن هم برمي گردد به ماجراي كربلا. ما جنگ خودمان را در راستاي قيام امام حسين (ع) مي دانيم. در كربلا هم ياران امام حسين(ع) جنگيدند و به شهادت رسيدند اما اين پايان ماجرا نبود و داستان تازه از اينجا شروع شد. حضرت سجاد(ع) و حضرت زينب(س) روايتگري حماسه را پايه گذاري كردند و اگر كار آنان نبود قيام امام حسين(ع) به ثمر نمي نشست و خون ايشان و يارانشان پايمال مي شد.
ما هم فكر مي كنيم حالا كه از قافله شهدا جا مانده ايم بايد به وظيفه سجادي و زينبي خودمان عمل كنيم و پيام بچه هايي را كه با آن مظلوميت به شهادت رسيدند را به گوش جامعه و نسل جوان برسانيم.
¤ پيام اين روايتگري چيست؟
- يك بحث، بحث دفاع از سرزمين و آب و خاكمان است. ايران در طول تاريخ بيش از 25 بار مورد تجاوز واقع شده و هر بار هم قسمتي از خاك خود را از دست داده و مثل گلوله برف در آفتاب كوچك و كوچك تر شده است. اما در اين جنگ چنين اتفاقي نيفتاد و اين مسئله كوچكي نيست و بايد به آن توجه داشت و افتخار هم كرد.
موضوع ديگر بچه هاي جنگ هستند و روحيات و اخلاق آنها. ما بايد به دنبال پاسخ به اين سوال اساسي باشيم كه چطور اين بچه بسيجي ها كه واقعاً اغلبشان هم بچه بودند توانستند در برابر آن دشمني كه دنيا از همه نظر پشت سرش بود بايستند. چه روحيه و چه هدفي باعث مي شد اين گروه اندك، آموزش نديده و از نظر تسليحات در مضيقه بتواند آن ارتش را به عقب براند و در نهايت پيروز شود. ما در روايتگري جنگ دنبال طرح اين مسائل هستيم.
¤ چطور روايتگري مي كنيد؟ منظورم اين است كه آموزش خاصي ديده ايد و اين كار متولي دارد يا خودجوش است؟
- نيروي زميني سپاه سالانه سه يا چهار روز كلاس مي گذارد كه به دليل كوتاهي نمي شود اسم آموزش روي آن گذاشت.
متاسفانه مركز و نهاد خاصي متولي اين كار نيست و بچه ها خودجوش كار مي كنند. البته اگر يك مركزي باشد كه اسناد، كتب و ديگر چيزهاي مورد نياز را در اختيار ما بگذارد خيلي خوب است، اما چنين جايي نيست. هر كس بايد خودش با توجه به ارتباطاتي كه دارد براي خودش محتوي فراهم كند و خودش را غني كند. حالا يك نفر ارتباطش بيشتر است و يك نفر كمتر.
¤ چند نفر راوي داريم؟
- ببينيد ما دو نوع راوي داريم يكي راوي هاي جنگ ديده و يكي هم راوي هاي پرورشي. حدود 30 نفر از راوي هاي جنگ ديده در ايام اعزام راهيان نور يعني چيزي حدود 30 تا 40 روز به طور مداوم در منطقه مستقر هستند بقيه هم كه حدود 130 نفري مي شوند تردد مي كنند. يعني مداوم مستقر نيستند. از تعداد راوي هاي پرورشي هم اطلاع ندارم. البته برخي نهاد هاي ديگر هم راوي دارند كه از تعداد آنها هم اطلاع دقيقي ندارم.
¤ پس در كل خيلي راوي نداريم.
- بله. از كيفيت كه بگذريم از نظر كمي هم وضع مطلوب نيست.
¤ كارتان فقط ايام نوروز است؟
- اسفند و فروردين اوج كار روايتگري است اما فقط اينها نيست. مثلاً كاروان هايي هستند كه تابستان ها راهي مناطق جنگي در كردستان
مي شوند. البته در كنگره ها، مجالس سوگواري محرم، سالگرد عمليات ها و حتي شب هاي قدر هم از بچه هاي راوي دعوت مي كنند.
¤ به عنوان يك راوي فعال در حال حاضر بحث روايتگري جنگ با چه آفت ها و آسيب هايي مواجه است؟
- مهمترين آفت و آسيب اين است كه برخي جنگ نديده راوي جنگ شده اند. كساني كه صدها كيلومتر با خطوط مقدم فاصله داشته اند و از باران آتش شلمچه و هواي شرجي فاو و نبرد تن با تانك در طلائيه و تشنگي فكه چيزي نمي دانند.
اينها مي آيند و مطالبي را مي گويند كه اصلاً اينطور نبوده و ما كه از نزديك اين چيزها را ديده ايم تعجب مي كنيم از اين همه تحريف.
متاسفانه كسي هم نيست كه جلويشان را بگيرد و بپرسد اينها را از كجا مي گوييد و اصلاً كجا بوده ايد.
يك موردش را برايتان تعريف كنم جالب است. در يكي از مناطق بودم كه بچه ها گفتند امروز يك آقايي كه مسئوليت مهمي هم در مورد آثار جنگ دارد قرار است بيايد و براي زائرين صحبت كند.
من هم به يكي از رفقا گفتم .وقتي خواست شروع كند بپرسد آقاي فلاني لطفاً از سوابق خودتان در جبهه براي مردم بگوييد.
آن آقا آمده بود و رفيق ما هم پرسيده بود. او هم گفته بود ما در خدمت رزمندگان اسلام بوديم. گفته بودند نه اين نشد. دقيقاً بگوييد كجا بوديد كه آن آقا هم خيلي بهش برخورده بود با حالت قهر رفته بود.
¤ پيش آمده زائرين از شما سوالي بپرسند و شما ندانيد؟
- بله. خيلي هم زياد. بيشتر هم از سوي جوانان و دانشجوياني بوده كه دنبال حقايق جنگ هستند.
¤ برخورد شما چه بوده؟
- خيلي راحت مي گويم نمي دانم و بعد از پرسيدن و تحقيق جوابتان را مي دهم.
¤ به عنوان يك راوي چه توصيه اي به ديگر راوي ها داريد؟
- يكي اينكه وارد مباحث ديگر نشوند. مثلاً بعضي ها بيشتر مداحي و نوحه سرايي مي كنند تا روايتگري. مداحي خوب است اما كار راوي كه اين نيست. راوي اگر كار خودش را به خوبي انجام دهد از مصيبت خواني چيزي كم ندارد.
نكته ديگر كه خيلي هم مهم است اينكه از جاده حقيقت خارج نشوند. چيزي از خودشان اضافه نكنند. حقيقت را كتمان هم نكنند. مثلاً بعضي ها اصلاً درباره كربلاي چهار حرف نمي زنند. مي گويند نبايد بگوييم ما در اين عمليات شكست خورديم. اين طرز فكر و برخورد اشتباه است. اصلاً مگر ما براي پيروزي نظامي رفته بوديم؟ به قول حضرت امام(ره) ما يك تكليف و وظيفه اي داشتيم كه به آن عمل مي كرديم.
اين يك آفت ديگر هم دارد. باعث مي شود مخاطب ما فكر كند رزمنده ها با يك مشت ترسو و بزدل طرف بوده اند و هميشه به راحتي پيروز مي شده اند. همان چيزي كه ما در اغلب فيلم هاي جنگي مي بينيم. در صورتي كه اينطور نيست. دشمن ما تا آخرين گلوله و به شدت هم مي جنگيد.
من خودم اواخر جنگ يك سرهنگ عراقي را كه فرمانده گردان بود در صد متري سنگرمان در شلمچه اسير كردم. طرف آنتن بي سيم ما را ديده بود و با خودش گفته بود اينجا سنگر فرماندهي است و اگر اينجا را بگيرم خطشان سقوط مي كند. به تنهايي آمده بود سراغ سنگر ما كه اسير شد. اين نشان مي دهد اين آدم شجاع بوده است.
¤ ارتباطتان با زائرين محدود به مناطق جنگي است؟
- نه. بعضي ها نامه مي نويسند. زنگ مي زنند. براي روايتگري هم دعوت مي كنند.
¤ عكس العمل زائرين نسبت به روايت هاي شما چيست؟ همه را باور مي كنند؟
- يادم مي آيد يكبار يكي گفت شما خيلي غلو مي كنيد و باور بعضي چيزها برايش سخت بود. شب جايي بوديم. موقع خواب وقتي خواستم لباسم را عوض كنم جاي گلوله ها و تركش ها را روي تنم ديد. همين صحنه باعث شد نظرش عوض شود.
¤ با تشكر از وقتي كه به ما داديد، اگر حرف نگفته اي مانده بفرماييد.
- يك نكته اي كه مي خواهم به آن اشاره كنم اينكه تا پارسال يادمان ها در مناطق جنگي زير نظر يگان هاي سپاه بود و هر يگاني هم در هر يادمان يك راوي داشت اما امسال همه يادمان ها زير نظر ستاد مركزي راهيان نور بود كه از نظر روايتگري ضعيف بود و زائرين هم از امكانات چندان راضي نبودند.
من فكر مي كنم همان وضعيت قبل بهتر بود.

 



«حاج علي» مرا ببخش!

م. عابر
گفت: حرف نمي زند! اين هم شماره اش، مي خواهي خودت زنگ بزن اما حرف نمي زند!
شماره را مي گيرم. صدايي از آن سوي اين شهر شلوغ پاسخم را مي دهد. مردي كه در حال راه رفتن در خيابان است. مي گويم: شما دهمين نفري هستي كه با او صحبت مي كنم و چيزي دستگيرم نمي شود.
مي پرسد: با كي صحبت كرده اي؟
چند نفر را نام مي برم. مي گويد: اينها كه گفتي با «حاج علي» نبوده اند. مي گويم تو كه بوده اي بگو. تويي كه روزي طرح هايت جنگ را به پيش مي برده است، تويي كه رفيق گرمابه و گلستان مرداني مثل «حاج احمد متوسليان» بوده اي، تويي كه «حاج علي» با همه بزرگي اش روزگاري از نيروهاي تو بوده است.
مي پرسد: چند ساله اي؟
مي گويم: در جنگ نبوده ام.
مي گويد: محافظه كاري و ملاحظه از تبعات ميانسالي است! تمام حقايق جنگ را نمي شود گفت:
- چرا؟
- اين هم از همان هايي است كه نمي توان گفت!
من مي گويم و او مي گويد... و هرچه جلوتر مي رويم، بيشتر احساس خلأ مي كنم. خدايا كاش مي دانستم كه چقدر نمي دانم.
حرف آخرش اين است. يك روز بيا با هم برويم بهشت زهرا تا آنجا كمي برايت حرف بزنم.
گوشي را مي گذارم. ساعت نزديك 9 شب است و تحريريه خالي است. كاغذها را بي هيچ نظم و ترتيبي در كيف مي چپانم و راه مي افتم. نمي دانم چطور به خيابان مي رسم و سوار اولين ماشيني كه گيرم مي آيد مي شوم.
كنار پنجره نشسته ام. ماشين ها و آدم ها را مبهم مي بينم. به مردي فكر مي كنم كه جايي آن سوي شهر است، خيلي چيزها مي داند اما حرف نمي زند و به خودم كه باز فردا راهي روزنامه مي شوم تا مطلبي بنويسم و بتوانم قسط هايم را بدهم، به سؤال هايي كه مثل دفترچه هاي قسط تمامي ندارند.
آيا «حاج علي» همان كسي است كه در آن كتاب و آن چند صفحه اينترنتي نوشته اند؟ به راستي او كيست و چرا آن مرد حرف نمي زند؟
ناگهان بغض گلويم را مي گيرد، دلم مي خواهد زارزار گريه كنم اما شلوغي ترافيك كه جاي گريه كردن نيست.
قرار بود اين مطلب در مورد شهيد «حاج علي رضا موحددانش» باشد. مردي كه فرمانده لشگر 10 بود، او كه دلش مي خواست گمنام باشد، او كه پزشكي را رها كرد و مرد جنگ شد، او كه اهل «اسلام آباد» تهران بود. شهيد «حاج كاظم رستگار» هم اهل آنجا بود و شايد رمزي در اين موضوع نهفته باشد. راستي يك چيز ديگر هم هست، «حاج علي» يك دست داشت «حاج علي» مرا ببخش كه تنها همين قدر از تو مي دانم.
(شايد در اين صفحه روايتي از شهيد موحد دانش به چشمتان بخورد. بخوانيد اما بدانيد داستان «حاج علي» چيز ديگري است. داستاني كه من هم نمي دانم!)

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14