(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 10 ارديبهشت 1387 - 22 ربيع الثاني 1429 - 29 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189072
PDF نسخه

طعم افتاب
در كمال تاسف و تاثر به عرض مي رساند
برگ هايي از داستان كتاب كارگران مشغول كارند
پلاكاردي براي معراج اطلاع رساني كتاب !
گذر كتاب فروش ها
خيال شور
خيابان انقلاب دلش گرفته !
تخته سفيد
تخته سفيد (مهمان)



طعم افتاب

اگر اهل مطالعه نباشيد، بهتر است مسئوليت هم نداشته باشيد زيرا باز بي مطالعه مي مانيد. اما اگر كسي اهل مطالعه و كار علمي باشد، مي تواند مسئوليت هم قبول كند.
حكيم فرزانه انقلاب حفظهم الله تعالي

 



در كمال تاسف و تاثر به عرض مي رساند

كه ميرزا قلمدون كيهاني ملقب به «ميرزا منفجر» عصر سه شنبه گذشته و تنها ساعاتي پس از توزيع شماره قبلي نسل سوم، بدست گروهي ناشناس به ضرب مشت و لگد، ناكام شد. اين جوان ناكام كه متولد 1326 بود، با رفتار و قلم حرفه اي اش لحظات ماندگاري را در كيهان ثبت كرد و...روحش شاد. اين ستون در تعزيت اين مصيبت عظما تا اطلاع ثانوي كه صاحب پيدا كند، تعطيل است. شيرين بانو خانوم هم تا هفته آينده در بيمارستان بستري هستند و پيامي به اين مضمون منتشر كردند: الهي روز خوش نبينين، الهي جونم مرگ بشين، الهي جز جيگر بزنين كه آقا داداشمو، سايه سرمو، همه كسمو، قلب و نفسمو ازم گرفتين... نسل سوم اين ضايعه جبران ناپذير را به جامعه جهاني تسليت مي گويد و اطمينان خاطر مي دهد كه راه ميرزا ادامه يابد. هنوز از قاتلان بي فرهنگ مرحوم ميرزاي عزيز خبري به دست ما نرسيده اما شاهدان عيني معتقدند برخي از خوانندگان در پاسخ به ستون قبلي ميرزا به او حمله كردند؛ روحش شاد سه بار بلند بگو فاتحه! يك دقيقه سكوت اين ستون هم برسد به روح آن مرحوم .........................................................................

 



برگ هايي از داستان كتاب كارگران مشغول كارند

محسن حدادي
اينكه در تحريريه گرم و خشك كيهان بنشيني و درباره كتاب بنويسي اگر به ]...[ ختم نشود حتما هميني مي شود كه مي خوانيد: «ژاپني ها با استفاده از گوشي تلفن همراه، رمان هاي مورد علاقه شان را مي خوانند، فروش كتاب سال ادبيات آمريكا در عرض يك ماه به بيش از يك ميليون نسخه رسيد، فروش ايي بوك
(e book) با رايحه كتاب كاغذي وارد بازار شد ، 8 درصد اقتصاد انگلستان از كتاب است، مراسم رژه كتاب خواني در خيابان هاي روسيه برگزار شد، بيش از يكصد كشور جهان روز جهاني كتاب را با برگزاري مراسم متعدد و متنوع با موضوع كتاب گرامي داشتند، 1500 مراسم ويژه كتاب در 300 شهر آلمان به مناسبت روز كتاب برگزار شد، در مراسم ويژه اي به مناسبت عيد پاك، كودكان به صورت رايگان از كتابفروشي هاي ايالات متحده كتاب هديه گرفتند، نسخه الكترونيكي آخرين جلد هري پاتر با قيمتي چهار برابر قيمت نسخه مكتوب عرضه مي شود و...» انصافا اگر كلاهمان را قاضي كنيم، نبايد در مقوله كتاب، بي خيال شويم؟! كلا جمع كنيم برويم مثلا... مثلا سوت بلبلي بزنيم؟! آخر وقتي در كشور ما با توجه به بودجه هاي كلاني كه در امر كتاب خواني اختصاص مي يابد و هيچ گاه كتاب به دست صاحب اصلي اش يعني مخاطب، نمي رسد و در جشن هاي ملي و بين المللي كتاب هم، سهم ما بسيار ناچيز و گاه بي چيز است، آيا باز هم بايد با نق زدن درباره ميزان مطالعه جوانان در كشور، مخاطب را مقصر اصلي دانست؟! آيا به نسبت جمعيت و توان و اعتبار با كشورهايي كه چند نمونه از اخبار حوزه كتابشان را خوانديد، براي ترويج كتاب خواني و حمايت از نشر سالم و حرفه اي تلاش مي كنيم؟! آيا به واقع به اين شعار كه «كتاب بايد هلو باشد» ايمان داريم و در ازاي تحقق آن، جهاد مي كنيم؟! پيام اخلاقي پاراگراف: «كتاب در كشور ما جايگاهي بس سنگين دارد»!!
پفك بهتر است يا ثروت؟!
جواب پرسش هاي بالا و پرسش هاي بي شماري در حوزه كتاب در كشورمان خيلي ساده است. وقتي در كشور هنوز بحث اصلي حوزه كتاب به جاي آنكه توليد اثر فاخر و توزيع مناسب هر اثر با توجه به مخاطب هدف آن، صدور مجوز، مميزي كتاب، قيمت كاغذو ساير موضوعات ستادي و داخلي مرتبط با كتاب است، نبايد توقع داشته باشيم در اين حوزه هر ساله جهشي طلايي در جهت شناخت استعدادهاي نو، تربيت آنها و... وقتي تبليغات پفك، آدامس خوش بوكننده دهان، با عرض معذرت فلاش تانك(!) و... خيلي بااهميت تر از تبليغ كتاب و نرم افزار كتب قديمي و مرجع است، ساده انگاري است كه بخواهيم با يك نمايشگاه بزرگ در سال، مردم را كتاب خوان كنيم، در واقع ما مردم را به خوردن چيپس و پف فيل تشويق مي كنيم و حتي جايزه مي دهيم اما طلبكاريم كه چرا كتاب نمي خرند و نمي خوانند! پارادوكس مديريت فرهنگ در كشور به قدري غمناك هست كه ديگر دنبال علل گريز مردم از كتاب نباشيم. آنقدر ماجرا ساده است كه معلوم نيست توجيه مديران فرهنگي در ضعف برنامه سازي در حوزه كتاب و يا معرفي و نقد كتاب نه به ميزان آگهي ايرانسل، بلكه يك سوم آن، چه مي تواند باشد جز اينكه... اصلا راجع به چه چيزي داريم بحث مي كنيم؟! وقتي تيراژ كتاب سال جمهوري اسلامي ايران آن هم در بخش ادبيات و رمان، بعد از دو سال با نهايت توان- همان زور خودمان- مي شود سه هزار نسخه، يعني از 50 ميليون جمعيت داراي سطح سواد مناسب براي خواندن يك كتاب برگزيده ملي، تنها شش دهم درصد- كمتر از يك درصد- مردم آن را خريده و انشاءالله(!) خوانده اند، آيا بهتر نيست همان سوت بلبلي خومان را... پيام اخلاقي پاراگراف: «هيچ وقت پز كتاب هايي را كه خوانده ايد ندهيد، به فكر آنها كه نخوانده ايد، باشيد.»!!
در ستايش شيتيل فرهنگي!
گفتم رسانه، ياد اوضاع اسفناك روزنامه ها افتادم؛ يادم هست در گذشته اي نه چندان دور، مطبوعات به ازاي يك كارهايي(!) يك پاداش هايي(!) دريافت مي كردند. مثلا هرگز از خاطرم نمي رود كه دوستان ارشاد در سالهاي گذشته در ايام نمايشگاه قرآن براي آنكه با دست پر به ديدار مرسوم در ماه مبارك با رهبري انقلاب، بروند، عنايت كرده و به روزنامه هايي كه درباره قرآن صفحات ويژه و يا اخبار خوبي كار كنند، شيتيل-عبارتي خيلي حرفه اي نزد آنها كه بلدند كي و چگونه به تنور داغ بچسبانند- مي دادند. در واقع هم بيلان كاري آماده مي شد و هم روزنامه هايي كه فرق سين و صاد را نمي دانستند، يكدفعه هر روز صفحه اي با نام مثلا «در محضر نور» راه اندازي مي كردند. يادش بخير! اما اي كاش همين روش براي كتاب و كتاب خواني هم اعمال مي شد، چه اشكالي دارد بودجه اي- كمي از آن همه- را براي تقدير و تشويق از روزنامه هايي كه صبح تا شام و در چاپ اول تا سوم، بر طبل توخالي و تكراري سياست مي كوبند، قرار دهند، تا ديگر خبر چاپ كتاب براي روزنامه هايمان حكم قوطي خالي شده سيگار را نداشته باشد كه محض ديدنش، مچاله اش كنند و بعد با رقص پا(!) به سطل زباله پرتاب كنند!! روزنامه ها را اگر ورق بزنيد، هر جا كه قسمتي از صفحه خالي مي ماند، يا ديگر خبري نمانده كه از خبرگزاري ها كپي كنند، يك خبر آش و لاش بي سروته آن هم بدون شماره تماس ناشر- مبادا تبليغ بشود و چند نفر بروند زنگ بزنند و كتاب بخوانند خداي نكرده!-در بدترين شكل ممكن، قرار مي دهند و... رسانه هاي ويژه كتاب هم كه، يك كتاب هفته اي هست كه شكر خدا هر شماره اش با يك هفته تاخير به ما مي رسد، اگر برسد. روي دكه هم نمي رود!! جدي هنوز هم مي خواهيد اين يادداشت هاي پراكنده ملال آور مرا بخوانيد؟! سوت بلبلي بهتر نيست؟! پيام اخلاقي پاراگراف: «قطر كتاب هيچ ارتباطي به عمق كتاب ندارد»!!
سهام عدالت كتاب
به ما نرسيد
خارج از انصاف است كه از يكي از شاهكارهاي فرهنگي دولت نهم يعني كارت الكترونيك خريد كتاب، حرفي نزنيم. براي اقشار جوان و البته كتاب خوان نعمتي است، آن هم از نوع هوشمند. اما... باور كنيد تقصير من نيست، فعاليت هاي فرهنگي در كشور ما اگر هميشه سه يا چهار «اما» نداشته باشد، يكي را حتما دارد. اماي بن خريد الكترونيكي هم ماجراي توزيع آن است، تازه اين «اما» جداي از ماجراي قيف و قير است كه شما كارت داريد، كتابفروش «كارت خوان» ندارد، شما پول نداريد. كتاب فروش پول مي خواهد، شما بن كاغذي داريد، كتابفروش بن قبول نمي كند و...
عرض مي كردم(!) توزيع اين كارت ها با توجه به اينكه به نام اشخاص صادر مي شود، هنوز روي روال نيافتاده تا بدانيم مثلا چگونه مي توان يك عدد كارت براي خود دست و پا كرد!؟ همين مي شود كه نهادها با اعلام اسامي متعدد و متنوع كه حتي نام بن الكترونيك را هم نشنيده اند، كارت هايي را از آن خود مي كنند كه روزانه دنبال كارت خوان هايي هستند تا بدون خريد كتاب، پول كارت ها را به آنها بدهد، گرچه ارشاد به تازگي با ناشراني كه بدون فروش كتاب، كارت ها را خالي كرده اند، برخوردهايي داشته اما نكته اين است كه اين كارت هاي هوشمند مثل همان بن هاي كاغذي دست صاحب اصلي اش نمي رسد... حالا شما يك دانشجو تشريف داريد و مي رويد نمايشگاه كتاب، از هفته ها قبل پس انداز كرديد، روزه گرفتيد، جزوه براي همكلاسي نوشتيد و عصرها در خوابگاه كفش واكس زديد -با قيمت فوق العاده استثنايي- و...(!) قيمت كاغذ گران شده، كتاب كمياب شده و شما هم زده به سرتان كه كتاب بخريد؛ در عرض چند سوت -غيربلبلي- كل اعتبارتان ته مي كشد، حتي اگر تمام كفش هاي بازديدكنندگان را هم واكس بزنيد، بي فايده است، اين يك طرف قصه است چرا كه آخر سال وقتي خرج و مخارج زندگي دانشجويي به شما فشار آورد، مي رويد كتاب ها را آب مي كنيد و كلي به خودتان فحش مي دهيد كه... تازه اگر طلبه باشيد كه همان چند عنوان را هم نمي توانيد بخريد... «طلبه و دانشجو، لال از دنيا نره، بلند سوت بلبلي بزنه!» پيام اخلاقي پاراگراف: «داشتن كتاب مهم نيست، خواندن آن مهم است»!!
سبد خانوار، علف هرز
و سوت بلبلي
صدالبته! يكي از راه هاي خواندن كتاب، بدون خرج پول توجيبي -همان سرانه خريد كتاب در سبد خانوار!!- رفتن به كتابخانه و استفاده رايگان از كتاب هايي است كه كتابخانه ها محض خالي نبودن(!) رفته اند جمع و جور كردند. منتها بنابر همان ضرب المثل قديمي آفتابه و شام و ناهاردر اكثر كتابخانه هاي عمومي و خصوصي، كمتر كتاب مفيد و مناسبي به چشم مي خورد اگر البته از مضرهايش بگذريم، تازه آقايان به سخنان وزير فرهنگ اعتراض هم مي كنند وقتي كه مي گويد بايد كتابخانه ها را پالايش كنيم، خنده دار نيست؟! خب علف هرزهاي هر باغي را بايد دست چين كرد تا گلها و ميوه ها بهتر حيات داشته باشند و پرثمرتر شوند، حالا كجاي اين جمله اشكال دارد كه بايد علف هرزهاي كتابخانه هارا... جالب نيست كه در برخي از كتابخانه هاي مساجد كشور، رمان هاي مروج لائيسم و كتب شبه فلسفي نهيليسم و يا مجموعه هاي عرفاني كاذب يافت مي شود آن هم در تيراژ و تعداد متنوع؟! البته كه جاي خالي رمان هاي خوب و كتب ترجمه دوست داشتني از نويسندگان بزرگ دنيا هم در اين قفسه هاي مقدس هويداست اما، هرس كردن گلستان كتابخانه ها كه عيب و ايرادي ندارد ... حالا با توجه به اينكه اكثر كتابخانه هاي كشور -تعدادشان را با مقايسه تيراژ كتاب سال كشورمان و ساير ملل به دست آوريد، معادله تك مجهولي ساده اي است!- در تسخير پشت كنكوري هاي عزيز است و قفسه هاي كتابخانه ها هم در چنته كتب آموزشي ارغواني و نارنجي و زرد، باز هم بايد به كتابخانه اميدوار بود براي دريافت رايگان كتاب؟! بي خيال شويد، هم من زودتر سروته يادداشت را هم مي آورم و هم شما در اين گرماي بهاري، شيرين كاري مي كنيد به جاي خواندن اين سطرها... بزنيد، لطفا سوت بلبلي را بزنيد! پيام اخلاقي پاراگراف: «خريد گوجه در كشور مهمتر از كتاب است»!!
اطلاع رساني با دود و بوق
شتاب تكنولوژي هيچ ربطي به ما ندارد، آخر كجاي وضعيت فرهنگي كشور ما با ساير ممالك هماهنگ است كه حالا استفاده از تكنولوژي باشد؟ موبايل و خواندن آن لاين كتاب پيش كش، اطلاع رساني و نقد كتاب را درياب! داستان استفاده از فضاي مجازي آن هم با توجه به اينكه تا چند سال ديگر دانشگاه هم كلا مجازي مي شود و شما حتي براي خريد ماست پرچرب بي تربيت كه سرخود بدون هماهنگي با وزير بازرگاني گران شده و عين خيالش نيست، هم از خانه بيرون نمي آييد و پشت همان لپ تاپ هرچه مي خواهيد، مي خوانيد و مي خريد و... داستان خنده داري است!امروز ناشران عزيز كشورمان -اين يكي از آن معادله هاي انتگرالي چند مجهولي است كه سالهاست كارشناسان در تلاشند آن را حل كنند، تعداد ناشران با خروجي كتاب در كشور رابطه اي خيلي خيلي مضحك دارد!!- نه تنها به تولد پايگاه اطلاع رساني اعتقادي ندارند، بلكه فروش اينترنتي كتاب را هم- به مدد الطاف خفيه (اينجا يعني شما را خفه مي كند) پست و سيستم بسيار پيچيده اش- نوعي ناتوي فرهنگي حساب مي كندو همچنان علاقه اي شيرين(!) به چرتكه و چريك چريك شمارش دستي اسكناس دارد. عاشق مخاطب بودن اين مشكلات را هم دارد، مي خواهند چهره به چهره ببينند چه كسي چه كتابي خريد!! اين ها سواي بحث اطلاع رساني اينترنتي است، تازه ماجراي نقد كتاب هم كه يك اس ام اس بي تربيتي است؛ يعني همه با شنيدنش اول قاه قاه -در برخي نسخ گاه گاه آمده است- مي زنند زير خنده و بعد لبشان را گاز مي گيرند كه واي اين چي بود كه گفتي، پاشو از جلو چشمام كوفت!! يعني مخاطب كتاب در سال 1387 و در قرن ارتباطات و اطلاعات براي پيداكردن كتاب خوب همچنان بايد از روش دوستان و آشنايان مطلع شود چرا كه طبق يك سنت حسنه(!) حسادت بين نويسندگان و رسانه هاي مكتوب و الكترونيك -صدا و سيما را كه خدا رحمت كند!- نقد يك كتاب مساوي است با فروش آن! براي همين آن چيزي كه به عنوان نقد به خورد ما مي دهند، بيشتر كوبيدن نويسنده و كتابش است تا نقد منصفانه. خب حالا بايد راه بيافتي توي خيابان و يا غرفه هاي نمايشگاه و هرچه به چشمت خورد، آشنا بود، خوشت آمد يا نه -طرح جلد خيلي تاثير دارد!- انتخاب كني و بخري و... يك رفيقي داريم، هراز گاهي براي خوردن آب به ميز ما در تحريريه نزديك مي شود -آب سردكن نزديك ميز ماست- او هم دارد سوت بلبلي مي زند!
خسته شديد؟ هنوز درباره ناشران و نوع تخصص و چاپ آثار مختلف در حوزه هاي متعدد، حق التاليف و ماجراي سوزناك توليد سفارشي، تب چاپ كتاب توسط جوانان با پرداخت مبالغ هنگفت، توزيع مافياي كتاب در كشور، له شدن بخش خصوصي به خاطر بازار گرم توليد به سبك بساز و بفروش برخي ناشران عامه پسند، خداحافظي با كتاب هاي ارزان و ساندويچي با قيمت پائين به خاطر نداشتن صرفه براي توليدكنندگان، جشنواره هايي كه برگزار نمي شوند، ناشراني كه طبقه بندي نمي شوند، نمايشگاه هايي كه به بازار تبديل مي شوند، نويسندگاني كه مسافركش مي شوند، كتابخانه هايي كه خاك مي خورند، كتاب هايي كه خمير مي شوند، ترجمه هايي كه از روي هم كپي مي شوند و... حرفي نزدم ! شما هم چه بخواهيد چه نخواهيد بايد باقي مطالب صفحه را بخوانيد، چون نوشتن با خودكاري كه هم سوت مي زند و هم جوهر روي كاغذ مي رقصاند، خيلي سخت است... ]صداي دل انگيز سوت بلبلي تحريريه را فراگرفته است، مديرمسئول با اخم دارد به من نگاه مي كند اما كار از كار گذشته![

 



پلاكاردي براي معراج اطلاع رساني كتاب !

... بله درست است در روزگاري كه هنوز در سبد خانواده كنار مايحتاج جسماني مان، جايگاهي براي احتياجات روحي كه سلامتش غايت كمال است، در نظر گرفته نشده جاي تعجب باقي نمي ماند اگر سري به دنياي مجازي بزني و مثلا براي پر كردن اوقات فراغت هم كه شده كلمه كتاب را بنگاري و نتيجتا به صفحه قابل تاملي هم نرسي. هر چند با قابليت موتورهاي جست و جوگر مي شود تا چندين صفحه را ببيني و بگردي و البته نخواني! كه اگر هدفت آن خواندن به معناي حقيقي اش است خب چندان مطلبي براي خواندن نخواهي يافت كه چه بسا ديگري كه تركيب «نياز+عشق» را براي جست و جو نوشته از همان صفحه اي سر در مي آورد كه توبا تركيب «كتاب + نقد» سر در آوردي! في الحال هم هدف اصلي در اين يادداشت اعتراض و انتقاد به عدم گذاشتن فرصتي هر چند كوتاه براي اطلاع رساني اينترنتي از طرف مسؤولان فرهنگي و فرهنگ دوستمان نيست كه هم چنان - يحتمل - بحث بر سر بودجه و هم آهنگ نبودن برنامه ها و البته «تهيه پلاكارد تبريك براي بازگشت كتاب خوانان برتر از معراج كتاب خواني است كه اگر اين كار را نكنيم در گمنامي و عدم تبليغ، هيچ اتفاقي نخواهد افتاد...» و اين چنين مي شود كه ديگر وقت مقتضي براي اطلاع رساني كتاب هاي مناسب از طرف نهادهاي پرطمطراق فرهنگي ـ حوزه هنري، صدا و سيما، وزارت فرهنگ و... ـ باقي نمي ماند، شما هم اصلا به دنبال افزايش جمعيت كتاب خوان نباشيد كه بقيه هستند!
از آن طرف هم غفلت مطبوعات و خبرگزاري هاي هم سو با نظام، در اشاعه اين مهم، موجب تعجب مي شود. كافي است كه شش روز هفته را تورقي مجازي و كاغذي در اين رسانه ها داشته باشيد و سراغي از ستون معرفي كتاب و بازار نشر - عبارتي قابل تامل - بگيريد كه ... نگرديد كه نيست! اگر چه گاهي هم كه آمديم نقدي كارشناسانه به فلان ناشر داشته باشيم در انتهاي كار، هدف اصلي نقد را فراموش كرده و حرف هاي مانده در دلمان گل انداخت و سر از دسته بندي ارزش ها و «بچه مذهبي هاي امروزي» در آورديم و حال پيدا كنيد رسانه نگار منتقد را !
با اين حال در برهوت اينترنتي كتاب، شايد معرفي چند سايت و آدرس اينترنتي شان هم براي علاقمندان به حوزه كتاب و كتاب خواني و هم براي مبرهن بودن مظلوميت اين مهم در دنياي مجازي، خالي از لطف نباشد:
خانه كتاب: شامل اخبار تازه هاي نشر و مجلات الكترونيكي و بانك ـ تقريبا ـ اطلاعاتي كتاب است. تازه با استفاده ازكادر مستطيل شكل بالاي سايت مي توانيد كتاب فروشي مورد نظرتان را هم پيدا كنيد؛ اگر گير ندهد و گير نكند: ketabir
آي آي كتاب: علاوه بر معرفي ليست كتاب هاي بازار، از طريق اين سايت مي شود كه ناشران را از نوشته هاي خودتان مطلع كنيد و كتاب اينترنتي بخريد: iiketabir
آدينه بوك: در اين جا هم از كتاب هاي مرجع و روان شناسي تا كودكان مي شود پيدا كرد و البته كتاب هاي تخفيف خورده هم ديده مي شود: adinebookcom
بوستان كتاب قم: با همه دير به روز شدنش ليست كتاب هاي ارائه شده اين موسسه نسبتا كامل است و از سال 75 هم برگزيده شدن بوستان كتاب خوب كار كردن شان را نشان مي دهد بعلاوه اينكه در ميان ناشران مذهبي و تخصصي داشتن سايت خيلي غنيمت است: wwwbustaneketabcom
كتاب نقد: فصل نامه انتقادي، فلسفي و فرهنگي و كلي مقاله سنگين كه زياد ارتباطي با كتاب ندارد اما عنوانش كتاب دارد:
wwwketab-e-naghdorg
كتاب نيوز: مي گويند مرجع اطلاع رساني و نقد كتاب هستند. از نقد و مصاحبه و خبرهاي ادبي - هنري دارد تا داستان و شعر و شطحيات. اين جا مي توانيد كتاب را اينترنتي و تلفني هم بخريد و بعد از دريافت كتاب، پول بدهيد! اخبار كتب خارجي در داخل ترجمه نشده هم در اين سايت وجود دارد؛ قابل توجه مترجمان علاقمند: wwwketabnewsir
كتاب نامه: بانك اطلاعات و فروشگاه بزرگ كتاب. شامل مقالات و گفت و گوها پيرامون معرفي و نقد كتاب: wwwketabnamecom
و چند سايت ديگر مثل: مركز كتاب شيعه: shiabookcentercom. كتاب آفتاب: abookir . كتاب آسمان: asemanbookcom
و البته كه چه سخت بود پيدا كردن همين اسامي هر چند اندك كه حقيقتا كم هستند آدرس هايي كه در دنياي شلوغ و بي رحم مجازي امروز از سر دل سوزي بر ارزش ها و فرهنگ سازي اسلامي اين مرز و بوم، كتاب و نقد آن را بر ساير حوزه ها ترجيح داده اند و ... خصوصا كه سايت هاي خبري - تحليلي سياسي اين روزها خيلي طرفدار دارد و تنها كافي است كمي گوش هاتان را تيز كنيد و روزانه شنيده هايي را به عنوان خبر ويژه ...حالا اصلا كاري نداريم كه بزرگترين سازمان هاي فرهنگي ما يا سايت اينترنتي ندارند و يا اگر دارند چه بهتر كه نمي داشتند! باز هم كاري نداريم كه بزرگترين ناشران دولتي هم پايگاه اصلاع رساني ندارند؛ نقد و معرفي و فروش اينترنتي بماند! تازه خجالت آور است كه كليد واژه هاي ]...[ و ]...[ روزانه صاحب وبلاگ و سايت دولتي و غير دولتي مي شوند اما فرهنگ و بويژه كتاب نه تنها از سوي دولت كه از سوي غيردولتي ها هم مورد توجه نيست؛ تا وقتي عكس هاي يانگوم و نسخه كامل دي وي دي جواهري در قصر بيشترين بازديد و خريد و دانلود را دارد؛ كم عقلي است اگر...همين ها هم كه دارند در اين حوزه كار مي كنند بايد خدا را شكر كرد! آيا واقعا اينقدر سخت است كه بودجه اي نه چندان زياد، با توجه به وجود و تولد برخي سايت هاي موجود، بودجه اي معادل 70 ميليون تومان در سال ـ يك دوزادهم هزينه هاي شش ماهه يك خبرگزاري ـ براي اطلاع رساني و نقد در حوزه كتاب در نظر گرفته شود؟!
ليلا سادات باقري

 



گذر كتاب فروش ها

كتاب دوستان ايراني از پنج شنبه اين هفته به مدت ده روز به شادي و پايكوبي مي گذرانند. بايد خيلي جالب باشد كه در سال، طي ده روز مردمي با هر عقيده و سليقه و قيافه اي ! شانه به شانه هم در ميان انبوه كتاب هاي نخوانده، قدم زنان شادماني مي كنند. آن هم در ايراني كه مردمش عاشق كتاب و كتابخواني اند! اين هفته يك آش مفصل بار گذاشتم به پاس اين جشن عزيز! اما خيلي چيزها هست كه نمي دانم. مثلا نمي دانم چه كتاب هايي را دوست داريد و سليقه تان هنوز نامكشوف ! است. گو اينكه شايد آش پر روغن ما به حساب خودمان خوشمزه باشد اما اگر پلو خورشتي باشيد چه كنم؟ در اين باره هم براي ما بنويسيد.
اول: «بي وتن» پس از سال ها انتظار بالاخره منتشر شد. رضا اميرخاني اين بار به جاي قدياني و سوره مهر قرار است در دومين روز نمايشگاه كتاب ، تازه ترين رمانش را در نشر «علم» به علاقه مندان عرضه كند. كمي از حاشيه هاي اين سونامي ادبي ترسيده ام و الا برايتان مي گفتم كه خالق «من او» و «ارميا» و «ناصر ارمني» براي اين كتاب چه زحمت ها كه نكشيده است از الان براي اين رونمايي و خوادن آن رسم الخط ويژه لحظه شماري مي كنم.
دوم: معرفي و گزارش تمام كتاب هاي مهم ايراني در مجموعه سترگي به نام «فرهنگ آثار ايراني اسلامي» جمع آوري شده است. فكرش را بكنيد! اين دانشنامه ارزشمند، خواهر خواننده «فرهنگ آثار مكتوب ملل جهان» است كه فرانسوي ها تهيه كرده و در آن كلا(!) اسلام و ايران را نديد انگاشتند! انتشارات سروش به ياري تعدادي از محققين سرشناس ايراني در دو مجموعه ابتدا كار فرانسوي ها را ترجمه كرده و بعد هم دست به تاليف نمونه مشابهي در فرهنگ آثار ايران و اسلام زده است. مجموعه مستقلي كه گاهي نقص هايي در انتخاب و پردازش به برخي از كتاب ها، انتقادهايي را هم متوجه كتاب كرده است. جلد اول اين دانشنامه كم نظير از حرف الف تا پ را شامل مي شد. قرار بود مجلد دوم اين كتاب هم به نمايشگاه برسد كه انگار جا مانده است. ولي همان جلد اول را مي شود در طي اين ده روز با تخفيف مناسب تهيه كرد تا خودش برايمان كتابخانه اي شود. غرفه سروش هميشه جذابيت هاي ويژه اي خواهد داشت حتي اگر در سال كمتر از انگشتان دو دست كتاب توليد كرده باشد!
سوم: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي هم يك تحقيق در خور از فراز و فرود اصلاحات در عصر اميركبير منتشر كرده است كه كار جالبي است. يك جلد است و بر اساس متدولوژي يك تحقيق علمي تاريخي، حيات پر بركت ميرزا تقي خان فراهاني را از بدو تولد تا شهادت به نگارش درآورده است. محمد شيخ نوري فيش برداري هاي فوق العاده اي از تمام اقوال و نظرات پيرامون اين شخصيت تاريخي جمع كرده و به تحليل نشسته است. پژوهشگاه فرهنگ و انديشه حتما غرفه جالبي خواهد داشت با همان چند نشريه تخصصي و صدها كتابش البته براي اهلش!
چهارم: سيد مهدي شجاعي اولين رمان خود را ماه ها پيش منتشر كرد. كتاب نيستان درست در نمايشگاه بيستم پيش فروش كتاب را آغاز كرده و تاكنون قريب به چهار چاپ از اين رمان را روانه بازار كرده است.طوفان ديگري در راه است رماني انقلابي است؛ انقلابي دروني با اشاره سرانگشتان حيرت انگيز سيد مهدي شجاعي. فروش كامل چاپ پنجم كمترين اتفاقي است كه در نمايشگاه بيست و يكم خواهد افتاد. در غرفه كتاب نيستان واقعا طوفان ديگري در راه است!
پنجم: «بي نظير بوتو؛ دختر شرق» مجموعه خاطرات نخست وزير فقيد پاكستان است كه«عليرضا عياري» آن را ترجمه كرده و از سوي انتشارات اطلاعات روانه كتابفروش ها شده است. كتابي كه مثل بسياري از پاورقي هاي روزنامه اطلاعات خوانندگان ثابت خود را داشته اين بار در هيات يك كتاب جان مي دهد براي خوانده شدن در تعطيلات. مترجم«بي نظير بوتو؛ دختر شرق» در مقدمه اين كتاب تاكيد مي كند اين اثر قصد دارد ضمن ارائه و شرح مختصر وضعيت پاكستان و مروري بر اوضاع و احوال آن كشور، نگاهي نيز به شخصيت و افكار اين بانوي مسلمان داشته باشد. كتاب داراي 17 فصل از زندگي بوتو با عناويني چون ترور پدر، سال هاي حبس و سالهاي تبعيد، مرگ برادر شاه نواز، بازگشت به لاهور، قتل عام آگوست 1986، ازدواج با آصف زرداري و اميد تازه براي نيل به دموكراسي، سقوط هواپيماي ضياء الحق و پيروزي مردم در انتخابات و بالاخره نخست وزيري و مسائل پيش روست. در بخش پاياني كتاب نيز، آلبوم تصاوير خانوادگي و فعاليت هاي سياسي خاندان بوتو و تحولات پاكستان قرار دارد.
ششم: قافله ادبيات داستاني در ميانه سالي كه گذشت شاهد تولد پسري نمكين و سر به زير بود به نام اسماعيل! جلد اول رمان دو جلدي امير حسين فردي را سوره مهر چاپ كرد و بلافاصله مجبور به چاپ دو نوبتي كتاب شد. فردي كه خود قافله دار ادبيات داستاني انقلاب است، نشان داد كه هنوز هم دود از كنده برمي خيزد! توصيفاتي پر رنگ، شخصيت هايي باور پذير و داستاني پر كشش در اين رمان هيچ ادعايي ندارند جز داستان گويي. رمان را كه خوانديد نقدهاي تان را براي همين صفحه و ستون بنويسيد؛ قول پاسخ جناب فردي با رييس!
هفتم: انتشارات صدرا با مجلدات تازه منتشر شده يادداشت هاي استاد عزيز مطهري بزرگ؛ دارالحديث با كتابهاي تحقيقي حديث شيعه و بيوگرافي سياسي امنيتي آيت الله ري شهري؛ بوستان كتاب با ركورد عجيب هر پنج روز يك كتاب متنوع؛ مركز اسناد انقلاب اسلامي و اسناد از طبقه بندي خارج شده اش؛ كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان با محصولاتي مدرن و كتاب هاي رنگ رنگ كودك پسند انتشارات قدياني را از دست ندهيد. درباره كتاب هايي كه از نمايشگاه مي خريد و يا هر كتابي كه دوست داريد به ديگران توصيه كنيد، براي ما بنويسيد. اگر خودتان هم نويسنده يا ناشر هستيد كه براي ما دو نسخه ارسال كرده و منتظر حركت هاي حساب شده ما باشيد! تا بعد...

 



خيال شور

پارسا بيدل
فقط سلام و وعده گفتگو به هفته بعد...
(حرفي داريد؟! خب پست الكترونيك مرحوم ميرزا براي همين كار است!)
بخوان- اگرچه كه رنج آور است و سخت و عذاب-
بخوان به نام نمايشگه بزرگ كتاب!
حضور محفل انس است و مردمان جمعند
بساط عيش مهياست با همه اسباب!
هواي خوب بهار است و جوّ فرهنگي است
فضا شبيه خرابات و آب عين شراب!
و عشق طبق روال هميشه مرسوم است
ميان خلق -اعم از ثواب دار و عقاب!-
يكي مقابل يارش تمام قد به سجود!
يكي براي عبادت نشسته در محراب
يكي مجرد و تنها، دو تا بغل به بغل!
يكي احاطه شده با تمامي اصحاب
پسر زكول پدر رفته است تا بالا
چنانكه از تنه بيد مي رود سنجاب!
(هميشه باربري از وظايف مرد است
رفيق!مرد بمان و سر از وظيفه متاب!!)
يكي به داد و هوار است گرم بيداري!
يكي بروي چمن ها گرفته گوشه خواب
تمام شهر فشرده شده است در يكجا
هزار نقشه و طرح و هزار رنگ و لعاب!
چنان شلوغ كه گويي قيامت است به پا
چنان فشار كه دائم عذاب پشت عذاب
چطور مرد و زنش را جدا كنم از هم؟
چطور شير و شكر را جدا كند قصاب؟!
چگونه غرفه مذكور مي شود پيدا؟
مگر به جنبل و جادو و رمز و اسطرلاب!
¤ ¤ ¤
رسيده اي به كتابت ولي چه شد تخفيف؟
تمام قيمت آنرا مي آورد به حساب
مودبانه به صندوقدار مي گويي:
عزيز!وضع غم انگيز بنده را درياب!
(بماند اينكه هميشه عواملي هستند
كه جز به جنس مونث نمي دهند جواب!)
تمام پاسخ او يك كلام بود:زرشك!
تو را از آنهمه زحمت چه شد نصيب؟...سراب!
تو را چنانكه تويي هيج كس نمي فهمد
دلت براي خودت مي شود هميشه كباب!
ازين كباب شدن تشنه مي شوي و سپس
تويي و سيل حريفان تشنه در پي آب
و در ادامه- ببخشيد دست ما هم نيست
نتيجاتا معذوريم؛ رويتان به گلاب!-
عطش كه مي رود از بين، تازه مشكل بعد:
كجاست سمت خلا؟ مي دوي به حال خراب!
هميشه خاطره ها را خراب مي كرده است
وجود فاصله اي بين ما و دست به آب!...
¤ ¤ ¤
(به بيت بعدي لطفا توجه كافي-
كنيد. بعدش من مي روم دگر به شتاب!)
مواظبت كن تا اينكه خواندنت نشود
كتاب بعد كتاب و حجاب روي حجاب
خلاصه قصه دراز و خيال ما هم شاخ...
تمام شد به خدا...رفتم...آخ...گوشم، آخ!!

 



خيابان انقلاب دلش گرفته !

&حميد برقباني
گشت و گذارم در ميان بساطي ها را از ميدان انقلاب شروع مي كنم.چند قدمي مانده به انتشارات ديباگران اولين بساطي و جلد زرد رنگ ديوان ايرج ميرزا زودتر از ديگر كتابها، نگاهم را جلب مي كند. طرز چيدن كتاب ها بي هنري فروشنده را به خوبي نمايش مي دهد؛ او كه فرهنگي نيست، دلال است و ماهيگير، آب كه گل آلود است و قلاب هم كه زياد... اما در چينش كتاب دلبركان ...، هنر خاصي را در نظر گرفته! اگر نبود رنگ زرد ديوان اشعار ايرج ميرزا، يقينا به عنوان اولين كتاب به چشمم مي آمد. كتاب هاي صادق هدايت را هم مي توان به خوبي ديد.از بوف كور گرفته تا زنده به گور. جداي كتاب هاي ادبي كه در ويترين! خود چيده است، يكي دو كتاب هم به دعا و ورد و جادوجنبل اختصاص دارد. كنز الحسيني، طلسمات طمطم هندي و... به فروشنده كه مرد ميانسالي است، مي گويم غير از اينها، چي داري؟
- اكثر كتاب هاي م.مودب پور و كاستاندا رو تو انبار دارم.
دوست ندارد كه بدانم انبار كتابفروشي اش كجاست. مي خندم و از او دور مي شوم... سري به انتشارات طهوري مي زنم. متصدي خوش برخوردي دارد. از «بساطي ها» مي پرسم كه مي گويد: « بخشي از كتاب ها شون مربوط مي شه به كتاب هاي ناياب. درآمد ديگه شون هم از راه فروش كتاب هايي كه به قول خودشون هيچ سانسوري در اون ها صورت نگرفته. ميرن كتاب ها رو به طرز ماهرانه اي زيراكس مي گيرن و مي فروشن، كه معروف هست به كتاب هاي جلد سفيد. البته قيمت اين كتاب ها با توجه به محتواشون بالا و پايين مي ره. اكثر خريدارها پول هاي خوبي براي كتاب هايي كه محتواي عشقي و مسايل جنسي دارن مي دن. چه رمان و چه ديگر كتاب ها.»
كتاب هاي درسي را در بساطش گذاشته است. البته كه سي دي فيلم هاي هندي و يانگوم هم در اين بساط به فروش مي رسد. مي پرسم مادر ديگه چي داري؟ « من دنبال اين مسخره بازي ها نيستم. از اون كتابا هم اصلا نميارم. اين همسايه از اينجور كتابا داره. وايسا صداش كنم.» جوان 30 ساله كه دنبال دردسر مي گردد، كنار پيرزن محافظه كار، بساطش را پهن كرده است.آخرين وسوسه مسيح، خاطره دلبركان ...، ديوان اشعار فروغ، كتاب هاي زيراكس شده شريعتي و كتاب هاي هدايت كه در يك رديف چيده شده است. كمي بيشتر از زمان معمول كه جلوي بساطشان بايستي، بايد جواب پس بدهي!
با سلام بلندم، مزاحم خواب قيلوله فروشنده انتشارات امير كبير مي شوم. مي گويم با اين بساطي هاي كتاب كسي كاري ندارد؟
- هر چند وقت يه بار ميان جمعشون مي كنن، اما باز پيداشون مي شه. تازگي ها هم كه قبل از اومدنشون، يه نماينده مي فرستن! وظيفش جمع كردن پوله. اگه پول بدن كه كاري ندارن!»
دوست دارم باز هم با آن لهجه شيرين آذري اش صحبت كند، ميپرسم اين كتاب ها را از كجا مي آورند؟
- داري مي نويسي؟! خب! يه سري از كتاباي اينا، كتاب هاي بدون مجوزه، يعني حداقل يه بار چاپ شده و ديگه اجازه چاپ ندارن. يا كتاباي چاپ قبل از انقلاب كه به خاطر محتواشون ديگه تجديد چاپ نشدن. اينا ميرن اصل كتابا رو پيدا مي كنن و با دستگاه هاي مدرن زيراكس مي كنن و ميارن اينجا به اسم كتاب اصلي با قيمت هنگفت مي فروشن كه البته اكثرا كتابايي كه محتواي جنسي و عشقي دارن، خيلي قيمت داره.»
مي پرسم: خب! بعضي كتاب هايي كه مجوز هم دارند در بساط اين ها هست، آنها چطور؟
- اون كتابا، كتاباي خريده شده از خونه هاست. كتاب هاي مجوز داريه كه ديگه تجديد چاپ نشده. آخه يه قسمت از كار اينا مربوط مي شه به خريد كتاب خونه ها.كه بين كتاباشون كتاباي خوبي پيدا مي شه. مي رن با قيمت خيلي كم مي خرن و ميارن اينجا مي فروشن. بدبخت خريدارها كه فكر مي كنن ارزون خريدن!» و بعد نصيحتم مي كند كه «بنويس شايد يك كاري بكنن».به چهارمين بساطي حاشيه پياده رو مي رسم. جواني 25 ساله كه همان دقايق اول توقفم در جلوي بساطش، سريع خودماني مي شود و كارت ويزيتش! را به من مي دهد. «فروش انواع كتاب ناياب. قبل و بعد از انقلاب. كتابخانه شخصي شما را خريداريم. موبايل: ...» از رفتارش معلوم است كه در كار خود حرفه اي(!)ست. اگرچه در ويترين بساط خود همان كتاب هاي ديگر بساطي ها را دارد اما به آن ليست بايد كليات عبيد زاكاني را هم اضافه كرد بعلاوه كتاب هايي كه «بگو تا برات بيارم».
حرفه اي ها(در اينجا يعني كسي كه سالهاست اين ماجرا، حرفه اش است) كتاب هاي خيلي بودار را در بساطشان نمي گذارند. مثلا بايد كتاب هاي كسروي را سفارش بدهي تا بياورند. به چشمهايت كه نگاه مي كنند، سريع مشتري يا نامشتري بودنت را تشخيص مي دهند. روي پله هاي ورودي ساختمان بساطش را پهن كرده است. جالب است.همان كتاب هاي دوستش را كه روبرويش بساط دارد، در بساط خود چيده است. مي گويم كتاب غير از اين هم داريد؟
- تا دلت بخواد. چي مي خواي؟ بگو تا برات بيارم.
20 قدم جلوتر مي روم! به نظر مي رسد آخرين بساط پهن شده در حاشيه پياده رو باشد.20 سالش مي شود. خدمت هم رفته و تازه برگشته است. ازدواج هم كرده است. عيال واري ست براي خودش. صادقانه هم حرف مي زند. از درآمد روزانه اش مي پرسم. مي گويد روزي 15 تا 20 هزار تومن.
- به تان گير نمي دهند اينجا؟
- هرچند وقت يه بار ميان يه سر و صدايي مي كنن و مي رن. اما تازگي ها كاري ندارن. يه نفرو مي فرستن مياد پول مي گيره و مي ره.
- چند وقت يك بار مياد؟
- هر روز مياد پولا رو جمع مي كنه مي ره. روزي 7 تومن. البته قبل عيد 5 تومن بود كه امسال با تورم، رفت بالا!
- نماينده كجاست؟
- شهرداري!
- كتاب ها رو از كجا مياري؟
- از همكارايي كه تو كارن چند تايي مي گيرم و مي فروشم.
- انبار هم دارين؟
- نه بابا. اينا كه مي گن واست مياريم خيلي هاشون ميرن پاساژ ايران. اونجا مركز كتاباي قديمي و نايابه.
- پس الان من برم اونجا، حله؟
- عمرا! طرفشونو مي شناسن. به هر كسي اون كتاب ها رو نمي دن. اگه هم بپرسي مي گن نداريم.
بر ميگردم به سمت ميدان.مي روم طرف پاساژ ايران. جنب سينما مركزي. متوجه مي شوم بعضي بساطي ها تازه دارد سر و كله شان پيدا مي شود. پاساژ است. اگرچه تابلوي ورزشگاه ... را برسر در خود دارد.
مغازه اي كه بيشتر به زير زمين شباهت دارد، نظرت را جلب مي كند. با مقواهايي كه به در و ديوار اطراف مغازه نصب شده، به متفاوت بودن اينجا پي مي بري. قفسه هاي فلزي تا سقف كشيده شده است و همه قفسه ها مملو از كتاب. اينها را از بيرون مي بينم. اسم چند كتاب بودار را كه مي برم، پشت سرهم مي گويد:«نه. اينم ندارم!» مي خواهم وارد شوم كه...«كجا؟ اونايي كه مي خواي رو ندارم.» نمي تونيد جور كنيد؟ «مي تونم. اما ازت خوشم نمياد!» راضي مي شود كه بروم داخل حجره اش! با نيم نگاهي متوجه مي شوم كه اين شبه مغازه، به طور محترمانه(!) و رسمي دارد كار بساطي ها را انجام مي دهد. از كتاب هاي سياسي گرفته تا دلبركان و... كتاب هايي كه دوست ندارد من ببينم و بدانم.مي خواستم بپرسم كه اين بساطي ها كتاب هاشان را از كجا مي آورند كه ... از مغازه بيرونم مي كند. حتي بين خودمان بماند كار به فرار كردن من و دويدن او كشيد!
- اومده همين يه لقمه اي رو هم كه به زور در مي آريم، آجر كنه. برو بيرون بينم. بروبيرون. اگه كتابخون بودي. همون اول يه كتاب بر مي داشتي و مي رفتي... هي سرمي كشه تو كتابا... بچه پر رو!»
يك رهگذر كه صداي سر و صدا را مي شنود، مي آيد كنارم. مي گويد: «نمي دونم جمع كردن اين چند تا بساط كتاب فروش چه قد كار داره كه كسي نمياد وسط..»
«كتاباي ناياب؛ قبل از انقلاب، بعد از انقلاب» اين را در ذهنش ضبط كرده و تند تند مي گويد...سري هم به پاساژ ايران مي زنم. طبقه سوم. فروشنده ها كساني نيستند كه به همين راحتي ها حرف بساطي ها را تاييد كنند اگرچه در ميان حرف هاشان از ليستي خبر دادند كه « گفتند اينارو نفروشيد، ما هم گفتيم چشم. البته اين بر مي گرده به دو سال پيش. ديگه از اون نامه ها خبري نيس» و كارشان را خريد كتابخانه هاي شخصي عنوان مي كنند و مشكل اصلي بساطي ها را فقط در « زيراكس كردن كتاب ها» مي دانند و «بيكاري» را يكي از دلايل آن...به آنچه كه مي خواهم رسيده ام. مسير رفته را برمي گردم تا نكند بساط ديگري را از دست داده باشم! چيزي اضافه نشده است. همان ها هستند و سخت مشغول كار! دارند «نان» در مي آورند. با كمترين زحمت. مطمئن هم هستند كه كسي مزاحمشان نمي شود و نانشان را «آجر»
نمي كند. راستي در خبرها آمده بود كه وزير پيشين فرهنگ گفتند اين خيابان انقلاب زياد شباهتي به «انقلاب» ندارد! به به! خب شما كه چند سال مسئول بودي براي اين شباهت چه كردي؟ البته الان هم دير نشده، اين شوراي شهر و اين هم خيابان هاي منتظر...قدم هايم را تند تراز هميشه برمي دارم و دوست دارم سريع تر برسم به جايي دورتر از اين پياده روها...

 



تخته سفيد

دهم فروردين؛ آغاز عاشقانه اي ماندگار در تاريخ كشور، مبارك!

صبح باران خورده يك روز زمستاني بود. رفته بودم عباس را پيدا كنم. برف نمي گذاشت درست نشاني را بگردم وبرسم به او، مثل هميشه. عباس نبود و من حتي نمي دانستم كه كجا و كي مرا تنها گذاشت! فقط مي دانم كه شبي يك يادداشت كوچك از عباس به دستم رسيد...يادداشتي كه فقط و فقط يك نصيحت كوتاه بود به من... و اين شد كه تصميم گرفتم عباس را پيدا كنم! آن روز هم رفته بودم عباس را پيدا كنم كه نشد اما در عوض...
نزديك ظهر بود. داشتم بر مي گشتم كه گوشه چادرم گير كرد به حصار خانه لاله اي ديگر... برگشتم و نگاهش كردم؛ انگار از پشت چشم هاي روشنش به من لبخند مي زد...
خواستم اسمش را بخوانم كه ديدم، برف سنگ مزارش، را سپيد كرده است؛ سپيد سپيد... نشستم و برف ها را كنار زدم. هرچه دست هايم سردتر مي شد، لبخند او گرم تر مي شد...
اسمش مصطفي بود...يك بزرگ مرد كوچك! از جنس همان مردهايي كه گاهي در هجوم روز مرگي ها از ياد مي روند...نشستم و راز گل هاي وصله خورده دلم را برايش گفتم...راز تنهايي هاي اين قلب ترك خورده...راز پلك هاي خيس و خسته...و آنقدر گفتم كه مثل يك قاصدك سبك شدم.
توي راه بازگشت حس مي كردم چلچه ها هواي مرا دارنر و مراقبم هستند. نمي دانم ولي حس قشنگي بود...
شب كه به خانه بر مي گشتم، پيرمردي سركوچه ايستاده بود؛ صدايم كرد و گفت: دخترم! اين براي شماست. برگشتم و نگاهش كردم. توي دستش يك قرآن جيبي سبز بود. خنده ام گرفت و گفتم: نه پدرجان! مال من نيست. قرآن را جلوتر آورد و گفت: مگه به مصطفي نگفته بودي خسته شدي؟ دلت شكسته؟ خب اينم يه هديه است، يه هديه از طرف مصطفي! قرآن را گذاشت توي دستم و رفت...سرم را بلند كردم كه تشكر كنم اما...پير مرد رفته بود.
نيلوفر حيدري

 



تخته سفيد (مهمان)

دو تا پروانه شديم، دور شمع شروع به چرخيدن كرديم، به نور شمع دلمون خوش بود، شاد بوديم كه مي چرخيم، غافل از سوختن و آب شدن شمع كه هي باعث كوتاهي راه مي شد، تو خسته شدي، گفتي مي خواي بشيني، بهت گفتم مي سوزي زندگي من! گفتي دور نمي رم، همين پايين مي شينم، نشستي، قطره اي شمع چكيد، ديدم يه راست مي چكه روي بالت، مي سوزي؛ اومدم پايين كه اول روي من بچكه، بسوزم كه ديگه سوختن تو رو نبينم، خلاصه كه آخر پروانه شدم تا بسوزم، بعد خاكستر جسمم به تنت دوخته شد، غافل از اونكه يه عمره سوختي، مادر!

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14