(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 11 ارديبهشت 1387 - 23 ربيع الثاني 1429 - 30 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189073
 

عشقي را كشتند تا ديگران را بترسانند!
بختيار ؛دادستان ، قاضي و جلاد! تيمور بختيار -6

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




عشقي را كشتند تا ديگران را بترسانند!

نوشته: اقبال حكيميون
در آن روزگار پرالتهاب، و در عين حال ناامن، كه رضاخان خشونت پايداري را از طريق شهرباني بر اقصي نقاط كشور، و به ويژه تهران، حكمفرما كرده بود، مخالفان او به ندرت مي توانستند درباره منشأ ترور عشقي و دست داشتن سردار سپه و مأموران شهرباني او در قتل وي سخن به ميان آورند. در مجلس شوراي ملي هم مخالفان سردار سپه كه به گروه اقليت مشهور بودند فقط توانستند با كنايه و به طور غيرمستقيم درباره اين ترور فجيع اظهار عقيده كنند. از مهمترين كساني كه در مجلس شوراي ملي به گونه اي غيرمستقيم ترور عشقي را به طرفداران سردار سپه نسبت داد ملك الشعراي بهار بود.1 گفته شده است كه از چند روز قبل دو سه تن ناشناس همواره ميرزاده عشقي را مي پائيدند و در اطراف محل زندگي او رفت و آمدهاي مشكوكي داشتند. خود ميرزاده عشقي هم در آن زمان باورش شده بود كه امكان ترور او از سوي طرفداران سردار سپه قوت گرفته است و اميدوار بود پيش از آنكه جانش را از دست بدهد در مسير آزادي و سربلندي كشور خود تلاش درخور و شايسته اي انجام دهد. سرانجام، پس از اينكه همان چند تن مشكوك او را با تير زدند به بيمارستان شهرباني منتقل شد و پس از حدود چهار ساعت درد و رنج ناشي از جراحت گلوله جان به جان آفرين تسليم كرد. پرتو شيراز پور از روزنامه نگاران قديمي درباره واقعه ترور ميرزاده عشقي در خاطرات خود چنين مي گويد:
دو سه شب بود كه دو نفر ناشناس پيرامون خانه عشقي كشيك مي كشيدند. عشقي به نصيحت دوستانش از خانه بيرون نمي رفت. كسي را هم نزد خود نمي پذيرفت؛ ولي آن دو نفر ناشناس پيوسته مراقب بودند كه عشقي تنها بشود و به سراغش بروند. تمام شب دوازدهم تيرماه 1303 را عشقي ناراحت به سر برده بود. صبح آن شب عشقي، خسته، لب حوض دستهايش را مي شست. پسرعموي او كه از چندي پيش مراقب او بود بيرون رفته بود. كلفت خانه هم براي خريد رفته و در را باز گذاشته بود. در حياط باز شد و سه نفر بدون اجازه وارد خانه عشقي شدند، عشقي از آنها پرسيد كه چه كار دارند؟
آنها جواب دادند كه شب گذشته، شكايتي از سردار اكرم همداني به منزل او داده اند كه عشقي آن را به چاپ برساند و اكنون براي گرفتن جواب عريضه آمده اند.
عشقي خندان تعارف كرده و مي خواست براي پذيرايي آنها را به اتاق ببرد و در حالي كه با يكي از آنان صحبت كنان جلو بود، يكي از دو نفر، از عقب تيري به سوي او خالي كرد. و بي درنگ هر سه نفر فرار كردند.
عشقي فرياد كشيد و خود را به كوچه رسانيد. در آنجا از شدت درد به جوي آب افتاد. همسايه ها به صداي تير و فرياد عشقي جوان، سراسيمه از خانه ها بيرون ريختند و محمد هرسيني قاتل را دستگير نمود. اسم قاتل ابوالقاسم بود. او از مهاجرين قفقاز بود.
عشقي را به بيمارستان شهرباني بردند. در تختخوابي افتاده و لحافي رويش كشيده شده بود. رنگش به كلي پريده بود و عرق مرگ بر چهره پاك و دلربايش نشسته بود. تنش سرد شده و از سرما به خود مي پيچيد. عشقي در زحمت و شكنجه درد شديدي فرو بود. ناله مي كرد و داد مي زد كه يا مرا از اينجا بيرون ببريد و يا يك گلوله ديگر به من بزنيد و آسوده ام بكنيد. گلوله سربي از طرف چپ زير قلبش گير كرده بود. خون زيادي مي آمد. بعد از چهار ساعت درد و شكنجه، عشقي جوان و بدبخت چشم از جهان بربست. پيراهن خونينش را روي جنازه اش گذاشته و تابوت را به مسجد سپهسالار بردند.2
ميرزاده عشقي چند روزي قبل از آنكه ترور شود مكرراً از سوي افراد و گرو ههاي ناشناخته تهديد به مرگ شده بود كه بر او ايراد مي گرفتند چرا انتقاداتش از سردار سپه را پايان نمي دهد و نشريه قرن بيستم را به تريبوني علني به مخالفت با او اختصاص داده است. حتي گفته شده است كه عشقي دو سه روزي قبل از ترور خواب مي بيند كه از سوي مأموران شهرباني دستگير مي شود و به قتل مي رسد. به هرحال، پس از ترور عشقي مأموران شهرباني، كه بدون ترديد از قبل مقدمات لازم را فراهم كرده بودند، در فاصله اي كوتاه در محل ترور حاضر شده بدن تير خورده او را به بيمارستان شهرباني منتقل مي كنند.3 تمام كساني كه در خاطرات خود واقعه قتل عشقي را منعكس كرده اند در نقش شهرباني و رضاخان در آن واقعه ترديد نكرده اند و تصريح نموده اند كه مخالفت عشقي با رضاخان، عامل اصلي ترور و قتل او بوده است.4 ملك الشعراي بهار، كه با ميرزاده عشقي دوستي نزديكي داشت و در مخالفت با رضاخان با او همراه بود، در خاطرات خود به ترور عشقي از سوي شهرباني رضاخان و مسكوت ماندن واقعيت علل ترور و شناخت عاملان آن قتل چنين اشاره كرده است:
عشقي پسر سيد ابوالقاسم همداني، شاعر جوان، از مهاجرت كه برگشت غالباً با عده اي از نويسندگان مخالطه داشت. در سياست نيز طرفدار حزب سوسياليست و همواره در صف اقليت كار مي كرد. در مجلس چهارم عشقي به افراد اكثريت كه مرحوم مدرس و من در آن كار مي كرديم، حمله مي كرد. مقاله «عيد خون» نوشت و آقاي دشتي هم آن مقاله را چاپ كرد!
چيزي نگذشت به سبب قوه قريحه اي كه داشت، حالات حقيقي اجتماعات تهران را درك كرد، پرورش اجتماعي سريعي يافت. بازي سردار سپهي و دسايس سياسي و سياستهاي خارجي را به زودي ديد و دريافت، به حقيقت قضايا واقف شد و بدون اين كه كسي از پي اش برود، به سوي ما آمد. با وليعهد ملاقات كرد و به او وعده وفاداري داد. در يك مقاله نوشت: «جمهوري عجيبي است كه دهاتيان «قروه» هوادار آن اند، اما عشقي با يك من فكل و كراوات با آن مخالف است!» آري، مي دانست كه جمهوري بازي اي بيش نيست.
اين شاعر از صميمي ترين دوستان ما بود و در جرايد اقليت چيز مي نوشت، تا اين بود كه روزنامه كاريكاتور قرن بيستم را به تاريخ 7 تير 1303 منتشر ساخت و در آنجا اشاره كرد كه بازيهاي اخير تهران به تحريك اجنبي است.
دشمن در يك دست پول و در يك دست تفنگ، به قصد بردن گوي از ميدان، داخل بازي شده است. به خطر بزرگ آينده نيز در ضمن «آرم جمهوري» كه از توپ و تفنگ و استخوان سر و دست بشر ترتيب يافته بود، اشاره كرد. اين روزنامه فوراً توقيف شد! . روز 12 تير، قبل از ظهر، جلسه علني مجلس مفتوح بود و خيلي كار داشتيم؛ هنوز گرفتار بعضي از اعتبارنامه ها بوديم. كسي به من خبر داد كه عشقي را تير زده اند!
بلافاصله، از نظميه (شهرباني) تلفون شد كه عشقي تو را مي خواهد ملاقات كند. من به شتاب به اداره شهرباني رفتم. داخل مريضخانه كه شدم، «سرهنگ درگاهي» با «ابوالقاسم» نام پسر ضياء السلطان از مريضخانه بيرون مي آمدند. ابوالقاسم عبايي كهنه به دوش داشت.
وارد اتاقي از مريضخانه شدم. گفتم مي خواهم عشقي را ببينم. مرا نزد تختخواب بيچاره هدايت كردند. شخصي استنطاقش مي كرد و او هم پرت و پلا جواب مي داد.
رنگش به كلي سفيد شده، بدنش سرد و از سرما به خود مي پيچيد. روي تختخوابي افتاده، لحافي رويش كشيده بودند. گفتم بطري آب جوش برايش بياورند. شخصي را كه از او سؤال مي كرد و مي نوشت، رد كردم.
مرا كه ديد آرام گرفت. راحت خوابيد، تبسم كرد! چه پرمعني بود اين تبسم. نبضش را گرفتم، كار خراب بود، پرسيدم چه شد؟ گفت: «ابوالقاسم و حبيب همداني (ظاهراً) صبح زود آمدند منزل كه توصيه اي براي يكي از آنها به خوانين همدان بنويسم. برگشتم كه كاغذ را بردارم مرا با تير زدند. و گريختند. دويدم به خانه همسايه. زمين خوردم.» (آرنجش هم زخم شده بود.)
گفتم: «ان شاء الله خوب خواهي شد، غصه مخور» و او را بوسيدم. رفقا، آقاي عباس اسكندري و ديگران، رسيده بودند. فوراً دنبال اطباي معروف فرنگي فرستاديم. آمدند. گلوله از طرف چپ زير قلب خورده بود و گلوله سربي زير قلب گير كرده و خون زيادي هم آمده بود. قدري به بيچاره ور رفتند! آمپولهايي بزرگ براي كمك به خون تزريق شد. چون جمعيت دوستان زياد آمده بودند و من در مجلس بايستي وظيفه اي انجام دهم، او را به رفقا مخصوصاً آقاي رسا و آقاي اسكندري، سپردم و رفتم مجلس.
از مجلس آقاي اميراعلم را هم فرستادم به نظميه، بعد از يك ساعت برگشتم. عشقي مرده بود!
او را به خانه اش برديم. پيراهن خونين او را سپردم كه نگذارند از بين برود در خانه اش شسته شد، و در مسجد سپهسالار امانت نهاده شد. و روي ورقه كوچكي مضمون اين عبارات مختصر چاپ شده در شهر منتشر گشت:
عشقي مرد، هركس بخواهد از جنازه اين سيد شهيد مشايعت كند فردا صبح بيايد به مسجد سپهسالار. .
عشقي را چرا كشتند؟ براي اين كه ديگران را بترسانند! اما ديگران نترسيدند! ...
...گويا از آن دو نفر يكي كه گلوله زده بود گريخت و ابوالقاسم نام، رفيق او، گير افتاد. در مشافهه با عشقي، عشقي به او گفته بود كه تو بودي كه تير زدي، اما گويا رفيقش بوده است. مع ذالك، نظميه مثل اينكه خود محرك اين جنايت بوده است، فردي را تعقيب نكرد، «ابوالقاسم» را هم به مدعي العموم تحويل نداد. از همه مضحك تر، محمد نامي كه ابوالقاسم را گرفته و به پاسبان تحويل داده بود، برده، حبس تاريك كردند و گفتند قاتل عشقي او است!5
بدين ترتيب با قتل ميرزاده عشقي كه در تيرماه 1303 اتفاق افتاد نشانه هاي گرايش رضاخان و طرفداران او به سوي روشهاي غيردموكراتيك و خشونت آميز سياسي نمود آشكارتري يافت و، در همان حال، شهرباني تحت كنترل رضاخان و محمدخان درگاهي هم مهم ترين و شايد اولين ترور و قتل سياسي مخالفان او را با موفقيت تجربه كرد. هرچه بود مقدمه اي شد براي وحشت آفرينيهاي بيشتر و گسترده تر شهرباني طي سالهاي بعد كه مقدر بود پايه هاي قدرت استبدادي و افسارگسيخته رضاشاه بعدي بر بنيادهاي خشونت آفريني آن مستقر شود.
2. ترور و قتل واعظ قزويني
واعظ قزويني مقابل سردر ساختمان مجلس شوراي ملي به دست تروريستهاي شهرباني درگاهي هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد. ترور واعظي قزويني طرحي از پيش تعيين شده نبود؛ امّا شباهت تام او به
ملك الشعراي بهار كه تروريستهاي شهرباني به دستور مستقيم رضاخان قصد جان او را كرده بودند، باعث قتل او شد. واعظ قزويني مدير و مسئول روزنامه نصيحت قزوين بود كه در آن روز براي پيگيري رفع توقيف از روزنامه اش به تهران آمده بود تا به مسئولان امر مراجعه كند. بعدازظهر همان روز براي شنيدن مذاكرات مجلس به آنجا رفته بود و سعي داشت «به طرف پارلمان برود» كه تروريستها به تصور اينكه او ملك الشعراي بهار از نمايندگان مخالف رضاخان است او را هدف قرار داده كشتند؛ و اين در حالي بود كه واعظ قزويني هيچ اطلاعي از جرياناتي كه در شرف وقوع بود نداشت. حادثه از آنجايي شروع شد كه مجلس بر آن شد پيرامون طرح انقراض قاجاريه وارد دستور شده، در آن باره تصميم گيري كند. در اين ميان، سردار سپه علاوه بر اينكه طرفدارانش در مجلس را تشجيع كرد تا مخالفان انقراض قاجاريه را شديداً تحت فشار قرار دهند جماعتي از مأموران تروريست شهرباني را به عنوان تماشاچي و غيره در نقاط مختلف مجلس جاي داد و در اطراف ساختمان مجلس و نقاط مشرف به آن نيز نيروهايي از شهرباني مستقر شدند تا اوضاع را به نفع سردار سپه كنترل كنند. به تروريستها گفته شده بود مخالفان جدي طرح انقراض قاجاريه به خصوص ملك الشعراي بهار را (در صورت كارشكني) ترور كرده به قتل برسانند. بدين ترتيب، وقتي سخنان ملك الشعراي بهار كه بسيار هم طولاني بود به پايان رسيد و او از صحن مجلس خارج شد تا در آبدارخانه مجلس چايي نوشيده نفسي تازه كند، همزمان با او واعظ قزويني كه شباهت زيادي به او داشت در آن حوالي ديده شد. مأموران مخفي شهرباني هم كه مترصد فرصتي مناسب براي ترور بهار بودند از روي اشتباه واعظ قزويني بينوا را هدف قرار دادند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- حسين مكي، مدرس قهرمان آزادي، ج1، صص 693-398
2- همان، صص 893- 104
3- مرتضي سفي فمي تفرشي، پليس خفيه ايران، ص 77
4-فريد قاسمي، خاطرات و مخاطرات، صص 291-193
5- حسين مكي، مدرس قهرمان آزادي، ج1، صص 014-413

 



بختيار ؛دادستان ، قاضي و جلاد! تيمور بختيار -6

نويسنده:سجادي- بختيار
اين تظاهر به ستيز با مسلك استعماري بهائيت، ديري نپاييد. به گفته آيت ا... سلطاني طباطبايي، چند روز پس از توافق ضمني شاه با ممنوعيت فعاليت فرقه بهائيت، آيت ا... بروجردي در جمع ياران خود، از انصراف شاه از اين تصميم به دليل مخالفت سفارت آمريكا با آن خبر داد. (21)
در 23 آبان ماه سال 1334، سيدمصطفي كاشاني، نماينده مجلس و فرزند آيت ا... سيدابوالقاسم كاشاني، رهبر نهضت ملي كردن صنعت نفت، به طور ناگهاني درگذشت. در ارتباط با مرگ مشكوك او، دستگيري هاي گسترده اي از سوي شهرباني صورت گرفت. . . دو روز بعد آيت ا... كاشاني مراسم ختمي در مسجد گوهرشاد برگزار كرد كه حسين علا، نخست وزير وقت نيز در آن شركت كرد و همان جا مورد هجوم مظفر ذوالقدر، عضو جمعيت فدائيان اسلام قرار گرفت. ذوالقدر پس از اينكه گلوله در لوله اسلحه كمري اش گير كرد، با دسته اسلحه به نخست وزير حمله برد و او را به سختي مجروح كرد. پس از اين اقدام دستگيري هاي گسترده اي انجام گرفت.
عبدالحسين واحدي مرد دوم جمعيت فدائيان اسلام در اهواز دستگير و به تهران منتقل شد.
در اول آذرماه 1334 سيدمجتبي ميرلوحي معروف به نواب صفوي، رهبر اين جمعيت نيز همراه با دو تن از يارانش دستگير و زنداني شد.
خليل طهماسبي و ديگر اعضاي فدائيان اسلام نيز در روز ششم آذرماه بازداشت شدند.
هنگامي كه عبدالحسين واحدي را به دفتر سرتيپ بختيار فرماندار نظامي تهران بردند، به لحاظ اهانتي كه بختيار به مقدسات ديني كرده بود، ميان او و بختيار گفت وگوي تندي در گرفت كه ناگهان بختيار سلاح كمري خود را بيرون كشيد و همانجا پنج گلوله به سوي عبدالحسين واحدي شليك كرد. سرتيپ دژخيم كه نقش قاضي و وكيل و دادستان و جلاد را يكجا و در دم بازي كرده بود، به خبرنگاران گفت كه واحدي قصد فرار داشت و به دست نظاميان از پاي درآمد. (22)
سرانجام در 27 دي ماه 1334 نواب صفوي به همراه يارانش در لشكر دو زرهي كه تحت فرماندهي تيمور بختيار بود به شهادت رسيدند:
«نواب صفوي رهبر تروريست هاي فدائيان اسلام و سه نفر ديگر از همدستان وي از جمله خليل طهماسبي قاتل سپهبد رزم آرا، نخست وزير اسبق و مظفر ذوالقدر ضارب حسين علأ نخست وزير كه به اتهام توطئه مسلحانه عليه حكومت مشروطه سلطنتي و. . . حمل اسلحه غيرمجاز در دادگاه هاي بدوي و تجديدنظر به اعدام محكوم شده بودند، سپيده دم امروز در لشكر دو زرهي تيرباران شدند. »(23)
به اين ترتيب مي توان قتل شهيد نواب صفوي و ياران همرزم او را كه هدف آنها اعتلاي كلمه ا... بود از ديگر اقدامات بي رحمانه و ددمنشانه تيمور بختيار به شمار آورد.
مئير عزري، نماينده اسرائيل در ايران ددمنشي بختيار را اين گونه توصيف مي كند:
«. . . به من گفته بودند هر كسي كه به دفتر تيمسار بختيار فرمانده ساواك مي رود، (دو هفت تير پر در دو سوي ميزش بود!) بايد بالاي پانزده دقيقه خاموش و دست به سينه بايستد تا دلهره اش هزار چندان شود، تا كمر خم شود و بي سرسوزني پايداري همأ آنچه را كه مي شنود، بپذيرد. كمتر كسي مي توانست پروايي به دل راه بدهد و چيزي بگويد يا در برابر بازجويانش پايداري كند. »(24)
بختيار و بي بندوباري جنسي
داستان تيمور بختيار، سرگذشت تكراري انحطاط شخصيتي قدرتمندان رژيمي است كه اساس آن بر ظلم و فساد نهاده شده بود. سقوط اخلاقي بختيار تنها در سفّاكي هاي مثال زدني او منحصر نمي شد، حسين فردوست در اين زمينه مي نويسد:
«. . . تيمور ديگر آن ايلياتي زن و بچه دوست نبود و من كه او را در زمان سرهنگ دومي ديده بودم، اگر بي هيچ اطلاعي پس از سال ها او را امروز مي ديدم، مسلماً نمي شناختم. مدتي با پوران آوازه خوان، بدون ازدواج، رابطه علني داشت و با لباس نظام (سرلشكري) پوران را در اتومبيل روباز در كنار خود مي نشاند و با اسكورت به خيابان هاي خيلي شلوغ (مانند اسلامبول) مي رفت. بعداً با قدرت - همسر يمني - آشنا شد و با تهديد طلاق او را گرفت. يمني سرهنگ سابق ارتش بود و روزنامه «آرام» را منتشر مي كرد. او هم روزنامه نويس و سروزبان دار و هم بسيار پر رو بود. يمني روزي با عصبانيت نزد من آمد كه اين چه مملكتي است، بختيار به زور زنم را از من گرفته! من به او توپيدم و گفتم: تو خودت هم دست كمي از بختيار نداري و در روزنامه ات كلاهبرداري مي كني و با تهديد از مردم پول هاي هنگفت مي گيري، بنابراين بهتر است مواظب زبانت باشي! گفت: «به فرض كه چنين باشد، ولي مگر قرار است بختيار زن مرا تصاحب كند؟» پاسخ دادم: حال كه كرده و مقصر خودت هستي! تيمور بلافاصله فهميد كه يمني نزد من شاكي شده و فرداي آن روز او را به زور سوار هواپيما كرد و از كشور خارج نمود و با قدرت ازدواج كرد. بختيار زن اول خود را طلاق نداد و دختر او كه حالا بزرگ شده بود، عروس سپهبد يزدان پناه شد. »(52)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
12- چشم و چراغ مرجعيت، ويژه نامه آيت ا... بروجردي، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 9731، ص 55.
22- گاه شمار تاريخ صدساله ايران، جلد اول، سال 2431-.1285
32 -گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهي پهلوي، نشريه كتابخانه پهلوي، جلد اول، ص 659.
42 -عزري، مئير، يادنامه، ترجمه ابراهام حاخامي، چاپ اورشليم، سال 0002 ميلادي، جلد اول، صص 38-2.8
52- ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص 914.

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14