(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 4 ارديبهشت 1387 - 16 ربيع الثاني 1429 - 23 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189067
 

روايت ملك الشعراي بهار از دخمه هاي مرگ
سخن آخردر حاشيه اعتراض «مركز اسناد انقلاب اسلامي» به سريال «پدر خوانده» - بخش آخر

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




روايت ملك الشعراي بهار از دخمه هاي مرگ

نوشته: اقبال حكيميون
مثلاً غذاي موعود را سه ماه بيشتر ندادند. عده اي را مرخص و تبعيد نموده عده اي را كه نزد خود مهم تشخيص داده بودند نگه داشتند. استفاده از حياط و هواخوري اگرچه اواخر شكل بدي بخود گرفت ولي عملي شد. مجرد و محدوديت نيز براي مدتي از بين رفت1.
اعتصاباتي از اين نوع هر از چند گاه اتفاق مي افتاد و در نهايت هم مأموران زندان با تمهيداتي چند بر آن فائق آمده اعتصاب كنندگان غذايي را به انحاء گوناگون تحت فشار قرار مي دادند. بزرگ علوي هم در خاطرات خود به مواردي از اين اعتصابات غذا اشاره مي كند، اعتصاباتي كه گاه و بيگاه در اعتراض به وضعيت سخت و اسف انگيز حاكم بر زندان از سوي زندانيان صورت مي گرفت و تا مدتي زندانيان و زندانبانان را به خود مشغول مي داشت2 از جمله وقتي خليل ملكي از گروه 53 نفر مورد اهانت زندانبانان قرار گرفته و به شدت كتك خورد، زندانيان سياسي زندان قصر تصميم به اعتصاب غذا گرفتند. اين واقعه در 27 شهريور 1317 اتفاق افتاد. بزرگ علوي درباره روند شكل گيري اين اعتصاب غذا چنين نوشته است:
تصميم به اعتصاب غذا، يعني خودداري از غذا خوردن در كريدور دو و چهار گرفته شد و يكي دو نفر از زندانيان كريدور هفت مجبور شدند با ايما و اشاره به ياران خود در كريدور دو و چهار موافقتشان را بدون اين كه قبلاً با رفقاي خود در كريدور هفت مذاكراتي كرده باشند، اعلام دارند.
من در كريدور هفت بودم كه اين خبر رسيد. اغلب زندانيان سياسي اين كريدور در دو سه اطاق جمع شده و جلساتي تشكيل داده بودند.
بيشتر زندانيان كريدور هفت مصمم شدند در اين اعتصاب غذا شركت كنند و بالاخره ظهر روز يكشنبه 27 شهريور 1317 اعتصاب غذاي زندانيان سياسي زندان قصر آغاز و اعلام گرديد.
ظهر روز يك شنبه هركس هرچه خوراكي در اطاق خود داشت بيرون گذاشت. كساني كه از منزل برايشان خوراك مي رسيد، غذاهاي خود را دم در سلولها جا دادند.
زندانياني كه از زندان غذا مي گرفتند نيز آش و آبگوشت و نان زندان را دم در سلول گذاشتند بعضي حتي اعتصاب چيني كردند، يعني از صرف چاي نيز خودداري كردند. معمولاً در اعتصاب غذاي معمولي صرف چاي به شرط آنكه شيريني آن از يكي دو حبه قند تجاوز نكند مجاز است و خود اين آب گرم مخصوصاً در روزهاي چهارم و پنجم شخص را آرام نگاه مي دارد. روز يك شنبه قريب شصت نفر اعتصاب كرده بودند و روز بعد عده اعتصاب كنندگان به صد نفر بالغ گرديد.
فرخي در اين زمان هنوز زنده بود و با وجودي كه در اين اعتصاب غذا شركت نكرد، از دل و جان با ما بود و اين رباعي از اوست:
صـــد مــرد چو شير عهد و پيمان كردند
شـــيران گـــرسنـــه از پـي حفظ مرام
اعـــلان گــرسنگي به زنــدان كــردند
با شــور و شعف ترك سر و جــان كــردند

اعتصاب غذا فقط در 24 ساعت اول دشوار است؛ ولي همين كه اين دوره طي شد، ديگر طبيعت كار خود را مي كند و از ذخيره مواد غذائي كه در بدن موجود است، براي ادامه حيات استفاده مي شود.
در روزهاي چهارم و پنجم يك حالت ضعف و سستي به اشخاص دست مي دهد و از آن روز به بعد بعضي در بيهوشي سير مي كنند. 3
امّا مأموران زندان، در برخورد با اين وضع، به راحتي كوتاه نيامدند و چندين روز متوالي اعتصاب كنندگان را تحت شكنجه هاي روحي و جسمي قرار داده و محدوديتهاي بسياري براي آنان ايجاد كردند و در نهايت نيز با ترفندهاي مختلف آنان را مجبور ساختند به اعتصاب غذا پايان دهند.4
اين مبحث را با اشعاري كه ملك الشعراي بهار و فرخي يزدي در توصيف زندانهاي مخوف دوره رضاشاه سروده اند پايان مي دهيم، با اين توضيح كه نقل داستان بلند و درعين حال غم انگيز زندانهاي آن روزگار و اوضاع بس اسفبار و رقت انگيز كسان پرشماري كه در آن دخمه هاي مرگ سالهايي طولاني عمر سپري كردند و رنج كشيدند مجال بيشتري مي طلبد.
ملك الشعراي بهار از رجال برجسته دوران مشروطيت و رضاشاه كه در عرصه ادب و شعر نيز چهره بي بديلي است بسياري از ويژگيهاي زندان قصر و ساير بازداشتگاههاي دوره رضاخان و اوضاع غم انگيز زندانهاي آن روزگار را نيك و با دقت به نظم كشيده است. بهار بارها در دوره رضاشاه مغضوب و راهي زندان شد و مدتها تحت فشار اداره تأمنيات شهرباني و اداره زندان قرار گرفت. بهار در جايي از ديوان خود مأموران سنگدل زندان را چنين وصف مي كند:

حســـشان خشــك گشـته در اعصاب
شـــرف آدمـــي اســت بـر حـيــوان
وان كــــساني كه ســــنگدل شـده اند
چـــون ز قتـــــل غـــنم دل قــــصـــاب
رقــــت و انــفـــعـــال و حــــسّ نـــهان
بـــــه جـــمـــادات مــتـــصل شده اند5

در جايي ديگر بهار به توصيف زندان شماره 2، كه خود مدتها در آن به سر برده بود مي پردازد و از هولناكي و دهشتناكي آن سخن به ميان مي آورد و از انسانهايي سخن مي گويد كه در اثر ستمكاري اولياي زندان وضعيت اسفبار و جانكاهي پيدا كرده اند و شيوه برخورد زندانبانان با زندانيان بدتر از شيوه رفتار با بهايم است و مأموران زندان بويي از انسانيت نبرده اند:

پـــــس ره نــــمـــره دو پـــيــمودم
ايـستـادم بــه پــيـش آن درگــــــــاه
دخـــمه اي تــنگ و سـوبه سـوي نـمور
هـــر يـــــكي در كــــوچـه اي دلتنگ
داشــت دهـــليــزي و بــر آن دهــليـز
زان كــــه خــــود راه را بــــلد بــودم
چــــــه دري، لــا الـــه الـا الـــــلــه
وانـــدر آن دخـــمه چـــند زنده به گور
بـــسته بـــر رويــشان دري چون سنگ
بـــود بــــسته دري ز آهــن نـــيــــز
بـــه درون رفـــتــم از هــمــان در، من
كــــه بــــدم رفـــته بـــار ديـگر، من
بــــر در نــــمره يــــك استـــــادم
تـــا بـــگــويــد ز خـــان هــام باري
وان قـــــلاووز را فـــــرستـــــــادم
بســـتر آرنـــد و فـــرش و نــاهــاري
پــــس نگــــه كـــردم انــدر آن دالان
هـــر يـك استــاده گوشـــه اي خـسته
ديــــدم آنــــجـــا گـــروهي از ياران
چنــــد تــــن در بـــه رويشــان بسته
ميـــر كـــلهــر نـــمود از ســـختــي
گفـــت شـــش ســال بــودم انـدر بند
نــاله، وز روزگـار بـــدبـــخـــتـــي
چــــار ديـــگر بـر او بـــرافــــزودند
كلـــــبه عــــهد پيـــش را ديـــــدم
ظاهــــراً تـــازه هــمــتــي كــردنـد
پــاك و بــي گـــرد و آب و جـــارو بـود
هــان و هـــان تـــا مـــگر نــپــنداري
خـــوردم آنــجـا نــاهـــار و خـوابيدم
وان قــفــس را مــرمــتــي كــردنــد
مبــرزش نيـــز پـــاك و بـــي بـــو بود
كـــه اتــاقــيــست خـوب و گچكاري
عـــرض و طـــولش چـــو تنگناي عدم
بـــهتر از زنـــده در چــنــيــن مرقــد
نـــبود كــار مـــرده جـــنبــيــدن
هـــست تــا هســـت آدمـــي زنـــده
عـــادت آدمــي اســـت آمــيــــزش
ســـه قـــدم طـــول بـــود در دو قــدم
گــــاه جـــنـبنده گـــاه ريـــزنــده
خــــور و خـــفــتار و جنبش و خيزش
ايـــن هـــمه در يــكــي كــريچه تنگ
بـــا بـــشر هــيــچ كــس نكرده چنين
بــود انـــدر زمــانــه هــاي قــديــم
ليـــــك در دوره تـــمــدن و ديـــــن
تــازه ايــن جــايگــاه احــرار اســـت
گــــفتنش نـــيز هــست مــايه نــنگ
حـــيوان نـــيز نيـــست در خــور ايـن
گاهــگـاهي چــنــيــن عــذاب الــيم
بــا بـــشر كـــس نــكرده اسـت چنين
واي از آنــجا كــه جــاي اشـرار است6
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- همان، ج 5، صص 194و492
2- بزرگ علوي، پيشين، صص 89-103
3- همان، صص 301و104
4- همان، صص 401و118 و حسين مكي، پيشين، ج5، صص 294-501
5- محمود حكيمي، پيشين، ص 752
6- همان، صص 852و259

 



سخن آخردر حاشيه اعتراض «مركز اسناد انقلاب اسلامي» به سريال «پدر خوانده» - بخش آخر

نوشته: سعيد مهدوي خواه
با توجه به آنچه ارائه شد ، آيا مي توان گفت و نوشت كه نقش شاپور ريپورتر در وقايع دوران پهلوي در حد يك دلال اسلحه بوده است و آيا همه اينها يك توهم و افسانه است؟ سوال اصلي اينجاست ، آيا از دستگاه عريض و طويلي كه خود را به عنوان مركز اسناد انقلاب اسلامي در جايگاه منبع مهم تحقيقاتي در معرض پژوهش و بررسي محققان و مورخان قرار مي دهد ، چنين برخورد ساده انگارانه اي نسبت به تاريخ معاصر كشورمان ، پذيرفتني است ؟ آيا اگر مسئولان اين مركز به اسناد فوق دسترسي نداشته اند ، از چاپ و انتشار آنها كه در كتب و نشريات و مقالات متعددي در همين كشور خودمان و طي سالهاي اخير ارائه گشته است ، بي خبر بوده اند؟
البته چنين مسامحه اي از مركز فوق ، مسبوق به سابقه است از جمله چاپ كتابي تحت عنوان «فرآيند تعامل سينماي ايران و حكومت پهلوي» تاليف آقاي علي اصغر كشاني كه تاريخ سينماي ايران را در حد نگاه و ديدگاه مورخان و سينماگران شاهنشاهي همچون «جمال اميد» و «فرخ غفاري» و «ابراهيم گلستان »و ...بررسي نموده بود و نقد و تحليل آن در همين روزنامه به چاپ رسيد ويا كتاب ديگري در بيان تاريخچه سازمان پرورش افكار رضاخاني تاليف« بابك دربيكي »توسط همين مركز منتشرشد و به جاي آنكه اهداف استعماري و نقش و مقاصد بنيانگذاران فراماسون سازمان پرورش افكار همچون احمد متين دفتري را آشكار سازد به برنامه هاي ترقي خواهانه و تجددگرايانه آن پرداخته و از تحليل نقش هاي پنهان آن پرهيز كرده بود . در حالي كه «سازمان پرورش افكار» از ديگر سازمان هاي ماسوني بود كه در سال 1317 توسط فراماسون هاي مشهوري همچون «احمد متين دفتري »، اسماعيل مرآت و ... در ادامه سياست هاي استعماري كودتاچيان براي يكسان سازي افكار مردم در القاء تفكرات استعماري و ضد اسلامي تاسيس شد و تئوريزه كردن رژيم پهلوي و اهداف صهيونيستي اش در ميان روشنفكران و مردم را در سرلوحه كار داشت.
آشكار شدن حقايق تاريخي وراي آنچه تاكنون به طور رسمي و در سطح اسناد دولتي در دنيا انتشار يافته ، مي تواند حتي براي درك بسياري از وقايع امروز جهان راهگشا باشد. في المثل اگر از نيات و اهداف ديرين كانون هاي صهيونيستي براي دستيابي به سرزمين ايران و برنامه هاي تداوم دارشان جهت دستيابي به آن اهداف در طي تاريخ معاصر اين سرزمين مطلع باشيم ، درخواهيم يافت كه چرا امروز اين كانون ها ولو لحظه اي از طرح و توطئه عليه انقلاب و نظام جمهوري اسلامي باز نمي مانند. آنگاه در خواهيم يافت كه چرا محافل امپرياليستي جهان و عوامل داخلي شان همواره سعي در آرام نشان دادن اوضاع و غيرتوطئه آميز بودن فضاي سياسي دنيا دارند ولي در پنهان ، نيروهاي سياسي، اقتصادي ، فرهنگي و نظامي خويش را در برابر ملت ما ، آرايش مي دهند.
به نظر مي آيد از زماني كه مورخان و تاريخ نگاران كشورمان به اسناد رسمي منتشره از سوي مراكز خارجي مانند وزارت امور خارجه انگليس يا سازمان مركزي اطلاعات آمريكا دل خوش دارند ، ديري گذشته است و ريش تزوير و فريب تاريخي چنين مراكزي حتي نزد روشنفكران غربي نيز درآمده است.
كريستوفر آندريو ، استاد ارشد كمبريج و مدير مجله Historical Journal در مقدمه كتاب سرويس مخفي ،
شكل گيري جامعه اطلاعاتي بريتانيا (1985) كه نخستين پژوهش جدي در تاريخ سرويس هاي اطلاعاتي انگليس محسوب مي شود ، در مورد پنهان كاري شديد دولت بريتانيا را در زمينه اسناد اطلاعاتي مي نويسد:
«...وايت هال ، هرآنچه را كه در توان دارد براي كارشكني در پژوهش جدي تاريخ جامعه اطلاعاتي بريتانيا به كار مي گيرد. دولتمردان به نحو نامعقولي براين استدلال پاي مي فشرند كه به خاطر مصالح امنيت ملي ، تمامي آرشيوهاي سرويس اطلاعاتي بايد به طرز نامحدودي بسته بماند. آنان تنها به تاريخ رسمي معروف اطلاعات بريتانيا در جنگ دوم جهاني (اثر پروفسور هينزلي) اجازه نشر مي دهند و تنها برخي گزارش هاي اطلاعاتي دوران جنگ را كه براي وزراي وايت هال و فرماندهان نظامي در صحنه ارسال شده ، در اختيار مركز اسناد ملي قرار مي دهند . ولي آنان از علني ساختن مشابه چنين اسنادي ...پيرامون سالهاي پيشتر امتناع مي ورزند...»(37)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
37- كريستوفر آندريو - سرويس مخفي: پديد آوردن جامعه اطلاعاتي بريتانيا - صفحات 15 و 16 مقدمه - لندن - انتشارات هينمن- 1985

 

(صفحه(12(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14