(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


یکشنبه 25 فروردين 1387 - 6 ربيع الثاني 1429 - 13 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189058
 

مادر نگفته بود
پرستار عشق گفت و گو با همسر جانباز شهيد سيف الله محسني
خط مقدم به مناسبت 29 فروردين، روز ارتش ارتش فداي ملت ملت فداي ارتش
خمپاره بزن روشن بشي!
كربلاي 10
به ياد شهيد «محمدحسن فايده»خط را به حضرت زهرا(س) سپرده ام
آبگوشت كبوتر پا پر
ان شاءالله گلوله بخوري!



مادر نگفته بود

سالي گذشت باز نيامد و عيد شد
گيسوي مادر از غم بابا سپيد شد
امروز هم نيامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شديد شد
مادر كنار سفره كمي بغض كرد و گفت
امسال هم بدون تو سالي جديد شد
تير و آذر و اسفند و... خون دل ده سال
تا فاو و فكه رفت ولي نااميد شد
ده سال گريه هاي مرا ديد و بغض كرد
حرفي نزد نگفت چرا ناپديد شد
رنگ پنجره هاي اتاق من ده سال
هم رنگ چشم هاي سياه سعيد شد
¤
بعد از گذشت اين همه دلواپسي و رنج
مادر نگفته بود كه بابا شهيد شد
مريم سقلاطوني

 



پرستار عشق گفت و گو با همسر جانباز شهيد سيف الله محسني

محمد صرفي
دو دهه از پايان جنگ مي گذرد. جنگي كه براي برخي خاطره شده است. براي عده اي نماد و بعضي هم متأسفانه از يادش برده اند، اما هستند كساني كه هنوز پس از سال ها با جنگ زندگي مي كنند. شهيد «سيف الله محسني» يكي از رزمندگاني بود كه با نواخته شدن شيپور جنگ به سوي ميدان نبرد شتافت تا سندي باشد بر جوانمردي نوجوانان اين مرز و بوم.
و جنگ براي سيف الله 26 سال طول كشيد تا بالاخره در سال 1385 به آرزوي خود و مقام «عندربهم يرزقون» نايل آيد.
همسنگر شهيد محسني در 15 سال پاياني اين ايستادگي باشكوه، همسرش بود تا ثابت كند زنان در مجاهدت في سبيل الله كمتر از مردان نيستند.
مي دانم، مي دانم كه جنگ سال ها پيش تمام شده است و همه گرفتارند، يكي گرفتار اقساط خانه، ديگري اجاره خانه، آن يكي مريض است و اين يكي غم نان دارد. چه بخواهي، چه نخواهي گرفتاري به سراغت خواهد آمد، پس چه بهتر كه خود پاپيش بگذاري و گرفتاري ات را انتخاب كني.
خانم «جعفري»- همسر شهيد سيف الله محسني- پيش از آن كه گرفتاري هاي زندگي به سراغش بيايند خود به استقبال آن رفت و گرفتار عشق شد، عشق مردي كه مي دانست هيچ وقت نمي تواند دوشادوشش قدم بزند و كوچه كوتاه زندگي را با چرخ درد طي مي كند.
ساعت از هشت شب گذشته بود كه مصاحبه تمام شد و از روزنامه آمدم بيرون از صبح پشت ميز نشسته بودم و بدنم درد مي كرد. سعي كردم به احساس مردي فكر كنم كه 24 سال از روي صندلي چرخدار به زندگي نگاه كرده بود. حس گنگي بود. چيز زيادي دستگيرم نشد. راستي نظر شما چيست؟
¤ لطفاً از زندگينامه شهيد محسني و نحوه جانبازي ايشان بگوئيد.
- سيف الله در سال 1344 در بهبهان به دنيا آمد كه چند سال بعد به همراه خانواده در شهرستان گچساران ساكن مي شود.
همان روزهاي آغازين جنگ به همراه عمويش- رحيم محسني- خودش را به خرمشهر وآبادان مي رساند و به اين ترتيب وارد جنگ مي شود.
عموي سيف الله كه خيلي هم با همديگر مأنوس بوده اند سال 1360 در فياضيه به شهادت مي رسد.
سيف الله هم يك سال بعد يعني زمستان سال 1361 وقتي براي شناسايي جهت عمليات والفجر مقدماتي رفته بوده، چند گلوله به نقاط مختلف بدنش اصابت كرده و مجروح مي شود.
خودش مي گفت ساعت 10 شب بود كه زخمي شدم و همه امعاء و احشاء بدنم بيرون ريخته بود و تا صبح درد مي كشيدم و خونريزي داشتم تا اين كه صبح، بالاخره بچه ها آمدند و مرا به عقب بردند.
ابتدا او را به اصفهان برده و از آنجا هم به بيمارستان ايرانمهر تهران منتقل مي كنند. دكترها هم مي گويند نخاعت سوخته و ديگر قابل ترميم نيست و از آن زمان ويلچري مي شود.
البته اين تنها يكي از زخم هاي سيف الله بود. طحال او هم از بين رفته بود. كليه چپش را هم مجبور مي شوند بردارند.
مهم ترين مشكل ايشان همين بحث كليه و مثانه بود كه خيلي سنگ ساز شده بود و به شدت اذيتش مي كرد.
¤ شما چطور با ايشان آشنا شديد؟
- سيف الله به خاطر همين مشكلاتي كه داشت هميشه بين گچساران و بيمارستان هاي تهران در رفت و آمد بود. چندين و چند بار هم عملش كرده بودند.
سال 69 دوباره مشكلاتش تشديد مي شود و به بيمارستان ياسر منتقل مي شود. من در اين بيمارستان پرستار بودم و آن زمان هم پرستاري از ايشان به عهده من بود. آنجا بود كه اولين بار او را ديدم.
¤ الان كه به عقب برمي گرديد فكر نمي كنيد از روي احساسات تصميم به ازدواج با ايشان گرفتيد؟
- من آن زمان دانشجو هم بودم و شرايط سيف الله هم كاملاً روشن بود. از طرفي شغل من، يعني پرستاري طوري بود كه به خوبي شرايط را درك مي كردم و مي دانستم دارم چه كار مي كنم. مي دانستم پرستاري از كسي مثل سيف الله با آن همه زخم و درد چه مشكلاتي دارد. يعني اين طور نبود كه ناآگاهانه و ناشناخته دست به انتخاب بزنم.
¤ با وضعيت جسمي خاصي كه ايشان داشت، چه چيزي باعث شد شما دست به اين انتخاب بزنيد؟ انتخاب راهي كه به قول خودتان نسبت به سختي هايش ناآگاه نبوديد.
- از آنجايي كه من در يك خانواده اعتقادي زندگي كرده بودم، بدون شك مسائل اعتقادي نقش پررنگي در اين تصميم گيري داشت.
البته خانواده ام در ابتدا موافق اين موضوع نبودند. برادرم- «مهدي جعفري»- در سال 64 به شهادت رسيده بود و خانواده مي ترسيدند من در زندگي مشترك با سيف الله شكست بخورم و ضربه روحي شديدي به من وارد شود. بالاخره با استدلال آنها را مجاب كردم و ما در سال 1370 ازدواج كرديم.
¤ چه ويژگي خاصي در ايشان ديديد كه شما را جذب كرد؟
- سيف الله روح بزرگي داشت. همين روحيه عجيب مرا مجذوب كرد. مردي كه شايد در طول 24 ساعت فقط يك ساعت درد نداشت. دردهايش آنقدر شديد بود كه طاقت هر كسي را طاق مي كرد اما او در همان يك ساعتي كه آرام بود، سعي مي كرد آن ساعت هاي پردرد را جبران كند. بگويد و بخندد. با تمام درد و رنجي كه داشت، روحيه اش را از دست نمي داد.
با وضعيت خاص ايشان، تنها علاقه و عشق واقعي باعث اين پيوند شد و دليل اين عشق عميق هم، روح بزرگ او بود.
¤ اگر به 17 سال قبل برگرديد، آيا باز هم همين راه را انتخاب مي كنيد؟
- بله. در اين مدت هيچ وقت فكر نكردم اشتباه كرده ام. پشيمان و خسته هم نشدم. تنها ناراحتي من در طول زندگي مشتركمان دردها و رنج هاي جسمي او بود. آن هم از اين جهت كه مي ديدم نمي توانم كاري برايش انجام دهم و اين برايم سخت بود.
¤ مثلاً چه درد و رنج هايي؟
- مهم ترين آنها همين سنگ ساز بودن كليه و مثانه بود. اصلاً مسئله عجيبي بود. من در طول دوران كار در بيمارستان با چنين موردي مواجه نشده ام. دكترها هم هيچوقت نتوانستند دليل اين مسئله را بفهمند.
باورش سخت است اما بعضي اوقات در طول يك روز شش- هفت مرتبه سنگ دفع مي كرد. سنگ هايي كه گاهي اوقات به بزرگي يك لوبيا بود كه حتي باورش براي خودم هم سخت بود.
با جوان هاي شهركمان خيلي رفيق بود. دردهايش كه زياد مي شد داخل محوطه مي رفت. بعضي از جوان هايي كه تجربه درد كليه داشتند همراه بااو در محوطه گريه مي كردند. مي گفتند ما مي دانيم آقا سيف الله چه دردي مي كشد.
¤ كي و چطور به شهادت رسيدند؟
- فروردين سال 85 بود كه پدرشان براثر يك سانحه فوت كرد و اين موضوع خيلي روي سيف الله تأثير گذاشت. دردهاي جسمي اش هم شدت گرفته بود.
تيرماه بود كه رفتيم به زيارت امام رضا(ع). آنجا به من گفت، از آقا بخواه هر طور خودش مي داند، مرا از اين وضعيت رها كند. ديگر برايم سخت شده است.
دهم تير از مشهد برگشتيم. يك هفته بعد، روز شنبه بود كه متوجه شدم تنفسش طبيعي نيست. سريعاً او را به بيمارستان رسانديم اما فايده اي نداشت و ايشان به شهادت رسيد.
¤ چند تا بچه داريد؟
- يك دختر و يك پسر. پسرمان علي 16ساله است و عطيه هم 12 ساله.
¤ رابطه شهيد محسني با شما و بچه ها چطور بود؟
- به شدت آدم عاطفي اي بود. هميشه مي گفت خدا شما را به عوض دردها و رنج هايي كه مي كشم به من داده است. به شعر و ادبيات علاقه داشت و براي من نامه ها و مطالب زيبايي مي نوشت.
¤ با آن همه درد و رنج چطور كنار مي آمد؟
- يك بار به او گفتم، دوست داري خدا پاهايت را بهت برگرداند. او هم گفت، من با خدا معامله كردم و هر طور كه او راضي است.
دوستي داشت به نام «محمود فارسي مدان» كه قبل از او قطع نخاع شده بود. وقتي دوستش نخاعي شده بود از خدا خواسته بود يا شهيد شود يا حداقل مثل دوستش محمود بشود.
¤ با اين فراق چه مي كنيد؟
- رفتن ايشان ضربه بزرگي براي ما بود اما من چندان احساس جدايي نمي كنم. حضورش را حس مي كنم، حتي بعضي وقت ها حس مي كنم صدايش را مي شنوم مثل شب هاي بسياري كه از درد خواب نداشت.
بچه ها هم الحمدلله روحيه خيلي خوبي دارند، مثلاً دخترم مي گويد ما نبايد ناراحت باشيم چون اولاً بابا شهيد شده و مقام شهيد خيلي ارزشمند است و ديگر اين كه از آن همه درد و رنج راحت شد.

 



خط مقدم به مناسبت 29 فروردين، روز ارتش ارتش فداي ملت ملت فداي ارتش

ارتش هر كشوري نماد اقتدار و عظمت آن كشور است و «شجره طيبه» ارتش جمهوري اسلامي ايران نه تنها نمايان گر شكوه و عظمت اين سرزمين و مردمش است بلكه در به ثمر نشستن و تولد دوباره ايران از بطن انقلاب اسلامي نيز نقش برجسته و غيرقابل انكاري داشته است چرا كه برخلاف سران خودفروخته، بدنه ارتش با موج ملت همراه بود (ارتش فداي ملت، ملت فداي ارتش) و همين همراهي تير خلاص را بر پيكر بي جان رژيم پهلوي زد.
پس از پيروزي در حالي كه انقلاب با انواع و اقسام خطرات روبرو بود برخي از دشمنان دانا و عده اي از دوستان نادان آواز انحلال ارتش را سر دادند اما آن پير عارفان و امام عاشقان كه دور دست ها را در جام جهان نما مي ديد، خواب شوم دشمنان را آشفته كرد و در پيامي به همين مناسبت فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحيم
ملت شريف و مبارز ايران وفقهم الله تعالي. با اهداء سلام و سپاس از مجاهدت خستگي ناپذير شما ملت شجاع كه اهداف مقدس اسلام را تا آستانه پيروزي رسانديد و دست خيانتگران داخلي و خارجي را به خواست خداي بزرگ قطع كرديد؛ لازم است به تذكرات زير توجه نماييد:
1- روز چهارشنبه 29 فروردين روز ارتش اعلام مي شود. ارتش محترم در اين روز در شهرستان هاي بزرگ با ساز و برگ به رژه بپردازند و پشتيباني خود را از جمهوري اسلامي و ملت بزرگ ايران و حضور خود را براي فداكاري در راه استقلال و حفظ مرزهاي كشور اعلام نمايند.
2- ملت ايران موظفند از ارتش اسلامي استقبال كنند و احترام برادرانه ا ز آنان بنمايند. اكنون ارتش در خدمت اسلام است و ارتش اسلامي است و ملت شريف لازم است آن را به اين سمت رسماً بشناسند و پشتيباني خود را از آنان اعلام نمايند. اكنون مخالفت با ارتش اسلامي كه حافظ استقلال و نگهبان آن است جايز نيست. ما و شما و ارتش برادرانه بايد براي حفظ امنيت كشورمان كوشش كنيم و به شرارت اشرار و اخلال مفسدين خاتمه دهيم.
3- افراد ارتش موظفند در داخل ارتش حفظ نظم و سلسله مراتب و ضوابط را بكنند. توجه ننمودن به اين مسايل موجب ضعف ارتش اسلامي مي شود و نظام را از هم مي پاشد. سربازان و درجه داران و افسران موظفند با ارتش به طور محبت و برادري رفتار نمايند و از ديكتاتوري كه در رژيم طاغوت بود اجتناب نمايند. ارتش اسلامي بايد با حفظ سلسله مراتب و نظام صحيح اسلامي و اطاعت كامل زيردست از مافوق و رعايت كامل مافوق از زير دست، اداره شود تخلف از اين امر ضد انقلاب است و مورد مواخذه خواهد بود.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
روح الله الموسوي الخميني -28 فروردين 1358
ارتش جمهوري اسلامي ايران در طول حيات خود- اعم از دوران دفاع مقدس و پس از آن- با عملكرد افتخارآميز خود نشان داد، اعتماد روح خدا به اين شجره طيبه بي دليل نبوده است.
مقام معظم رهبري نيز سال گذشته به مناسبت روز ارتش در جمع فرماندهان آن، 29 فروردين را عيد خواندند. ارتشيان سرفراز، عيدتان مبارك باد.
م. عابر

 



خمپاره بزن روشن بشي!

پشت ميز خودم نشسته بودم كه ديدم يكي از همكاران با دقت دارد كتاب جيبي كوچكي را مي خواند. اول فكر كردم دعا مي خواند اما بعد ديدم هرازگاهي هم مي خندد. مگر كسي هم با دعا خواندن مي خندد؟
بالاخره طاقت نياوردم و رفتم پيشش و گفتم: «از اين كتاب دعاهاي خنده دار به ما هم بده!»
او هم گفت، اين كتاب دعا نيست، «خم پاره» است! يك «خم پاره» هم به من داد.اولين «خم پاره» بود. نشريه اي ماهانه «12*8» با 64 صفحه، كه روي جلدش نوشته شده بود: «اولين و تنها نشريه طنز، هنر و ادب پايداري» با عكس يك بسيجي دوچرخه سوار كه درحال خنديدن است.
دست پخت بروبچه هاي قزوين است با تيراژ 40 هزار نسخه، البته قيمتش هم مثل تيراژش بالاست، 300 تومان.
مطالبش براي شماره اول خوب است، البته در طراحي و صفحه آرايي مي توانند سليقه بيشتري به خرج بدهند. دست و پنجه شان درد نكند. اميدواريم خمپاره هاي بعدي قوي تر باشد. اين هم دو تا تركش نقلي از خمپاره. نوش جونتون!
كي تركش خورده؟
در عمليات والفجر 8 فاو يك سري تركش ريز به بدنم خورد. پشت گوش، پشت چشم. از آن سنخ تركش ها كه نه اهميت داشت كه آدم برود جراحي كند، نه دست از سر آدم برمي داشتند.
يكي از آن تركش ها توي لب من رفته بود. نصفش توي گوشت بود و نصفش هم بيرون. موقع غذا خوردن، قاشق به تركش مي خورد و صدا مي داد. بعضي ها تركش هاي جدي خورده بودند. وقتي به آنها مي رسيدم مي گفتم: «آقاجان! مي دوني كي تركش خورده؟ شما نخوردي. اوني خورده كه لب و لوچه اش تركشيه!!» (به نقل از امام جمعه موقت قزوين)
¤ ¤ ¤
از عجب و غرور موميايي شده ايم
مغرور عبادت ريايي شده ايم
بايد كه عقب كشيم از ميدان، چون
در خط گناه، شيميايي شده ايم

 



كربلاي 10

عمليات كربلاي 10 در جبهه شمالي محور سليمانيه- ماووت در تاريخ 25فروردين سال 1366 با رمز مقدس يا صاحب الزمان(عج) ادركني و با هدف پيش روي بسوي سليمانيه از شمال شرق و اتصال جبهه خودي به منطقه تحت نفوذ اتحاديه ميهني ياغسمر انجام شد. اين عمليات كه اولين عمليات گسترده در غرب كشور بعد از انتقال ميدان اصلي جنگ از جنوب به شمال بود. به همت سپاه پاسداران طراحي و اجرا شد. نكته برجسته اين عمليات اجراي همزمان دو تك منظم و نامنظم بود. هماهنگ با تك نيروهاي منظم در جبهه ماووت نيروهاي نامنظم قرارگاه رمضان و اتحاديه ميهني كردستان عراق مستقر ياغسمر (شمال سليمانيه) مي بايست دو قرارگاه دشمن را منهدم مي كردند و منطقه تحت نفوذ اتحاديه ميهني (طالباني ها) را به منطقه اي كه در عمليات منظم را قرارگاه نجف و فرماندهي عمليات نامنظم را قرارگاه رمضان برعهده داشتند. در مراحل اوليه اين عمليات اغلب اهداف مورد نظر تصرف شد. ليكن در ادامه عمليات كه ده شبانه روز به طول انجاميد الحاق بين دو قرارگاه صورت نگرفت و اهداف عمليات ناقص ماند. در اين عمليات فرمانده توپخانه سپاه حسن شفيعي زاده به شهادت رسيد.

 



به ياد شهيد «محمدحسن فايده»خط را به حضرت زهرا(س) سپرده ام

همواره تبسمي محمدي بر چهره داشت و حسن وار همه زندگي اش را با آنهايي كه به نان شب محتاج بودند قسمت مي كرد. از آن آدم هايي بود كه اسم و فاميلش ترجمه رفتار و كردارش بود. به هر طريق مشروعي كه مي شد به ديگران فايده رساند، دريغي نداشت. اسم با مسمايش «محمدحسن فايده» بود، جانشين تيپ جواد الائمه(ع) كه در 24 فروردين سال 1362 در فكه آسماني شد.
¤ ¤ ¤
كارهائي انجام مي داد، كه از ديد خيلي از برادران سپاه پنهان بود، به محرومين سر مي زد و از آنها دلجوئي مي كرد. توفيق پيدا كرديم كه با ايشان سركشي از خانواده هاي در شهر بيرجند برويم، به خانه رسيديم، خانه اي نيمه ويرانه بود. داخل خانه شديم، مرد و زن پيري در اتاق نشسته بودند. انگار كه چند روزي بود، هيچكس به آنها سركشي نكرده بود، پيرمرد، مريض احوال روي زمين دراز كشيده بود، شهيد ماشيني تهيه كرد و پيرمرد را به بيمارستان برد، بعد از معاينه و گرفتن دارو او را به خانه اش برگردانديم. (به نقل از مهدي پيرايش)
¤ ¤ ¤
شهيد فايده كت و شلواري را كه براي مجلس ازدواجش گرفته بوديم، تميز و نو نگه داشته و به بچه هاي سپاه گفته بود: هركدام از شما خواستيد داماد شويد، از همين كت و شلوار من استفاده كنيد. پس از ازدواج ما، كت و شلوار دامادي ايشان وقف بچه هاي سپاه بود. هركدام از بچه ها كه مي خواستند ازدواج كنند مي آمدند و همان كت و شلوار را مي گرفتند و استفاده مي كردند. آن چند نفري كه من بياد دارم. همان كت و شلوار را براي داماديشان پوشيدند، همه آنها به شهادت رسيدند. (به نقل از همسر شهيد)
¤ ¤ ¤
يكسال تابستان به «مزار كوه» رفته بوديم. پس از اين كه ناهار خورديم به اتفاق خواهرم يك ظرف غذا براي خانم هاي دست فروشي كه آنجا بودند برديم و متوجه شديم كه عكس شهيد فايده را آنجا زده اند بعد خواهرم گفت: اين نوه شماست كه شهيد شده است؟ خانم در جواب گفت: نه من كه نوه ندارم. اين آقا هميشه به ما سر مي زد و براي ما خوراك و پوشاك مي آورد. مدتي بود كه از او خبر نداشتيم تا اين كه بچه ها آمدند و گفتند: كسي كه به شما كمك مي كرد، شهيد شده است. به آنها گفتم: پس يك عكس از او بياوريد كه صبح ها او را زيارت كنم. (به نقل از همسر شهيد)
¤ ¤ ¤
در اردوگاهي نزديك بستان بوديم و هنوز مشخص نبود به كدام موقعيت اعزام خواهيم شد. چند شبانه روز آنجا بوديم. هر شب كه از خواب بيدار مي شدم مي ديدم محمدحسن در تاريكي شب رفته و سنگر خالي پيدا كرده است. نماز يا قرآن مي خواند يا سرش را بر سجده گذاشته و صداي الغوث الغوثش بلند است. سجده هايش 20 دقيقه تا نيم ساعت طول مي كشيد. (به نقل از غلامحسين اصغري)
¤ ¤ ¤
دشمن پاتك سنگيني كرد حدود 150 دستگاه تانك در بيابان روبروي ما بود، امكانات ما نسبت به دشمن واقعاً قابل مقايسه نبود، ساعت حدود 9.30 صبح زود نيروهاي تحت امر من اعلام كردند كه: آرپيجي تمام شده است. من به شهيد فايده گفتم: آقاي فايده در جريان باشيد كه گلوله هاي آر پي جي برادرانمان هم تقريباً تمام شده، اگر اصلاح مي دانيد به عقبه اعلام كنيد كه ما را كمك كنند، ايشان حرف جالبي زد گفت: آقا! اين خط را از زماني كه من آمده ام به ائمه اطهار سپرده ام، خدا گواه است كه اگر خط سقوط كند، روز قيامت سر راه فاطمه زهرا(س) را مي گيرم. اندكي نگذشته بود كه يك ماشين گلوله آرپي جي به خط رسيد. (به نقل ازغلامحسين اصغري)
¤ ¤ ¤
شب آخري كه پيش خانواده اش بود از تمام اقوام و نزديكانش دعوت كرد تا كنار هم باشند. گويا مي خواست بفهماند كه: اين سفر، سفر آخر است! او با شهادت معامله اي كرده و اهل دنيا نيست. لذا بسيار سرحال و بانشاط بود. بنده توفيق پيدا كردم كه در آن مراسم باشم و تعدادي عكس بگيرم يادم هست اولين عكسي كه مي خواستم بگيرم، او به طرف اتاق رفت همه فكر كرديم كه او رفته سروصورت خود را شانه اي بزند و مرتب كند. ولي اين طور نبود، از داخل اتاق با عكسي از امام بيرون آمد و آن را روي سينه اش گرفت و گفت: حالا عكس بگير. آن عكس روز تشييع جنازه جلوي تابوتش نصب شد. (به نقل از حسن طيبي نژاد)
تهيه و تنظيم: فهيمه فايده (فرزند شهيد محمدحسن فايده)

 



آبگوشت كبوتر پا پر

كبوتر سفيد پا پر كه آمد و روي سنگر نشست. دارعلي دلش لك زد براي آبگوشت كبوتر. موسي نهيب زد و شهر اشغال شده پشت سر دشمن را نشان داد.
- از اون جا فرار كرده، دستيه!
- مي دونم، همشهري خودمه!
موسي زير آتش شديد دشمن با مهارت كبوتر را گرفت. شاه كتش را با بند ريسمان بست. بعد رفت و از سنگر تداركات، آبليمو گرفت و برگشت. آبليمو را داخل آب ريخت و جلو كبوتر گذاشت! دارعلي گفت:
- چرا آبليمو بهش مي دي؟
- سبليش رو چرب مي كنم.
خنديد و ادامه داد:
- نمك گيرش مي كنم.
يك هفته كه گذشت، كبوتر نمك گير شد! شاه كتش را باز كرد و پروازش داد. كبوتر زير آتش دو طرف جنگ، توي آسمان پشتك و معلق مي زد. گاهي هم خودش را روي سر شهر اشغال شده مي رساند و خسته باز مي گشت و روي سنگر مي نشست و بغ بغو مي كرد. دارعلي مي خنديد و سر به سر موسي مي گذاشت:
- كفتر باز بودي و ما نمي دونستيم؟
چند مدتي تلفات داخل خط زياد شده بود. دشمن داخل جبهه رادار رازيت فرانسوي آورده بود و دقيق آتش مي ريخت روي خاكريز و اطراف. نيروهاي گردان زير فشار آتش بودند تا روزي كه موسي چند حلب آهن سبك آورد و به پاي كبوتر بست و پروازش داد. انگار موسي پي پرده بود كه هر چه سقف پرواز با پر بيشتر شود، زخمي و تلفات هم پائين تر مي آيد. دشمن هم متوجه شد و دست به كار شد. هرگاه كبوتر به آسمان مي رفت، باراني از تير و تركش طرفش مي رفت.
زمان تعويض گردان تازه نفس، پا پر وسط آسمان پشتك و معلق مي زد و رادارهاي رازيت دشمن هم قاطي كرده بودند. درست زماني كه نيروهاي تازه نفس رسيدند پشت خاكريز و مستقر شدند، خمپاره زماني بالاي سر پا پر تركيد و كبوتر انگار تكه سنگي سقوط كرد بين دو خاكريز. بعد هم باراني از گلوله هاي سنگين بود كه روي خاكريز فرو ريخت.
آتش كه سبك شد، دارعلي ياد موسي افتاد. از زمان سقوط پا پر او را نديده بود. خودش را كه به سنگر موسي رساند، سنگر را خالي ديد.
اكبر صحرايي

 



ان شاءالله گلوله بخوري!

خاطره زير را آقاي «نقي رحماني» از فريدونكنار مازندران فرستاده است. خاطره اي به نقل از مرحوم حاجيه خانم «بتول موسي پور» مادر شهيدان داود، محمدتقي و علي رضا رضايي. فقط اي كاش عكسي هم از اين مادر شهيد و يادگاران جاويدش مي فرستاد تا در كنار خاطره چاپ مي كرديم.
محمدتقي از كودكي خيلي شلوغ و پر سر و صدا بود، طوري كه اگر يك روز در منزل نبود، خيال مي كرديم همه اهل خانه لال شده اند!
بعضي وقت ها كه خيلي شلوغ كاري مي كرد و حوصله مرا سر مي برد شروع به آه و ناله مي كردم. يكي از همين روزها گفتم؛ محمدتقي، ان شاءالله گلوله بخوري!!
محمدتقي در حالي كه مي خنديد، نزديك آمد و مرا بوسيد و گفت: مادر جان. اين كه من گلوله بخورم نفرين نيست، بلكه دعايي است كه در حق من كردي.
¤ ¤ ¤
با شهادت برادرش داود، محمدتقي، حال و هوايش به كلي عوض شد. يك روز به خواهرش گفت: خواهرم، شهيد بعدي خانواده من هستم. مي داني چرا؟! خواهرش خيال مي كرد كه او باز هم دارد شوخي مي كند. طوري گفت: چرا كه بيشتر شبيه به طنز بود. ولي محمدتقي در ادامه گفت: «خواب ديدم مرا به سمت باغ سرسبزي كه پراز ميوه بود، هدايت مي كردند. وقتي به نزديكي باغ رسيدم داود آمد و دستم را گرفت و گفت: خوش آمدي و با هم داخل باغ شديم و من از خوشحالي مشغول چيدن ميوه ها از درخت و خوردن آن شدم.» خواهرش هم بدون اطلاع او خواب را براي من تعريف كرد و من هم گفتم خدا يا راضي ام به رضاي تو.
اندكي بعد محمدتقي به داود و بعد از اوهم علي رضا- پسر ديگرم- به آن دو پيوست.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14