(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


چهارشنبه 28 فروردين 1387 - 9 ربيع الثاني 1429 - 16 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189061
 

تحقيقات قضايي غير قانوني در زمان رضاشاه
نقش شاپور ريپورتر در كودتاي 28 مرداد در حاشيه اعتراض «مركز اسناد انقلاب اسلامي» به سريال «پدرخوانده» -6

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




تحقيقات قضايي غير قانوني در زمان رضاشاه

نوشته: اقبال حكيميون
و نيز قصابي فقط به اين علت تحت شكنجه هاي شديد شهرباني طاقت نياورده جان باخت كه متهم بود به خاطر شغلي كه دارد بايد قاتل دو تني باشد كه در حوالي محل كسب و كار او به قتل رسيده بودند و شهرباني، با دستور مستقيم و اكيد رضاشاه، مكلف بود در كمتر از 24 ساعت قاتل آنها را پيدا كند:
در قسمت جنوبي تهران مجاور بازار، سال قبل از عزل درگاهي رئيس شهرباني، يك زن با دو بچه كوچك را سر بريدند و گفته شد شاه امر اكيد صادر كرده كه بايد در ظرف 24 ساعت قاتل پيدا شود.
چون پيدا كردن قاتل ميسر نشد مأمورين نظميه در نزد خود استدلال كردند: اولاً چون هركس دل آدم كشي ندارد مگر آنكه عادت به خونريزي كرده باشد، پس قاتل بايد يك قصابي باشد كه هر روز به ريختن خون معتاد بوده و اين بار به جاي گوسفند به آدم كشي پرداخته است؛ ثانياً بريدن سر با هر كاردي ميسر نيست مگر با كارد قصابي.
با اين صغري و كبري چنين نتيجه گرفتند كه نزديك ترين قصاب بايد مرتكب جرم باشد و آن جواني بود معروف به اكبر سلاخ، فوراً امر شد او را گرفته و تحقيقات كنند.
تحقيقات كه گفته مي شود در زبان اهل نظميه قديم عبارت از شكنجه هاي گوناگون بود و مفهوم آنكه آنقدر فشار و زجر داده شود تا آنچه كه بايد و منظور است طرف اقرار كند. حالا مي توانيد پي به شكنجه اي كه به اين بيچاره شد ببريد.
صبح روز بعد از دستگيري اكبر، روزنامه ها نوشتند قاتل دستگير و به جرم خود اعتراف كرد و آلت قتاله هم كارد بلندي است كه به دست آمد.
مردم از هنر و قدرت نمايي نظميه حيرت كردند كساني هم اگر سوء ظن به اين خبر داشتند نمي توانستند اظهاري بكنند ولي فرداي آن روز خبري منتشر شد كه قاتل دستگير شده نامش محمود است.
اين خبر دوم در تهران از زلزله مهيب تر بود؛ چگونه ممكن است كه محمود نام قاتل و اقرار به جرم هم نموده باشد، در صورتي كه دو روز قبل اكبر سلاخ به اين جنايت اعتراف كرده است.
ولي مطلب خيلي روشن بود. تحقيقات از اكبر به قدري روشن بوده است كه مرگ مسلم در اثر اقرار به آدم كشي پيش او اهميت نداشته و گفته شد در جزو شكنجه ها با آب جوش هم محبوس را تنقيه نموده و بعد هم خبر مرگ اكبر سلاخ گوشزد شد.
از جريان مرگ اكبر اطلاع صحيحي به دست نيامده است؛ اما وقوع جنايت در نظميه تهران نسبت به اكبر سلاخ مسلم بود و چون اكبر بستگي با چوبدارهاي افغاني داشت مداخله از طرف بعضي مقامات خارجي موجب شد كه او را مرخص نمايند اما تحقيقات كار خود را كرده بود و اكبر سلاخ تسليم آرشيو و ضبط راكد طبيعت گرديد.
محمود هم بعد از اقرار به دار آويخته شد. سوء ظن مردم به قدري از شهرباني زياد بود كه دهن به دهن گفته شد محمود را وقتي مي خواستند به دار بياويزند گفته است: سرتيپ قرار ما اين نبود.
با سابقه اعتراف به قتل از طرف اكبر در صورتي كه بي گناه بود موضوع اقرار محمود همان طور تاريك و با خود محمود به گور رفت.
با اينكه رئيس نظميه چنين جرم بيّني مرتكب شد، مع ذالك چون به نفع خصوصي ارباب لطمه نمي زد از تقرب او كاسته نشد ولي افشاي سرّ قابل تحمل نبود و به گوشه اي افكنده گرديد.
و هنرپيشه تئاتري فقط به اين اتهام واهي به زندان افتاد و شكنجه هاي مرگباري را متحمل شد كه همزمان با ازدواج محمدرضا پهلوي وليعهد با فوزيه مصري نمايشنامه موزيكالي تحت عنوان «مشهدي عباد» را روي صحنه برده و بي اطلاع از جريان امر، يك بيت شعر با مضمون «مشدي عباد زن گرفت خرجيشو از من گرفت» خوانده بود. از آنجايي كه در آن هنگام شهربانيهاي سراسر كشور به بهانه مخارج جشن عروسي وليعهد و لزوم تهيه هدايايي براي عروسي از مردم كشور پول مي گرفتند مأموران شهرباني چنين القا كردند كه مقصود اين نمايشنامه انتقاد از جمع آوري پول براي مخارج عروسي وليعهد بوده و بايد دستگير و به سزاي اعمالش برسد و مواردي از اين نوع بسيار اتفاق مي افتاد. و هنگامي هم كه افراد وارد زندان مي شدند ديگر فريادرسي نداشتند و هر بلايي كه زندانبانان مي خواستند بر سر آنها مي آوردند؛ تا جايي كه برخي از زندانيان به ستوه آمده چاره اي جز انتحار و پايان دادن به زندگي نكبت بار خود نمي يافتند. يكي از آگاهان، در آن روزگار، ضمن اشاره به برخي روشهاي دادخواهي در ايران قبل از دوران سلطنت رضاشاه، درباره بيچارگي و درماندگي زندانيان آن دوران كه جهت رهايي از سبعيتهاي زندانبانان چاره اي جز خودكشي و نظاير آن نمي يافتند، چنين اظهار نظر كرده است:
در ايران سابق نيز مظلومين و آنهايي كه به هيچ وجه راه چاره اي نداشتند خود را جلوي كالسكه شاه يا حاكم مي انداختند. بعضي به روي خود نفت ريخته هنگام عبور حاكم آتش مي زدند. شاه يا حاكم مي فهميد كه كارد به استخوان رسيده بايد احقاق حق كرد و دادرسي نمود.
زندانيان البته به اين قبيل وسايل دسترسي ندارند. اگر هم خود را آتش بزنند يا با وسايل ديگر خودكشي نمايند براي خود يا فاميل خود يا همنوعان ثمري ندارد و اولياء امور زندان با يك گزارش معمولي مي توانند مسئوليت را از گردن خود بيندازند. از اين اتفاقات خيلي هم مي افتاد، ولي كسي نبود مورد تعقيب قرار بدهد تازه ديگران مخصوصاً كسان انتحار كننده اطلاع پيدا نمي كردند.
اولياي زندان هم همه گونه بهانه اي در دست داشتند: جنون، خيالات، وسواس و بالاخره يكي از اين اسمها رويش گذاشته از در عليم الدوله بيرون مي كردند. ترياك خوردن، رگ زدن، خود را از پنجره زندان آويختن مكرر اتفاق مي افتاد ولي همه اينها در طرز رفتار اولياء زندان تأثيري نداشت. حتي يك زنداني دو مرتبه ميخ و سوزن خورده بود، كه شنيدم چند روز پس از مرخصي در اثر همين كار فوت نمود. به طوري كه گفتم، اين قبيل اعتراضات انفرادي را، در دوره زنداني كه ما گذرانديم، كسي اعتنا نمي نمود. شايد خبر آن از ديوارهاي زندان هم بيرون نمي رفت فقط انتحار كننده خود را از زحمت خلاص مي كرد، والسلام.
درواقع هم زندانياني از اين نوع چاره اي جز پايان دادن به زندگي براي خود نمي يافتند. آنها به نيكي دريافته بودند كه در داخل زندان، و نيز بيرون از آن، هيچ مرجع خصوصي و يا حكومتي نمي تواند مشكلات مبتلا به آنان را، كه خلاصي از آن ممكن نبود، حل نمايد و خود نيز هيچگاه قادر نبودند حقوق از دست رفته را گوشزد زندانبانان عمدتاً شرور و سنگدل نمايند.
فشارهاي غيرقابل تحمل زندان فقط مخصوص زندانيان بي كس وكار نبود بلكه حتي وقتي رجال درجه يك كشور هم به زندان مي افتادند (و تعداد آنها البته كم هم نبود) وضع مشابهي داشتند و چه بسا با دستورهاي مستقيم رضاشاه اعمال فشار بر آنان بيشتر هم مي شد. از جمله علي دشتي كه مدتي در دهه دوم سلطنت رضاشاه مغضوب شده در زندان قصر محبوس شد، به گوشه هايي از وضعيت اسفبار زندانيان و رفتار غيرانساني مأموران شهرباني با آنان چنين اشاره كرده است:
البته، زندان قصر بهتر است ولي تنها قاليبافي و نجاري را در زندان داير كردن و يا زندانيان را به كشت و كار واداشتن ولي در اين رهگذر به آنان به چشم اسير و برده نگاه كردن، نه تنها آنها را براي يك زندگي بهتر تجهيز نمي كند بلكه فقط به آنان حرفه اي ياد مي دهد و بعد هم معلوم نيست كه اين حرفه آنها را از سقوط در مغاك بيكاري بازدارد. آنچه مهم است طرز معامله با محبوسين است كه هر نوع عزت نفس و احترام به ذات را كه اساس مكارم مي باشد در آنها مي كشد و شايد هم در اعماق ارواح آزرده و تحقير شده آنان آتش كينه توزي و انتقام را مي افروزد.
و نيز خليل ملكي هم، كه خود مدتي زندانهاي رضاشاه را تحمل كرده بود، در توصيفي مشابه به وضعيت رقت انگيز زندانيان سياسي و رفتار خشن و غير انساني زندانبانان با زندانيان، كه هيچگونه حقوق انساني براي آنان قائل نبودند، چنين اشاره كرده است:
افسر نگهبان رفت و چند دقيقه بعد، دو مأمور غلاظ و شداد براي بردن من به سوي سرنوشت نامعلوم آمدند. من بدون اينكه كسي كوچك ترين اعتراضي بكند به سوي كريدور پنج هدايت شدم.
كريدور پنج را سوئديها به عنوان سالن سينما و اجتماعات براي زندان درست كرده بودند، حالا از اين سالن چه استفاده اي مي شد خود علامت و نشانه اين است كه دستگاه حاكم كشور ما در آن روز، مانند امروز، به چه چيزها تظاهر مي كرد و در عمل چه انجام مي داد. كريدور پنج در حقيقت گودال اجتماع يا دره سقوطي بود كه انسان همه ارزشهاي خود را در آنجا از دست مي داد و به پائين ترين پله هاي سقوط و انحطاط مي افتاد، حتي دزدها و متهمين عادي را آنجا
نمي بردند. آنجا به خيال زندانبانان، جاي پست ترين
بي سروپاها و بي پدرومادرها بود. مخلوطي از قاتل و چاقوكش و جيب بر و غيره و غيره كه كس و كاري نداشتند و بدون ملاقاتي بودند. آنجا در عين حال قبرستان فراموشي بود. بارها اتفاق افتاد كه كسي را با بلندگو براي آزادي صدا كردند و جوابي برنخاست و معلوم شد كه او از در عليم الدّوله مرخص شده است (يعني او را از بين برده اند).
پر واضح است همان طور كه شخص بي پدرومادر وجود ندارد، شخص بي سروپا نيز وجود ندارد؛ اما از لحاظ زندانبانان كساني كه سرووضع خوب و پولي در جيب نداشتند جايشان در اين گودال تيره بختان اجتماع بود.
در اين كريدور پنج، براي راضي كردن گردن كلفتها عده اي از جوانان كم سن وسال را نيز نگاه مي داشتند كه من در آن روز و ساعتي كه آنجا بودم به خوبي اين روابط را دريافتم. در آن زمان نيز مانند امروز، در زندان قصر دارالتربيّه اي براي خردسالان و نوجوانان بود، اما چنان كه بعدها از جواني كه به دادگاه مي رفت در ماشين زندان شنيدم، وضع دارالتربيّه بهتر از وضع كريدور پنج كذايي نبود.
هرگز معلوم نبود كساني كه وارد زندان قصر مي شدند، روزي بتوانند از آن خارج شوند. صدها تن از زندانيان بيش از ده سال در آن چهارديواري مخوف و دهشتناك به سر مي بردند بدون اينكه هيچگاه اميدي به آزادي دوباره داشته باشند. چه بسا زندانياني كه ماهها و بلكه سالها از زمان پايان قانوني دوران حبس آنان سپري مي شد اما
نمي دانستند كه چرا آزاد نمي شوند. آنان، بلاتكليف، شب و روز
مي گذرانيدند اما هيچ مرجعي را نمي شناختند كه درباره سرنوشت نامعلومشان به آنان توضيحي حتي مأيوس كننده بدهد. در جريان محاكمه جنايتكاران شهرباني رضاشاه پس از شهريور 1320 موارد متعددي پيش آمد كه حاكي از عدم آزادي زندانيان پس از انقضاي زمان قانوني مجازات آنان بود؛ تا جايي كه برخي از اين زندانيان در ايامي كه پس از انقضاي مدت زندان همچنان محبوس مي ماندند به علت اوضاع سخت زندان و روشهاي خشن مأموران جان خود را از دست مي دادند. در جريان محاكمه مختاري آخرين رئيس شهرباني رضاشاه پس از شهريور 1320 به موردي از اين نوع چنين اشاره شده است:
خان باباي اسعد كه از طرف دادگاه نظامي به شش سال حبس محكوم بوده، مدت محكوميتش منقضي مي شود و رئيس زندان به موجب نامه شماره 14939 مورخ 18.7.8 اين نكته را گزارش مي دهد؛ ولي آقاي مختار اجازه آزادي او را نداده و در نتيجه بعد از انقضاي محكوميت تا بهمن 19 در زندان مجرد زنداني مي شود بدون اينكه با كسي بتواند معاشرت كند يا اجازه هواخوري داشته باشد يا غذا و رختخواب از خانه اش براي او بياورند. در نتيجه مريض و منتقل به بيمارستان زندان شده و بعد از انتقال به فاصله يكي دو روز فوت مي كند.

 



نقش شاپور ريپورتر در كودتاي 28 مرداد در حاشيه اعتراض «مركز اسناد انقلاب اسلامي» به سريال «پدرخوانده» -6

نوشته: سعيد مهدوي خواه
بي مناسبت نيست براي شناخت بيشتر شاپور ريپورتر به همان سند بيوگرافيك وي در اينتليجنس سرويس انگليس كه نسخه اي از آن در منزل وي به دست آمد ، توجه كنيم:
«... (شاپور جي ريپورتر )متولد ايران (تهران) در سال 1920، پسر مرحوم س ر اردشيرجي ريپورتر داراي نشان KCBE (بارونت) و ليدي شيرين بانو. در كالج هاي وستمينستر و كينگ دانشگاه كمبريج تحصيل كرد و در سال 1939 با درجه عالي در دروس علوم سياسي، تاريخ، زبان و ادبيات انگليسي فارغ التحصيل شد. در زمان فارغ التحصيلي از سوي رياست دانشگاه براي كار در اداره خدمات ويژه وابسته به وزارت امور خارجه پيشنهاد شد. او در فرانسه، خاورميانه و در مرزهاي هند و برمه با پشتكار خدمت كرد و به اين دليل مورد تقدير كتبي قرار گرفت و به دريافت نشان خدمات برجسته مفتخر شد. در اكتبر 1943 در اداره خدمات ويژه
دهلي نو منصوب شد و در آنجا راديو فارسي را براي ايران و افغانستان سازماندهي و اداره كرد. در سال 1945 در اداره خدمات ويژه خليج فارس (بحرين) منصوب شد و يك سال بعد به چين اعزام گرديد كه در آنجا به خاطر ]فعاليت چشمگيرش در[ انعكاس حوادث به دريافت تقديرنامه خدمات ويژه نائل آمد. در سال 1947 به وزارت امور خارجه هند مأمور شد و در تهران در مقام دبير اوّل ارشد نخستين سفير هند در ايران خدمت كرد. در دوران بحران نفت و براي يك دوره سه ساله به وزارت امور خارجه ايالات متحده آمريكا مأمور شد و در مقام مشاور سياسي هندرسون، سفير كبير، خدمت كرد. او در تمامي دوراني كه به سرنگوني مصدق انجاميد مسئوليت عمليات در صحنه را به عهده داشت. در اين دوران، او همچنين در دانشكده سلطنتي ستاد ]دانشگاه جنگ[ در تهران تدريس مي كرد و گزارشگر تايمز (لندن)، يو. اس. ريپورت اند ورلد نيوز و ساير روزنامه ها بود. در پايان مأموريت او در سفارت ايالات متحده آمريكا، وزارت امور خارجه ايالات متحده به پاس «خدمات درخشان» آقاي ريپورتر «به اهداف مشترك» ]آمريكا و بريتانيا[ مقام عضويت دائمي وزارت امور خارجه و شهروندي ايالات متحده را به او اعطا كرد. او به درجه سرهنگ تمامي ارتقا يافت و در مقام افسر رابط ]سرويس اطلاعاتي بريتانيا[ با اعليحضرت شاه منصوب گرديد. در اين سمت توانمندي وي سهم بزرگي در پيوندهاي مستقيم و بسيار مهم و حياتي سرويس ]اطلاعاتي بريتانيا[ با شاه داشت.هر چند سرتيپ ريپورتر، داراي نشان خدمات برجسته، غالباً از لندن و واشنگتن ديدن مي كند، ولي همچنان مورد اعتماد پايدار شخص شاه در تهران است؛ در شهري كه وي با تشخّص فراوان در آنجا خدمت مي كند. او مشاور اصلي رئيس ]اينتليجنس سرويس بريتانيا[ در امور مربوط به ايران و شاه است. او به دليل پيوندهاي قومي و ديني اش با ايران براي تصدي اين مسئوليت بسيار خطير واجد شايستگي فراوان است. او متأهل و داراي دو فرزند است...«(25)
آيا همه اين اسناد موثق ، فقط يك توهم انگليسي است و يا توهم پنداشتن چنين حقايق انكار ناپذيري ، در خوش بينانه ترين شكل خود ، حكايت از توهمي عميق و ساده لوحانه دارد؟
طبق اسنادي كه در غرب هم منتشر گرديده ، در باره عوامل پنهان داخلي اين كودتا ، بيشتر به شبكه برادران رشيديان اشاره شده است ، تنها مارك گازيوروسكي (استاد علوم سياسي دانشگاه لوييزياناي آمريكا كه كتاب ها و مطالب متعددي درباره سياست خارجي آمريكا و روابط اين كشور با كشورهاي جهان سوم دارد ) در كتاب خود تحت عنوان «كودتاي 28 مرداد » به شبكه بدامن به عنوان مهمترين شبكه سازمان سيا در اين كودتا اشاره كرده است . او كه اهم پژوهش خود را براساس اسناد دست اول و مصاحبه با كارمندان پيشين سازمان سيا مبتني نموده ، سرپرستان اين شبكه را دو ايراني با نام هاي رمز «نرن» و «سيلي» مي داند.(26)
پروژه بدامن يكي از نخستين پروژه هايي بود كه در چارچوب همكاري اينتليجنس سرويس و سازمان نوبنياد سيا در آن زمان برمبناي امكانات غني بومي MI6 و بودجه كلان سيا آغاز شد و مسئوليت اداره آن به عهده شاپور ريپورتر قرار گرفت كه در همكاري با اسدالله علم اجراي پروژه را شروع كرد. دو ايراني كه در اسناد سيا با نام هاي رمز نرن و سيلي خوانده شده اند ، در واقع اين دو نفر بودند و همين شبكه بود كه در سال هاي پس از كودتا به عنوان مقتدرترين سازمان پنهاني در حيات سياسي ايران اعمال نفوذ نمود و بسياري از رقباي جاه طلب خود را ، اعم از ساير وابستگان به اينتليجنس سرويس و يا عوامل مستقل سيا مهار كرد و به قدرتي بلامنازع تبديل شد.راز دوام محمد رضا پهلوي در كشاكش تنازع مراكز قدرت در غرب در پيوند وي با همين شبكه بود كه در نهايت توسط دست هاي نامريي و نيرومند امپراتوري جهاني صهيونيسم اداره مي شد.
براساس آنچه گازيوروسكي مي نويسد ، طبق اسناد موجود ، برادران رشيديان در نوامبر 1951 برابر با آبان 1330 توسط MI6 در اختيار سيا قرار گرفتند تا نقش مهمي را در عمليات انگليسي- آمريكايي كودتا ايفا كنند.(27)
اما در واقع اين شبكه روچيلد - ريپورتر بود كه طرح كودتاي 28 مرداد 1332 را ريخته و بوسيله عوامل مختلفش از جمله سازمان سيا و اينتليجنت سرويس و شبكه هاي بدامن و رشيديان اجرا كرد.
در تاريخ 25 مارس 1979 برابر 5 فروردين 1358 بود كه نشريه انگليسي ساندي تلگراف طي مقاله مفصلي برخي از ابعاد فعاليت هاي شاپور ريپورتر را افشاءكرد. در اين مقاله ضمن اشاره به سوابق ريپورتر در حكومت شاه كه به عنوان «رايزن عاليمقام شاه ايران» حضور داشته است، از نقش وي در كودتاي 28 مرداد 1332 ، پرده بر مي دارد. نشريه ساندي تلگراف مي نويسد:
«... او(شاپور ريپورتر) كسي است كه روابط و همكاري نزديك با سازمان هاي جاسوسي انگلستان و آمريكا داشته و از جمله عمليات او ، نقش مستقيم در كودتاي سال 1953 (1332) و بازگردانيدن شاه به تاج و تخت مي باشد... او در همان زمان همكاري نزديك خود را با سازمان سيا آغاز كرد و مستقيما با عوامل اين سازمان وارد مذاكره شد تا كودتايي را كه در اثر آن شاه به قدرت بازگشت (يعني همان كودتاي 28 مرداد 1332) سازماندهي كند...»(28)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
25- سند بيوگرافيك شاپور ريپورتر در سرويس اطلاعاتي بريتانيا (MI6 )- پيشين
26- مارك جي گازيوروسكي - كودتاي 28 مرداد 1332 - ترجمه غلامرضا نجاتي- صفحه 27- موسسه انتشار - تهران - 1367
27- همان ماخذ- صفحه 33
28- ويليام شوكراس- آخرين سفرشاه - ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي - صفحات 283 تا 293 - انشارات البرز- تهران - 1369

 

(صفحه(12(صفحه(9(صفحه(6(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14