(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 15 ارديبهشت 1387 - 27 ربيع الثاني 1429 - 4 مه 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189076
 

كيفيت شهادت مدرس به روايت شاهدان
شليك تيرخلاص حزب توده تيمور بختيار -9

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




كيفيت شهادت مدرس به روايت شاهدان

نوشته:اقبال حكيميون
جهانسوزي پس از خارج نمودن اقتداري و غلامرضا نخعي از كاشمر در7.9 .16 به تربت حركت كرده و در ساعت يازده و نيم روز9.9 .16 به كاشمر مراجعت نموده و ترتيب قتل مدرس را مي دهد. بدين شرح كه علي ذوالفقاري پاسبان را كه يكي از مأمورين مراقب مرحوم مدرس بوده از منزل مسكوني مدرس به وسيله مستوفيان احضار و دستور مي دهد كه از آن منزل خارج شود و شب دهم آذر كه موعد قتل مدرس بود ابراهيم ابراهيمي پاسبان را نيز كه مراقب ديگر مرحوم مدرس بوده مستوفيان خواسته به عنوان اين كه جهانسوزي او را مي خواهد نزدمشاراليه بفرستد در صورتي كه طبق اظهارات ابراهيم، جهانسوزي كاري نداشته و فقط مي خواسته اند مشاراليه در منزل مسكوني مرحوم مدرس نباشد.1
ابراهيم ابراهيمي پاسباني كه قبل از قتل مدرس عهده دار نگهباني از ايشان بود، درباره شب حادثه و چگونگي قتل سيد حسن مدرس به دست مأموران شهرباني در كاشمر به شرح زير براي دادستان و دادگاهي كه پس از شهريور 1320 جنايتكاران شهرباني را محاكمه مي كرد، تعريف كرد:
يك شب موقع اذان مغرب من در خانه بودم و آقا هم بود، محمد فراموشكار گفت مي روم شام مي خورم و برمي گردم، او كه رفت ديدم در مي زنند رفتم در را باز كردم. محمودخان پابرهنه. آمد تو و گفت امروز كسي اينجا آمده و كاغذي چيزي آورده؟ گفتم: خير. گفت: بيا برو به شهرباني ياور با تو كار دارد. خودش آنجا ماند. من آمدم اداره شهرباني. ياور توي اطاق صاحب منصب كشيك بود. به ايشان پيغام دادم كه ابراهيم را كه خواسته بوديد حاضر است. گفته بودند باشد. بنده نشستم؛ تقريباً دو ساعتي طول كشيد. من را خواست تو اطاق. به من نگاه كرد و گفت اسمت چيست و اهل كجايي و كجا مي نشيني و چند سال است پاسبان هستي؟ به ايشان جواب دادم. فرمود برو بيرون باش. آمدم باز مدتي نشستم. پيغام دادم كه اگر كاري چيزي نداريد من بروم. جواب داده بود كه بگوئيد برود. بنده آمدم بيرون و رفتم منزل. وقتي رفتم ديدم لاي در باز است و رئيس شهرباني پشت در ايستاده و منتظر من است، من كه وارد شدم آمد بيرون و گفت برويد توي اطاق خودتان به سراغ آقا نرويد. فراموشكار آمد تفصيل را به او هم گفته بودم تا تقريباً نصف شب ديدم در مي زنند در را باز كردم ديدم سيد موسي خان شجاعي سرپاسبان شهرباني است آمد تو و پرسيد كه آقا كجاست؟ گفتم توي اطاق خودش است، گفت بياييد برويم جاي آقا. بنده و فراموشكار به اتفاق شجاعي رفتيم اطاق آقا. صدا زدم؛ آقا را ديدم جواب نمي دهد. عبا روي صورتش بود عبا را بلند كردم و دست گذاشتم بصورتش ديدم مرده است و شال و عمامه اش هم كه هميشه سرش بوده باز شده و پهلوي سرش افتاده بود. شجاعي رفت و بيست دقيقه طول كشيد. ديدم رئيس شهرباني آمد و رفت تو اطاق آقا و نگاه كرد و گفت برويد تابوت بياوريد ...2
ذبيح الله مهاجراني هم به دادگاه اظهار داشته بود كه وقتي جريان قتل مدرس را از جهانسوزي، از متهمان قتل مدرس در زندان پرس وجو كرده، جهانسوزي اعتراف كرد كه مأموران شهرباني مدرس را خفه كرده اند:
آقاي ياور جهانسوزي كه در زندان مركزي با من در يك اطاق سكونت داشت راجع به كشتن مرحوم مدرس كه تفصيل را از او پرسيدم اظهار كرد كه:
سرهنگ وقار رئيس شهرباني مشهد. او را مأمور كشتن مدرس كرده اند؛ زير بار نرفته. و گفته اند به كاشمر برود و در آنجا باشد؛ ولي شخص ديگري را براي اين كار خواهند فرستاد و حبيب الله خلج را با او فرستادند و شخص نامبرده با يك نفر ديگر (كه طبق اظهارات جهانسوزي در نزد پاسيار نوائي منظور مستوفيان بود) سيد را خفه كرده اند.3
همسر رئيس وقت شهرباني كاشمر (اقتداري) كه شوهرش حاضر نشده بود در قتل سيد حسن مدرس مشاركت جويد و در قبال اين نافرماني هم مدت كوتاهي پس از مرگ مدرس بر اثر دارويي مشكوك كه به او خوراندند درگذشت، درباره نقش مأموران شهرباني در قتل سيد حسن مدرس اطلاعات مستند ديگري را در اختيار دادستان دادگاه جنايتكاران شهرباني قرار داده است:
در سال 1316 مرحوم اقتداري شوهر من كه رئيس شهرباني كاشمر بود به مشهد حركت كرد. بنده هم با او به مشهد رفتم سرهنگ نوائي ايشان را مأمور كرده بود كه برود خواف مرحوم مدرس را از خواف به كاشمر بياورد. بنده از آنجا رفتم به كاشمر و مرحوم اقتداري. به خواف رفت. تقريباً ساعت ده يازده بود كه مرحوم اقتداري آمدند و مرحوم مدرس هم با ايشان بود. با يك نفر مأمور وارد شد به منزل. مرحوم مدرس در منزل ما بود. مرحوم اقتداري نزديك شهرباني يك خانه اجاره كرد و مرحوم مدرس را بردند در آن خانه. دو روز بعد. مرحوم اقتداري آمد منزل ديدم اوقاتش خيلي تلخ است و گرفته است. گفتم چه خبر است؟ ابتدا چيزي نگفت. چون خيلي اصرار كردم اظهار كرد كه يك دستوراتي راجع به اين سيد بيچاره و از بين بردن او رسيده است كه نمي دانم چه كنم. من گفتم ممكن است استعفا بدهيد. و مي گفت من اين كار را بكنم جواب خدا را چه بدهم و اگر نكنم در دست اين شيرهاي درنده چه كنم كه خودم را ممكن است از بين ببرند. من گفتم ممكن است استعفا بدهيد. گفت همين خيال را دارم و استعفا داد. اين استعفا در زمان سرهنگ وقار رئيس شهرباني خراسان بوده است، استعفاي او قبول شد و دستور داد شهرباني را تحويل مستوفيان بدهيد.
ايشان شهرباني را تحويل داد به مستوفيان ولي چون دستوري راجع به تحويل مدرس نرسيده بود از تحويل دادن او خودداري كرد و مستوفيان هم هميشه اصرار مي كرد كه مدرس را هم تحويل بگيرد. در اين بين ياور جهانسوزي آمد به كاشمر به اتفاق حبيب الله خلج پاسبان كه مأمور مشهد بود. جهانسوزي آمد به منزل مرحوم اقتدار گفت كه اقتدار چرا معطلي و چرا حركت نمي كني؟ مرحوم اقتدار گفت معطلي من راجع به اين حبسي است كه او را چه كنم. گفت او را هم بايد تحويل محمود خان مستوفيان بدهيد. ايشان هم مدرس را تحويل مستوفيان داد و فرداي آن روز حركت كرديم مشهد و همان روزي كه جهانسوزي آمد و اين صحبتها را اقتداري مي كرد گفت كه من مي روم يك روز مأموريتي دارم انجام مي دهم و برمي گردم. شما نبايد اينجا باشيد. بعد از دو روز، گويا روز سوم بود، يك روز اقتداري به من گفت: ديدي خدا با ما بود كه اين كار را نكرديم؛ گفتم چه شده است؟ گفت: همان شب كه ما حركت كرديم جهانسوزي از مأموريت به كاشمر برمي گردد و با حبيب الله خلج و محمود مستوفيان مشروب زيادي مي خورند و مي روند با مدرس سماوري آتش مي كنند و چاي مي خورند و در اول چاي را خود مرحوم مدرس مي ريزد براي آنها. دفعه دوم محمود مستوفيان مي گويد اجازه مي دهيد من چاي بريزم؟ اجازه مي دهند. چاي مي ريزد و دواي سمي را. در استكان مدرس مي ريزد و چاي را مي خورند. چون مدتي مي گذرد و مي بينند اثري نبخشيده جهانسوزي برمي خيزد و اشاره به مستوفيان مي كند و از اطاق بيرون مي رود. مستوفيان هم عمامه سيد را كه سرش بوده برداشته مي كند تو دهانش تا خفه مي شود و همان شبانه هم دفن مي كنند. دستوري كه براي از بين بردن مدرس از تهران آمده بود تلگراف رمز بوده. به امضاي سرهنگ وقار. مرحوم اقتداري آن تلگراف را كه رمز بود با كشف آنكه در خارج كشف كرده بود به من نشان داد، نوشته بود بايد بطوري كه هيچكس حتي قراول درب اطاق مدرس هم نفهمد با استركنين او را از بين ببريد.
در جواب بازپرس كه سؤال كرده است «مدرس را كه از خواف آوردند حالش چطور بود»، گفته است «سالم بود. مريض نبود.»
مرحوم اقتداري از مشهد به شهرباني همدان منتقل شدند و پس از بيست روز از ورود به همدان مريض شد. بر اثر دواي عوضي كه داده بودند مرحوم شد.4
مأموران و عاملان قتل مدرس تصريح دارند كه كشتن مدرس بنابر خواسته صريح و مستقيم رضاشاه صورت گرفته است و گويا از همان زماني كه مدرس در سال 1307 شمسي به خواف تبعيد شد رضاخان قصد جانش را كرده بود. در آن زمان كه محمدخان درگاهي رئيس شهرباني بود، طرح اين بود كه مدرس را با خوراندن سم مسموم نمايند. امّا اين طرح تا سال 1316 شمسي عملي نشد، تا اينكه در همان ماههاي نخست رياست مختاري بر شهرباني رضاشاه مصراً از او خواست به زندگي مدرس خاتمه دهد. محمد رفيع نوايي رئيس شهرباني مشهد دانسته هاي خود در اين باره را براي دادگاه چنين توضيح داده است:
درست در خاطر ندارم كه در 1306 بوده است يا 1307 مأموري از تهران آمد به مشهد ابلاغ كرد كه بايستي مأمور بفرستيد به خواف محرمانه مدرس را مسموم نمايند. به مأمور گفته شد كه مراجعت كن اقدام مي كنم و نتيجه را به عرض مي رسانم. مأمور مراجعت كرد. به مركز جواب دادم چون بيست و پنج نفر نظامي هم در نگاهداري مشاراليه شركت دارند اين عمل بطوري كه كسي نفهمد غيرمقدور است. مأمور محمدحسن خان سرداري. رئيس شهرباني هم سرتيپ محمدخان درگاهي بود.
در زمستان 1315 آمدم به مركز. پس از خاتمه مرخصي موقعي كه مي خواستم بروم مشهد رئيس شهرباني وقت را كه مختاري باشد ملاقات اجازه حركت خواستم، فرمودند كه شاه مايل است كه مدرس از بين برود. اين مأموريت را به طور يكسره شما انجام بدهيد. جواب دادم چون اين امر برخلاف قانون است بهتر اين است محرمانه كتباً مرقوم بفرماييد. جواب فرمودند: اين نوع مسائل كتبي نمي شود شفاهي است. من هم از روي ادب عرض كردم من حرفي ندارم كه فرمايشات تيمسار را اطاعت كنم ولي آن مأموري كه بايستي اين عمل را انجام بدهد قطعاً از من نوشته كتبي مي خواهد. ديگر ساكت شد، چيزي نگفت و من هم حرفي نزدم و خداحافظي كردم و رفتم به خراسان. در اين بين شنيده شد كه آن 25 نفر نظامي را از آنجا برداشته بنده از وحشت اين كه مبادا مجدداً امري برسد و من راه عذري نداشته باشم پيشنهاد كردم كه مدرس را به كاشمر انتقال بدهند. اول نسبت به بنده متغير شدند كه يك پيرمرد ضعيفي را چطور نمي توانيد نگاهداريد و بعد اجازه دادند منتقل به كاشمر شد.5
حاجي علي اكبر عظيميان نامي هم كه با اقتدار نظام رئيس شهرباني كاشمر دوستي نزديك داشت، در شهادتي كه بعدها براي دادگاه ارائه داد تصريح كرد كه اين اقتدار نظام را صرفاً به خاطر اين كه حاضر نشده بود مدرس را مقتول سازد از رياست شهرباني آن شهر عزل كرده به مشهد فراخواندند تا جانشين او مستوفيان اين مهم را به انجام رساند:
بنده با اقتدار نظام سابقه دوستي و آشنائي داشتم او رفت به مرخصي مشهد. اقتدار نظام از مشهد آمد شنيدم يك آقايي را از خواف آورده و در منزل خودش نگهداشته، چون با اقتدار نظام خيلي دوست بودم فرداي آن روزي كه وارد شده بودم رفتم منزلش. رفتم ديدم توي اطاق يك آقايي با لباس سفيد و ريش سفيد نشسته و يك شال سفيد بسرش پيچيده است. در اين بين آقا آب خوردن خواست كلفت اقتدار نظام كاسه آب را خواست ببرد تو بنده ديدم خود اقتدار نظام كاسه آب را گرفت و دودستي برد جلو، آقا آب را خورد و اقتدار نظام كاسه را گرفت و عقب عقب آمد از اطاق بيرون و به من اشاره كرد كه حالا برو بنده هم رفتم. يك روز شنيدم كه از مشهد مأمور آمده كه يكي از آنها حبيب الله معروف به ميرغضب بود كه من خودم او را ديدم. بعد فوري اقتدار نظام را حركت دادند به مشهد. موقع حركت رفتم. اقتدار نظام اظهار كرد كه من مي روم من را حلال كنيد؛ شايد ديگر من را نبينيد. گفتم چرا مي روي؟ گفت اين آقاي مدرس را كه به من داده اند اينجا آورده ام امر كرده اند كه از بين ببرم. من حاضر نشدم. حالا من را مجبوراً مي فرستند مشهد. بين مردم مي گفتند مستوفيان و حبيب الله شمر رفته اند نزديك افطار منزل مرحوم مدرس و به ايشان گفته اند براي ما چاي بريزيد. فرموده اند خودتان بريزيد. گفته اند شما هم بايد بخوريد. فرمود ه اند كه حالا وقت افطار نيست و من نمي خورم. بعد گفته اند كه خير موقع افطار است. فرموده اند پس بروم ببينم. آمده اند بيرون نگاه كرده اند و فرموده اند پس نماز مغرب را بخوانم. آنوقت بعد از نماز، چاي مي ريزند از قوري و توي آن زهر مي ريزند و به خورد آقا مي دهند و بعد از مدتي كه مي بينند زهر اثر نكرده است شال خود آقا را مي اندازند به گردنش و خفه مي كنند. مشهدي اسمعيل مفتش كه مدرس در خانه او بود. اين اظهار را نمود. 6
گزارشهاي مستند بسياري نيز در تأييد قتل سيد حسن مدرس به دست مأموران شرور و دژخيم شهرباني «رضاشاه كبير»! وجود دارد كه جهت اجتناب از اطاله كلام از ذكر آنها خودداري مي شود.7
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- همان، صص 672-872 و مرتضي سيفي فمي تفرشي، پيشين، صص 29-3.9
2- مرتضي سيفي فمي تفرشي، پيشين، صص 39-49
3- حسين مكي، پيشين، ج 2، صص 678-279
4- همان، صص 279-379
5- همان، ص 379
6- همان، صص 379-579
7- همان: صص 679-779

 



شليك تيرخلاص حزب توده تيمور بختيار -9

نويسنده:سجادي- بختيار
از دور خارج كردن ماجراي حزب توده نياز به اجراي عمليات مرحله به مرحله داشت و مراحلي از خلع قدرت، حزب تا اظهار ندامت توده اي ها بايد به ترتيب به مورد اجرا درآيد. بختيار و دارودسته اش نيز مشغول اجراي اين مراحل شدند:
«افسران محكوم سازمان نظامي حزب منحله توده ديشب نمايشنامه «پيمان» را در فرمانداري نظامي نمايش دادند. اين نمايشنامه كه با شركت 25 نفر از افراد زنداني و به وسيله خود آنها ترتيب داده شده بود، نموداري از عمليات حزب توده در سال هاي اخير و سرانجام پشيماني افراد مؤثر حزب مزبور و تجديد عهد آنان براي وفاداري به ميهن و شاهنشاه بود. »(39)
اما غذايي كه بختيار براي ملت و شاه پخته بود، نياز به نمك و چاشني هم داشت:
«ساعت پنج بعدازظهر امروز خانواده افسران محكوم، چهار سبدگل به عنوان قدرداني از زحمات تيمسار سرتيپ بختيار فرماندار نظامي سرهنگ مبصر رئيس ستاد فرمانداري نظامي سرگرد كاووسي، رئيس زندان افسران و سرگرد خشايار اهدا كردند و تيمسار سرتيپ بختيار نيز يك چرخ خياطي به خانم سروان قاسملو كه در نمايشنامه پيمان رل مهمي را بازي مي كرد اهدا كردند و خانم سرهنگ افشنگ پس از بياناتي مبني بر شاهدوستي و وطن پرستي به نمايندگي از طرف خانواده افسران يك گلدان نقره به خانم سروان قاسملو دادند. »(40)
قانون چماق و حلوا
آخرين تيرها و تركش هاي بختيار براي ريشه كن كردن بقاياي فعال حزب توده از كمانش خارج مي شود و با دستگيري چند تن از سران مطرح حزب، علاوه بر راحت شدن خيال بختيار، محمدرضا و اربابان آمريكايي و انگليسي از سركوب وابستگان به ابرقدرت شرق، شرايط ايران را هر چه آماده تر براي اجراي اهداف كوتاه مدت و درازمدت خود مي بينند.
«امروز فرمانداري نظامي تهران اعلام كرد. امان اله قريشي، دكتر محمد بهرامي و مهندس علي علوي مؤثرترين رهبران حزب منحله توده دستگير شدند - قريشي فعال ترين عوامل حزب بود - دكتر بهرامي دبير و مهندس علوي عضو هيأت اجرائيه كميته مركزي و قريشي مسئول كميته ايالتي تهران بود. با دستگيري عوامل مذكور يك بار ديگر حزب توده عميق تر و قطعي تر با شكست مواجه شده و مهمترين و محرمانه ترين اسرار آن حزب در اختيار فرمانداري نظامي درآمده است. هدف بقاياي رهبري حزب طرد باند دكتر يزدي و مهندس شرميني و به دست گرفتن ابتكار عمل بود. باند دكتر كيانوري مي خواست قدرت حزب را به دست گيرد ولي فعلاً افراد هر دو باند حزب توده دستگير شده اند. »(41)
بعد از دستگيري سران فعال حزب توده و خطونشان كشيدن براي اعضاي دستگير نشده اين حزب، طبق عادت بختيار، باز هم نوبت به تعارف حلوا مي رسد.
«ديشب به مناسبت روز پانزدهم بهمن مراسم باشكوهي در زندان قزل قلعه برگزار شد و 23 نفر از زندانيان آزاد شدند. روزنامه عبرت ارگان زندانيان انتشار يافت و از طرف هر يك از زندانيان نطق هايي ايراد گرديد. زندانيان دسته هاي گلي به تيمسار بختيار فرماندار نظامي هديه كردند. فرماندار نظامي تهران چهار قطعه تمثال شاهنشاه ]را[ به رئيس و كارمندان زندان اهدا كردند. »(42)
روز چهارم فروردين 1335، 50 نفر از افسران حزب توده كه از زندان آزاد شده بودند، در فرمانداري نظامي اجتماع كرده و عيد را به بختيار تبريك گفتند و از او خواستند كه به آنها اجازه داده شود كه به همراه خانواده هايشان به ديدار شاه بروند. بختيار هم به آنها گفت: كه آزادي شما فقط روي اصل تنبيه و عبرت بوده و سعي ما اين است كه زندان به يك مكتب شاهدوستي و تعليم خصائص ناسيوناليستي مبدل گردد. (43)
حضور ثريا، امتيازي ديگر
بختيار به مناسبت 22 بهمن سالروز ازدواج ثريا ]كه بختيار او را دختر عموي خويش مي خواند[ با محمدرضا تلگراف شادباشي به دربار مي فرستد و مراتب خوشحالي و نيز نوكري خود را طي آن ابراز مي دارد و شاه نيز متقابلاً به تلگراف او جواب داده و از او و نيروهاي تحت امرش تشكر مي كند. نسبت فاميلي ثريا (ملكه دوم پهلوي) همسر محمدرضا با تيمور بختيار، هم براي شاه و هم براي تيمور و حتي براي ثريا موضوعي حساس و در عين حال مهم و قابل تأمل به شمار مي رفت. (44)
محمدرضا از قدرت طلبي بختيار به وحشت افتاده بود، در حالي كه تيمور روي رابطه فاميلي اش با ثريا حساب مي كرد و اميد داشت كه هر چه زودتر نخست وزير يا رئيس ستاد ارتش شود.
جالب اين كه بختيار، هنگام ازدواج ثريا و شاه به اتفاق 30 تن از جوانان ايل بختياري، محافظت شاه و ملكه را برعهده گرفته بود.
با اعلام تشكيل وزارتخانه جديدي به نام «وزارت امنيت»، شرايط مقامات، احزاب و معادلات سياسي داخلي و خارجي، آمادأ تغيير و تحول شده و اعلام مي شود كه پس از تشكيل وزارت امنيت، تيمور بختيار به وزارت آن برگزيده خواهد شد:
«امروز اطلاع يافتيم كه وزارتخانه جديدي به نام وزارت امنيت تشكيل مي شود. . . به قرار اطلاع پس از تشكيل وزارت امنيت تيمسار سرتيپ بختيار فرماندار نظامي تهران به وزارت امنيت منصوب خواهند شد. »(54)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
93- روزنامه كيهان، 6.1334.11.
04 -روزنامه كيهان، 2.1334.11.1
14- روزنامه كيهان، 4.1334.11.1
24- روزنامه كيهان، 6.1334.11.1
34- روزنامه كيهان، 4.1335.1.
44- روزنامه كيهان، 4.1334.11.2
54- روزنامه كيهان، 6.1335.5.1

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14