(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


سه شنبه 20 فروردين 1387 - اول ربيع الثانی 1429 - 8 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189054
 

در مسير آويني
دلنوشته اي براي شهيد سعيد، سيد مرتضي آويني هميشه استاد
آخرين سفر سيد مرتضي آويني به روايت يك شاهد عكس حجله اي
در مسير آويني



در مسير آويني

نشستي با اصغر بختياري و مرتضي شعباني
15 سال از عروج سيد شهيدان اهل قلم، سيدمرتضي آويني مي گذرد و در گذران اين روزها و سال ها اميدوار به ادامه مسيري بوده و هستيم كه او با خون خود ترسيم كرد. 15 سال مي گذرد و اميدوار به چشم هايي هستيم كه مانند او از دوربين به دنيا نگاه كنند.
با اصرار درمقابل حياي دوستان آويني توانستيم نشستي داشته باشيم با اصغر بختياري و مرتضي شعباني كه تا آخرين لحظات حضور شهيد آويني در اين دنيا همراه او بودند. گفت وگويي درباره سينماي مستند ايران و مسيري كه شهيد آويني درآن گام برداشت.
اصغر بختياري 21 سال است كه در مجموعه روايت فتح مشغول فعاليت است. او به عنوان دستيار فيلمبردار كارش را از سال 66 آغاز كرد و پس از پايان جنگ و وقفه اي چندساله به عنوان مدير توليد همراه شهيد آويني بود و امروز به عنوان كارگردان، مستندسازي مي كند.
مرتضي شعباني قبل از اينكه به مجموعه روايت فتح بپيوندد عكاسي مي كرده و اواخر سال 65 با عنوان دستيار فيلمبردار وارد مجموعه روايت فتح شده و پس از جنگ همراه شهيد آويني به عنوان فيلمبردار حضور داشته است. مجموعه هايي چون حمزه، زيتون تلخ، زاحيه و... ازجمله مستندات او درمقام كارگرداني است.
پس از انقلاب، سينماي ايران و به ويژه سينماي مستند شامل تحولات بزرگي مخصوصا در محتوا شده است. اين تحولات تا حد زيادي مديون كارها و انديشه هاي شهيد آويني است. آويني پايه گذاري هاي خوبي در عرصه مستند و تئوري پردازي سينما و هنر داشته است كه بخشي از آن روشن است و بخشي از آن تا حدودي تاريك است و يا توجهي به آن نمي شود. مي خواهيم از نگاه شما كه همراه او بوده ايد مسير آويني در عرصه سينما را بيشتر بشناسيم. شما چه برداشتي داريد؟
مهم ترين مسئله، اداي تكليف بوده. پس از انقلاب آقا مرتضي اولين كسي بود كه به مباني نظري سينما و هنر پرداختند اما آقا مرتضي در هر زماني براساس تكليف همان زمان عمل مي كرد. اين شاخصه خيلي مهم است كه آدم تمام زندگي اش را تعطيل كند و براي رسيدن به هدف و آرمان خودش به تكليف عمل كند و چنين دستاوردي داشته باشد. خودش هم مي گفت كه من كار را از جهاد سازندگي شروع كردم، مثل بقيه مردم رفتم براي بيل زدن، براي درو كردن گندم و وقتي اين همه كارهاي مردم را ديدم گفتم كه اينها بايد ثبت و به ديگران نشان داده شود. درحقيقت آغاز كار و راه آويني از جايي بوده كه نشان مي دهد صددرصد از روي اداي تكليف بوده است. به نظر من هدف آويني فيلمسازي نبوده. اگر مي شد با چاپ كتاب يا هر كار ديگري به تكليف عمل كرد، آويني همان كار را مي كرد.
يك سؤال هست كه خيلي ها مي پرسند؛ اينكه چرا ايشان فكه را انتخاب كردند، چرا ايام نوروز؟ عقل مادي مي گويد كه اين روزها وقت تفريح است و بايد كمي به خودمان برسيم ولي سيدمرتضي آويني احساس مي كرد كه تكليفي را بايد انجام بدهد و دو سفر در همان روزها به فكه مي كند. چرا آويني زماني كه جنگ تمام شده و درحالي كه مي تواند راحت زندگي كند مي آيد فكه؟
ايشان نگاه مي كند به اينكه در فكه اتفاقي افتاده و او بايد اين پيام را برساند. اين كارها خيلي راحت نبود، آمدن و رفتن در آن مكان براي ما و مخصوصا براي خود سيدمرتضي كه مشغله هاي زيادي مثل سردبيري مجله سوره و... را به عهده داشت خيلي سخت بود اما در آن روزها مي آمد در آن مكان ها و دنبال چيزي مي گشت كه...
مسيري كه شهيد آويني براساس تكليف به وجود آورد و در آن حركت كرد و براي ديگران به جا گذاشت، باعث شد حركت هايي شكل بگيرد؛ هم در عرصه توليدات سينمايي مستند و هم حركت هايي مانند جايزه شهيد آويني كه در عرصه سينماي مستند آغاز شد اما سؤال اينجاست كه آيا كسي مي داند اين كارها دقيقا براي چي انجام مي شود؟ آيا مي دانيم به چه چيزي و براي چه جايزه مي دهيم؟ آيا نگاه آويني تبيين شده است كه براساس آن حركت هايي را انجام بدهيم، فيلم بسازيم به نام او و براساس نگاه او؟
ببينيد ابزاري نگاه كردن به آويني اصلا درست نيست؛ اينكه به نام آويني آويزان بشويم و كار خودمان را انجام بدهيم درست نيست. هر كس هر حرفي دارد حرف خودش را بزند، هر كاري مي خواهد انجام دهد، بنويسد، فيلم بسازد و... بدون اينكه آويني و فكرش را بشناسد به نام آويني كار نكند.
شما فيلم هاي مستند چند ساله اخير را ديده ايد؟
من مدتي است كه با اين مقوله قهر كرده ام.
چرا؟ مگر با گذشته تفاوتي كرده، مگر اتفاقي افتاده؟
ببينيد اين موضوع مثل اين مي ماند كه من يك ليوان آب مي خواهم و به من يك ليوان كريستال خيلي قشنگ مي دهند كه آب توي ليوان نيست. اين ليوان دردي از من دوا نمي كند چون آب ندارد. مسئله اينجاست كه در اين چند ساله فيلم هاي مستند با فرم خوب و قشنگ زياد توليد شده اما از محتوا خبري نيست.
در اين عرصه دقيقاً چه اتفاقي افتاده است كه ليوان زيباي خالي از آب تحويلمان مي دهند؟ بعد از آويني چه اتفاقي در اين عرصه افتاده؟
مسئله اينجاست كه وقتي با عقل معاش نگاه مي كنيم و دچار اين روزگار مي شويم در اين عرصه فيلمسازي بعضي ها داخل پنجره و چارچوبي قرار مي گيريم كه جشنواره هاي خارجي تعريف كرده اند. كسي كه دارد فيلم مستند و كوتاه مي سازد اگر با عقل معاش نگاه كند بالاخره نگاه مي كند كه چي بسازد تا جايزه بگيرد و تحويلش بگيرند.
اما آويني كه فيلم نمي ساخت تا برايش كف بزنند و جايزه بدهند. البته امروز آدم هايي هستند كه نه براي جشنواره و نه براي كف زدن فيلم مي سازند بلكه براي دغدغه هاي خودشان فيلم مي سازند.
اما به طور كلي سينماي مستند انقلاب اسلامي كه برآمده از بطن مردم و انقلاب باشد هنوز كاملا شكل نگرفته كه آويني اين كار داشت انجام مي داد و تا حدودي هم به مباني نظري آن پرداخت اما پس از آويني احساس مي شود از آن مسير دور مي شويم و به سمت ديگري حركت مي كنيم. به نظر شما كه خودتان در عرصه ساخت مستند فعال هستيد كجاي كاريم و چرا داريم فاصله مي گيريم؟
در جريان مستندسازي كشور، مستند ارزشي لطمه زيادي خورده است. بخشي از آن از ناحيه فيلمسازان و بخشي مربوط به دست اندركاران و سياست گذاران بوده و اين به خاطر ضعفي است كه در اين بخش داريم. صدا و سيما به فيلم هايي تن مي دهد به فيلم هاي نازلي كه درباره دفاع مقدس و انقلاب اسلامي ساخته شده و از ضعف تكنيكي شديدي رنج مي برد كه باعث مي شود مستندسازان ديگر دلزده شوند و كساني كه در عرصه مستندسازي دفاع مقدس كار مي كنند به نوعي سرخورده شده اند. اين مربوط مي شود به خود ما كه آمده ايم يك گزارش ساده يا يك مصاحبه را محور قرار داديم و به نام مستند به صدا و سيما ارائه مي كنيم كه مخاطب نتوانسته هيچ ارتباطي با آن برقرار كند.
از جهتي براي بعضي از آدم ها موضوع دفاع مقدس يك پله ترقي شده است و با پرداختن به موضوع دفاع مقدس بعضي ها خودشان را به عنوان كارگردان تثبيت مي كنند و بعد دنبال كار خودشان مي روند.
در خرمشهر همراه آقا مرتضي مشغول ساختن فيلم شهري در آسمان بوديم. ما در آنجا نه بازيگر مي خواستيم و نه مثل فيلم هاي داستاني نياز به دكور چنداني داشتيم. فقط مي خواستيم با يكسري از آدم ها مصاحبه كنيم اما كسي حاضر نمي شد صحبت كند و چند روز در خرمشهر نتوانستيم كاري بكنيم. من به آقا مرتضي گفتم كه برويم ديگه، خسته شديم، اينها نمي خواهند مصاحبه كنند. شهيد آويني يك جمله به من گفت كه من دارم به تكليفم عمل مي كنم و بعد گفت كه اگر در كل دنيا يك مادر شهيد من را دعا كند براي من بس است. من باز برمي گردم به اينكه آويني براي كف زدن فيلم نمي ساخت. اعتقاد داشت كه اگر امروز آن اعتقاد وجود داشت خيلي مسائل حل مي شد.
به نظر شما اگر امروز آويني بود از دريچه دوربينش به چه چيزي نگاه مي كرد، امروز چه فيلمي مي ساخت؟
وقتي جنگ تمام مي شود آويني به سراغ ساخت فيلم سراب مي رود، بعد براي فلسطين مي سازد، بعد در رابطه با شيعيان پاكستان و بوسني و... آويني نگاه مي كرد به مسائل روز و درباره همان فيلم مي ساخت. الآن هم نمي دانم و نمي توانم دقيقاً بگويم امروز چه فيلمي مي ساخت. شايد درباره انرژي هسته اي، عراق و يا مسائل ديگر امروز فيلم مي ساخت.
امروز مي بينيم كه با وجود گذشت پنج سال از اشغال عراق هنوز مستند قابل توجهي در كشور ساخته نشده است و اگر آويني بود شايد فيلمي در اين رابطه مي ساخت.
حال اگر بخواهيم سينماي مستند ايران را طراحي و براي آن برنامه ريزي كنيم، اگر بخواهيم براساس مباني شهيد آويني و نظرات او و منش و روش او براي سينماي مستند كاري انجام دهيم، چه كار بايد بكنيم، چه مباني اي را بگذاريم جلوي چشممان!
آنها متولي اين امور هستند خودشان خوب مي دانند كه چه كار بايد بكنند. نيازي نيست كه من بگويم. آدم ها خوب مي شناسند و مسيري را كه مي روند خوب مي دانند چه راه و روشي است. حالا چون من همراه شهيد آويني بودم نيازي نيست كه من بيايم چند نكته را بگويم.
از جهتي ديگر ما جنگي را پشت سرگذاشتيم كه الگوهاي مفيد و بزرگي به ما داد. جواناني با سن كم آمدند و شدند فرمانده لشكر و جنگ را دگرگون كردند اما امروز از اين الگو استفاده نمي كنيم. اگر امروز جواني مثل شهيد زين الدين و يا بالاتر از او بيايد و بخواهد كاري بكند هيچ وقت نمي تواند پله هاي ترقي را طي كند. به خاطر ساختاري كه ما امروز داريم يك جوان علاقه مند اگر ايده هاي خوبي هم داشته باشد، اگر دغدغه هم داشته باشد نمي تواند كاري انجام دهد.

 



دلنوشته اي براي شهيد سعيد، سيد مرتضي آويني هميشه استاد

محسن حدادي
«عقل به ماندن مي خواند و عشق به رفتن... و اين هر دو را خداوند آفريده است تا وجود انسان در آوارگي ميان عقل و عشق، معنا شود. رنج، مفتاح الخزائن غيب است و نه عجب اگر راه حق محفوف در بلايا و دشواري هاست. سر مبارك امام عشق بر بالاي ني، رمزي است بين خدا و عشاق... يعني اين است بهاي ديدار...»
¤¤¤
نمي دانيم «شهادت» چه رازي دارد كه اگرچه فقدان است و فقدان هم غمبار، اما اين كوچ متفاوت با خود التيام و رضايتي دارد كه بي قراري دل را با قافيه ها ي قرار همراه مي كند؛ شهادت مي شود زخم و مرهم توأمان. همين تلخ و شيرين شهادت است كه انسانهايي را براي هميشه ماندگار مي كند، راز و رمز كشف ناشده اي كه با گذشت سالها و قرن ها از غيبت خاكي برخي انسانها، زمان و مكان را در تسخير آن قهقهه مستانه درمي آورد. و سيدمرتضي چنين سروسري با خداي خود داشت كه «شهادت» را پس از عمري جهاد از پشت چشمي دوربين مسلح اش هديه گرفت... دوربيني كه هيچ گاه اخلاص و ايمانش را در كوله روزمرگي جانگذاشت.
و مردي از جنس تفكر و تهذب كه در حركت بر مدار دانايي و فرزانگي آنچنان پيش رفت كه خود صاحب سبك شد؛ آن هم در برهوتي كه «تقليد همه جانبه» عيار حرفه اي و آماتور را مشخص مي كرد و چه خوش درخشيد كه قلمش، رنگ شاخص و ميزان به خود گرفت و هنرش عطر تعهد.
او كه سالها هنر فكر و قلم و تصوير را با ظفر تحقيق و تعميق و سفر به جغرافياي صعود و سلوك آب داده بود و با حركت از گذرگاه خيال و وهم به منزل معقول و ملكوت رسيده بود، لفافه هنر را براي نمايش جلوه محبوب برگزيد تا معياري شود براي سنجش هنر متعهد، ستاره اي شود براي روشني جاده وصال آن هم از پشت خاكريزهاي خاكي پر كشيدن در هنگامه اي كه خبري از طعم گس باروت تجاوز و حلاوت مقدس دفاع زير بارش منورهاي كهكشان شهادت نبود.
از چشمه جوشان عاشورا سيراب شده بود و گوش جان به هاتف عقل و منادي غيب سپرده بود تا از پشت ابرهاي حجاب و وراي ظلمت ناپيداي خاك، بال در بال فرشتگان، باديه نشينان تشنه معرفت را جرعه نوش كند.
تخريب چي ميدان هاي مين شهوت و شهرت به مدد منورهاي نوراني قرآن و آيه هاي پرتپش نهج البلاغه مسير را چنان شناسايي كرده بود كه آهنگ طربناك جهاد از دل نغمه جان افزاي «فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» در ثانيه ثانيه سكانس هاي مبارزه اش در جبهه فرهنگي انقلاب به گوش مي رسيد.
حالا ديگر چنين فردي نيازي به هنر كاذب تصوير و صدا ندارد كه صدايش مي شود نغمه داوود و آرامش دلهاي خسته و شكسته از جنگ بازگشته و لالايي چشم هاي باران خورده جوانان جبهه نديده... و تصويرش هم مي شود ناب ترين لحظه هاي حماسه و عرفان يك ملت از خواب برخاسته و به نداي «هل من ناصر...» پاسخ داده.
آه كه بايد با حسرت نام او را بر لب جاري كنيم كه سياره رنج سالها بايد چشم انتظار باشد تا شايد كسي شبيه او را از دل نفس مسيحيايي ابراهيم زمان و انقلابش متولد كند... حالا شايد با گذشت اين سالهاي فراق، بيشتر جاي خالي روايت فتح با آن راوي هميشه استادش حس شود، روايتي كه بناي مستند دفاع مقدس را با هندسه اصيل اسلامي- ايراني بنياد نهاد؛ حالا كه ده ها نهاد و سازمان و ارگان «مسئوليت» حفظ و نشر دفاع مقدس را دارند... و باز هم سؤالي بي پاسخ كه چرا با وجود تأكيدات مكرر حكيم فرزانه انقلاب مبني بر ادامه حيات «روايت فتح» ديگر خبري از آن پنجشنبه هاي عاشقي نيست، گويا دوستان مدتي است دلشان طوفاني نمي شود تا لنگر تسكين آن را در اعماق هميشه زنده آرشيو توليدات سيد بياندازند؛ سيد هميشه استاد... «پندار ما اين است كه ما مانده ايم و شهدا رفته اند، حقيقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...»

 



آخرين سفر سيد مرتضي آويني به روايت يك شاهد عكس حجله اي

ساعت 10 صبح روز سه شنبه 1372.1.18 جمع شديم توي روايت فتح، به همراه پرويز و يوسف وسايل را آماده كرديم و چيديم داخل ماشين، بچه ها يكي يكي سرمي رسيدند.
احمد كوچكي، محمد جوانبخت، احمد شفيعي ها، آقا حشمت و بالاخره سعيد قاسمي. سعيد يكي را با خودش آورده بود كه قبلا نديده بوديمش، برعكس خود سعيد، خيلي خجالتي بود، سعيد رو كرد به ما و گفت: بچه ها! آقا سعيد يزدان پرست از هم كلاسي هاي دانشگاه و از قديمي هاي كردستان. بعد دو گروه شديم،گروه اول بعد از ناهار، سوار بر دو تا ماشين شدند و حركت كردند، ما هم بايد با پرواز ساعت ده و نيم شب خودمان را به اهواز مي رسانديم. قرارمان با گروه اول قبل از ظهر روز بعد سه راهي كرخه بود. عقربه ساعت فرودگاه مهرآباد، نه شب را نشان مي داد. همه آمده بودند بجز يوسف صابري كه منتظرش بوديم. آقا مرتضي با اصغر بختياري با هم صحبت مي كردند. هرازگاهي آقا مرتضي براي بچه هايي كه از كنارش رد مي شدند شكلك درمي آورد و گاه لپ بعضي از بچه ها را مي كشيد و مي خنديد. يوسف كه رسيد همگي سوار هواپيما شديم. آقا مرتضي و قاسم روي صندلي جلويي ما كنار هم نشستند قبل از اينكه سر مهمان دار بخواهد حرف هاي تكراري اش را بگويد، آقا مرتضي سرش را از لاي صندلي چرخاند و رو به ما گفت: نازنازي ها سلام و شروع كرد به خنديدن؛ درست مثل بچه ها. نيمه شب بود كه رسيديم اهواز، شب را در مهمان سراي استانداري اهواز خوابيديم.
صبح يك پاترول از استانداري گرفتيم كه به انديمشك برويم، نزديكي شوش دانيال كه رسيديم نمي دانم آقا مرتضي بود يا قاسم، كه گفت بريم زيارت دانيال نبي «ع». از زيارت كه برگشتيم اصغر
دست و دل بازي كرد و براي بچه ها سيب و پرتقال خريد، آقا مرتضي هم يك چفيه خريد، از آن چفيه هاي مشكي فلسطيني، چقدر سر به سرش گذاشتيم و شوخي كرديم. ساعت يازده رسيديم سه راهي كرخه، كمي جلوتر از سه راهي، هر دو ماشين كه روز قبل راه افتاده بودند با درهاي باز زير درختهاي اكاليپتوس پارك شده بودند. سعيد و يكي دو تا ديگه از بچه ها روي صندلي ها خوابيده بودند بقيه هم كه مثل لشكر شكست خورده زير سايه درخت ها دراز كشيده بودند با سر و صداي ما از خواب پريدند. همديگر را بغل كرديم. انگار سالهاست كه هم ديگر را نديده بوديم. اصغر همه را به كيك و نوشابه دعوت كرد، راه زيادي در پيش داشتيم؛ به سمت فكه حركت كرديم. توي افق ابرهاي تيره و سياه آسمان و زمين را به هم دوخته بودند، برق هاي پي در پي، صداي غرش رعد. بوي خوش و معطر گلهاي بهاري، بوي خاك باران خورده، صداي پرنده هايي كه آرام و قرار نداشتند موقعيتي استثنايي به وجود آورده بود. هرچه به فكه نزديكتر مي شديم چاله چوله هاي جاده هم بيشتر مي شد. آرام آرام آسفالت ته كشيده مي شد. از زير طاق نصرتي كه رنگين كمان كشيده بود عبور كرديم، به موقعيت برغازه رسيديم. بيست كيلومتري فكه، برغازه محل استراحت و اقامتگاه شبانه مان بود. بر اثر بارندگي، كف يكي دوتا از سنگرها آب جمع شده بود، قاسم چكمه پلاستيكي پوشيد تا آب سنگرها را تخليه كند، ما هم خجالت كشيديم رفتيم كمكش.
استراحت كوتاهي كرديم و حركت به سمت فكه. نمي دانم چقدر از ظهر گذشته بود كه رسيديم فكه ، منطقه عملياتي والفجر مقدماتي، همان كانال معروف گردان كميل، كمتر از دو ساعت تا غروب آفتاب مانده بود، خيلي وقت نداشتيم بايد زودتر كار را شروع مي كرديم، آقا مرتضي اشاره كرد دوربين را آماده كنيم. سعيد قاسمي رفت داخل كانال، روي شني تانكي كه در عمليات از كار افتاده بود، ايستاد و شروع كرد به صحبت از طولاني بودن مسير، خستگي بچه ها، لو رفتن عمليات، آماده بودن عراقي ها، قطع شدن ارتباط بچه هاي داخل كانال با عقبه.
مي گفت: بچه ها سه روز توي اين كانال محاصره بودند، جنگيدند و مقاومت كردند، آب و غذايشان تمام شده بود روز آخر مهمات هم نداشتند، اما عراقي ها جرات نمي كردند نزديك شوند. سعيد از آخرين مكالمات بي سيمي حاج همت و بچه ها مي گفت. بچه ها وصيت نامه هايشان را پشت بي سيم براي حاج همت مي خواندند، حاجي سلام ما را به امام برسان، به امام بگو ما مقاومت كرديم، بگو ما تا آخر ايستاديم، صداي هق هق گريه آقا مرتضي و پرويز از پشت سر مي آمد، بقيه بچه ها سرشان را پايين انداخته بودند براي اينكه صدايشان در نيايد لب شان را گاز مي گرفتند.
آقا مرتضي برگشت سمت قاسم، قاسم از اينجا چي يادت مي ياد؟ قاسم رفت توي كانال، ما هم به دنبالش به زحمت از ميان سيم هاي خاردار حلقوي گذشتيم قبل از اينكه به مين هاي گوجه اي و واكسي برسيم قاسم برگشت سمت دوربين گفت: روز سوم بود كه بچه ها داخل اين كانال محاصره بودند، ما عمليات كرديم، همراه چند تا ديگه خودمان را رسانديم داخل كانال، كسي را زنده و سالم پيدا نكرديم، داشتيم برمي گشتيم عقب دستي پام رو گرفت، اشاره كرد سرم روبردم نزديك صورت تركش خورده اش، با صداي ضعيفي گفت: آب، آب، كمي بهش آب دادم، با همان صداي ضعيف گفت: به امام سلام برسون بگو تا آخرين فشنگ جنگيديم. آقا مرتضي چند متر آن طرف تر نشسته بود به يه جايي كه معلوم نبود كجاست خيره شده بود، يواش يواش داشتيم از كانال خارج مي شديم يادم نيست اول چه كسي شروع كرد خيلي زود همه هم نوايي كردند. كجاييد اي شهيدان خدايي بلاجويان دشت كربلايي. مي خواندند و گريه مي كردند. آقا مرتضي به اصغر گفت: يادت باشه فردا اين شعر را بخوانيم و ضبط اش كنيم. الان هم زودتر بريم مي خواهم برنامه ششم شهري در آسمان را ببينم. برگشت از من سئوال كرد، برنامه ششم را ديدي؟ بله ديدم. بانريشن (گفتارمتن) ديدي يا بدون نريشن؟ بدون نريشن. نه بايد با نريشن ببيني يه چيزه ديگه است. موقع برگشت اصغر رانندگي مي كرد آقا مرتضي هم كنارش نشسته بود، من و قاسم با دوتا ديگه از بچه ها عقب نشسته بوديم آقا مرتضي خيلي خوشحال و سرحال بود، تو مسير برگشت گفتيم و خنديديم نفهميديم كي رسيديم، برنامه رو نديديم چون يك ساعت زودتر پخش شده بود.
هوا هنوز تاريك بود كه اصغر گفت حركت مي كنيم صبحانه را تو ماشين مي خوريم، من و آقا مرتضي جلو نشسته بوديم يوسف و پرويز و قاسم هم عقب نشسته بودند و مشغول خوردن صبحانه، اصغر هم رانندگي مي كرد، آقا مرتضي براش لقمه مي گرفت. خورشيد تازه طلوع كرده بود كه رسيديم پاسگاه رشيديه. ماشين ها را نزديك پاسگاه پارك كرديم، يوسف سه پايه را برداشت دو تا باطري با سه تا نوار هم داخل يك كيسه پلاستيكي گذاشتيم داديم دست سعيد يزدان پرست. پرويز تيپ را و من هم دوربين فيلم برداري و عكاسي را. اصغر هم دوربين عكاسي شخصي اش را برداشته بود، به سمت جايي كه به قتلگاه معروف شده بود براه افتاديم درست يك سال قبل هم قاسم و سعيد با هفت هشت نفر از دوستانشان كه در عمليات شركت داشتن آمده بودند به همين محل قاسم يك دوربين بتاماكس قراضه تهيه كرده بود، اصغر هم فيلم بردارشان بوده آمده بودند جنازه شهيد راحت را پيدا كنند، شهيد محمد راحت از بچه هاي اطلاعات عمليات بوده تو عمليات نزديك پاسگاه رشيديه به شهادت رسيده بوده كه بعد از عقب نشيني جنازه اش جامانده بوده. بچه ها پارسال همين مسير را آمده بودند تا گودال بزرگ كه بعداً به قتلگاه معروف شد بچه هايي را كه زمان عمليات مجروح مي شدند داخل اين گودال مي گذاشتند تا از تيررس دشمن در امان باشند، تعداد مجروحيني كه داخل گودال معروف به قتلگاه از شدت جراحات و تشنگي همگي در كنار هم به شهادت رسيده بودند به 120 تن مي رسيد، آقا مرتضي مي خواست قتلگاه را روايت كند. حركت كرديم به اول ميدان مين رسيديم آقا مرتضي اشاره كرد دوربين را روشن كنم، كنار سيم هاي خاردار بوديم كه قاسم با صداي بلند گفت: اينجا ميدان مين است، خيلي بااحتياط حركت كنيد، پشت سرهم، پاهاتون رو جاي پاي نفر جلويي بگذاريد، كسي خارج از ستون حركت نكند، معارف وند پاهاشو گذاشت روي سيم هاي خاردار تا بقيه عبور كنند.
دوربين را روشن كردم. قاسم، سعيد، احمد شفيعي ها، يزدان پرست و احمد كوچكي وارد ميدان مين شدند، آقا مرتضي اشاره كرد پشت سرشان حركت كنم، تو مسير حركت هر از گاهي شاخك هاي زنگ زده مين هاي والمري از لابه لاي بوته ها ديده مي شد، بعضي جاها باد رمل ها را جابجا كرده بود مين ها مثل چغندر از خاك افتاده بودند بيرون، بااحتياط بيشتري راه مي رفتيم و درست پا را جاي پاي نفر جلويي مي گذاشتيم، كسي حرف نمي زد تنها صدايي كه شنيده مي شد صداي خش خش پاها بود كه از ميان بوته ها عبور مي كرد نفسم به شماره افتاده بود، قلبم با شدت بيشتري مي زد، صدايش را مي شنيدم. سي صدمتري، داخل ميدان مين شده بوديم، قاسم به مسيري كه انتخاب كرده بوديم اعتراض داشت، چند نفر با قاسم، هم عقيده بودند، حرفش اين بود كه اين مسير سال قبل نيست. اصغر آقا مرتضي را صدا كرد و گفت: همه منطقه مثل هم است چه فرقي مي كند همين جا مصاحبه ها را بگير. سعيد قاسمي هم گفت: خداوكيلي ما همه اطلاعات و عمليات هستيم، سال گذشته هم آمديم اينجا، الآن توي روز روشن بدون تير و تركش، بدون حضور دشمن و تهديد نمي توانيم راه را پيدا كنيم، بچه ها چطور شب عمليات زير آتش دشمن در اين ميدان معبر زدند و راه را گم نكردند. آقا مرتضي اصرار داشت قتلگاه را پيدا كنيم مي گفت من با آنجا كار دارم. اينجا دو گروه شديم قرار شد هر كه زودتر به قتلگاه رسيد گروه ديگر را خبر كند حشمت، جوانبخت، احمد كوچكي و قاسم با هم رفتند، معارف وند تخريب چي و راهنما بود و سر ستون ما شد پشت سرش سعيد قاسمي، احمد شفيعي ها، من و پرويز و آقامرتضي و سعيد يزدان پرست پشت سرما، اصغر و يوسف هم نفرات آخر بودند. آقا مرتضي مي خواست از پشت، از سروپاهاي بچه ها فيلم بگيرم. تو مسير حركت ناخواسته به يك معبر رسيديم، معبري كه شب عمليات بچه ها باز كرده بودند، در طول معبر تجهيزات بجا مانده رزمنده ها و شهدا زياد به چشم مي خورد، كوله پشتي، اسلحه، خشاب، قمقمه، قوطي كنسرو و... همين راه نصف و نيمه غنيمت بود راه را گرفتيم و ادامه داديم تا جايي كه ديگر از معبر خبري نبود، ايستاديم، معارف وند و سعيد به دنبال مسير مطمئن مي گشتند، احمد شفيعي ها رفت سراغ تجهيزات و آنها را وارسي مي كرد، من هم مشغول فيلم گرفتن بودم، اصغر نشسته بود تا از يك پوتين و نارنجك عكس بگيرد، يك مين والمري تو فاصله نيم متري من بود داشتم ازش فيلم مي گرفتم.
آقامرتضي گفت چكار مي كني، اينكه ضد نوره، گفتم از پشت نور خورده، خيلي قشنگه. آقامرتضي به سعيد گفت چرا وايستاديد بريم ديگه، سعيد گفت در ميدان مين بايد با طمأنينه رفت آويني جان، چند لحظه بعد به راه افتاديم، چند قدمي نرفته بوديم كه صداي انفجار گوشم را پر كرد، براي چند لحظه چيزي نمي شنيدم، آرام آرام زنگي در گوشم پيچيد روبرو خبري نبود، به عقب برگشتم، دود و خاك ناشي از انفجار در هوا معلق بود نمي دانستم چه اتفاقي افتاده، پرسيدم كسي زخمي شده؟ پرويز پشت سر من بود گفت: من، من زخمي شدم، باد ملايمي مي وزيد، گرد و خاك پراكنده شد، ديدم آقامرتضي و سعيد يزدان پرست نزديك هم افتاده اند، صورت آقامرتضي روبه ما بود سعيد را موج انفجار به پشت برگردانده بود سعيد قاسمي يا حسين گويان به زخمي ها نزديك مي شد همان طور كه نيم خيز بودم دوربين را رو شانه ام گذاشتم شروع كردم به فيلم گرفتن. سعيد و معارف وند خيلي زود خودشان را به زخمي ها رساندند از داخل ويزور (چشمي) دوربين سعيد را مي ديدم كه چفيه را از دور گردنش باز كرد و مشغول بستن پاي آقامرتضي شد. متوجه شدم دوربين فيلم نمي گيرد نگاهي به دوروبرش كردم يكي از تركش ها تيپ را سوراخ كرده بود، دوربين را كنار گذاشتم اصغر و يوسف هم رسيدند اصغر مشغول عكاسي شد احمد شفيعي ها كمرش را گرفته بود، يكي از تركش ها تو كمر احمد نشسته بود، پرويز هم چنان روي زمين دراز كشيده بود و ناله مي كرد، دلداريش دادم گفتم چيزي نيست عصباني شد گفت: يعني چي كه چيزي نيست از پام داره خون مي ياد، گفتم پشت سرت را نگاه كن وقتي برگشت و آن منظره را ديد تا آخر چيزي نگفت. همه بچه ها كنار آقامرتضي و سعيد يزدان پرست جمع شده بودند، بندهاي كفش و كمربندم را باز كردم دادم به سعيد تا بقيه شريان ها را ببندد مين درست زير پاي آقامرتضي منفجر شده بود پاي راستش از زير زانو قطع شده بود پشت ران پاي چپش هم شكاف عميقي برداشته بود تعدادي تركش هم به بازو و كمرش خورده بود با اين همه اصلا ناله نمي كرد سعيد يزدان پرست كه پشت سر آقامرتضي حركت مي كرد و مين مقابلش منفجر شده بود يك عالمه تركش به سينه و شكمش خورده بود و چند تا هم به دست و صورتش زانوهايش هم در اثر موج انفجار شكاف برداشته بود. پلاستيكي هم كه دستش بود و نوار و باطري ها را داخل آن گذاشته بود سوراخ سوراخ بود مثل آب كش. آقامرتضي و سعيد هيچ كدام ناله نمي كردند حتي صداي يك آخ هم ازشون شنيده نشد. گروه قاسم دهقان كه صداي انفجار را شنيده بودند خودشان را به ما رساندند، قاسم تجربه اش بيشتر از بقيه بود، صحنه را كه ديد رفت سراغ تيرك هاي ميدان مين، چهار تا از آنها را كند، اوركت بچه هارو گرفت و دكمه هايشان را بست و تيرك ها را از ميانشان عبور داد. آقامرتضي ساكت و آرام دراز كشيده بود، دست چپش را زير سرش گذاشته بود دست راستش را هم روي صورتش، مثل هميشه، هميشه همين طور دراز مي كشيد و مي خوابيد، فقط هرازگاهي نيم خيز مي شد و به اطراف و پاهاي زخمي و قطع شده اش نگاهي مي كرد. اصغر كنار آقامرتضي نشسته بود عينك اش را از چشمش برداشت و وسايل داخل جيبش را كه پراكنده شده بودند را جمع و جور كرد. قاسم برانكادها را آماده كرده بود، قرار شد چهار نفر يك برانكاد و چهار نفر ديگر برانكاد دوم را بردارند، آقا حشمت كه تخريب چي و يك پايش مصنوعي بود قرار شد سر ستون باشد و معبري باز كند تا گروه به عقب بازگردد. از دور صداي بالگرد به گوش مي رسيد فكر كرديم به طرف ما مي آيد اما هرچه چشم انداختيم چيزي نديديم. آقامرتضي را كه خواستيم روي برانكاد بگذاريم فريادش بلند شد و گفت: مرا كجا مي خواهيد ببريد، مي خواهم همين جا شهيد شوم، بگذاريدم كنار همين بچه ها، دوست دارم همين جا بمانم. يكي از بچه ها به شوخي گفت: اگر قرار باشه شهيد بشي، مي شي، حالا بايد بريم. يزدان پرست هم آرام و ساكت بود، وضع اش هم وخيم تر بود و خيلي زود از هوش رفت. آقامرتضي كاملا به هوش بود سرحال، فكر نمي كرديم شهيد شود. منطقه رملي بود و حركت در آن بسيار مشكل، هرازگاهي بچه ها استراحت كوتاهي مي كردند يكي از بچه ها پايش پنج سانتي متري يك مين والمري قرار گرفت كه حشمت گفت: تكان نخور، مين را از زمين درآورد و كناري گذاشت، چندمتري مانده بود كه از ميدان مين خارج شويم، آقامرتضي مرا صدا زد و گفت: مرتضي فيلم بگير، آخه نمي دانست دوربين تركش خورده و چندلحظه بعد هم از هوش رفت. ياد جمعه قبل افتادم، روز سيزده بدر بود، در منطقه عملياتي والفجر يك بوديم كارمان تمام شده بود، آفتاب هم داشت غروب مي كرد، چند تا عكس يادگاري گرفتيم و به آقامرتضي گفتم: بايست مي خواهم يك عكس تكي بگيرم، اوركت رنگ و رو رفته اش را روي شانه اش انداخت و دست هايش را روي سينه قلاب كرد و گفت: عكس حجله اي بگير.
مرتضي شعباني

 



راوي روايت هاي روشنگر... نگاهي كوتاه به مكتوبات به جاي مانده از سيد شهيدان اهل قلم

فرهاد كاوه
انسان هاي بزرگ را به قلل رفيعي تشبيه مي كنند كه ساير بشر بد نيست هم براي تندرستي و هم تنفس هواي پاك و ريختن اكسيژن ناب به ريه هاي روزمرگي شان هر از گاهي از دامنه افكار و آثار آنها صعود كنند و شك نداشته باشيد كه اگر ريه اي سالم و قلبي پرتپش بخواهيد بايد گاهي به آثار شهيد سيد مرتضي آويني سري بزنيد و از قله معرفت و حكمت و نگاه دقيق او با نردبان مطالعه و تحقيق بالا برويد. براي همين هم بد نيست مجموعه آثار مكتوب به جاي مانده از اين هنرمند يگانه انقلاب اسلامي را تورقي كنيد و بنا بر علاقه خود در چشمه جوشان نگاه ظريف و حقيقت طلب او جانتان را جلا بدهيد.
¤ اگر حال و هواي جادوي سينما و هنر هفتم در فكر و ذهنتان رخنه كرده و مي خواهيد بيشتر با اين هنر بين المللي آشنا شويد و دريچه هاي نقد حرفه اي بر معبر چشم هايتان خوش بنشيند و خودنمايي كند حتما سه جلدي «آيينه جادو» ي سيد شهيدان اهل قلم را بخوانيد؛ مرور چندباره آن بويژه براي علاقمندان سينماي موج نوي ايران و شناخت مفاهيم و زواياي پيدا و پنهان برخي از آثار توليدي دهه 60 و 70 كشور ضروري بلكه واجب است. از دست ندهيد مجموعه مقالات و نقدهاي سيد را كه بسيار راهگشاست.
¤ اهل فكر و فلسفه و عرفان هستيد؟ علاقه تان بيشتر به علوم انساني و كشف دنياي پيچيده معارف و مكاتب الهي و مادي است؟«فردايي ديگر» و «توسعه و مباني تمدن غرب» سيد را از دست ندهيد. حقيقتا يك دوره كامل درس و بحث دانشگاهي و حوزوي درباره برخي معضلات فكري انسان قرن معاصر است. پرده ها را بر مي دارد از چشم غبارآلود انسان ماشيني كه گاهي يادش مي رود براي چه به اين دنيا آمده و با چه هدفي دارد در آن نفس مي كشد.
¤ هر زمان كه دانه هاي دلتان هواي عطر سيب و طوفان كربلا كرد؛ هرگاه غم سلطان كربلا در مسير تپش قلبتان وزيدن گرفت؛ اگر خواستيد گريه بر سالار شهيدان عالم را با قطره هاي معرفت الهي همراه سازيد؛ «فتح خون» بهترين تسكين اين دلتنگي شماست. يادتان باشد كه اهل دل تنها مي توانند تاروپود حماسي واژه هاي سيد مرتضي آويني را در فتح خون درك كنند كه او خود اهل نظر بود و در كشف و شهودي عارفانه و عاشقانه سطرهاي خونين دلش را بر صفحه صفحه اين روايت شيدايي ريخته است.
¤ اگر هوايي آن صداي نازنين و طنين بي رياي سيد مرتضي و گفتار متن هايش در «روايت فتح» شديد؛ سه كتاب «گنجينه آسمان»، «با من سخن بگو دوكوهه» و « مركز آسمان» را بخوانيد تا سيراب شويد از آن گفتار متني كه خود دنيايي بود از نسيم حياتي كه بر سلول هاي سيد مي وزيد و او را واله مي كرد در خاكريزهاي دفاع.
¤ با چند مقاله آتشين درباره كاكرد رسانه ها و جنگ جريان روشنفكري و به اصطلاح دگرانديش با انقلاب اسلامي بويژه در حوزه فرهنگ و هنر و شناخت ترفندهاي مطبوعايت و رسانه اي شان و برخي پاسخ هاي سيد مرتضي به تشكيك بعضي روشنفكرنماها در اين مورد چه ميانه اي داريد؟ حتما مجموعه مقالات سيد مرتضي آويني را در كتاب هاي « حلزون هاي خانه به دوش» و
« رستاخيز جان »بخوانيد.
¤ سفرنامه ها هميشه براي اهل سفر جذاب بوده و هستند؛ خصوصا اگر سفر، سفري خاص و به جغرافياي نور و وحدت باشد. اگر هواي «لبيك اللهم لبيك» وجودتان را به پرواز درآورد و رنگ خدا بر چشم هاي باراني كعبه ديده تان نشست و نتوانستيد گام در سفر ديدار حضرت حق بگذاريد؛ سري بزنيد به سطرهاي خالصانه سيد مرتضي در كتاب « سفر به سرزمين نور». چيزي كمتر از حج ندارد اين واژه هاي دلدادگي سيد در بيكران آغوش پروردگار آن هم با روايت گفتاري اش بر روي مستندي درباره حج خونين 1366.
¤ اگر مي خواهيد گره هاي فكري تان درباره ولايت فقيه و آنها كه خاك به خورشيد مي پاشند و مي خواهند حقانيت ولايت فقيه را زير سوال ببرند، باز شود و خود نيز حرفي براي گفتن داشته باشيد؛ «حكومت فرزانگان» را از دست ندهيد؛ اگرچه نثر سيد مرتضي، نثري فاخر و بدون حواشي اضافه است اما خواندن دوباره و سه باره اين كتاب براي همه آنهايي كه خود را در خط ولايت فرض كرده اند و در همين مسير قدم مي زنند، واجب است.
خلاصه كه «آغازي بر يك پايان، امام(ره) و حيات باطني انسان، نسيم حيات و...» همه و همه يك دوره فشرده حكمت و معرفت است، يك دوره كامل درباره مباني انقلاب اسلامي؛ فرصت ها و تهديدها؛ اگر سري به ابتداي خيابان فردوسي بزنيد و دقايقي را در كتابفروشي روايت فتح بگذرانيد؛ همه 14 عنوان كتاب شهيد عزيز سيد مرتضي آويني را خواهيد ديد. يا اينكه در هر كتابفروشي دنبال كتاب هاي نشر ساقي را بگيريد، ضرر نمي كنيد؛ نمايشگاه كتاب هم كه نزديك است. قفسه كتابخانه شخصي تان هميشه جايي براي آثار ارزشمند سيد مرتضي دارد.

 

(صفحه(12(صفحه(10(صفحه(6(صفحه(9(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14