(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه اول ارديبهشت 1387 - 13 ربيع الثاني 1429 - 20 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189064
 

گزارشي از جشن كماندوهاي آمريكايي به مناسبت عمليات طبس يانكي هاي پر رو!
سپاه؛ برخاسته از امت براي حفظ انقلاب گفت وگو با ابراهيم حاجي محمدزاده
به مناسبت دوم ارديبهشت سالروز تأسيس سپاه پاسداران
خط مقدم از سياتل تا شلمچه
«پلاك هشت» آمد هدف، قله هاي بلند
قاصدك
فرشتگان خدا و چارلي



گزارشي از جشن كماندوهاي آمريكايي به مناسبت عمليات طبس يانكي هاي پر رو!

خدا را صد هزار مرتبه شكر كه آمريكايي ها در حمله خود به ايران در كوير طبس -عمليات «كاسه برنج»- شكست مفتضحانه اي خوردند وگرنه معلوم نبود چه مي كردند.
با آن افتضاحي كه در طبس به بار آوردند هر سال نيروهاي مثلاً ويژه سالگرد آن را هم برگزار مي كنند و حتماً براي روح آن هشت تفنگدار متجاوز هم كه به درك واصل شدند، طلب مغفرت مي كنند.
اين عكس ها هم كه اين پائين مي بينيد، مربوط به برگزاري مراسم سالگرد اين عمليات در پايگاه آمريكايي ها در ژاپن به نام «كادنا» است كه سال گذشته برگزار شده و سايت نيروي هوايي ارتش آمريكا آنها را منتشر كرده است.
28 سال قبل، نيمه هاي شب آن همه هلي كوپتر و هواپيما و صد و خرده اي به اصطلاح كماندوهاي زبده وارد كوير شدند و همه مردم و مسئولين هم احتمالاً در خواب.
چند ساعتي ماندند و هشت كشته هم دادند و با خفت دمشان را گذاشتند روي كولشان و رفتند. حالا بعد از اين همه سال جشن هم مي گيرند. عجب يانكي هاي پررويي هستند.
¤ جناب سرهنگ بازنشسته «كنث پول» كه 24 سال در نيروهاي ويژه ارتش آمريكا خدمت كه چه عرض كنيم جنايت كرده و حالا هم داره خاطرات دست گل هاي آن شب به ياد ماندني در طبس رو تعريف مي كنه. به افتخار جناب سرهنگ... هورا!¤ اينها هم اعضاي «گروه353 عمليات ويژه» در پايگاه «كادنا» هستند و به خاطرات سرهنگ گوش مي كنند و احتمالاً توي دلشون دعا مي كنند كه بوش حماقت كارتررو تكرار نكنه.¤ اين خانم و آقايون هم جزء همون گروه خيلي ويژه هستند و دارند پرچم كشورشون رو به ياد آن هشت نفري كه در طبس نفله شدن جمع مي كنن. راستي مگه نبايد پرچم رو بالا ببرن؟!
ببخشيد. يادم نبود چقدر عمليات موفقيت آميز بوده!¤ اين يكي هم گروهبان «آنتوني هسكيت» هستن كه در اين جشن باشكوه داره توانايي هاي ويژه خودش رو به دوستان نشون مي ده تا ثابت كنه به خوبي اون هشت نفر مي تونه نفله بشه! ان شاءالله سال ديگه مراسم خودش رو برگزار كنن.
راستي يه وقت فكر نكنين اينا داستان بود. اگه شك دارين برين به سايت كماندوهاي ويژه عمليات نيروي هوايي(Air force special operations command) و با چشم مبارك خودتون ببينين.
گزارش از بسيجيان بدون مرز

 



سپاه؛ برخاسته از امت براي حفظ انقلاب گفت وگو با ابراهيم حاجي محمدزاده
به مناسبت دوم ارديبهشت سالروز تأسيس سپاه پاسداران

محمد صرفي
از فرماندهان ارشد سپاه در دوران جنگ تحميلي بود و درتشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نقش ويژه اي داشت ابراهيم حاجي محمدزاده از جواني به صف مذهبيون انقلاب پيوسته و چند سال از آن دوران را در زندان سياسي رژيم ستمشاهي سپري كرده است. او در گفت وگويي نه چندان طولاني كه با وي داشتيم، خاطراتي شنيدني و بعضا ناگفته از شكل گيري سپاه و... را بازگو كرد. اميد آن كه با موافقت ايشان، پرسه اي طولاني تر در سه دهه گذشته و مسائل و رخدادهاي آن روزها داشته باشيم.
¤ در اوائل انقلاب و ماجراهايي كه منجر به تأسيس سپاه شد، كشور در چه شرايطي قرار داشت؟
-يكي از ويژگي هاي انقلاب اسلامي وابسته نبودن آن به گروه ها و تشكيلات مختلفي است كه پيش از انقلاب فعال بودند. حتي گروه هايي مثل چريك هاي فدايي و مجاهدين خلق يكي از نقص هاي انقلاب را نبود يك حزب يا سازمان منسجم مي دانستند كه پس از انقلاب بتواند سررشته امور را در دست بگيرد.
اينگونه است كه حتي حضرت امام هم مي گويد انقلاب به هيچ گروه و سازماني بدهكار نيست. اما انقلاب براساس معيارهاي اسلامي و فرهنگ انقلاب انبيائي يك سازمان منسجم داشت.
و ما مي بينيم كه مردم مطيع رهبري انقلاب بهترين نوع انسجام سازماني و روحانيت تا روستاهاي دور دست والاترين نوع ارتباط تشكيلاتي را اشاعه مي دهند. پس انقلاب رهبري و انسجام خاص خودش را داشت. در جريان مشروطه و يا كودتاي 28مرداد به مجرد آن كه روحانيت از صحنه كنار گذاشته مي شود، شكست پيش مي آيد. پس اگر مي خواهيم انقلاب را تحليل كنيم بايد با ملاك هاي اسلامي و شيعي به آن نگاه كنيم و سازماندهي آن را هم بر همين مبنا در نظر بگيريم.
¤ در آن دوران چه ضرورتي براي تشكيل چنين نهادي وجود داشت؟
-هم زمان با انقلاب بحثي وجود داشت كه در صورت پيروزي چطور مي توان اين انقلاب را حفظ كرد. اولين مورد شاخص آن هم در مورد بازگشت امام(ره) به كشور متجلي شد. يعني اينكه با توجه به تهديدات موجود چطور مي توان جان حضرت امام(ره) را حفظ كرد. در اين ميان جريانات ملي- مذهبي و نهضت آزادي اعتقاد داشتند اين مسئله را بايد به سازمان مجاهدين خلق واگذار كرد، چرا كه اين سازمان با دروغ و بزرگ نمائي تبليغات سعي داشت خودش را منسجم نشان دهد اما در مقابل جريانات اصيل كه انحرافات و التقاطي بودن افكار اين سازمان و تزلزل دروني آن را مي دانستند با اين موضوع مخالفت كردند.
مثلا در مسئله فرود هواپيماي حامل حضرت امام بحث شده بود كه چطور از آن محافظت شود كه شهيد بروجردي ابتكار جالبي را عنوان كرد. آن هم اينكه سريعا پس از فرود هواپيما آن را 180درجه بچرخانيم و جهت آن را عوض كنيم تا اگر رژيم شاه قصد تيراندازي و ترور امام را از قبل در فرودگاه دارد، ديدش كور شود و نتواند، كه اين موضوع تعجب همه را برانگيخت.
بنابراين ايده حراست از امام و انقلاب در جريان استقبال شكل گرفت و ضرورت آن هم كاملا مشهود بود.
اين ضرورت حتي پيش از پيروزي هم حس مي شد. چرا كه مردم به اشكال مختلف در پي دفاع از اين نهال نورسته بودند، اين بود كه به مجرد حمله به پادگان ها خيلي ها مسلح شدند و بلافاصله بطور خودجوش پاسداري از انقلاب را به عهده گرفتند. مثلا وقتي بختيار فرودگاه ها را بست اين شعار مطرح شد كه: «واي به حالت بختيار، اگه امام فردا نياد، مسلسل ها بيرون مياد.» كه نشان دهنده ضرورت دفاع مسلحانه از انقلاب بود. پس از پيروزي انقلاب هم بااعلام اين مسئله كه مردم بيايند و اسلحه ها را تحويل بدهند، مساجد كانون جمع آوري اسلحه ها شد و حتي محل استقرار حضرت امام هم همينطور بود و اسلحه و مهمات زيادي در آنجا جمع شد كه خيلي خيلي عجيب و در عين حال ترسناك بود. پس ضرورت حفظ انقلاب از همان ابتدا مطرح بود كه در همين راستا كميته ها تشكيل مي شود. كميته هايي خودجوش كه به صورت جريان موقت به آنها نگاه مي شد.
با توجه به اين شرايط و در حالي كه انقلاب هم در داخل و هم از خارج با تهديدات خاصي مواجه بود ضرورت تشكيل يك نهاد نظامي خاص حس مي شد.
¤ اولين كسي كه ايده تشكيل سپاه را مطرح كرد چه كسي بود؟
تأسيس يك نهاد انقلابي با حضور نيروهاي متعهد و براي دفاع از انقلاب اسلامي ايده حضرت امام(ره) بود و البته مرحوم شهيد محمد منتظري نقش ويژه اي در پيشبرد اين ايده امام راحل(ره) داشت.
در ابتدا آقاي يزدي با حكمي از حضرت امام مسئول تشكيل سپاه شد و آقاي لاهوتي هم نماينده حضرت امام در اين سپاه بود. محل آن هم در سلطنت آباد در كوچه هاي فرعي، اول خيابان پاسداران در ساختمان اداره چهارم ساواك بود. ساختمان هم آن زمان خيلي مدرن و مستحكم بود. اين سپاه در اختيار دولت موقت قرار داشت.
¤ شما آن زمان كجا بوديد و چه مي كرديد؟
- من آن زمان مدرسه رفاه بودم كه آقاي موسوي اردبيلي پيغام فرستاد من در مسجد اميرالمؤمنين نزديك ميدان انقلاب دست تنها هستم و اگر مي شود چند نفر براي كمك به من بيايند.
وقتي اين پيغام رسيد و من و شهيد رجايي در مدرسه رفاه روي پله ها نشسته بوديم كه ايشان گفت اگر من جاي تو باشم مي روم آنجا. من هم ديدم اينجا افراد زياد هستند و قبول كرده و رفتم. غروب بود، تا رسيدم به مسجد آقاي اردبيلي با لهجه زيباي آذري خود گفت: «قربان شما بروم. كجا بودي شما؟»
خيلي اوضاع به هم ريخته بود. عده اي اسلحه آورده بودند و مي گفتند چه كار كنيم. يك عده افغاني را گرفته بودند، برادر ناتني شاه را هم گرفته بودند. تا من رسيدم، ايشان رفت و كارها را به من سپرد. ما هم افغاني ها را به خط كرده و برايشان صحبت كردم كه خلاصه انقلاب شده مواظب باشيد دست ا زپا خطا نكنيد.
اسلحه ها را هم جمع كرديم و در زيرزمين مسجد انبار كرديم. برادر ناتني شاه را هم كمي نگه داشتيم و او را هم رها كرديم.
روزها و شب ها با همين اوضاع مي گذشت. يك شب يكي از افراد محل ما و آقاي اردبيلي را دعوت كرد براي شام به منزلش كه رفتيم و صاحبخانه از فرط خستگي بطور نشسته در ميان صحبت ها به خواب رفت!
¤ شما چطور وارد بحث تأسيس سپاه شديد و اصلاً سپاه چطور تأسيس شد؟
- در چنين شرايط سختي آقاي موسوي اردبيلي گفت، شوراي انقلاب تصميم به تشكيل سپاه گرفته است و قرار است فردا برويم پادگان جمشيديه و آنجا مكاني براي تشكيل هسته هاي اوليه در اختيار بگيريم.
صبح من و آقاي اردبيلي و محمد منتظري به پادگان جمشيديه رفتيم كه آنوقت مسئوليتش با يكي از سرهنگ هاي ارتش بود. ما رفتيم به اتاق ايشان و صحبت كرديم. او هم گفت پادگان كه مال ارتش است و نمي توانيم به شما بدهيم اما باشگاه افسران و دو منزل سازمان نزديك به آن را به شما مي دهيم. يكي از اين خانه ها هم براي سرهنگ وشمگير بود. اين فرد كسي بود كه در مراسم تاج گذاري شاه آن درفش كاوياني معروف را حمل مي كرد و به دست شاه مي داد. به اين شكل باشگاه افسران پادگان جمشيديه و آن دو منزل سازماني اولين محل هاي استقرار سپاه شدند. تاريخ آن هم اواخر بهمن ماه بود و تازه چند روزي از پيروزي انقلاب گذشته بود. ما از همان روزها شروع كرديم به اسم نويسي افراد براي عضويت در سپاه، كه خيلي ها با اسلحه و بي اسلحه مي آمدند. البته يك گزينش اوليه هم كه بيشتر جنبه اعتقادي داشت، مي كرديم. از همان اول هم بنا را بركار سازماني گذاشته بوديم و افراد را گزينش مي كرديم.
¤ يعني براي جذب افراد اطلاعيه و آگهي صادر كرده بوديد؟
- احتياج به هيچ فراخوان و اطلاعيه اي نبود و مردم به خصوص جوانان خودشان مطلع مي شدند و مي آمدند.
جريانات مختلفي هم پيش مي آمد. مثلاً به ما اطلاع دادند يك شركت خدمات رفاهي و اسكان كليه مستشاران آمريكايي را برعهده دارد. ما رفتيم و منازل متعدد سازماني آنها را پيدا كرديم. ديديم وسائل كاملاً دست نخورده زندگي آنجاست. خودشان هم كه رفته بودند. حدود 30-20 پيكان نو هم در اين خانه ها بود. ما هم كه پولي نداشتيم اينها را مصادره كرديم و اينها شد اولين وسايل سپاه.
¤ پس اولين تداركات سپاه را آمريكايي ها پرداختند.
- بله مقداري از پول اين ملت . مورد ديگر هم اينكه فردي به نام آقاي لولاچيان به من تلفن زد و گفت مركزي در خيابان سلطنت آباد به نام خليج وجود دارد كه منافقين آنجا را گرفته اند. آنجا جاي مهمي است و شما برويد آنجا را بگيريد.
آنجا محل استقرار و كار مستشاران آمريكايي بود. آمريكايي ها هم كه از قبل احتمال مي دادند ممكن است مشكلي برايشان پيش بيايد تداركات عجيبي آنجا داشتند به شكلي كه اگر يك سال ارتباط شان كاملاً با بيرون قطع مي شد به چيزي احتياج پيدا نمي كردند و همه چيز در اختيارشان بود، اعم از ماشين هاي مختلف اداري، وسايل مخابراتي و استراق سمع، مواد خوراكي شامل انواع و اقسام مشروبات الكلي و غيره.
فقط 300-200 نوع پاكت به تيراژ بسيار بالا براي كارهاي اداري خود داشتند. وسايل مخابراتي شان هم خيلي عجيب بود و با همه جاي دنيا در ارتباط بودند.
يك نفر يكي از اين بي سيم ها را برداشت و به انگليسي و فارسي گفت. «مرگ بر آمريكا» كه ما ديديم از فرودگاه تماس گرفتند و گفتند آقا شما با فرودگاه تماس گرفتيد و لطفا دستگاه را خاموش كنيد.
منافقين قبل از ما آنجا رفته و وسايل قيمتي و مقداري از تسليحات را برده بودند. البته خيلي از سلاح ها هم در گاو صندوق هاي عظيم بود كه به دست ما افتاد.
مورد عجيب و جالب آنكه دلارها را آمريكايي ها نتوانسته بودند ببردند و آنها را در بشكه هاي 200ليتري آتش زده بودند كه مقدارش خيلي زياد بود و خاكستر آنها كاملا به جا مانده بود و مشخص بود.
وسايل آن ساختمان آنقدر زياد بود كه تا مدت ها تداركات سپاه از آنجا تأمين مي شد. همه وسايل و آذوقه ها هم خارجي و درجه يك بود و هر چيزي هم پيدا مي شد. حتي بعضي چيزها بود كه ما نمي دانستيم چيست.
مثلا من تعدادي روغن از انبار بسيار بزرگ بصورت طبقاتي چيده شده بود با خودم به جمشيديه براي درست كردن ناهار كه معمولا نيمرو يا سيب زميني بود بردم. وقتي روغن را در ماهيتابه مي ريزند مي بينند كف مي كند و فهميديم كه آنها نوعي مايع ظرف شويي بوده است.
¤با ساختمان چه كرديد؟
-آن ساختمان را هم تحويل حاج محسن رفيق دوست داديم كه تا سال ها محل تداركات سپاه شد. اين محل تحفه الهي بود چرا كه دولت موقت هيچ همكاري اي با ما نمي كرد.
يك روز من با يكي از همان پيكان ها با هماهنگي قبلي دنبال آقاي جواد منصوري كه از دوستان با سابقه مبارزاتي بود به مدرسه رفاه رفتم (البته افراد ديگري هم بودند.) براي سازمان دادن سپاه، جلسات و بحث ها زيرنظر آقاي هاشمي در جمشيديه برگزار مي شد. چهار گروه هم وجود داشت در جلسات. يك گروه همان سپاه دولت موقت بود، گروه دوم سپاه پادگان جمشيديه يا همان شوراي انقلاب بود گروه سوم هم سپاه محمد منتظري بود چرا كه ايشان هم در ستارخان تشكيلات مستقلي را راه اندازي كرده بود. گروه چهارم متشكل از تعدادي گروه هاي كوچك و بيشتر شهرستاني بودند كه در حال شكل دهي ائتلافي به نام سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي بودند. افرادي مثل شهيد بروجردي، محسن رضايي و بهزاد نبوي جزء اين ائتلاف بودند. محل استقرارشان هم در خيابان شريعتي در ساختماني به نام توحيد بود.
¤روند جلسات چطور بود و نتيجه چه شد؟
-جلسات خيلي طولاني بود و افراد مختلفي هم مي آمدند. بعد از گفت وگوهاي بسيار قرار شد برويم و در همان ساختمان اداره چهارم ساواك كه محل استقرار سپاه دولت موقت بود، مستقر بشويم.
بعد از مدتي آقاي جواد منصوري از طرف امام حكم فرماندهي گرفت و آقاي لاهوتي هم نماينده امام در سپاه شد كه پس از مدتي ايشان از سپاه رفت.
¤ خدمت حضرت امام هم رسيديد؟
-حضرت امام آن زمان رفته بودند قم و سپاه براي اولين بار به صورت منسجم خدمت ايشان رفته و بيانيه اي خوانده شد كه آن بيانيه را من خواندم. نيروهاي سپاه در آنجا با لباس مخصوص به خدمت امام رسيدند. يك نكته اي كه نبايد در اين ماجرا فراموش شود نقش شهيد كلاهدوز در تشكيل سپاه است. ايشان همراه با محمد منتظري آمده بود كه گاهي هم شهيد نامجو هم با آنها مي آمد.
شهيد كلاهدوز زمينه هاي اوليه نظامي شدن سپاه را فراهم كرد و حتي لباس سپاه و آرم آن هم توسط ايشان مطرح شد. به طور كلي ايشان نقش ارزنده و برجسته اي در اين قضيه داشت. اخلاص و ايمان و عشق ايشان هم كه زبانزد همه بود و باعث ايجاد ارتباط و همكاري ميان سپاه و افراد انقلابي و ارتش بودند.
¤ رابطه بني صدر با سپاه در آن زمان چطور بود؟
-بني صدر سعي داشت از طريق ابوشريف سپاه را در اختيار خودش بگيرد كه حتي بني صدر حكم فرماندهي هم به او داد كه ما مخالفت كرديم و فردي به نام آقاي رضايي فرمانده شد و بعد از او امام گفت خودتان فرمانده را مشخص كنيد كه بالاخره آقاي محسن رضايي به عنوان فرمانده معرفي شد.
بني صدر مي خواست از طريق سپاه جاسوس هاي آمريكايي را آزاد كند.
¤واكنش سپاه نسبت به اشغال لانه جاسوسي چه بود؟
-زمان اشغال لانه جاسوسي من و عده اي ديگري از پاسداران با توصيه شهيد عراقي به حج رفته بوديم كه آنجا براي اولين بار راهپيمايي برائت از مشركين را ترتيب داديم. دانشجويان خط امام هم با هماهنگي سپاه لانه جاسوسي را اشغال كردند و مسئوليت حفاظت از آنها هم با سپاه بود.
¤شما در سپاه چه مسئوليتي داشتيد؟
مسئوليت اوليه من هم در سپاه مسئول هماهنگي مناطق براي تشكيل سپاه در مناطق مختلف بود و بعد از آن دفتر سياسي سپاه را تشكيل داديم و من مسئوليت آن را برعهده گرفتم.
¤لطفا در مورد اساسنامه سپاه هم توضيح دهيد.
اساسنامه سپاه هم به همت شوراي فرماندهي سپاه وقتي به مجلس رفت، من در مجلس از آن دفاع كردم كه تصويب شد و شامل موارد مختلف و مفصلي مثل اهداف، سازمان، بودجه و غيره بود.
¤ با تشكر از وقتي كه با ماداديد، اگر نكته اي هست بفرمائيد.
-نكته خاصي نيست جز اينكه اينها كه گفته شد خيلي خيلي فشرده و موجز بود.

 



خط مقدم از سياتل تا شلمچه

«آيا جنگ تمام شده است؟» اين سوالي است كه خود اينك تبديل به جنگ شده است.
عده اي مي گويند ديگر زمان اين حرف ها گذشته است، نمي خواهيد بفهميد؟ هشت سال جنگيديم. كشتيم و كشته داديم.چرا دست از سرجنگ بر نمي داريد؟
عده اي هم در جواب مي گويند مگر نمي بينيد دشمنان دور تا دورمان چنبره زده اند، چنگ و دندان نشان مي دهند، فرياد مي كشند، تحريم مي كنند، تهديد مي كنند و خلاصه هر كاري از دستشان بر بيايد دريغ ندارند و اگر تا به حال هم حمله اي نكرده اند، از ترس است و كافي است ضعفي ببينند تا هجوم بياورند.
به راستي با «جنگ» چه كنيم؟ تقديس كنيم يا تكفير؟ مرگ و ويراني كه تقدير و تقديس ندارد. پس مقاومت و مردانگي چه مي شود؟
براي پاسخ به اين همه سوال و ابهام كافي است نگاهي به مقاله روزنامه آمريكايي «سياتل تايمز» چاپ شده در شش آوريل 2008 (18 فروردين 87) بيندازيم.
مقاله به قلم «لي كيت» در مورد كاروان هاي «راهيان نور». آري، حق داريد كه تعجب كنيد. روزنامه نگار آمريكايي در شهر بندري سياتل در منتهي اليه شمال غرب اين كشور - شايد دورترين شهر آمريكا از ايران - در مورد كاروان هاي راهيان نور نوشته است.
نويسنده در اين مقاله، زيارت مردم از شلمچه، فكه، طلائيه و هويزه را اينگونه توصيف مي كند:« ديدار از بيابان هايي كه محل حمله امواج انساني نيروهاي ايراني عليه خطوط جنگي عراق بوده است!» سياتل تايمز با زيركي صدا و سيما را به دليل پخش اين تصاوير نكوهش مي كند، جوانان زائر را افرادي فقير - چه از لحاظ مادي و چه فكري - جلوه مي دهد، نظام را به فريب جوانان متهم مي كند و در ميان اين همه شيطنت دستگاه تبليغاتي استكبار، بسيج از همه مظلوم تر است.
در اين مقاله بسيج اين مدرسه عشق به هر برچسبي متهم مي شود. در جايي آن را «ارتش مخفي» مي خواند و جالب آنكه خود مي گويد احتمالاً تعداد آنها ميليون ها نفر است. به راستي كه خداوند دشمنان ما را از احمقان قرار داده است. آنها از خود نمي پرسند اين چه ارتش مخفي اي است كه ميليون ها عضو دارد؟
اما «سياتل تايمز» از هزاران كيلومتر آنسوتر يك چيز را خوب فهميده است: «يك جريان دايم در حال اتصال دادن جنگ به نسل سوم انقلاب است.»
و تمام تلاش دشمن نيز همين است كه اين جريان نوراني و مقدس را به خيال خود قطع كند و مگر مي توان تابش خورشيد را متوقف كرد؟
و رمز آن همه افترا و عصبانيت و دشمني با بسيج نيز در همين نكته است.
«سياتل تايمز» از اعزام كاروان هاي راهيان نور به جبهه ها ناخشنود و عصباني است و عصبانيت خود را چندان هم پنهان نمي كند، رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت الله خامنه اي هم مي فرمايند: «زنده نگه داشتن ياد شهدا كمتر از خود شهادت نيست» و امام راحل توصيه مي كنند كه نگذاريد پيشكسوتان عرصه هاي جهاد و شهادت در كوچه پس كوچه هاي زندگي روزمره به فراموشي سپرده شوند. حال فكر نمي كني تكليفمان زيادي روشن است؟
م.عابر

 



«پلاك هشت» آمد هدف، قله هاي بلند

«برآنيم تا يكي از فصول مهم و ناتمام كتاب جنگ، كه همان حقيقت تلخ مهجور ماندن اين واقعه عظيم ميهني در ميان اهالي «هنر و انديشه» مي باشد را مورد نقد و بررسي قرار دهيم.
نشريه «پلاك هشت» با اين هدف درصدد است تا دريچه اي بگشايد به منظر ناديده آن دفاع آرماني، باشد كه از آن چشم اندازها، پل ارتباطي خود با خوانندگان را نيز برقرار نمايند.»
سطور فوق بخشي از سخن سردبير اولين شماره ماهنامه «پلاك هشت» است. اين ماهنامه كه قرار است نشريه تخصصي فرهنگ و هنر پايداري باشد توسط بنياد حفظ آثار و ارزش هاي دفاع مقدس به چاپ مي رسد. همانگونه كه در شناسنامه نشريه و سخنان سردبير آن مشاهده مي شود، قرار است «پلاك هشت» به صورت تخصصي و از دريچه هنر و انديشه به سراغ دفاع مقدس و بازخواني آن برود.
هر چند اظهار نظر در مورد نشريه اي كه اولين شماره آن به چاپ رسيده زود به نظر مي رسد اما بد نيست به چند مورد اشاره شود. از طراحي زيباي روي جلد نشريه كه بگذريم، نخست آنكه دغدغه «پلاك هشت» به راستي جاي تامل و كار دارد. حال كه از بوي باروت دو دهه گذشته است بايد دريچه هاي جديدي به سوي جنگ گشود و بي شك هنر و انديشه، دريچه هايي درخور هستند.
«پلاك هشت» كوه بلندي را براي فتح برگزيده است و براي فتح قله هاي بلند به مردان بزرگ نياز است. ارائه نشريه اي وزين در اين باب همانقدر كه شايسته و قابل تقدير است، سخت و دشوار نيز به نظر مي رسد، چرا كه بايد به لايه هاي عميق بپردازد، انديشه پردازي و نوآوري كند و چشمه هاي جديد و زلال به تشنگان حقيقت بنماياند.
بدون شك ارائه مطالبي كه پيش از اين به چاپ رسيده است براي چنين نشريه اي يك ضعف محسوب مي شود، ضعفي كه نبايد به سادگي از كنار آن گذشت چرا كه پس از اندكي نشريه را به سمت روزمرگي سوق خواهد داد.
حال كه «پلاك هشت» به خوبي جاي خالي و ضرورت چنين نشريه اي را دريافته، چه به جا و زيباست كه موضوعات را عميق و گسترده تر مورد بررسي و تحقيق ارائه دهد.
به عنوان مثال بخشي از نشريه به ارائه عكس هاي احسان رجبي - عكاس دفاع مقدس - و يادداشتي كوتاه در مورد او پرداخته است. آيا بهتر نبود عميق تر به آثار پرداخته مي شد، با خودش گفت وگويي انجام مي گرفت و از نظرات چند كارشناس نيز استفاده مي شد؟
در پايان بايد ظهور و تولد «پلاك هشت» را به فال نيك گرفت و دست اندركاران نيز بايد آن را فرصتي مغتنم بدانند. شماره دوم نشريه اواسط ارديبهشت مي آيد و به راستي كه چقدر جاي خالي نشريه اي وزين و تخصصي در باب جنگ احساس مي شود آيا براي يافتن اين گمشده مي توان به سراغ پلاك هشت رفت؟ آينده به زودي پاسخ ما را خواهد داد.

 



قاصدك

آقاي «اميرمحمد صبحدل» شعر سپيد شما با عنوان «فرياد دخترك» كه براي مردم مظلوم غزه سروده ايد به دستمان رسيد. اگر مي خواهيد شعرهايتان زيبا و تأثيرگذارتر شود بايد از شيوه مستقيم گويي دوري كرده و احساسات و افكار خود را در قالب فنون شعر مثل استعاره و تشبيه و... ارائه كنيد. با تشكر از شما دوست عزيز، منتظر آثار بعديتان هستيم.
نامه نسبتاً مفصل آقاي «فريدون پري نژاد» از كيش هم به دستمان رسيده است، همراه با عكسي از شلمچه در مردادماه سال .61
آقاي «پري نژاد» از پيشنهادتان براي چاپ خاطراتتان از ايام دفاع مقدس استقبال مي كنيم، اما چند نكته را مدنظر داشته باشيد. نكته اول آن كه خاطرات بايد به گونه اي باشد كه خواندن آن براي مخاطب عام جذاب و در عين حال مفيد باشد. نكته ديگر آنكه سعي كنيد خاطرات خود را به صورت مجزا، كوتاه و هركدام را روي يك صفحه به صورت مستقل بفرستيد.
درهاي نوراني اين صفحه به روي همه دوستان- رزمندگان، جانبازان، آزادگان، خانواده هاي شهدا و تو دوست عزيز كه جنگ را نديده اي- باز است. «هرچه مي خواهد دل تنگت بگو».
پيك

 



فرشتگان خدا و چارلي

ساعت 7 بعدازظهر اول آوريل 1979، يك اتومبيل لينكلن سياه حامل 4 نفر وارد كاخ سفيد شد. آنان با رئيس جمهور آمريكا قرار ملاقات داشتند. ملاقاتي كه بعدها به يكي از بزرگترين رسوائي هاي تاريخ كاخ سفيد منجر شد.
ابتدا اوراق هويت شان توسط افسران «سرويس مخفي» كاخ سفيد كنترل شد، سپس آنان را از طريق كريدورها و پلكان هاي مخصوص به سمت «اتاق وضعيت فوق العاده» راهنمايي كردند. اتاقي در ابعاد 20*15 پا و فاقد پنجره كه در اطرافش و دور ميز كنفرانس واقع در وسط آن صندلي هاي راحتي دفتري چيده شده بود. «چارلي بكويث»،- يكي از آن چهار مرد- تا آن روز هيچگاه قدم در محوطه كاخ سفيد نگذارده بود.
شركت در جنگ هاي «كره» و «ويتنام» به بكويث تجربياتي يگانه بخشيده بود كه مي توانست به خوبي از آن براي تأسيس يك نيروي قهار و قصاب ضربت با بالاترين مرتبه كارآمدي نظامي در راستاي سياست هاي ميليتاريستي «پنتاگون» و «كاخ سفيد» برآيد. اين كهنه سرباز نيروهاي ويژه به مناسبت حضور داوطلبانه در مأموريت هاي خطرناك جنگي، مدال هاي متعددي دريافت كرده بود. مدال ها و نشان هاي «ستاره نقره اي»، «خوشه برگ بلوط»، «لژيون لياقت»، «ستاره برنزي» و «قلب ارغواني». سرسختي، خشونت مفرط، و عشق به ميليتاريسم آمريكايي، خصوصياتي بود كه بكويث به آنها شناخته مي شد.
او فرمانده «نيروي دلتا»- زبده ترين واحد عملياتي ارتش آمريكا- بود.
ستاد آن موسوم به «استاكيد» در «فورت براگ» ايالت كاروليناي شمالي قرار داشت كه مركز اصلي نيروهاي ويژه ارتش آمريكاست. واحد دلتا از نظر سازماني و چارت تشكيلاتي و نمودار ساختاري مستقيما زيرنظر ستاد نيروي زميني پنتاگون عمل مي كرد. ستاد دلتا داراي يك فرماندهي مستقل- بكويث- و كادري ثابت و مستقل از تمامي ارتش ايالات متحده بود. ارتشي كوچك اما سري؛ متشكل از نخبه ترين نيروهاي رزمي پنتاگون كه جز تعدادي اندك، هيچ كس در پنتاگون از وجود آن اطلاع نداشت.
مردان دلتا ابتدا از ميان نخبه ترين اعضاي نيروهاي ويژه پنتاگون رنجرها، كلاه سبزها، هوابردها و... برگزيده شدند آنگاه طي يك دوره آموزشي به شدت دشوار براي انجام عمليات هاي محوله تعليم يافتند. چارلي بكويث براي آن كه به دلتا وجهي ايدئولوژيك و مقدس ببخشد نام «فرشتگان نور آبي» را برايشان برگزيده بود. عنواني هوشمندانه و توجيه گر. البته مردان دلتا عنواني دروني تر و خودماني تر نيز داشتند كه بيشتر خود را به آن نام مي خواندند؛ «فرشتگان چارلي».
در روز 13 آبان 1358- 4 نوامبر- چارجين چارلي به همراه فرشتگان زمخت اش براي موفقيت در اولين مانور خود جشن گرفته بودند و داشتند ته يك بطري شامپاين را بالا مي آوردند كه خبر تصرف سفارت به آنان رسيد. بكويث كه هنوز سرش گرم باده بود به مردان دلتا دستور داد تا با سريع ترين وسيله ممكن به پايگاهشان در فورت براگ برگردند. آنها نيز با كارواني از اتومبيل هاي اجاره اي به راه افتادند. بكويث اندكي پيش از عمليات «پنجه عقاب» در مصاحبه اي تلويزيوني با يكي از شبكه هاي تلويزيوني آمريكا درحالي كه از فرط خشم و عصبانيت دندان هايش را به يكديگر مي ساييد، رو به دوربين گفت: «كافي است به من يك نيروي نظامي كارآمد با همه تجهيزات بدهند تا همه خاك ايران را شخم بزنم.»
فرشتگان چارلي پس از ماه ها تمرينات سخت و طاقت فرسا در صحراي «آريزونا» كاملا آماده بودند. پيش از حركت، مردان نور آبي بكويث همگي پوتين نظامي به پا داشتند و شلوار جين بر تن. جليقه ضدگلوله و كاپشن هاي خلباني سياه رنگ پوشيده بودند و كلاه كشي نيروي دريايي به رنگ آبي تيره به سر داشتند. در آستين نيم تنه ها و بر روي بازوان دست راست آنها يك پرچم آمريكا به وسيله تكه اي نوار مخفي شده بود كه با ورود آنان به داخل سفارت نوار را پاره مي كردند و پرچم ها آشكار مي شد. مرداني كه موي بور داشتند آن را سياه كرده بودند. با محاسبه اسلحه و ساير لوازم، هر سرباز حدود 270 پوند- 122 كيلوگرم- وزن داشت. آنها بسته به وظيفه حرفه اي شان در عمليات رهايي گروگان ها، يا مسلح به تفنگ كوتاه آلماني H.K-21 و نارنجك انداز M-79 بودند و يا اسلحه خودكار و اتوماتيك «M-16 آرمالايت» و يا تيربارهاي M-60 آرمالايت دراختيار داشتند. تو گويي فصل جديدي از مبارزه تاريخي مستكبرين و مستضعفين درحال گشوده شدن بود و اين بار قرعه به نام چارلي و مردانش افتاده بود.
جلسه در اتاق «وضعيت فوق العاده» به ميزباني كارتر رئيس جمهور وقت ايالات متحده برگزار شد.
دستور كار جلسه بررسي عمليات «كاسه برنج» با رمز «پنجه عقاب» براي رهايي گروگان هاي آمريكايي در تهران بود و محاسبات دقيق همگي از موفقيت و پيروزي حكايت داشت.
در پايان جلسه هنگامي كه كارتر براي خداحافظي با چارلي دست مي داد گفت: «سرهنگ! تا جايي كه به من مربوط مي شود شما تأييديه مرا براي به كارگيري هر گونه قوه قهريه اي كه براي نجات جان آمريكائيان لازم باشد در اختيار داريد. كاخ سفيد و همه مردان آن پشتيبان شما در اين عمليات خواهند بود، اميدوارم كه با پيروزي بازگرديد.»
سه هواپيماي غول پيكر ترابري، سه هواپيماي حامل سوخت، هشت هلي كوپتر و 118 نيروي ويژه دلتا در تاريكي شب عازم نقطه «كوير يك» در صحراي طبس شدند. چند ساعت بعد اتفاقات ناگواري براي «كاسه برنج» افتاد.
«با خود گفتم: يا عيسي مسيح، دستم به دامنت! ما فقط پنج هلي كوپتر داريم كه مي تواند پرواز كند. كاملا به ستوه آمده بوديم. به «جيم كايل» گفتم: وضع خراب است. آن خلبان هاي لعنتي مي دانند كه ما نمي توانيم بدون هلي كوپتر پيش برويم. با كايل نقشه را مرور كرديم كه چطور اين بار لعنتي را سبك تر كنيم. آخر اين هلي كوپترها فقط قادرند مقدار معيني بار حمل كنند.»
اين سخنان بكويث پس از بحراني شدن اوضاع در كوير يك بود. عمليات با شكست مواجه شده بود. شن هاي صحرا كار خود را كرده بودند. آنان يكي از بزرگترين تراژدي هاي سياسي- نظامي را براي آمريكا رقم زده بودند.
هلي كوپترها با يك ساعت و نيم تأخير رسيدند. از سه هلي كوپتري كه به سمت كوير يك پرواز كردند، دو فروند پس از برخورد با طوفان شن با اشكال مواجه شده، بازمي گردند. هلي كوپتر سوم در نيمه راه اسير شن هاي روان گرديده و در ميانه صحرا مي نشيند. خلبان نخستين هلي كوپتري كه به كوير يك رسيد به بكويث گفت: «اگر يك ذره عقل داشته باشند بايد هلي كوپترها را در كوير باقي گذارند و با هواپيما بازگردند.»
متخصصين و كارشناسان NASA «سازمان ملي هوا- فضاي آمريكا» به مدد ماهواره هاي هواشناسي و كارشناسان شان اعلام كرده بودند در مدت زمان عمليات هيچ گونه باد و طوفاني نيروهاي دلتا را تهديد نمي كند؛ براي آن كه اصلا در اين موقع از سال صحراي طبس عاري از هرگونه باد است، چه رسد به طوفان شن. سرگرد «باكي» به عنوان مذهبي ترين فرد دلتا كه مردان دلتا به شوخي به او لقب «پدر مقدس» داده بودند، در ميانه كوير به بكويث گفته بود «فرمانده، اينجا آدم را مي ترساند. اينجا من را به ياد آيات عذاب هاي خداوند در تورات و عهد عتيق مخصوصا آيات كتاب حزقيال نبي و پيشگويي هاي اشعياي نبي درباره آخر الزمان مي اندازد. قربان، شايد فكر كنيد كه من خرافاتي ام و يا خل شده ام، اما، من احساس خيلي بدي دارم. حس مي كنم كسي يا يك نيروي مرموز، اينجا در كمين ماست و تمام حركات ما را زيرنظر دارد.» كاهش هلي كوپترها از هشت فروند به شش فروند و تأخير حدودا 2 ساعته براي عملياتي كه تمام لحظه ها در آن محاسبه شده بود و روي تك تك هلي كوپترها حساب شده بود بسيار جانكاه مي نمود.
چارلي و فرشتگانش كه قادر به انجام معجزه نبودند به دستور كاخ سفيد و شخص كارتر- كه در اتاق بحران كاخ سفيد در جريان ريز عمليات قرار گرفته و آن را فرماندهي مي كرد- عمليات را لغو نموده و تصميم به بازگشت مي گيرند. ساعت 2.40 دقيقه بامداد يكي از هلي كوپترها براي سوخت گيري به سوي يكي از تانكرهاي سوخت رسان به پرواز درمي آيد، هنوز به درستي از زمين برنخاسته و در آسمان جاي نگرفته بود كه طوفان مهيبي از شن هاي بيابان، دنيا را براي فرشتگان مطرود چارلي به صورت برزخي هولناك درآورد. به ناگاه مردان چارلي در كسري از ثانيه با جهش برقي كوركننده، زبانه هاي آتشي گدازنده و گازهاي متراكم و داغ ناشي از انفجار روبرو گرديدند؛ هلي كوپتر با قدرت طوفان شن به يكي از C-130هاي تانكر سوخت برخورد كرد و انفجاري مهيب پديد آمد. بكويث و فرشتگان بي بال و پرش گمان بردند كه به راستي به جهنم خويش قدم گذارده بودند، به دوزخي كه نصيب ايشان از آن چيزي جز مرگ و گداختن نبود. دوزخي وحشتناك تر از «دوزخ دانته». دوزخ طبس دهان گشود و شعله هايش درحالي كه سر به آسمان مي ساييد 8 سرباز آمريكايي را در كام خويش فرو بلعيد. 5 افسر نيروي هوايي و 3 سرباز دلتا.
تاريخ يك بار ديگر درحال تكرار بود. اين بار مقدر آن بود تا در ميدان مبارزه جهاني جبهه مستضعفين و مستكبرين عالم- در يك سو پير جماران و در ديگر سو كاخ سفيد- شن هاي روان بيابان همان نقشي را بازي كنند كه 1400 سال پيش از آن پرندگان «ابابيل» بازي كرده بودند. ابابيل صحرا، پنجه هاي عقاب سر سفيد كاخ سفيد- نماد آمريكا- را در صحراي طبس آن چنان درهم كوبيدند كه از آنها، چيزي جز پنجه هايي خرد شده باقي نماند. «پنجه عقاب» كارتر براي هميشه در بيابان طبس مدفون شد.
علي عبدي

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14