(صفحه(12(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14

    جستجو در پایگاه روزنامه کیهان  


دوشنبه 19 فروردين 1387 - 30 ربيع الاول 1429 - 7 آوريل 2008 - سال شصت و چهارم - شماره 189053
 

سياست هاي اسلام زدايي شهرباني
ستيز فرانكليني با آل احمدردپاي فراماسونري در رسانه هاي مدعي اصلاح طلبي -15

E-mail:shayanfar@kayhannews.ir




سياست هاي اسلام زدايي شهرباني

نوشته :اقبال حكيميون
و نيز در بخشهايي از ورقه بازجويي محمدشورشيان از گروه 35 نفر كه به توسط بازجويي به نام اسفندياري در 18 ارديبهشت 1316 صورت گرفته است، چنين مي خوانيم:
ورقه بازجوئي: محمد شورشيان
اسم بازجو: اسفندياري
بازجوئي 81.2.6131
س) با استحضار از هويت شما، بيان نماييد تمبورك كيست؟ هويت و آدرس صحيح او را تعيين نماييد؟
ج) من اسم اصلي تمبورك و فتانه را نمي دانم. ملاقات ما در بيرون بوده و همانطوري كه عرض كرده ام آنها را نمي دانم كي هستند ولي شكلاً اگر ببينم مي شناسم.
س) منزل آنها را و يا شغلشان را مي دانيد؟
ج) نمي دانم، اگر مي دانستم مي گفتم؛ وليكن نقشه اي را كه در تاريخ زندگاني خود قبلاً شرح و بعداً هم كه توضيح دادم عمل كنيد خواهيد دانست.
س) غير از دو نفر، علي كامكار و محمود بقراطي، اشخاص ديگري كه براي عمّال خارجي كار مي كنند مي شناسيد؟
ج) رسماً نمي شناسم.
س) علي كامكار شغل و منزلش كجاست؟
ج) نمي دانم.
س) شما چند مرتبه به روسيه رفتي؟
ج) دو مرتبه به روسيه رفتم بعد از كودتا.
س) دفعه اول چه تاريخي بود و دفعه دوم هم كي بود؟ براي چه منظوري و به چه طريق به روسيه رفتي؟
ج) دفعه اول در حدود 1311 يا 1310، تاريخ صحيح آن در نظرم نيست. چون از وضعيت زندگاني خودم ناراضي بودم رفتم بطور غيرمجاز از اردبيل به روسيه عزيمت كردم. تا سال قبل در آنجا بودم. باز از طريق اردبيل به ايران به طور غيرمجاز آمدم. دفعه دوم در حدود پنج شش ماه قبل به من اطلاع دادند كه به روسيه بروم. اين بود رفتم. آن دو شخص، يعني بقراطي و كامكار را دادند به من كه آوردم.
س) كي به شما اطلاع داد كه به روسيه بروي؟
ج) به وسيله مكتوب، تمبورك به من اطلاع داد.
س) مكتوب كجاست؟
ج) پاره كردم.
س) شما در انقلاب گيلان شركت داشتي؟
ج) تمام گيلان شركت داشتند.
س) شما هم شركت داشتي؟
ج) بنده گيلاني مگر نيستم.
س) بلي، شما هم گيلاني هستي. درست توضيح دهيد آيا شما هم شركت داشتيد در انقلاب گيلان يا خير؟
ج) بلي.
س) پس از انقلاب گيلان چه كردي؟
ج) در تجارتخانه بودم.
س) موقع انقلاب گيلان به روسيه رفتي؟
ج) يك مرتبه رفتم.
س) براي چه منظوري رفتي؟
ج) براي يك اجلاسي بوده، نماينده مي فرستادند. من هم به سمت نمايندگي از فرقه جوانان به بادكوبه رفته در حدود يك ماه و خورده اي بودم.
س) پس چرا قبلاً نگفتي دو مرتبه به روسيه رفتي؟ حال معلوم مي شود كه شما سه مرتبه به روسيه رفتي. چرا كتمان داشتي؟
ج) بنده مسئله بعد از كودتا را صحبت مي كنم . قبل از كودتا مرد.
س) از شما سؤال شده چند مرتبه به روسيه رفتي؟ موضوع بعد از كودتا در بين نبود. در هر حال آيا غير از اين سه مرتبه باز هم به روسيه رفتي يا خير؟
ج) نخير، براي اين كه من نوشته ام پس از كودتاست.
س) چنانچه معلوم شود كه شما غير از اين سه مرتبه باز هم به روسيه رفتي آن وقت مسلم است كه مي خواهي از عمليات و اقداماتي كه براي خارجي انجام دادي كتمان كني.
ج) صحيح است.
س) اقدامات و عمليات شما در ايران چه بوده؟ بطور روشن توضيح بدهيد.
ج) از كي تا حال را مي گوييد؟
س) از موقع انقلاب گيلان تا حال را بيان نماييد.
ج) چنانچه گفته شد، در زمان انقلاب عضو جوانان بودم؛ و بعد از انقلاب ديگر داخل در عمليات آنها نبودم؛ و يك سال قبل كه مرا از روسيه به ايران فرستادند هنوز، هيچ كاري نكردم، چون وظيفه من معلوم نبوده است.
س) شما بيش از سه مرتبه به روسيه رفتي. چه در روسيه و چه در ايران به عمليات كمونيستي و جاسوسي مشغول و يك نفر عامل روسها بوده و با دستورات آنها عملياتي در ايران انجام داده ايد. چرا كتمان مي كني؟ و به شما تذكر داده مي شود حقيقت گويي كنيد تا تكليف شما معلوم شود.
ج) بنده اساساً عرض مي كنم پس از انقلاب گيلان با اينها كاري نداشته، و رفتن من به روسيه دفعه دوم، چنانچه من خودم نوشتم از همان راه بوده است. در ضمن آمدن من را همان طوري كه گفتم، همان بوده است.
س) شما غير از دفعه اخير اشخاص ديگري را از روسيه به ايران آورده و يا از ايران به روسيه برديد يا خير؟
ج) اولين دفعه است كه اين اشخاص را آوردم و مقصودم همان بوده است كه تحويل پليس نمايم ولي به پليس بفهمانم شرح حال خودم را و تقاضا كنم از پليس كه آنها را آزاد بگذارد و مسئله سر حد را كنار گذاشته و مرا خوب شناخته با فكر من و با دست پليس اقدامات لازمه را عمل نمايند.
س) اين بيانات شما منطقي نيست. اگر شما اين منظور را داشتي قبلاً مي توانستي محرمانه به رئيس شهرباني اردبيل و يا شهرباني گيلان و طهران و يا شهرباني خوزستان مطالب را بگويي. حال كه دستگير شده ايد متشبث به اين بيانات مي شوي. خوب است به اصل موضوع داخل شده حقايق را بيان و رفقاي خود را معرفي كنيد.
ج) بيانات من از روي تاريخچه زندگاني من است. موضوع را از اينكه به رئيس شهرباني اردبيل يا گيلان يا خوزستان نگفتم همان تنقيد بوده است از من. موضوع نقشه را كه گفتم سؤال كنيد. منظور شهرباني خوزستان بوده است. گيلان و اردبيل...
س) موضوع نقشه چيست؟ تفصيل آن را ذيلاً بنويسيد. 1
فصل ششم
شهرباني و سياستهاي اسلام زدايي
1. رويارويي شهرباني با روحانيان و علما (طرح تضعيف روحانيون)
از جمله مهم ترين گروههاي پرنفوذ و فعال در عرصه سياسي ـ اجتماعي ايران معاصر روحانيان و علماي ديني بوده اند. روحانيان، كه در انقلاب مشروطيت و به ثمر رسانيدن آن نقش برجسته اي برعهده داشتند، در تمام دوران مشروطيت در هدايت سياسي، فكري و مذهبي مردم كشور جايگاه بي بديل خود را حفظ كردند. هنگامي كه رضاخان، به دنبال مجموعه تحولات پس از كودتاي سوم اسفند 1299، به تدريج به روند قدرتيابي خود سرعت داد و بر تخت سلطنت نشست، براساس قانون اساسي سوگند ياد كرد كه در ترويج مذهب شيعه از هيچ كوششي فروگذار نخواهد كرد و به طور تلويحي بر اهميت نقش علما و روحانيون در رهبري ديني جامعه تأكيد كرد. رضاشاه، كه از نفوذ سياسي ـ اجتماعي و مذهبي روحانيان در اقصي نقاط كشور اطلاع داشت، در آغاز امر تلاش كرد خود را به روحانيان نزديك كند و مخصوصاً بر آن شد نظر موافق سيد حسن مدرس روحاني برجسته آن روزگار را، كه در عرصه سياسي نيز چهره درخشان و كم نظيري بود، به سوي خود جلب نمايد. امّا اين تلاشهاي او چندان ثمري نداشت. او دريافت كه در درازمدت نخواهد توانست با روحانيان كنار آمده نظر مساعد آنان را به سوي خود جلب نمايد.
رضاشاه، كه در آغاز امر با ابراز علاقه به روحانيان و مراجع ديني و نيز شعائر اسلامي قصد داشت بدون درگيري با علما به قدرت برسد، پس از دستيابي به قدرت به تدريج از اين سياست عدول كرده در راه دين زدايي و تحديد نفوذ و اعتبار روحانيان و علما در جامعه گام نهاد. در اول شهريور 1306 كه مقارن با اولين سال سلطنت او بود اعلاميه اي از سوي دولت وقت (به رياست مخبرالسلطنه) صادر شد كه در آن برلزوم اجتناب روحانيان از دخالت در سياست و ايجاد محدوديت براي اجراي سياستهاي فرهنگي رضاشاه تأكيد شده بود. در اين اعلاميه صراحتاً روحانيان مخالف روش سياسي حاكم بر كشور، مفسده جو و ماجراجو خطاب شده بودند.2 پس از صدور اين اعلاميه شديد اللحن روحانيان و علما در شهرهاي مختلف كشور انتقادات گسترده اي را متوجه دولت مخبر السلطنه كرده آن را محكوم نمودند. حكومت هم براي كاهش و پايان دادن مخالفتها موقتاً از موضعگيري اخير خود عقب نشيني كرد، و در همان حال، كوشيد با ايجاد تفرقه ميان روحانيان و علما در شهرهاي مختلف ايران و حوزه نجف بر مقصود خود دست يابد. امّا اين گونه موضعگيريها، تاكتيكي بيش نبود؛ و رضاشاه به جد بر آن بود از قدرت و نفوذ روحانيان در جامعه بكاهد و سياست تحديد مذهب را در جامعه ايراني ادامه دهد. حكومت رضاشاه براي تضعيف روحانيان و كاهش نقش سياسي ـ اجتماعي و مذهبي آنان در كشور سياستهاي متعددي در پيش گرفت كه برخي از مهم ترين آنها عبارت بود از:
الف) تحديد موقعيت فردي آنها از طريق اجراي قانون لباس متحدالشكل (مصوب 6 دي 1307) و امتحان گرفتن به منظور اخذ جواز عمامه؛
ب) كاستن نفوذ اجتماعي آنان از طريق ايجاد تغيير و تحول در امور قضايي و كوتاه كردن دست آنان از اوقاف (قانون مصوب 3 دي 1313) و جلوگيري از اجراي اصل نظارت آنان بر قوانين مجلس و كاهش تعداد نمايندگان روحاني در مجلس؛
ج) سركوب اعتراضات و انتقادات و تبعيد و قتل عده اي از علما (آيت الله بافقي در ابتداي سال 1307، آيت الله مدرس در اواسط سال 1307، علماي تبريز در ماههاي اول سال 1308، علماي خراسان تير 1314 و . . .)؛
د) تحت پوشش قرار دادن و متمركز ساختن بخشي از روحانيت طي يك برنامه بلندمدت در دانشكده معقول و منقول (از اول شهريور 1310) كه پس از تصويب قانون تأسيس دانشگاه تهران در 8 خرداد 1313 يكي از دانشكدههاي آن شد؛
ه ) همسان سازي و تربيت روحانيان درباري و دولتي به وسيله برنامه كوتاه مدت موسسه «وعظ و خطابه» كه اساسنامه آن در 19 خرداد 1315 در هيئت دولت به تصويب رسيد؛
و) تحقير آنها از طريق تبليغات مخرّب و متهم كردن آنان به فناتيسم و ارتجاع و قطع ارتباط عاطفي آنان با مردم؛
ز) تخريب مدارس علمي كه در كنار سختگيريهاي ديگر به كاهش تعداد طلاب انجاميد و نيز جلوگيري از چاپ و انتشار كتابهاي روحانيان.3
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت ها:
1- حسين فرزانه، پرونده 53 نفر، صص 156-153
2- حميد بصيرت منش، «سياست مذهبي رضا شاه»، تاريخ معاصر ايران، كتاب دهم، تابستان 1375 صص 58-55
3- همان، صص 64-.63

 



ستيز فرانكليني با آل احمدردپاي فراماسونري در رسانه هاي مدعي اصلاح طلبي -15

نوشته: سعيد مهدوي خواه
پايگاههاي نفوذ فرهنگي غرب
في المثل وقتي آقاي ضياء موحد يك مدعي روشنفكري (با سابقه اي نه چندان روشن) جلال آل احمد را متفكر نمي داند، آن هم از موضعي كه وي كتاب «غربزدگي« را نوشته است و بعد هم به دليل اينكه انتشارات فرانكلين را يك پايگاه امپرياليستي خوانده، حقير و با ذهني كاملا عقب افتاده خطابش مي كند (114)، آن وقت است كه مخاطب آگاه و مسلط به تاريخ، متوجه مي گردد، اصل قضيه از كجا آب مي خورد. خصوصا كه وقتي گزارش هاي ساواك را در اين باره بخوانيم و متوجه شويم كه وابستگي موسسه فرانكلين به فراماسونري، در آن زمان حتي در بين عامه مردم هم شايع بوده است آنگاه به حال خودمان تاسف مي خوريم كه روشنفكر امروزمان حتي از عوام 40 سال پيش عقب تر است!! اما در گزارش ساواك به تاريخ 28 خرداد 1347 اينگونه آمده است:
«...چون در منطقه، آقاي
تقي زاده معروف به فراماسونري است و ايشان نيز باعث ايجاد شعبه موسسه مزبور (فرانكلين) در تبريز بوده اند، لذا استنباط منبع چنين است كه موسسه فرانكلين از طرف سازمان فراماسونري تقويت
مي گردد...»(115)
در سال 1346 هم ساواك آذربايجان، فعاليت هاي موسسه فرانكلين در تبريز را اين گونه به مركز گزارش مي دهد:
«... از چندي پيش موسسه فرانكلين در تبريز ظاهرا به عنوان نگارش و نشر كتاب و باطنا براي پيشبرد مقاصد خاصي كه مورد علاقه فراماسون ها مي باشد، دست به جمع آوري و همكاري اشخاصي زده و در صدد تهيه كتاب هاي جديدي است كه از طرف اين موسسه انتشار خواهد يافت... از مدت ها پيش اين موسسه در مركز براي اخذ امتياز روزنامه دوندگي
مي كرد و گويا اخيرا اين امتياز صادر شده و به زودي روزنامه آيندگان از طرف اين موسسه انتشار خواهد يافت...فعاليت موسسه فرانكلين در جمع آوري افرادي كه به نحوي از انحاء از وجود آنها مي شود در انتشار انواع نشريات استفاده كرد، همچنان ادامه دارد...با توجه به وابستگي كارگزاران اين موسسه به دسته فراماسون ها و با توجه به فعاليتي كه اخيرا اين موسسه در تهران و ساير نقاط كشورمي نمايد، قطع نظر از انتشار كتاب ها، دست به نشر روزنامه و ساير نشريات مي زند، به نظر مي آيد كه فعاليت
دامنه داري در زير پرده جريان دارد، منتها اين موسسه و تشكيلات نظير آنها با تاني و صبر و شكيبايي خاصي دست به اقداماتي مي زنند...»(116)
اما از نظر آن جريان شبه روشنفكري ماسون زده، گناه جلال آل احمد اين بود كه در همان روزگار متوجه وابستگي فراماسونري موسسه فرانكلين گرديد و از همين رو در كتاب «يك چاه و دو چاله«اش درباره اين موسسه و يكي از مسئولانش يعني همايون صنعتي (از فراماسون هاي وابسته به لژهاي آمريكايي)(117)نوشت:
«... او (همايون صنعتي) پس از مترجم ها، سراغ ناشرها رفت و دست يك يكشان را در حنايي فرو كرد كه با بوي دلار و بليط بخت آزمايي آب گرفته بودند و بعد سراغ مجله ها. «سخن« را همين جوري خريد و «راهنماي كتاب« را و بعد همه شان را دست به دهان خودش نگاهداشت تا بوق انحصار كتاب هاي دستي را دكتر مهران (از ديگر اعضاي فراماسونري)زد. وزير فرهنگ وقت. به كمك فاطمي نامي كه معاون فرهنگ بود اما نانخور رسمي همايون و ما در آن ايام (38 و 39) مشاور بوديم در تعليمات متوسطه و مي ديديم كه چگونه فرهنگ مملكت دارد بدل مي شود به شعبه اي از شعبات بنگاه فرانكلين...»(118)
و از همين روست كه آدم هاي بدسابقه اي مانند ابراهيم گلستان هم برمي آشوبند. چراكه آل احمد پته آنها را هم روي آب ريخته است. اما گويي كينه ابراهيم گلستان از آل احمد فراتر از اين حرف ها و سخنان است، چرا كه خودش بيشتر از همه، وابستگي اش را به كنسرسيوم نفتي شركت هاي انگليسي و آمريكايي و شاه و هويدا برملا ساخته (انگاركه از اين سوابق مشعشع خللي بر كارنامه خود نمي بيند!) و به آنها افتخار كرده است.(119) معلوم نيست چرا برخي افراد و نشريات شبه روشنفكري امروز، مرتبا سعي دارند وي را به مخالفين رژيم شاه بچسبانند؟! (120)
پانوشت ها:
114- گفت و گو با دكتر ضياء موحد ـ برزخ آل احمد (آل احمد متفكر نبود) ـ عليرضا غلامي ـ هفته نامه شهروند امروز (شماره 16 ـ پياپي 47) ـ پيشين
115- جلد دوم كتاب «اسناد فراماسونري در ايران» ـ پيشين - صفحه 307
116- صفحه 307 و 308 همان
117- اعلاميه گروه فراماسون هاي ايران ـ به نقل از بولتن ويژه ساواك (18.1 48) و سند محرمانه ساواك (14.12.1354) ـ صفحات 443 و 449 و 450 جلد دوم كتاب« اسناد فراماسونري در ايران» ـ پيشين
118- جلال آل احمد ـ يك چاه و دوچاله« ـ انتشارات فردوس ـ چاپ دوم، 1384 - صفحات 23و 24
119- رجوع كنيدبه مصاحبه هاي متعدد گلستان درچند سال اخيرازجمله باسيروس علي نژاد (وب سايت فارسي راديو بي بي سي ـ 30 دسامبر 2004) و با پرويز جاهد (در كتاب« نوشتن با دوربين«) و همين
گفت و گوي اخير با هفته نامه شهروند امروز (شماره 32 ـ پياپي 64) و همچنين كتاب «معماي هويدا» نوشته عباس ميلاني كه حدود 6 صفحه را به روابط نزديك هويدا با گلستان اختصاص داده است.
120- مانند گفت و گوي پرويز جاهد با گلستان در كتاب «نوشتن با دوربي » كه در بخشي از آن از گلستان مي پرسد:«...به هرحال شما اپوزيسيون حكومت بوديد يا نه ؟» و گلستان با استفاده از جهالت يا تجاهل مصاحبه گر پاسخ مي دهد:«...آن موقع اپوزيسيوني وجود نداشت. من با مجاهدين و فلان و از اين حرف ها نبودم، كاري به كارشون نداشتم. به خاطر اين كه قضيه آن ها اصلا پرت بود.» آنگاه گفت و گو كننده با بلاهت تمام مي پرسد:«...يعني مستقل بوديد.» گلستان كه قضيه را به نفع خودش مي بيند، در جواب
مي گويد: «واضحه كه مستقل بودم. ولي اين دليل نمي شه... »
و مسعود بهنود در مقاله اش در شماره 32 شهروند امروز (پياپي 63) تحت عنوان «شايد گناه زمانه است » دستگيري چند روزه ابراهيم گلستان را (كه خودش هم مي گويد اشتباهي بوده) و پس از آزادي (به دستور فرح پهلوي) در نوشهر به حضور شاه و فرح شرفياب شده و حتي شاه با وي شوخي مي كند كه در زندان برنزه شده است! را به كوس و كرنا زده و وي را مانند مبارزان كهنه كار مي نماياند!! (نگاه كنيد به صفحه 76 كتاب «خدمتگزار تخت طاووس»، نوشته پرويز راجي، ترجمه ح. ا. مهران، انتشارات اطلاعات، چاپ نهم، 1373)
يا اينكه در مصاحبه اخير گلستان با هفته نامه شهروند امروز، گفت و گو كننده معلوم نيست از چه كسي شنيده كه مي پرسد: «...شنيده ام كه شخص شما بارها بر سر مسائل ادبي و فكري با هويدا درگيري داشته ايد...»!! در حالي كه پرويز راجي (آخرين سفير شاه در لندن در خاطرات خود كه تحت عنوان «خدمتگزار تخت طاووس» به چاپ رسيده از قول خود گلستان نقل
مي كند، در آخرين ملاقات هايش با هويدا كه ژاك شيراك نيز حضور داشته، اينچنين وي را به شيراك معرفي كرده است:«...آقاي ابراهيم گلستان، از كارگردان هاي سينما و نويسندگان پيشرو كشورماست...»

 

(صفحه(12(صفحه(7(صفحه(8(صفحه(15(صفحه(11(صفحه(5(صفحه(16(صفحه(13(صفحه(4(صفحه (2.3.14