(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 7 ارديبهشت 1387 - 20 ربيع الثاني 1429 - 27 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189070
 

مصالح كشور يعني ارضاي اراده رضاخان
انعطاف پذيري نوكرانه معيارانگليسي ها براي انتخاب تيمور
تيمور بختيار -3

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




مصالح كشور يعني ارضاي اراده رضاخان

نوشته: اقبال حكيميون
از ديگر شاعران آزاده اي كه به جرم مخالفت با رژيم استبدادي رضاشاه زنداني شد محمد فرخي يزدي بود كه سرانجام هم به رغم انقضاي مدت زندانش آزادي خود را بازنيافته با آمپول هواي پزشك احمدي به قتل رسيد. فرخي اشعاري در وصف زندانهاي مخوف رضاشاه و شكنجه هايي كه در آن دخمه هاي مرگ بر زندانيان وارد مي شد، سروده است. از جمله زماني كه در سال 1317 نزديك به صد تن از زندانيان در زندان قصر اعتصاب غذا كرده بودند او، كه خود نيز در همان زندان گرفتار بود در تمجيد از آنان اين رباعي را سرود:
صـــد مــرد دلـــير عـهد و پيمـان كردند
اعــلام گـرسـنگي بـه زنـدان كـردنــد
چـون شـير گـرســنه از پـي حفـظ مـرام
بر حـفـظ وطن تـرك سـر و جـان كـردنـد
اين رباعي را به اين ترتيب هم گفته اند:
صد مرد چـو شـير عـهد پـيمـان كـردنـد
اعـلام گـرسنــگي بـه زنـدان كـردنـد
شيــران گـرسـنه از پـي حـفـظ شــرف
با شـور و شـعـف ترك سروجان كردند1
فرخي يزدي در شعر ديگري به گوشه هايي از وقت گذراني زندانيان در زندان قصر و ستم تمام نشدني اي كه بر آنان مي رفت چنين اشاره كرده است:
به زندان قفس مـرغ دلم كي شـاد مي گـردد
مگـر وقـتي كـزين بنـد غـم آزاد مي گردد
ز آزادي جـهان آبــاد و چـرخ كشـور دارا
پـس از مشـروطـه با افزار استبداد مي گردد
طپـيـدنـهـاي دلـها نالـه شـد آهستـه آهستـه
رسـاتـر گـر شود اين ناله ها فرياد مي گردد
شدم چون چرخ سرگردان كه چرخ كجروش تا كي
به كـام ايـن جـفاجـو با همه بيداد مي گردد
ز اشك و آه سردم بوي خون آيد كه آهن را
دهي گر آب و آتش دشنه فولاد مي گردد
دلـم از ايـن خرابيها بود خوش زانكه مي دانم
خرابي چونكه از حد بگذرد آباد مي گردد
زبـيداد فـزون آهـنـگري گـمـنام و زحمتـكـش
علمدار و علم چـون كاوه حداد مي گردد
عـلم شـد در جـهان فـرهاد در جـان بـازي شيرين
نه هركس كوه كن شد در جهان فرهاد مي گردد
دلـم از ايـن عـروسـي سـخـت مـي لرزد كه قاسم هم
چو جنگ نـينوا نـزديك شد داماد مي گردد
بـه ويـراني ايـن اوضـاع هستـم مطــمئـن زانـرو
كه بـنـياد جفا و جور بي بـنـيـاد مي گردد
ز شـاگردي نمـودن فـرخي اســتاد مــامـهر شـد
بلي هركس كه شاگردي نمود استادمي گردد2
اين اوضاع رقت بار كماكان تداوم يافت و زندانيان سياسي و نيز غيرسياسي كه عمدتاً با اتهامات و جرايمي واهي و پرونده سازي در آن مخمصه مرگبار گرفتار آمده بودند اميد چنداني به آزادي نداشتند. اما زمانه چنانكه دلخواه رضاشاه بود چندان به او وفا نكرد و چند روزي پس از آن كه متفقين خاك كشور را عرصه تاخت و تازهاي تجاوزكارانه خود قرار دادند به اجبار از عرصه قدرت و سلطنت كنار رفت و به گونه اي خفت آور از خاك كشور تبعيد شد. در پي اين تحولات بود كه در 28 شهريور 1320 (سه روز پس از عزل رضاشاه از سلطنت) فرمان عفو عمومي از سوي محمدرضا شاه صادر شد و زندانيان سياسي به تدريج از زندانها رهايي يافتند و در حكم محكوميت بسياري ديگر از زندانيان غيرسياسي نيز تخفيف داده شد و گروه پرشماري از زندانيان نيز آزادي خود را بازيافتند.3
ترورها و قتلهاي سياسي
سياست دهشت آفريني و سركوب آزاديخواهان
با كودتاي سوم اسفند 1299 مشروطه گري و حكومت نيم بندي كه از تقريباً پانزده سال قبل از آن در حال تكوين بود يكسره از ميان برداشته شد و با شروع سلطنت رضاخان دوران سياهي در عرصه سياسي ـ اجتماعي كشور پديد آمد كه حداقل از دوران ناصرالدين شاه بدين سو در كشور سابقه نداشت. به استثناي مورد اميركبير ديگر هيچ قتل سياسي مهمي كه توطئه حكومت و شخص ناصرالدين شاه در پس آن نهفته باشد در مقطع پنجاه ساله حكومت او مشاهده نشد و در دوران ده ساله سلطنت مظفرالدين شاه هم هيچ قتل سياسي در كشور اتفاق نيفتاد. فقط در دوران مشروطيت بود كه قتلهايي از سوي محمدعلي شاه و نيز گروهها و تشكلهاي مختلف سياسي، كه با هم مخالف بودند، اتفاق افتاد. ماهيت و چگونگي هريك از اين اتفاقات ناگوار، با آنچه در فضاي تاريك نظام سياسي عصر رضاشاه روي مي داد تفاوتهاي آشكاري داشت. رضاشاه نظام سياسي خودمحوري را سروسامان داد كه اراده كرده بود هرآنچه در كشور روي مي دهد فقط مهر تأييد او را داشته باشد؛ و بنابراين، آنچه براي او مهم بود فقط برآورده شدن خواسته ها و اراده اساساً ديكتاتورمنشانه او بود. او جز خواسته خود براي هيچ عقيده و خواسته ديگري ارزش قائل نبود و هر آنچه در طول دوران سلطنتش انجام داد برخلاف تمام آن چيزهايي بود كه نظام مشروطه به خاطر آنها به وجود آمده بود و مردان و زنان بسياري سالها جهت تحقق بخشيدن به آنها كوشيده بودند. در واقع، تمام سختگيريها، سركوبگريها، زنداني كردنها و در نهايت قتلهايي كه در دوره رضاشاه صورت گرفت صرفاً در جهت تحقق يافتن اهداف و خواسته هاي شخص او بود و آنچه در اين ميان ناديده گرفته شد مصالح سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي كشور بود. رعب و وحشتي كه او بر سراسر كشور حاكم كرد البته متضمن هيچگونه توسعه اي در كشور نبود. ستمگريها و يك رشته اقدامات جبارانه اي كه در پوشش اصلاحات اقتصادي، فرهنگي و . در كشور صورت گرفت نتيجه غايي آن آسيب ديدن جدي روح يك ملت و تحقير مردمي بود كه در دوران حكومت او محنتهاي بسياري متحمل شده بودند. رضاشاه جز براي اراده شخص خود براي هيچ جنبه اي از شئون مختلف زندگي مردم ايران اهميتي قائل نشد و در همان حال كارگزاران و مأموران لشكري و كشوري عمدتاً فاسد او آنچه توانستند در تحقير، سركوب و ناديده گرفتن مردم كشور انجام مي دادند.
رضاخان از همان آغاز كودتا با اعلاميه معروف «حكم مي كنم» و اعلاميه هاي شداد و غلاظ بعدي كه سراسر تهديد و تحقير كننده
مي نمود نشان داد كه دوران جديدي در عرصه سياسي، اجتماعي ايران در حال زايش است.4 و در پي سيطره تدريجي ولي مداوم نظاميان و به ويژه، دستگاه شهرباني بر مقدّرات كشور آشكار شد كه نظام سياسي كشور، حتي از همان نظم سياسي دموكراتيك نيم بند پيشين هم، به شدت در حال فاصله گرفتن و به سوي روش استبدادي و خودكامه حكومت درحال تغيير مسير است.5 از آن پس مجازات و برخورد در انتظار كساني نبود كه برخلاف نظام مشروطه و قانوني كشور اقدامي كرده باشند بلكه مجازات شوندگان اساساً كساني بودند كه بر شخص رضاخان و رضاشاه بعدي خرده گرفته و از او انتقاد كرده اقدامات او را در راستاي مصالح عمومي و توسعه و تعالي كشور تشخيص نداده بودند. رضاشاه به زودي محور، معيار و ميزان تمام آن چيزهايي شد كه مصالح عاليه كشور ناميده مي شد و در اين ميان با روند رو به گسترش قدرت و حيطه فعاليت شهرباني، سنجش با اين معيار عمدتاً به تشكيلات آن سپرده شد.6 بدين ترتيب، پايه هاي قدرت سياسي رضاخان در كشور از همان آغاز كودتا با خونريزي و قتل مخالفان سياسي او، كه عموماً از آزاديخواهان و مشروطه طلبان بودند، استوار شد. او، در اولين اقدام، مخالفان خود را در مجلس شوراي ملي، ركن اصلي و اساسي مشروطيت ايران، هدف قرار داد تا مدافعان قانون اساسي و طرفداران نظم سياسي قانوني كشور را از سر راه خود بردارد و در همان حال با آغاز زود هنگام ترور و قتلهاي سياسي پيدا و پنهان نشان داد كه در راه پرخطر و فاجعه آميزي كه گام نهاده است جديتّي تام دارد.7
طرفداران اندك ولي بسيار گستاخ او در مجلس و بيرون از آن مخالفان و منتقدان سياسي او را با سبعيتي تمام مورد تهاجم قرار دادند و در اين راه خود را مقيد به رعايت هيچگونه ضابطه قانوني ندانستند.8 از آن پس، عصري در حال پديدار شدن بود كه در آن حيات سياسي مردان و زنان برجسته و اثرگذار در شئون مختلف كشور به پايان راه خود رسيده بود. طي سالهاي قبل از مشروطيت مردان بزرگي در عرصه سياسي ـ اجتماعي ايران ظهوركردند كه اعتبار هريك از آنان در سطح جهاني مطرح بود، اما رضاخان، قزاق بي سوادي كه شاه شد، ديگر
نمي توانست وجود اين شخصيتهاي برجسته را تحمل كند. او با ظاهري حق به جانب بر آن شده بود با ايجاد رعب و وحشتي آهنين كشور را از سرمايه هاي بزرگ انساني محروم كند و جامعه اي تك صدايي بسازد كه جز صداي او هيچ صداي ديگري به گوش نرسد و اين مهم را به نحو چشمگيري با قدرت نمايي شرم آور شهرباني و ساير دستگاههاي كشوري و لشكري تحقق بخشيد.9 رضاشاه فقط اطاعت محض مي خواست و بس. دستگاه مهيب شهرباني او نيز صرفاً در پي برده ساختن ملت ايران از اقشار مختلف بود. چه بسيار خطاهاي فاحش سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي ريز و كلاني كه صرفاً در نتيجه فقدان جرأت مخالفت با رضاشاه و انتقاد از برنامه ها و طرحهاي انحراف آميز او در كشور به وجود آمد؛ حتي وفادارترين رجال كشوري و لشكري هم هيچگاه جرأت آن را پيدا نكردند در برابر اراده رضاشاه عرض وجود كرده راه درست را نشانش بدهند؛ حتي شخصي نظير علي اكبر داور كه در برنامه هاي نوسازي قضايي رضاشاه سهم مهمي داشت فقط به توهم اينكه رضاشاه از او رنجيده خاطر شده است خودكشي نمود. بدين ترتيب، و در اين ميان، تكليف مخالفان سياسي او پيشاپيش آشكار بود كه چه سرانجام غم انگيزي در انتظار آنان است10 ژان گونتر در كتاب خود در داخل آسيا (Inside Asia) درباره نظام ستمگرانه حاكم بركشور در دوره رضاشاه چنين مي گويد:
مخالفان شاه مي گويند كه او ظالم، مرموز و سلطه گر است. آنان در شكايت خود مي گويند كه ايران در واقع زندان بزرگي است كه به وسيله رعب و وحشت اداره مي شود. هيچ انساني مطمئن نيست كه تا چه زماني در آرامش به سر خواهد برد و هيچ يك از نزديكان شاه
نمي داند كه چه موقع طرد خواهد شد. اين احتمال وجود دارد كه شخصي قدرتمند از صحنه سياست ناپديد شود، همچنانكه اين سرنوشت نصيب تيمورتاش كه وزير دربار و دومين فرد از نظر قدرت در ايران بود گرديد.
شاه مردي مستبد است و گفته هايش در همه جا حكومت دارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- محمود حكيمي، پيشين صص 462-265
2- به نقل از ضياالدين الموتي، پيشين ص 282
3- همان، صص 282-283
4- محمد زرنگ، پيشين، ج 2، صص 73-39
5- مرتضي سيفي فمي تفرشي، نظم و نظميه در دوره قاجاريه، صص 222-230
6- همان، صص 45-56
7- خسرو معتضد، پيشين، صص 85-60
8- محمدعلي سفري، پيشين، ج 4، صص 885-591
9- مرتضي سيفي فمي تفرشي، پيشين، صص 572-281
01- خليل الله سردارآبادي، موانع تحقق توسعه سياسي در دوره سلطنت رضاشاه، صص 831-145

 



انعطاف پذيري نوكرانه معيارانگليسي ها براي انتخاب تيمور
تيمور بختيار -3

نويسنده:سجادي- بختيار
تيمور بختيار شايد به خاطر نشان دادن قدرت خود به افسران مافوق خود، براي كسب موقعيت بهتر و دريافت درجه نظامي بالاتر و يا به خاطر بجا گذاشتن سابقه توانمندي نظامي و كسب موقعيت در آينده در غائله آذربايجان شركت كرد و شرايط را به نفع خود رقم مي زند:
«در زمان حوادث آذربايجان، مطلع شدم كه تيمور برحسب خوي خود، داوطلبانه به ستون اعزامي آذربايجان پيوسته و در ستون دوم تحت امر سرلشكر ضرابي در مسير ميانه - مراغه - تبريز به آن ديار رفته و در حوالي مراغه داوطلب سركوب يك پايگاه فرقه دموكرات شده است. جنگ سختي كرده و به كمك ذوالفقاري ها با جسارت كامل به دموكرات ها حمله برده و تعدادي را كشته و بقيه را فراري داده است. اين تنها نبرد واقعي عليه نيروهاي دموكرات بود و تيمور به خاطر آن به درجه سرهنگي و اخذ نشان نائل شد. »(5)
شايان ذكر اين كه غائله جدايي آذربايجان، محصول توطئه اتحاد جماهير شوروي سابق بود كه فردي به نام پيشه وري با حمايت آنها در اين استان اعلام جمهوري دموكراتيك نمود، تا در نهايت آذربايجان ايران به خاك شوروي اضافه شود. افراد تحت امر پيشه وري در مدت كوتاهي دست به مصادره اموال مردم، اشتراكي نمودن زمين هاي كشاورزي و مظالم زيادي زدند. در اين ميان انگليسي ها كه اين مسأله را براي خود نوعي شكست مي دانستند، به محمدرضا و ارتش كمك كردند تا افراد پيشه وري سركوب شوند. ضمن آنكه در پشت پرده سياست نيز روس ها را متقاعد ساختند كه در برابر امتيازات اهدايي شاه، دست از حمايت پيشه وري بردارند كه چنين نيز شد و با حمله ارتش به آذربايجان پيشه وري و افرادش به شوروي فرار كردند. در پايان نيز پيشه وري در شوروي به عنوان مهره اي سوخته در يك تصادف مشكوك كشته شد.
همان طور كه قبلاً نيز در شواهد و مثال ها ذكر شد، تيمور مهرأ انتخابي دو نيروي استعماري آن زمان يعني انگليس و آمريكا بود. يكي از دلايل مورد توجه قرار گرفتن او شباهت عجيب او با صفات رضاخان ميرپنج بود. زيرا وي علاوه بر سرسپردگي كامل، انعطاف پذيري نوكرانه و تبعيت از دستورات بي چون و چراي اربابان خارجي را براي هموار كردن شرايط به منظور غارت و چپاول كشور فراهم مي كرد:
«تيمور در زمان مصدق سرهنگ تمام و فرمانده تيپ زرهي مستقر در كرمانشاه بود. مسلماً با توجه به اينكه از خانواده خوانين بختياري بود، انگليسي ها براي او پرونده مستقل تشكيل داده و روحيات او و بويژه جسارتش در حوادث آذربايجان در اين پرونده ثبت بود و لذا براي كودتا او را به آمريكايي ها وصل كردند. تيمور با آن خصوصيات، تيپي بود كه بشدّت مورد توجه و علاقه آمريكايي ها قرار گرفت و در 82 مرداد با واحد خود، شبانه خود را به تهران رساند و قوي ترين و منظم ترين نيروي نظامي در آن لحظه بود. »(6)
در كسوت ديكتاتور نظامي
همان طور كه از شواهد و قرائن روي كارآمدن تيمور بختيار برمي آيد، آمريكا و انگليس براي سروسامان دادن اوضاع بهم ريخته سياسي - اجتماعي بعد از كودتاي 82 مرداد سال 23 و حفظ شرايط به دست آمده بعد از كودتا، به يك ش به قلدر نظامي و در عين حال، افسري سفاك و با ديسيپلين نياز داشتند كه همچون رضاخان ميرپنج، زمام امور را به دست بگيرد و كشتي توفان زده سلطنت پهلوي را به ساحل امن و آرامش! برساند. در آن اوضاع و احوال، كسي به توانايي و سرسپردگي - حداقل در ظاهر امر - تيمور بختيار نبود كه عهده دار اين مهم شود.
اگرچه اين انتخاب به عهده محمدرضا نبود، ولي با توجه به ترس و زبوني و ناتواني اش در اداره امور مملكت، هر كسي كه مي توانست با هر شيوه و به هر وسيله اي، در تثبيت پايه هاي حكومت پهلوي او را ياري كند، براي محمدرضا غنيمت بود و حاضر بود همه گونه امتياز و موقعيتي را در اختيارش قرار دهد. فردوست در كتاب خاطراتش يادآور مي شود:
«رئيس MI-6 دسك ]انگليس در[ ايران به من گفته كه آمريكايي ها قصد داشتند در كودتا يك ديكتاتور نظامي را روي كار بياورند و ما آنها را منصرف كرديم و نقش محمدرضا و سلطنت او را برايشان توضيح داديم و گفتيم كه در ايران هيچ افسري وجود ندارد كه مورد قبول همه ارتش باشد، ]و اين وضع[ در مورد بختيار ]نيز[ صادق است.
احتمالاً اين كانديد آمريكايي ها تيمور بود و مسلماً خود او نيز به اين كار شوق و تمايل داشته است. او واقعاً مي توانست در 82 مرداد خودش قدرت را به دست بگيرد و هيچ مانعي در برابرش نبود و زاهدي نيز در برابرش كسي نبود. . .
تحليل انگليسي ها به كلي غلط بود. . . و اگر تيمور در 82 مرداد خودش قدرت را به دست مي گرفت، افسران همه دنباله رو او مي شدند و محمدرضا حتي به فكر بازگشت هم نمي افتاد و تسليم سرنوشت مي شد. به هر حال، انگليسي ها مانع كودتاي بختيار شدند و محمدرضا را براي بار دوم به سلطنت رساندند. »(7)
تثبيت موقعيت پس از كودتا
محمدرضا پهلوي تا قبل از 82 مراد وضعيت غريقي را داشت كه يك سانت نزديك تر شدن به سطح آب و يا تنفس يك ذره اي هوا نيز براي او مغتنم بود. چه برسد به اينكه دستي برآيد و او را از گرداب مرگ آور درياي پرتلاطم حوادث برگيرد و با ناز و نعمت بر تخت سلطنت از دست رفته بنشاند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
5 -فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص 6.41
6- ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، ص 6.41
7- فردوست، حسين، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، صص 741-6.41

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14