(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 27 فروردين 1387 - 8 ربيع الثاني 1429 - 15 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189060
 

اعدام به خاطرتظلّم
معرفي ميرپنج به اردشير جي براي سلطنت در حاشيه اعتراض
«مركز اسناد انقلاب اسلامي» به سريال «پدر خوانده» -5

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




اعدام به خاطرتظلّم

مديران و نگهبانان زندان قصر بارها به زندانيان تحت امر خود گوشزد كرده بودند كه «قانون از درز زندان تو نمي آيد». به همين دليل هم بود كه خشونت طاقت فرسايي كه در درون زندان درباره زندانيان اعمال مي شد هيچگاه انعكاس بيروني نمي يافت و دستگاه حكومت نيز مايل بود زندانبانان قهار شهرباني هرچه مي خواهند در مورد زندانيان انجام دهند. در همان حال، دستگاه دادگستري هيچگونه نفوذ و قدرتي در اداره زندانها نداشت و نمي توانست درباره كم و كيف رفتار شهرباني با زندانيان پرس وجويي احتمالي كند. براي رضاشاه و دستگاه حكومتي او اهميتي نداشت كه سالانه چه تعداد از زندانيان تحت شكنجه و رفتار غيرانساني مأموران شهرباني جان خود را از دست مي دهند. مهم اين بود كه «زندان بايد آرام باشد و هيچكس نبايد بفهمد درون آن چه اتفاقي مي افتد.»1 در نتيجه همين سياست و عدم نظارتي كه بر اوضاع زندانها حكمفرما بود زندانبانان آنچه مي خواستند با زندانيان انجام مي دادند و تا مي توانستند آنان را تحت فشارهاي متعدد روحي و جسمي قرار مي دادند. علاوه بر اين، زندانيان را بر ضد يكديگر تحريك و موجبات درگيري و زدوخورد آنان را فراهم مي كردند و حس بدبيني شديدي ميان زندانيان به وجود مي آوردند.2 زندانيان را بيشتر در سلولهاي تنگ و تاريك و نمور جاي مي دادند كه در اثر فقدان بهداشت بسياري از زندانيان به امراض مختلف دچار مي شدند و جان خود را از دست مي دادند. كريستين دلانوآ درباره وضعيت وخيم زندانهاي دوران رضاشاه چنين نوشته است:
وضعيت زندگي در زندانهاي رضاشاهي طاقت فرسا بود. اغلب اتفاق مي افتاد كه دو، سه يا چهار نفر را در يك سلول يك متر در يك مترونيم روي هم تلمبار كنند، جايي كه حتي يك زنداني
نمي توانست در آنجا دراز بكشد. در ديوار سلولها هيچ منفذي براي جريان هوا وجود نداشت. وضع رقت انگيز بهداشتي اغلب باعث شيوع بيماريهاي همه گيري چون تيفوس مي شد كه مقامات در مبارزه با آن تعلل مي ورزيدند. چرا كه اجازه مي داد برخي از مرگهاي آشكارا سياسي چون مرگ تقي اراني مؤسس حزب توده ايران را به حساب بيماري گذاشت. 3
با اعمال چنين فشارهايي بود كه زندان قصر و ساير بازداشتگاهها و زندانهاي دوره رضاشاه عمدتاً به كشتارگاهي غيررسمي تبديل شدند كه در آنجا صدها تن به انحاء گوناگون به قتل رسيدند، بدون اين كه هيچ مسئولي به داوري در قبال اين رفتارهاي اساساً غير انساني زندانبانان تن دردهد. بي ترديد، شمار زيادي از حدود 24000 نفري كه گفته مي شد در دوره سلطنت رضاشاه به علت مخالفت با او و رژيمش به قتل رسيدند، در زندان قصر و ساير بازداشتگاههاي آن روزگار جان خود را از دست دادند.4
بسياري از زندانيان دوره رضاشاه را كساني تشكيل مي دادند كه حاضر به فروش و واگذاري املاك خود به رضاشاه و يا اطرافيان او نبودند. اين افراد را ابتدا با پرونده سازيهاي جعلي راهي زندان مي كردند و پس از مدتي شكنجه و تهديد در نهايت مجبور مي ساختند اسناد املاك خود را واگذار كنند و از بند رهايي يابند. سالها پس از سقوط رضاشاه مجله وحيد از قول يكي از شاهدان عيني به يك نمونه از اين موارد چنين اشاره كرد:
يك روز كه باز من با يكي از پاسبانها دعوا كردم مرا بردند به حبس انفرادي؛ همان اتاقي كه سابقاً تيمورتاش در آن بود. بعد از دو سه روز كه در آنجا بودم يك زنداني ديگر آوردند و در اتاق روبروي من جا دادند كه به محض ورود به سلول گفت: «انا لله و انا اليه راجعون».
از پاسبان كشيك پرسيدم اين كيست؟ گفت حسن مشار. از آن روز به بعد مدير و رئيس روزي دوبار به سلول او مي رفتند. من كنجكاوي كردم كه بفهمم چه كار كرده. پي بردم كه او يكي از مالكين شمال است؛ مي خواستند املاكش را بخرند و او حاضر به فروش نبود. مدير زندان و رئيس كه به ملاقات او مي آمدند براي اين بود كه او را راضي به فروش املاكش كنند. روزهاي اول راضي به فروش نبود؛ بالاخره تن در داد و املاكش را واگذار كرد و آزاد شد.
يك زنداني بود به نام ديوسالار كه اهل مازندران بود. محكوم شده بود به حبس ابد. به او گفتند كه تو را مرخص مي كنيم به يك شرط كه بگويي حسن مشار مرا تحريك مي كرده كه ترور بكنم. ديوسالار گزارشي تهيه كرد كه حسن مشار مرا تحريك مي كرد كه سوء قصد كنم. اين پرونده اي بود بر عليه حسن مشار. وقتي حسن مشار مرخص شد ديوسالار را به دفتر زندان آوردند و گفتند تو مرخصي. اول باور نمي كرد، بعد كه از در زندان خارج شد به پشت سرش نگاه مي كرد كه مبادا از پشت سر او را با تير بزنند. وقتي ديد گلوله اي در كار نيست بنا كرد به دويدن و گريخت.5
فرد ديگري را فقط به خاطر اين كه قصد داشت نامه تظلم خود را شخصاً به رضاشاه تسليم كند، به جرم تلاش براي سوءقصد به رضاشاه دستگير و مدتي طولاني زنداني كردند؛ اما وقتي نتوانستند با روشهاي متعارف و شكنجه دادن از او اقرار بگيرند تا محملي قانوني براي مجازات او پيدا شود، به بهانه بيماري، وي را به بيمارستان منتقل كردند و كشتند. يكي از كساني كه در دوره رضاشاه زنداني شد بود، مدتها بعد در اين باره چنين تعريف كرد:
هنگامي كه در راهروهاي زندان روزهاي حبس خود را مي گذراندم جواني را به نام امير بنان به قسمت چهار مجرّد آوردند. در اين ايّام سرتيپ زاده سمت مديريت بازداشتگاه و سرهنگ راسخ مقام رياست زندان را داشت. اين جوان متهم بود كه بدون اجازه قبلي و سرزده وارد كاخ سعدآباد شده است. گويا مي خواست درباره املاك خود نامه اي به شاه بدهد. شاه از برخورد با ناشناسي در باغ خود يكّه خورده و فوراً دستور بازداشت او را مي دهد. در تفتيش بدني چيزي از او كشف نشد و قرائن نشان مي داد كه اين جوان جز رساندن شكايت خود به گوش شاه نظري نداشت؛ زيرا تصور مي كرد كه شاه از ظلم و جور عمّال خود خبري ندارد و اگر آگاه شود جلوگيري خواهد كرد؛ غافل از اينكه بر اثر اين اقدام با خطري عظيم مواجه خواهد شد.
به شاه گزارش مي دهند كه امير بنان چيزي همراه نداشت ولي اعمال او گواه به سوء قصد است؛ شايد مي خواست با سنگ يا چوب حمله كند. شاه دستور مي دهد كه او را نابود كنند. امير بنان گويا از اين دستور بويي مي برد زيرا براي تبرئه خود را به جنون مي زند. از سخناني كه در حال جنون مي گفت معلوم بود تحصيلكرده است. وضع رقّت بار اين زنداني شخص را مي لرزاند. با دستبند و پابند در اتاق راه مي رفت و تا صبح نعره مي كشيد .
نقشه زندانبانان آن بود كه او را زير فشار مريض كنند. پس از چند روز كه اين وضع دوام داشت و امير بنان مريض نشد سرهنگ راسخ به كريدور 4 آمد و دستور داد در اتاق را باز كنند. امير بنان با دستبند و پابند ايستاده بود. راسخ پرسيد: آقاي بنان! گويا مختصر كسالتي داريد. اينجا براي شما خوب نيست. در مريضخانه وسايل استراحت بيشتر مهياست. دستور مي دهم شما را به آنجا منتقل كنند.
راسخ خوب مي توانست چرب و نرم و دلسوزانه صحبت كند. امير بنان كه نزد خود تصور مي كرد مريضخانه جاي بهتري است مقاومتي ننمود. به آنجا رفت و همانجا به قتل رسيد. البته، در قتل اين جوان بيگناه پزشك احمدي شركت داشت.6
و فرد بينواي ديگري را كه فقط جسارت كرده نامه اي سفارشي و «دو قبضه» براي رضاشاه نوشته بود، شهرباني به دستور مستقيم رضاشاه او را دستگير و بدون اينكه پرونده اي برايش تشكيل شود به بندرعباس تبعيد كرد. و در آنجا مأموران شهرباني حسابش را رسيده به قتلش رسانيدند. روزنامه داد پس از شهريور 1320 در اين باره چنين نوشت:
در سالهاي پيش، روزي نامه سفارشي دو قبضه اي به نام رضاشاه رسيده بود، كه حتي روي پاكت آن هم با ذكر هزاران القاب و عناوين، به تمام مقدسات قسم داده شده بود كه اين نامه از نظر شاه بگذرد. شاه پس از خواندن نامه عصباني شد؛ و فقط پاكت آن را به رئيس شهرباني وقت نشان داد و مأمور مخصوص را براي يافتن صاحب خط خواست. بديهي است كه زبردست ترين مأمورين آگاهي به حضور شاه معرفي شد. دستور لازم براي يافتن او داده شد، و چون محل ارسال معلوم بود، مأمور آگاهي با گرفتن خرج سفر و با اختيار تام به ده ... رفت. البته در آنجا به همه اهالي اطلاع داده كه شخصي عريضه به حضور بندگان اعليحضرت همايون نوشته، و بي اندازه مورد توجه واقع گرديده و مرا مخصوصاً به محل اعزام داشته اند كه از نويسنده تقدير كنم، و وجهي هم به عنوان انعام اعطا فرموده اند. شيخي كه نام خانوادگي اش غضنفري بود، مي گويد، آن نامه را من نوشته ام و خط پاكت را كه ديد اقرار كرد، خط اوست. آقاي مأمور آگاهي نيز فوراً او را به تهران آورد و به زندان افكند. بديهي است چون اصل نامه را شاه به كسي نداده بود و روي پاكت هم عباراتي ديده نمي شد كه اسم توهين يا نشر اكاذيب به آن بگذارند، ديگر پرونده اي براي او تهيه نشد. شيخ هم در زندان بود تا بعد او را به بندرعباس تبعيد كردند. البته ورود او به بندرعباس در دفاتر زندان آنجا منعكس بود؛ ولي از خروج او و اين كه چه شده است، اطلاعي در دست نبود!
حوادث شهريور سال گذشته و به كنار شدن مختار از شهرباني، فرصتي براي مطالعه سرنوشت هزاران اشخاص كه بدون جهت در توقيف بودند به دست داد. نام شيخ هم كه از نظرها گذشته شد، و در مقام آزادي او برآمدند؛ ولي از او اثري نيافتند. بالاخره دنباله كار او را گرفته و ديدند، شيخ در همان سالهاي اول توقيف خود، به بندرعباس اعزام گرديده است. به شهرباني آنجا مراجعه كردند كه او را آزاد كنند. شهرباني اثري از شيخ غضنفري در بندرعباس نيافت! فشار به مركز بيشتر شد. جست وجو به عمل آمد و بالاخره در اوراق سالهاي پيش آنجا، چند اثر از شيخ پيدا شد. يكي اين كه گزارشي از پاسبانها ديده مي شد كه در آن به رئيس شهرباني وقت، كه «ياوري» بود، داده شده بود، كه شيخ را براي حمام مي برديم، چون قصد فرار داشت و به فرمان ايست، اطاعت نكرد، او را با هدف گلوله متوقف ساختيم. و مقارن همان تاريخ هم تلگرافي از افسري به مركز مخابره شده بود كه امر مبارك اجرا شد! اجازه حركت مرحمت فرماييد!
چندي بعد، آن افسر به طهران آمد و قطعاً پرونده محرمانه را هم به مركز آورد. بديهي است، حقيقت غير از اين مي بايستي باشد. شيخ بيچاره را روي دستور در روزي كه اساساً روز حمام او نبوده به سمت بيابان مي برند. شيخ از اين عمل متعجب گرديده و مأمورين او را اغفال كرده و از او فاصله مي گيرند و با شليك تير او را از بين مي برند.7
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- بزرگ علوي، پيشين، ص 46
2- همان، صص 47-49
3- كريستين دلائوا، ساواك، ص 19
4- همان، ص 21
5- محمود حكيمي، پيشين، صص 251-252
6- همان، صص 255-256
7- محمد خاتمي، رضاخان در مطبوعات ديروز، صص 69-70

 



معرفي ميرپنج به اردشير جي براي سلطنت در حاشيه اعتراض
«مركز اسناد انقلاب اسلامي» به سريال «پدر خوانده» -5

نوشته: سعيد مهدوي خواه
اما در شناسايي و معرفي رضا ميرپنج به اردشير جي ريپورتر براي صعود به سلطنت ، نيز عوامل مستقيم صهيونيست ها دخالت و فعاليت جدي داشته اند. به جز ميرزا كريم رشتي كه سالها اين قزاق بي سواد را زير نظر داشت و كليه رفتار و سكناتش را بررسي مي كرد ، برخي رهبران فرقه ضاله بهاييت نيز كه از عاملان شبكه جهاني صهيونيسم به حساب مي آيند ، در شناساندن و معرفي رضا خان به اردشير ريپورتر نقش اساسي داشته اند. از جمله اين افراد عين الملك (پدر امير عباس هويدا) است كه رضاخان را براي سلطنت و حكومت مورد نظر امپراتوري جهاني صهيونيسم به اردشير ريپورتر معرفي نمود.
حبيب الله رشيديان از عوامل شناخته شده انگليس در بخشي از خاطرات خود كه در كتاب سوم «تاريخ معاصر ايران» تحت عنوان : «سوابق رضاخان و كودتاي سوم حوت 1299» نقل شده است ، مي گويد:
«...چند سال قبل از كودتا ، من بيشتر روزهاي هفته ، صبح هنگام ، سري به منزل عين الملك كه از متنفذين فرقه بهاييه بود و با وي سوابق دوستي و صحبت داشتم ، مي زدم و مخصوصا از كلنل فريزر ، مخدوم خود ، ماموريت داشتم كه در آنجا حضور يابم و از اشخاصي كه نزد عين الملك ، آمد و شد مي كردند ...اطلاعاتي در اختيار كلنل فريزر قرار دهم. يك روز ...مردي پارسي و هندي بر او وارد شد كه نام آن پارسي هندي ، ارباب اردشير جي بود كه برمن معلوم شد آن مرد زرتشتي هندي با عين الملك ، سوابق دوستي ممتد و صحبت قديمي داشت... در آن روز لحن سخن ارباب اردشير جي با عين الملك ، صورت جدي به خود گرفت ... ارباب اردشير جي گفت : از شما خواهشمندم كه با محفل بهاييان به مشورت بنشينيد و از آنها بخواهيد تا صاحب منصبي بلند قامت و خوش قيافه پيدا كنند و به شما معرفي نمايند و شما آن صاحب منصب را با من آشنا كنيد. اما به دو شرط : اولا اينكه آن صاحب منصب نبايد صاحب منصب ژاندارم باشد و حتما بايد صاحب منصب قزاق باشد. ثانيا شيعه اثني عشري نباشد كه ارباب اردشير جي ، مخصوصا جمله اخير را باز تكرار كرد و براي بار دوم گفت كه آن صاحب منصب نبايد شيعه اثني عشري خالص باشد.پس از آن ملاقات ، عين الملك ، رضاخان را با ارباب اردشير جي آشنا كرد و اردشير وسيله آشنايي رضاخان با فريزر مي شود و فريزر او را به ديگر انگليسي هاي دست اندركار كودتا چون هاوارد ، اسمايس و گاردنر (كنسول انگليس در بوشهر ) معرفي مي نمايد...»(17)
به هرحال رضاخان به اردشير جي ريپورتر معرفي مي شود . تاريخ اين آشنايي دقيقا سال 1917 است ، يعني همان سالي كه اعلاميه بالفور صادر شد و تصميم بر تشكيل دولت اسراييل رسمي و جدي گرديد. احتمالا انتخاب ، آموزش و تربيت فردي براي حكومت جديد ايران بي ارتباط با صدور اعلاميه بالفور نبوده است.
اردشير جي ريپورتر در وصيت نامه و خاطراتش كه تاريخ نوامبر 1931 برخود دارد ولي سالها بعد انتشار يافت ، مي نويسد:
«...در اكتبر سال 1917 بود كه حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا كرد...ملاقات هاي بعدي من با رضاخان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از يكسال بيشتر در قزوين و تهران صورت مي گرفت...به زباني ساده تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسي اجتماعي ايران را برايش تشريح مي كردم...اغلب تا ديرگاهان به صحبت من گوش مي داد...من به تفضيل برايش شرح دادم كه طبقه علماء و آخوندها و ملاها چگونه در گذشته نه چندان دور ، آماده وطن فروشي بودند... »(18)
اردشيرريپورتردربخشي ديگراز خاطراتش در مورد نقش خود در كودتاي 1299 به وضوح توضيح مي دهد:
«...در اين مرحله به دستور وزارت جنگ (وينستون چرچيل) در لندن و نايب السلطنه هند ، همكاري نزديك ژنرال آيرونسايد (فرمانده نيروهاي نظامي انگليس در خاورميانه) و من آغاز گرديد. من براي ... رضاخان ... اعتبار فراواني قائل بودم و سرانجام او را به آيرونسايد معرفي كردم...»(19)
ژنرال آيرونسايد خود در خاطراتش مي نويسد :
«...با رضا گفتگو كردم و ماموريتش را به او تفهيم كردم و با او شرط كردم كه به بريتانيا خيانت نكند...رضا با خوشرويي پذيرفت . من دست او را فشردم و به اسمايس گفتم ، بگذار به تدريج راه بيفتد...»(20)
آيرونسايد همچنين به تعيين روز كودتا اشاره مي كند :
«...گفت و گوهايم با رضا را به نورمن (وزير مختار انگليس در ايران)گفتم و با او ترتيب دادم تا تاريخ روزي را قطعي كند كه ...عمليات كودتا را شروع كنند...»(21)
به اين ترتيب كودتاي سوم اسفند 1299 توسط كانون هاي صهيونيستي طرح ريزي شد ، بوسيله دستگاه سياسي - نظامي بريتانيا عملي گرديد و با نيروي قزاقان به سركردگي رضا ميرپنج به اجرا درآمد تا پايه هاي رژيمي براي اهداف بلند مدت صهيونيسم جهاني ريخته شود.
در زمان محمد رضا پهلوي نيز شبكه هاي وابسته به صهيونيسم بين الملل حرف اول را در تحولات سياسي ايران مي زدند. در راس اين شبكه ها شبكه شاپور ريپورتر ، پسر اردشير ريپورتر و دوست نزديك محمد رضا قرار داشت. نكته قابل تامل اينكه سر شاپور ريپورتر به عنوان سرجاسوس سرويس اطلاعاتي انگليس شناخته مي شد اما با پوشش وابسته مطبوعاتي سفارت آمريكا در تهران حضور پيدا كرد و تا كودتاي 28 مرداد 1332 به طور رسمي ، رييس دارالترجمه سفارت آمريكا و رايزن سياسي اين سفارت بود! (22)
پيتر رايت مامور ارشداينتليجنس سرويس ، در خاطرات افشاگرانه اش ، ضمن بيان ارتباطات شاپور ريپورتر ، او را به عنوان رييس يك شبكه مستقل اطلاعاتي قلمداد كرده كه از لندن توسط لرد ويكتور روچيلد(از متنفذين شبكه جهاني صهيونيسم) هدايت مي شد و لرد روچيلد ، پيوندهاي آن را با نخست وزير بريتانيا و روساي MI6 سازمان مي داد.(23)
كريستوفر مونتاگ وودهاوس ، مسئول عمليات چكمه در MI6 كه در سالهاي 1951 - 1952 در تهران بود و بعدها رييس انستيتوي سلطنتي امور بين المللي ، نماينده مجلس عوام از حزب محافظه كار و رييس موسسه انتشاراتي پنگوئن شد ، در خاطراتش مي نويسد:
«...زينر (مامور MI6 در ايران)همچنين يك پارسي اهل بمبئي را كه همشاگردي شاه بود ، به من معرفي كرد ، اگرچه در آن موقع او آدم مهمي نبود ولي بعدها بواسطه خدماتي كه براي ما انجام داد ، به لقب سر شاپور ريپورتر مفتخر شد...»(24)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
17- محمد رضا آشتياني زاده - تاريخ معاصر ايران ، كتاب سوم :سوابق رضاخان و كودتاي سوم حوت 1299- صفحه 103
18- خاطرات و وصيت نامه سر اردشير ايدلجي ريپورتر - ترجمه شاپور ريپورتر - مركز اسناد موسسه مطالعات تاريخ معاصر
19- همان
20- ژنرال سر ادموند آيرونسايد - راه مرتفعي به حاكميت (خاطرات ژنرال آيرونسايد) - 1920 تا 1922 - گردآوري : لرد آيرونسايد- لندن 1972 - صفحات 161 تا 168
21- سيروس غني - ايران ؛ برآمدن رضاخان ، برافتادن قاجار و نقش انگليس ها -ترجمه : حسن كامشاد - صفحات 3- 182 - انتشارات نيلوفر - تهران - 1377
22- سند بيوگرافيك شاپور ريپورتر در سرويس اطلاعاتي بريتانيا (MI6 )- مركز اسناد مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، سند 1- 32 - 129 الف، صص 47113- 47114.
23- پيتر رايت - شناسايي و شكار جاسوس - صفحه 536 - پيشين
24- سي.ام.وودهاوس- عمليات چكمه - ترجمه فرحناز شكوري - انتشارات نور- تهران-1367

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14